رنگ خدا

نهری که به طرف چادرهای گردان می­آمد، یک قسمتی را سنگ چیده بودند تا آب جمع شود و آب تنی کنند. یک دفعه رفتم آنجا تعدادی از بچه­های دامغانی خودمان در حال حمام کردن بودند. یکی از این طفل ها هم که چهار تا لاخ(لاخه) ریش بیشتر نداشت، ضمن اینکه سر را حنا کرده بود ریش ها را هم حنا کرده بود. گفتم :«عموجان! این که همه بدنت سرخ می­شه!» اتفاقاً این بنده خدا هم مخصوصاً این قدر ایستاده بود که حنا رنگ خودش را پس بدهد تا مدتها این قسمت چانه­اش سرخ بود.

 

 

بوی جوی مولیان

*در شناسایی چه می­کردید؟

شبها شناسایی می­رفتیم. تقریباً مهتاب بود. تانکی آنجا سوخته بود. نزدیک تانک یکدفعه چشمم به یک جنازه عراقی خورد که آنجا افتاده بود که برایم تازگی داشت.

یک کار دیگری که انجام می­دادیم این بود که معبرها را به سنگر دشمن برسانیم و راه کار باز کنیم. این کار برای جبهه رو در رو مورد نیاز بود. دیدبانی هم داشتیم، با دوربین از روی دکل دشمن را می­دیدیم. و مسیر تعریف می­کردیم می گفتند شما باید شب حرکت کنید، روز را آنجا بمانید که دشمن را روز ببینید و میدان مین را دانه به دانه با چشم چک کنید و ببینید عراقی ها از کجا رفت و آمد می­کنند دشت صاف بود و مانع اینقدر نبود.

 یک شب تا یک تپه تانک و میدان مین دشمن رفتیم، داخل همان تپه تانک سرمان کیسه­گونی کشیدیم بدون حرکت و با کمترین حرکت از صبح، تا شب دشمن را زیر نظر داشتیم. تکان نمی­خوردیم تا وقتی هوا تاریک شد و برگشتیم.

یک بار هم شب حرکت کردیم. صبح هنوز هوا روشن نشده بود که به یک تانک سوخته در نزدیکی دشمن رسیدیم. داخل آن تانک مستقر شدیم از داخل تانک دشمن را زیر نظر گرفتیم. وقتی شب شد بر گشتیم.

 یکبار هم باید دشمن و منطقه­اش را در محلی زیر نظر می­گرفتیم که نه تپه تانکی بود نه تپه کوچکی بود، خودمان را زیر خاک کردیم و به سرمان کیسه­گونی کشیدیم و تا شب به این منوال آنجا مسیر و دشمن را شناسایی کردیم و گزارش دادیم.

خاک روی پوتین!

 یک روز صبح همه با آرپیجی، کلاشنیکف، تیربار و تجهیزات برای صبحگاه و ورزش آماده شده بودیم ، یکدفعه گفتند یکی از مسئولین آمده و شما امروز پای صحبت او بشینید.

نهر آبی در نزدیکی مقر جریان داشت و کنارش درخت و صحرا بود. فهمیدیم که آقای فخرالدین حجازی برای سخنرانی آمده است. فخرالدین حجازی هم از ویژگی هاش این بود که سخنران خیلی ماهری بود و استعارات و تشبیهات فوق العاده­ای در حین سخنرانی داشت و هم خیلی حرکت می کرد. همان اول که آمد روی تویوتا چهارپایه گذاشتند روی آن ایستاد. و میکروفون هم برایش گذاشته بودند.  قبل از آنکه سخنرانی را شروع کند، محافظش گفت ما که دیگر خلع سلاحیم چون همه شما اسلحه دارید و رفت کنار آقای حجازی ایستاد.

 سپیده دم آقای حجازی مشغول سخنرانی که شد با وجود اینکه با ما داشت صحبت می­کرد گاهی 180 درجه می چرخید و اون طرف را نگاه می­کرد. او ضمن حرف­هایش گفت:« که ای درختان! ای صحرا! ای کوه! شما شاهد باشید که این رزمنده­ها از آسایش­شان گذشتند و آمدند اینجا.» بعد خطاب به ما گفت:« شما باید فشار ببینید تا الماس بشید! سنگ اگر فشار ببینه می­شود طلا و فشار بیشتر ببینه میشه الماس. این سختیها برای شما خوبه.»

  تا اینجا همه تعابیر و تشبیهات عادی بود به اوجش رسید و گفت:« ای رزمندگان من پوتین شما هستم! من بند پوتین شما هستم! من خاک روی پوتین شما هستم!» یکباره یکی از بسیجی­ها گفت تکبیر. ما همه با شور و شوق تکبیر گفتیم و چه تکبیر پر شکوهی! 

سرو تر از سرو

یک رفیقی به نام آقای محمدعلی خواجه زاده داشتیم، قدش خیلی رشید و بلند بود. گاهی اوقات به شوخی به او می گفتیم:« محمدعلی اگر تو شهید بشی تابوت اندازه تو پیدا نمیشه قبر و میشه بزرگ کرد ولی تابوت بلند پیدا نمیشه!» حکمت خداوندی بر این بود آقای محمد علی خواجه زاده که شهید شد پاهاش آسیب دید یعنی از منطقه زانو به پایین قطع شد. روایت حاج حسین امیری از عملیات رمضان

تکبیر در میدان مین

بچه های تخریب هم زحمت کشیده بودن یک معبری را در همین راه کار ما باز کرده بودند. معبر طبیعتاً عریض نیست تا اندازه ای که توانسته بودن خودشان را به سنگرهای عراق برسانند.

 اول قرار بود که گروهان ما پشتیبان باشد بعداً خبردار شدیم که خط شکن شدیم. همین گروهان شهید حبیبی از گردان ثارالله که آقای گیلان فرمانده گروهان بود.

هنگام پیشروی فرمانده جلو بود و کمک فرمانده هم پشت سرش بود. بعد از این دو نفر آقای گل محمدی بود که آرپیجی زن بود. بنده و آقای عزیزی هم پشت سر آنها بودیم. نفر پشت سر ما رمضان حاجی قربانی بود که آرپی­جی­زن بود و حمیدرضا خدا­بخش[1] هم که کمکش بود بعد از او بود.  

از میدان مین که می خواستیم عبور کنیم طبیعتاً بدون سرو صدا پیش می­رفتیم. یکباره انفجاری حاصل شد و نگاه کردیم دیدیم که آقای خدابخش افتاده و می­گفت:« الله اکبر الله اکبر برادران بروید من طوری نشدم!» در حالی که یک پایش آش و لاش شده بود که در روشنایی منور دشمن دیده می­شد و مداوم هم  تکبیر می­گفت . با وجودی که پایش قطع شده بود همچنان روحیه شادش را داشت.



[1] - حمید رضا خدابخش فرزند حسین متولد 1342 طزره دامغان، جانباز قطع عضو و پاسدار بازنشسته می­باشد. در عملیات رمضان با رفتن روی مین پایش قطع شد و تا کنون بدنش از 60 ترکش پذیرایی کرده است. این جانباز50 در صد پس از این عملیات با پای مصنوعی به کرات در جبهه حاضر شد. ایشان پس از جانبازی با دختر شهید گردویی(شهید انقلاب) ازدواج کرد. اکنون که دوران باز نشستگی را یپری می­کنند در دهیاری روستای طزره در خدمت مردم خوب آن روستا می­باشد.

حمیدرضا خدابخش، سروقامتی جانباز

حمید رضا خدابخش فرزند حسین متولد 1342 طزره دامغان، جانباز قطع عضو و پاسدار بازنشسته می­باشد. در عملیات رمضان با رفتن روی مین پایش قطع شد و تا کنون بدنش از 60 ترکش پذیرایی کرده است. این جانباز50 در صد پس از این عملیات با پای مصنوعی به کرات در جبهه حاضر شد. ایشان پس از جانبازی با دختر شهید گردویی(شهید انقلاب) ازدواج کرد. اکنون که دوران باز نشستگی را سپری می­کند در دهیاری روستای طزره در خدمت مردم خوب آن روستا می­باشد.

آشنایی با یک سروقامت

جانباز شیمیایی سید مهدی سیدجوادی فرزند سید محمد سال 1342 متولد گردید. او سال 60 پاسدار رسمس شد. در مدت 64 ماه که در جبهه حضور داشت در مناطق پدافندی و عملیات محرم، والفجر8، کربلای4و 5 و  بیت­المقدس 2و 3 شرکت کرد. همچنین فاصله سال 60 الی 63 عضو تیپ ویژه شهدا در کردستان بود و در اکثر عملیات پاکسازی، ایذایی و برون­مرزی شرکت کرد. در این مدت یک­بار از ناحیه کمر مجروح گردید و در کربلای5 نیز شیمیایی شد.  در پرونده ایشان جانباز 40 درصد ثبت گردیده است. اکنون بازنشسته می­باشد.

خاطرات روز نوشت

هفته قبل تدوین خاطرات حاج حسین امیری را شروع کردم. او سال 60 سوم دبیرستان بود که با لطائف­الحیل خودش را به جبهه رسانید. 86 ماه جبهه بود. چند بار مجروح شد. از همان اوائل به واحد اطلاعات و عملیات رفت. خیلی سریع در کارش پیشرفت کرد، برای همین چند سال فرمانده اطلاعات و عملیات یک لشکر قدر گردید.

حاج حسین خاطراتش را یاداشت کرده است. ابتدا تقریباً هفته­ای یکبار در زمانی مناسب وقایعی را که برایش جالب بود را می­نوشت البته دقیق و با ذکر زمان، مکان، شرح جزئیات و جالب ولی از سال 63 خاطراتش را به صورت روزانه نوشته است. هر سال یک سررسید تهیه کرده و در روز مربوط خاطرات آن روز را نوشته است. در نوشتن از خلاصه نویسی و رمز نویسی نیز استفاده کرد تا جنبه­های حفاظتی را رعایت کرده باشد.

این خاطرات به جهت داشتن برخی ویژگی­ها منحصر به فرد هستند که به اهم آنها اشاره می­شود.(همین ویژگی­ها کتاب یا داشتهای شهید غنی­پور را برجسته کرده است.)

1-      سادگی- بدون هیچکونه پیرایه نوشته شده است. زبانی استفاده می­گردد که برای همگان قابل فهم است.

2-      زمان و مکان وقوع خاطرات کاملاً واضح می­باشد.

3-      حذف زواید. از آنجا که هدف نویسنده فقط ذکر اصل خاطره­ای است که برای او مهم بوده از همین جهت بدون هیچگونه حاشیه­پردازی سراغ اصل مطلب رفته است.

4-      هر خاطره آغاز و پایانی دارد که مشخص است.

5-      جزئیات خاطرات ثبت گردیده است چون بلافاصله نوشته شده­.

6-      خیال­پردازی در آنها کمتر جا دارد. زیرا راوی از خاطره­ای روایت می­کند که خود آنرا انجام داده یا اینکه خود درگیر آن بوده.

7-      صمیمیت- متنی که روزانه و در صحنه نوشته شده از صمیمیت برخوردار است و خواننده نیز با آن به راحتی ارتباط برقرار می­کند.

8-      مهم بودن- در یک روز حوادث بسیاری برای یک رزمنده آن هم از نوع اطلاعات و عملیات اتفاق می­افتد که مسلماً او وقایع مهم آنرا به رشته تحریر در می­آورد.

9-      جالب بودن- برخی حوادث را که در مصاحبه اصولاً افراد از آن چیزی نمی­گویند چون آنرا مهم نمی دانند ولی وقتی برای دل خودشان می­نویسند، آنها را ذکر می­کنند که بسیار مهم هستند. برای مثال برخی از شوخی­ها، سر به سر گذاشتن­ها، سرگرمی­ها، اشتباهات و ... در مصاحبه گفته نمی­شوند ولی در خاطرات روزانه نوشته می­گرددند.

10-  این نوع خاطرات دارای تحلیل کمتری هستند و نویسنده اصل مطلب را ذکر کرده است.


برچسب‌ها: حسین امیری
92/10/23 ] [ 6:41 

برگی از خاطرات

29/9/60 که اولین روز اعزام ما حساب می­شد، در سپاه پاسداران به هر یک از ما یک تفنگ ام یک[1]، کوله پشتی، قمقمه،فانوسقه، پتو و لباس بسیجی دادند. به چند نفر هم تفنگ برنو داده بودند. علاوه بر اینها به من یک جعبه جای مواد منفجره دادند که پر از فشنگ جنگی و مانوری بود تا در آموزش از آنها استفاده شود.

به صف شدیم آمار گرفتند. چهل نفر بودیم.  دو تا مینی بوس جلوی سپاه منتظر ما بود. با سلام و صلوات به طرف چشمه علی حرکت کردیم. آن موقع سه روز در شهرستان نیروهای اعزامی را آموزش می­دادند. حاج محمد کاتبی مربی ما بود. در محلی از ماشین پیاده شدیم و دو ساعتی ما را راه برد. ایشان گفت که هیچ کس نباید آب بخورد. یکی از بچه­ها همین که درب قمقمه­اش را باز کرد و آنرا به طرف دهانش برد، دستور داد همه یک­جا جمع شویم و حکم کرد که همه قمقمه­ها را خالی کنیم. ما هم در کمال ادب قمقمه­ها را خالی کردیم. مجدداً راهپیمایی همراه دراز و نشست و خیز سه ثانیه ادامه یافت.

ظهر که شد، آقا کاتبی امام جماعت شد و نماز جماعت بر پا شد. وقتی همه نماز می­خوانند من با تفنگ مسلح نگهبان آنها بودم. هنوز نهار و چایی را درست و حسابی نخورده بودیم که صوت مربی به صدا در آمد و ما به صف شدیم.  نزدیک نماز مغرب به سپاه رسیدیم. به شکرانه سپری کردن اولین روز آموزش همه رو به قبله ایستادیم و سوره والعصر را دسته جمعی با صدای بلند خواندیم. شب ما را مرخص کردند و به خانه  رفتیم.

فردای آن روز آفتاب نزده در محل سپاه جمع شدیم. برنامه آموزشی روز دوم کوهنوردی اعلام شد. ما را تا نزدیکی روستای آهوانو با ماشین بردند. و از آنجا سوار بر کوه شدیم. از چند ارتفاع بالا و پایین رفتیم تا این­که روستای آهوانو در معرض دید ما قرار گرفت. یکی از کارهایی که آن روز به ما آموزش دادند، تاک­تیک به صورت آتش و حرکت بود. جمع ما را به صورت دو گروهان تقسیم کردند تا یک گروه با حالت دویدن حرکت کنند و گروه دیگر که روی زمین خوابیده و حالت گرفته­اند، تیراندازی کنند. صدای برنوها و ام یک­ها در کوهستان به نحو جالبی می­پیچید و چندبار منعکس می­شد.

برای نماز ظهر به مسجد خود روستا  رفتیم. بعد از نماز سفره نهار پهن شد. غذا برنج بود. بدون هیچ­گونه متخلفاتی.

 نزدیک روستای آهوانو یک باغی بود که دیوار دورش کوتاه بود ولی بالای دیوار با خار پرچین زده بودند. وسط باغ هم یک خانه باغ بود. دستور دادند که وارد باغ شویم. بعد هم گفتند همه داخل  خانه باغ شوند. ما این چهل نفر در این خانه باغ چهار در چهارمتر تقریباً محبوس شدیم. تنظیم کرده بودند که یک سری از بوته­های وخارهای خیس را آتش دادند. دود غلیظی فضا را پر کرد. گاز اشک آور که نداشتند، اینطوری اشک تولید کردند.

وقتی که از خانه­باغ بیرون آمدیم گفتند که لزوماً همه پوتین­ها را در بیاوریم و بندهایش را به هم گره زده و روی شانه­امان بندازیم و لباس نظامی را هم در بیاوریم  و  با زیرپوش باشیم.

رسیدیم به سراشیبی­ای که سنگ­های ریز داشت. گفتند روی سنگ­ها تا پایین غلت بزنیم. نیمی از بچه­ها بدنشان خون­آلود شد. می­خواستند ناز پروردگی ما از بین برود. آن روز که تمام شد با یک نشاط و شادابی به طرف شهر آمدیم. احساس ما این بود که همه با علاقه کار می کنند.

روز سوم گفتند می­خواهیم شما را برای ادامه آموزش به چشمه­علی ببریم. خبر رسیده بود که آقای عرب لنگه[2] شهید شده و آن روز تشیع جنازه شهید بود. به حرمت شهید تشییع جنازه رفتیم و ادامه آموزش خود به خود منتفی شد.

در میدان امام خمینی دامغان که برای تشییع جنازه رفته بودیم، آقای شاهچراغی (سید علی) که آن زمان امام جمعه دماوند بود،  یک سخنرانی خیلی آتشین کرد. سپس اعلام کردند برادران فردا به جبهه اعزام خواهند شد.

 شب با دقت که جلب توجه نکنم، یک ساک دستی کوچک تهیه کرده و مقداری لباس زیر و برخی چیزهایی را که فکر می­کردم در جبهه ضروری است را داخل آن چیدم.

صبرم نبود که صبح شود. همین که آفتاب زد با یک خدا حافظی کوتاه خانه را ترک کردم. اهل خانه فکر کردند که مثل خیلی از روزها برای آموزش به بسیج می­روم. همه دلواپسی­ام این بود که نقشه­ام لو برود و من­را برگردانند.

موقع حرکت مینی­بوسها جلوی سپاه غوغا بود. برخی از دوستان تمام فامیل­شان برای بدرقه آمده بودند. همه هم گریه می­کردند. بوی اسفند فضا را پر کرده بود و صدای آهنگران که از بلندگو پخش می­شد، جو جالبی را درست کرده بود. شاید من تنها نفری بودم که کسی برایش گریه نمی­کرد زیرا بدرقه کننده­ای نداشتم.

ساعت نه صبح به هر جهت با سلام و صلوات از زیر قرآن بدرقه شدیم و به سمت منطقه حرکت کردیم. همین که پایم به ماشین رسید خیالم راحت­تر شد.

 حاج آقا نعیم آبادی[3]، امام جمع دامغان و حاج شیخ محمد ترابی، امام جمعه موقت آن زمان دامغان به عنوان بدرقه تا روستای قدرت­آباد[4] آمده بودند. آنجا هم خداحافظی کردیم و به طرف تهران رفتیم.

اگر ساک من از آجیل و تنقلات خالی بود در عوض ساکهای دستی دوستان پُر بود. تا طهران از من پذیرایی کردند. هر کسی که چیزی از ساکش بیرون می­آورد به همه تعارف می­کرد.

 )این روزها مشغول نوشتن خاطرات یک عزیز هستم. شما یک برگ از آنرا بخوانید و نظر بدهید.



[1] - تفنگ M1در سال 1903 با ایجاد تغییراتی در تفنگ ماوز مدل 98 ساخته شد. با مشارکت ایلات متحده امریکا در جنگ جهانی اول و دوم کاملتر شد. وزن آن 4/55 کیلوگرم است. در پانصدمتری نشانه روی­اش دقیق است. هشت فشنگ داخل خزانه­اش جا می­شود. ( دائرةالمعارف اسلحه  ص68)

 

[2] - شهید علیرضا عرب­لنگه فرزند علی­اکبر متولد 1345 دیباج دامغان در تاریخ 28/9/60 در پاکسازی جاده بانه سردشت به دست ضد انقلاب به شهادت رسید.

[3] - آیت­الله غلامعلی نعیم­آبادی متولد 1323 نعیم­آباد دامغان است. دو سال امام جمعه دامغان بود. اکنون امام جمعه بندر عباس و نماینده خبرگان رهبری از آن استان می­باشد. کتابهای چندی از ایشان به چاپ رسیده است. زمان شاه به علت فعالیت سیاسی حدود چهل ماه زندانی بود. (دانشنامه مشاهیر دامغان، آیت­الله نعیم­آبادی)

 

[4] - روستایی در جوار جاده در 15کیلومتری جاده دامغان- تهران

شعر حافظ در وصف حضرت صاحب الزّمان عجل الله تعالی فرجه الشریف -سفیدیان

شعر حافظ در وصف حضرت صاحب الزّمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

با تبریک سالروز آغاز امامت امام حی ، صاحب العصر والزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف که1275 سال ازآن می گذرد, این اشعار را تقدیم می کنم . در کتاب خواندنی "روح مجرد" (صص 520-523) نوشته : لسان الغیب این غزل را در وصف حضرت صاحب الزّمان سروده، و از غیبت و انتظار وى یاد کرده، و خود را از مشتاقان و شیفتگانش معرّفى نموده است؛ ولیکن با چه عبارات نمکین، و اشارات دلنشین، و کنایات و استعاراتى که حقّاً بى اختیار بر زبان انسان جارى میشود که او لسان الغیب است:

سَلامُ اللَهِ ما کَرَّ اللَیالى                         وَ جاوَبَتِ الْمَثانى وَ الْمَثالى (1)

عَلى وادى الاراکِ وَ مَن عَلَیْها                     وَ دارٍ بِاللِوَى فَوْقَ الرِّمالِ (2)

دعاگوى غریبان جهانم                               وَ أدْعو بِالتَّواتُرِ وَ التَّوالى (3)

به هر منزل که رو آرد خدا را                   نگه دارش به لطف لا یزالى (4)

منال اى دل که در زنجیر زلفش       همه جمعیّت است آشفته حالى (5)

ز خَطّت صد جمال دیگر افزود              که عمرت باد صد سال جلالى (6)

تو مى‏ باید که باشى ورنه سهل است         زیانِ مایه جانىّ و مالى (7)

بدان نقّاش قدرت آفرین باد                  که گِرد مَه کشد خطّ هِلالى (8)

فَحُبُّکَ راحَتى فى کُلِّ حینٍ                وَ ذِکْرُکَ مونِسى فى کُلِّ حالِ (9)

سویداى دل من تا قیامت                 مباد از شور سوداى تو خالى (10)

کجا یابم وصال چون تو شاهى                    من بد نام رِند لا ابالى (11)

خدا داند که حافظ را غرض چیست    وَ عِلْمُ اللَهِ حَسْبى مِن سُؤالى (12)

و در تعلیقه گوید: این بیت هم در آن غزل است و گویا از خواجه باشد:

أموتُ صَبابَةً یا لَیْتَ شِعْرى مَتَى نَطَقَ الْبَشیرُ عَنِ الْوِصالِ (13) [«دیوان حافظ شیرازى» طبع پژمان، ص 212، غزل 463]


تفسیر شعر:

در بیت اوّل و دوّم می گوید: سلام خدا باد پیوسته و همیشه تا وقتیکه شبها مرتّباً یکى پس از دیگرى مى‏ آیند و مى‏ روند، و طلوع و غروب موجب پیاپى در آمدن آنهاست، تا زمین و خورشید و ماه و ستارگان باقى است، و تا وقتیکه رشته ‏هاى دو صدایه و سه صدایه تارها و نغمه‏ ها و آهنگهاى چنگ‏ها و سازها مى‏ نوازند و قدرت و تاب و توانشان براى بلند داشتن این سرود باقى است (زیرا مثانى به معنى صداهاى دوباره‏اى است که تار و چنگ می دهد، و مَثالى در أصل مَثالِث بوده است یعنى صداهاى سه باره که از آنها شنیده مى‏ شود.) بر وادى اراک که منزلگاه حضرت حجّت است (زیرا سرزمین اراک سرزمین حجاز است که در آنجا فقط درخت اراک وجود دارد) و بر آن کسیکه برفراز آن زمین سکونت دارد و بر خانه ‏اى که در قسمت نهایى در آن بالاى رَمْلها و شنها بنا شده است.(اللِوى بر وزن إلى، بالکسرِ و القصرِ: منقطعُ الرَّملِ أو هو ما الْتَوَى من الرَّملِ. و ألْوَى القومُ: صاروا إلى لِوَى الرّملِ.)

سپس در بیت سوّم می گوید: دعاگوى غریبان جهانم، و بطور تواتر و پشت سر هم من دعا می کنم و دعاگو هستم؛ که باز روشن است: آن غریب جهانى که از شدّت غربت و تنهایى ظهور نمى‏ کند غیر از حضرت حجّت کسى نیست.

و در بیت چهارم می رساند: او که محلّ ثابتى ندارد- گرچه اصلش از مکّه و از وادى الاراک است- و دائماً در عالم در گردش است، اى خداوند مهربان از تو درخواست مى‏ نمایم تا با لطف دائمى خودت او را در هر منزلى که وارد مى‏شود و در آن مسکن مى‏ گزیند نگهدارى کنى‏.

و در بیت پنجم می گوید: اى دل! در فراق او ناله مکن، چرا که گرچه در غیبت است و چهره و رخساره‏اش را از نمایاندن مخفى می دارد، ولیکن بواسطه گیسوان و زلف سیاه او- که کنایه از هجران و غیبت است- آشفته حالان می توانند کسب جمعیّت کنند و به مقصود نائل آیند.

و در بیت ششم می گوید: اینک که رشد و بروز جمال در تو فزونى یافته است، خداوند عمر تو را طویل گرداند و از گزند حوادث مصون بدارد.

و در بیت هفتم می گوید: تویى ولىّ والاى ولایت که قوام کون و مکان بر تو قائم است؛ و تو باید بر قرار و مقرون به بقاء و صحّت و آرامش بوده باشى، چرا که در رأس مخروطى، و بر همه ما سوى‏ حکومت دارى. و در برابر این امر مهمّ و ارزشمند، زیانهاى جانى و ضررهاى مالى هر چه هم فراوان باشد، به من و یا به جهانیان برسد، مهمّ نیست بلکه خیلى سهل و آسان است.

و در بیت هشتم می گوید: آفرین بر دست قدرت پروردگار که تو را در این چندین قرنى که تا به حال گذشته، حفظ و نگهدارى نموده است؛ همان نقّاش قدرت که بر گرد ماه بر فراز آسمان خطّى به شکل هلال مى ‏کشد تا مردم ماه را ببینند، با آنکه بدون شکّ تمام کره ماه موجود است، امّا کسى آنرا نمى‏ بیند، و در غیبت و پنهانى می گذارد، و فقط از این کره آسمانى به قدر هلالى نمایان است بطوریکه اگر کسى نظر کند مى‏پندارد کره‏اى نیست، فقط هلالى بر آسمان موجود است. امام زمان هم موجود است همچون کره تامّ و تمام، امّا کسى آنرا نمى‏ بیند و ادراک نمى‏ کند و فقط به قدر ضخامت هلالى از آثار او در جهان مشهود است و مردم از آن منتفع می گردند، ولى باید ظهور کند و از پرده خفا برون آید و چون بَدْر و ماه شب چهاردهم نور دهد و همه جهان را منوّر کند.

خوب توجّه کنید: اگر این بیت را اینطور معنى نکنیم، معنى آن چه می شود؟! تعریف کردن از ماه آسمانى به پنهانى، و خطّ هلالى در شبهاى‏ نخستین طلوع آن بر گرد آن کشیدن چه مدحى را متضمّن است؟!

و اگر مراد از ماه را سیما و چهره محبوب فرض کنیم و خطّ هلالى را هم محاسنش بدانیم که بر گرد آن روییده است، با آنکه این استعاره با آن استعاره قرص ماه آسمان و اختفاى آن در شبهاى نخستین جز بمقدار هلالى که نمایان است، دو مفاد است معذلک این استعاره نیز منافاتى با وجود حضرت صاحب الزّمان ندارد؛ زیرا آن انسانى که در خارج بر گرد صورتِ چون ماهش محاسن روییده است، با توصیف غربت و ولایت و سرورى و پادشاهى و سائر اوصافى که در این غزل آمده است، غیر از آنحضرت نمى ‏تواند مراد و مقصود باشد.

و در بیت نهم می گوید: من پیوسته با تو سر و کار دارم. محبّت توست که راحت دل من است در هر حال، و ذکر توست که أنیس من است بطور پیوسته و مدام.

گرچه نظیر این مضمون در سائر غزلهاى حافظ موجود است و آنها راجع به خود ذات أقدس حقّ تعالى است، ولیکن در این غزل به قرینه سائر ابیات غیر از حضرت حجّت نمى‏ تواند بوده باشد. پس ضمیر مخاطب ذِکْرُکَ و حُبُّکَ راجع به اوست.

و به همین طریق مفاد بیت دهم است که در دعا می گوید: دریچه قلب من که مملوّ از خون حیاتبخش من است، و پیوسته آن خون در جنبش و حرکت و ضربان و خروش است، هیچگاه از معامله و سر و کار داشتن و تلاش براى بدست آوردن محبّت و رضاى تو خالى نباشد.

و در بیت یازدهم مخاطب خود را شاه، و خودش را رِند و گداى لا ابالى خوانده است؛ و وصال این درجه پست و زبون را با آن شاه با عظمت و با تقوى و داراى عصمت و طهارت، بعید به شمار آورده است. در این بیت هم معلوم است که: مراد وى از «چون تو شاهى» غیر آن صاحب ولایت کلّیّه إلهیّه‏ نمى‏باشد.

و در بیت دوازدهم خیلى روشن و واضح از سخنان و تخاطب فوق بطور رمز و اشاره، پرده بر می دارد که: اینها که گفتم همه اشاره و کنایه و استعاره و رمز بود که چه می خواهم بگویم؛ صراحت نبود و من نمى ‏خواستم یا نمى ‏توانستم آن وجود أقدس را چنانکه باید و شاید معرّفى کنم، و عشق سوزان خود را براى لقاء و دیدارش در قالب غزل آورم؛ امّا خداوند علیم و خبیر می داند که در دل من چه مراد بوده است، و او کفایت می کند از کلام و سؤالى که من بخواهم آنرا برزبان آورم.

و در بیت إلحاقى می گوید: من از شدّت عشق و آتش وَجْد بالاخره خواهم مرد، و در انتظار فرج او جان خواهم سپرد؛ و مانند یعقوب در فراق یوسف کور خواهم شد و چشمم پیوسته بر در است که چه موقع بشیر، بشارت از لقاء وصال میدهد؛ و یوسف گمگشته بیابانى در چاه غربت در افتاده، غریب و تنها، سرگشته و متحیّر مرا بشارت دیدار می دهد، و با فرج او و لقاى او چشمانم بینا میگردد، و چون مرده از قبر برخاسته زنده می گردم و حیات نوین مى‏ یابم.

منبع:آنلاین خبر