جانباز سرفراز حاج ابراهیم حقیری

ابراهیم حقیری

ابراهیم حقیری، فرزند عباس، متولد 1340 دامغان می­باشد. وی در سالهای دفاع مقدس در واحد اطلاعات و عملیات خدمت می­کرد و به درجۀ جانبازی 70 در صد مفتخر گردید. پاسدار بازنشسته می­باشد و عضو هیات مدیره و موسس موسسۀ خیرۀ چهارده معصوم و صندوق قرض­الحسنۀ چهارده معصوم است همچنین از اعضای فعال هیأت رزمندگان شهرستان دامغان می­باشد.

***

شیطنت

سال 1356 در هنرستان صنعتی دامغان ثبت نام کردم. بعد از یکی دو روز یک خانم مهندس برای تدریس برخی دروس فنی به کلاس ما آمد. شلوار لی پوشیده بود و از روسری، مقنعه و چادر هم خبری نبود. من و تعدادی از بچه­ها اصلاً برایمان قابل قبول نبود یک خانم با آن وضعیت دبیر ما باشد.

خانم مهندس هیچ تجربه­ای در تدریس نداشت. خودش هم مسلط به مباحث فنی نبود. مباحث کباب­ها را شب قبل مطالعه می­کردم. اگر موضوعی را نمی­فهمیدم، از هنرآموزان با سابقه می­پرسیدم.

وقتی آن معلم با آن شرایط به کلاس می­آمد و درس را توضیح می­داد، وقتی در برخی موارد دچار مشکل می­شد یا نمی توانست مسأله­ای را حل کند، به او کمک می­کردم. بندۀ خدا از خجالت سرخ می­شد. بچه­های مذهبی که منتظر این لحظه بودند، با خنده­های شیطنت­آمیز خودشان، او را مستأصل می­کردند.

***

روزهای انقلاب

تابستان سال 1357 ما را به اردوی ملی به دماوند بردند. شانس آوردیم یکی از مربی­ها، دانشجویی انقلابی بود. با او ارتباط خوبی داشتیم.

یک شب قرار بود جشنی برگزار کنند و یک خانم خوانندۀ مشهور را بیاورند. به اتفاق تعدادی از دوستان مذهبی تصمیم گرفته بودیم آن مجلس را به هم بزنیم و از هیچ چیز هم نترسیم. وقتی خبر به گوش مسئولین اردو رسید، از آوردن رقاصه منصرف شدند.

از مهر 57 انقلاب شتاب گرفت. با تعدادی از دوستان اعلامیه­های حضرت امام را به هنرستان برده و در ساعت­های تفریح و مواقع مناسب آنها را لای کتاب­های همکلاسیها قرار می­دادیم.

از دی ماه کنترل شهر دامغان به دست مردم انقلابی افتاد؛ زیرا پلیس­ها به خاطر همکاری با چماقدارهای طرفدار شاه به آتش زدن مغازۀ افراد انقلابی، وجاهتشان را از دست داه بودند. شب­ها پلیس­ها در شهربانی محبوس بودند و مردم تا صبح در هوای سرد و برفی نگهبانی می­دادند.

من هم یک چوب زرشک که سر آن مثل گرز بود تهیه کرده و شب­ها نگهبانی می­دادم.

***

مسئولیت

اولین بار که به عنوان بسیجی نگهبان سپاه شده بودم، شبی سرد و تاریک بود. آن ایام منافقین به مراکز سپاه و بسیج حمله می­کردند. برای همین به نظرم رسید: «همه افراد حاضر در سپاه خوابند و من یک نفر بیدارم، اگه چند نفری به اینجا حمله کنن، چه خواهد شد؟» این فکر که از ذهنم گذشت بدنم به لرزه درآمد و مسئولیت زیادی را احساس کردم. آنقدر لرزیدم تا ساعت 4 پستم به پایان رسید.

***

آقا معلم

زمستان سال 60 در مقری نزدیک روستای اقری­قاش مهاباد مستقر بودیم. من مسئول مقر بودم. با آنکه بیست ساله بودم و تجربه­ای در سیاست نداشتم.

یک روز خانمی به مقر آمد و سراغم را از دوستان گرفت. آمده بود از شوهرش شکایت کند. شوهرش او را کتک زده بود. درخواست داشت برای طلاق او اقدام کنم. با کمک شورای روستا به خانه و کاشانه­اش برگشت.

در همین مأموریت بود که با کمک مردم این روستا دستی به سر و روی مدرسۀ روستا کشیدیم و تا آمدن معلم خودم به کلاس می­رفتم و درس می­دادم.

***

مادون قرمز

چند ماهی می­شد در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 17 علی­بن ابی­طالب (ع) کار می­کردم. چند دورۀ آموزشی را پشت سر گذاشته بودم و با اعتماد به نفس به شناسایی می­رفتم.

یک شب با برادر میرجانی[1] همراه پنج نفر نیروی تأمین برای شناسایی عمق خط دشمن رفتیم. قبل از ورود به خط دشمن در منطقۀ حسینیه، نیروهای تأمین را در جای مناسب مستقر کردیم. دوربین مادون قرمز هم برداشته بودیم تا بتوانیم در شب دید داشته باشیم. مقداری جلو رفتیم به یک تپه خاک رسیدیم. در دو طرف آن قرار گرفتیم. کمی دقت کردیم، متوجه شدیم در کنار سنگر کمین دشمن هستیم و دو نفر آنجا هستند. تیربارشان آماده بود. با اشاره به هم فهماندیم باید فرار کرد.

همین که رو به وطن شروع به دویدن کردیم، آنها با گلوله­های تیربار ما را بدرقه کردند. نفس زنان آیه وَ جعلنا را می­خواندیم و با سرعت هر چه تمامتر می­دویدیم. خیلی طول نکشید دشمن منور  شلیک کرد و کمی بعد با هرچه داشتند شروع به ریختن آتش کردند. عجیب بود تمام دور و برمان گلوله می­خورد ولی ما سالم ماندیم.

***

بی تعادلی

در مرحلۀ دوم عملیات رمضان[2]، وضعیت اضطراری داشتیم. مسئول اطلاعات و عملیات بودم برای همین چند بار فاصلۀ مقر تا خط را دویده بودم تا به کارها سر و سامان بدهم.

وقتی عملیات شروع شد، برای راهنمایی ادوات مهندسی برگشتم، مجبور شدم روی کاپوت یک تویوتا بشینم و با دست اشاره کنم تا لودرها و بلدوزرهای پشت سر آن اشتباه نروند. وقتی به خط رسیدم، حمید خدابخش و اسماعیل ابوطالبی با پای قطع شده داخل معبر افتاده بودند. آنها را سوار جیپ میولی کردیم که با آن  به کارها سر و سامان می­دادم.

کمی آمدم به برادر عباس حسنی رسیدم. دست بلند کرد، اسیر گرفته بود. به او گفتم: «مگه کسی شب هم اسیر می­گیره ولی حال باید به او برسیم و او را به پشت خط برسانیم.»

شبِ بعد از مرحلۀ دوم عملیات  رمضان خسته و کوفته روی خاکهای کنار سنگر اطلاعات و عملیات دراز کشیدم. یکباره خط شلوغ شد. با فریاد یکی از دوستان که می­گفت: «بجنبید! دشمن آمد!» از جایم پریدم. داد زدم: «آرپی­جی!» یکی از بچه­ها آرپی­جی را آورد. به او گفتم تو موشک آماده کن تا من تانک­ها را بزنم. یک گله تانک به سراغ ما آمده بودند. سه چهار تا تانک را که زدیم، تانک­ها عقب گرد کرده و رفتند. آن شب بیش از پنجاه موشک شلیک کرده بودم به حدی که موقع راه رفتنم تعادل نداشتم.

***

توبیخ

از زمستان سال 61 مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 21 علی­بن ­ابی طالب بودم. منطقۀ پاسگاه زید به ما محول شده بود. منطقه را به سه محور تقسیم کرده بودم و هر قسمت را به گروهی واگذار کرده بودم. گروه­ها مشغول شناسایی شدند و مرتب گزارش می­آوردند.

پس از مدتی فرماندۀ تیپ، برادر مهدی زین­الدین برای گرفتن گزارش ما را احضار کرد. همراه مسئولین گروه­ها در جلسه حاضر شدیم. گزارش مفصلی از آنچه انجام داده بودیم ارائه کردم. برادران مسئول هر محور گزارشها را تأیید کردند. پس از آن آقا مهدی گفت: «خودت در کدام محور جلو رفتی و همه چیز را با چشمانت دیدی؟» به محض آنکه جواب منفی من را شنید، در حالی که با تعجب گفت: «پس هیچکاری انجام نشده!»

***

 

نوبت من

عملیات محرم[3] رو به اتمام بود. چند مجروح در یک قسمت جا مانده بودند. یک ماشین برداشتم تا آن مجروحین را به عقب برسانم. بمباران شروع شد. سومین بمبی که به زمین نشست، با صدای انفجار آن به زمین افتادم. احساس کردم پاهایم از من نیست. ترکش پوست شکمم را پاره کرده بود و قسمتی از رودها بیرون زده بود.

وقتی من را به اندیمشک رساندند، رودهایم از شدت تورم، حالت انفجار داشت. بیمارستان پر از مجروح بود. با آنکه حالم خوش نبود، متوجه بودم دکتر روده­های یک رزمنده را بلند کرده و یک نفر دیگر ترکش­های آن را بیرون می­آورد. فکر کردم بعد از او نوبت من است.

***

بال در بالِ...

پنجم فروردین 1362 بود. برای بازدید از یک محور حرکت کردیم. در نقطعه رهایی دوربین دید در شب را به گردنم آویزان کردم و برادرِ قدم شمار[4] را صدا زدم تا قطب­نما را به او بدهم. درحالی که جلو آمد و دستش را دراز کرده بود، یک گلولۀ خمپارۀ 60 روی سرم سقوط کرد و افتاد جلوی پایم و منفجر شد. برادر قدم شمار به شهادت رسید و دو نفر دیگر از برادران هم مجروح شدند. من هم از نوک پا تا فرق سر، غرق در ترکش و خون بودم.

چندبار شهادتین را گفتم ولی خبری از شهادت نشد، به ذهنم گذشت نکند غلط تلفظ می­کنم که خبری از شهادت نیست تا ده بار شهادتین را گفتم. ولی خبری از شهادت نشد.

تا اورژانس بهوش بودم. در اهواز پس از عمل جراحی بهوش آمدم. مجدداً در بیمارستان ارتش تهران بهوش آمدم.

برای تکمیل دورۀ درمان به دامغان آمدم تا در منزل استراحت کنم. در یک اتاق یک طرف تخت من بود و در طرف دیگر تخت اخوی حسن. او در عملیات محرم مجروح شده بود. پدرم هم از درخت افتاده بود، حال و روزش بهتر از ما دو نفر بهتر نبود. مادر و خواهرم مثل پروانه دور ما سه نفر می­گشتند.

سنگینی سقوط گلوله خمپاره، یک طرف بدنم را فلج کرده بود ولی طرف دیگر سالم بود و می­توانستم به کمک عصا راه بروم. چند ماه فیزیوتراپی وضعیتم را بهبود بخشید.

دوستان سپاه دامغان را متقاعد کردم و عازم منطقه شدم. در لشکر علی­بن ابی طالب خودم را به مسئول اطلاعات و عملیات، برادر مصباحی معرفی کردم. ایشان هم محبت کرد و مسئولیت اتاق کالک و نقشه را به من واگذار کرد.

***

آب تنی!

سال 1364 مسئولیت مقر آموزشی نیروهای اطلاعات و عملیات لشکرعلی­بن­ابی­طالب(ع) واقع در خرمشهر به نام موقعیت شهید شاکری به من واگذار شد. با آنکه موقع راه رفتن تلو تلو می­خوردم، خودم مسئولیت آموزش خاکی نیروها را به عهده گرفتم.

یک شب به مسئول آموزش آبی نیروها، برادر احمد کشاورزیان گفتم می­خواهم بیایم و ببینم که چه می­کنید. او گفت به این شرط که لباس غواصی بپوشی و لاو­ژاکت هم تنت کنی تا اگر مشکلی شد غرق نشوی.

در جلوی پل مارد یکباره چند نفری دست و پایم را گرفتند و من را داخل آب انداختند و در کمال ناباوری گاز قایق را گرفته و رفتند.

با وضعیتی که دست و پایم به فرمان من نبود تا صبح روی آب ماندیم تا آنکه برادران ساعت 8 صبح محبت کرده و جلوی دهانه خلیج فارس من را از اروند گرفتند!

***

فقط وظیفه

وقتی عملیات والفجر 8 شروع شد، آن شب در اتاق هدایت عملیات بودم. قلبم به شدت می­زد حتی شدیدتر از مواقعی که خودم در خط حضور داشتم.

نورالله شوشتری هدایت عملیات را در قسمت جزیرۀ ام­الرصاص به عهده داشت. وظیفۀ من به عنوان مسئول کالک و نقشه این بود که تغییرات را روی کالک و نقشه ایجاد کرده و در اختیار فرماندهان قرار بدهم.

ما که اطلاع نداشتیم، عملیات ما در آن نقطه حالت فریب دارد و عملیات اصلی در فاو است. خیلی ناراحت بودیم. چند ساعت از عملیات می­گذشت و چند گردان از استان سمنان در آن نقطه عمل می­کردند، دچار مشکل شده بودند. ما باید خونسردی خودمان را حفظ می­کردیم. حتی موقعی دوست و شوهر خواهرم، ابوالفضل هراتی که فرماندهی گروهانی را در آن قسمت به عهده داشت به شهادت رسید، بازهم نباید احساسات خودم را بروز ندادم.

***

جام زهر

دو سه روز از قبول قطعنامه 598 گذشت، حضرت امام(ره) پیام مهمی به مناسبت سالگرد شهدای مکه صادر کرد. وقتی از رادیو این پیام پخش می­شد، مسئولین اطلاعات و عملیات لشکر علی­بن­ابی طالب(ع) جلسه داشتند. زمانی که گویندۀ رادیم به‌اصطلاح «جام زهر» رسید، حاج محسن چراغچی، جانشین اطلاعات که با بیسیم صحبت می­کرد، چنان گوشی را به سرش کوبید که گوشی شکست و قطعات آن پخش زمین شد.

 

 

 



[1] - سردار محمد‌ میرجانی از جانبازان 70 در صد 8 سال دفاع مقدس است که در اکثر عملیات نظیر بیت‌المقدس، رمضان، والفجر ۲، ۳ و ۴، عملیات خیبر، بدر، کربلای ۱، ۴، ۵، ۸ و ۱۰ و نیز عملیات مرصاد شرکت داشته است.

[2] - عملیات رمضان در تاریخ بیست دوم تیرماه تا هفتم مردادماه ۱۳۶۱ و در پنج مرحله انجام شد.

[3] - این عملیات که از نوع عملیات محدود بود در ۱۰ آبان ۱۳۶۱ با رمز یا زینب و به فرماندهی سردار حسن باقری آغاز شد و به مدت یک هفته به‌طول انجامید.

 

[4] - فردی که در گروه اطلاعات و عملیات مسئول برآورد مسافت­ها با قدم­هایش است.

از روزنوشته های غلامرضا عبدالهی از روزهای جنگ

از روزنوشت های غلامرضا عبداللهی عضو تیم اضطراری پزشکی دامغان در جنگ

15/4/1366

12 شب به اتفاق شانزده نفر دیگر از برادران داوطلب از دامغان به مقصد غرب کشور با سه ماشین ادارۀ بهداری حرکت کردیم. ساعت 5صبح به تهران رسیدیم. بعد از خواندن نماز صبح مجدداً به‌طرف همدان حرکت کردیم. از همدان به سنندج و از آنجا به طرف سقز رفتیم. هوا مساعد و مطبوع بود.

16/4/1366

از صبح تا کنون در حال حرکت بودیم و فقط یک توقف کوتاه برای نماز و ناهار داشتیم. ساعت5:30 ، پس از آنکه هفده ساعت در ماشین بودیم به سقز رسیدیم. ابتدا قدری دنبال ستاد مصدومین و مجروحین گشتیم. تا اینکه ستاد را در بلوار انقلاب یافتیم. استقبال گرم و خوبی از ما انجام شد. قرار شد ساعت 7 شب پس از صرف شام حرکت کنیم ولی کمی بعد گفتند که برای حرکت باید تا صبح منتظر بمانیم.

به اتفاق دکتر حسین بنازاده و دیگر دوستان گشتی در شهر زدیم. شهر مزین به بناهای قدیمی بود که اکثر آنها روی بلندی قرار داشتند. مردم شهر مهربان و خونگرم بودند. آداب و اصالت خویش را حتی در تکلم و لباس حفظ کرده‌اند. قیمت‌ها نسبت به شهر ما خیلی بالاتر بود.

اکثر دیوارهای مغازه‌ها، ساختمانهای مسکونی و ادرات دولتی براثر ترکش گلولۀ توپ و موشک بر خود زخمی به‌یادگار دارند. چند نقطۀ شهر که مورد بمباران دشمن قرار گرفته بود و به‌کلی ویران شده بود، توسط دلیرمردان کرد در حال بازسازی بود.

ساعت 8 شب به ستاد برگشتیم. شام چلوکباب تهیه شده بود که دوستان به شوخی می‌گفتند این شام نشانۀ بدخیمی منطقه است!

بعد از صرف شام برای گرفتن لباس، ماسک، و کارت و پلاک به‌خط شدیم. پس از تحویل وسایل به محل استراحت برگشتیم. طولی نکشید که در اثر خستگی طول روز خواب ما را باخودش برد، بدون اینکه بدانیم فردا چه مسیری را در پیش خواهیم داشت.

17/4/1366

صبح زود برای انجام فریضۀ نماز یکی پس از دیگری از خواب بیدار شدیم. پس از صرف صبحانه با برادران راننده آقایان مقدسی، رهبری و قربانی خدا حافظی کردیم تا آنها به سوی دامغان حرکت کنند. ما هم پس از آماده شدن حکم مأموریت به‌سوی بیمارستان صحرایی صاحب‌الزمان با یک مینی‌بوس حرکت کردیم. پس از عبور از چندین روستای کرد نشین و تونل به شهر بانه رسیدیم. از آنجا هم راهی بیمارستان صحرایی شدیم که در نزدیکی شهر بود.

 ساعت 11 به بیمارستان رسیدیم و هر یک از برادران خودش را به واحد مربوط معرفی کرد بدین ترتیب که برداران هاشمی، تیموری، شیرازی، مهرابی، قندهاری، رهبری‌فرد، یحیایی، در بخش اورژانس مستقر شدند. برادر علی‌اکبر نجفی در آزمایشگاه و برادر میرنژاد در رادیولوژی شروع به‌کار کردند. برداران مطهری، عباس بشیری، نصرینی و خودم به اتفاق دکتر حسین بنازاده و پسرش مهدی آمادۀ رفتن به اتاق عمل شدیم.

بیمارستان در زیر زمین ساخته شده بود و دارای پنج اتاق عمل، بیست تخت در اورژانس و ده تخت در ریکاوری بود. دو پزشک جراح در بیمارستان بودند.

چند ساعتی که گذشت تعدادی مجروح به اتاق عمل آوردند. و فعالیت‌ها اوج گرفت. من و آقای عباس بشیری اتاق شمارۀ پنج را مرتب کردیم.

اولین مجروح که ترکش به دست و شکمش برخورد کرده بود، به اتاق شمارۀ دو بردیم و عمل لاپارتمی شد. بعد از پنج ساعت به اتفاق دکتر حجتی و دکتر طاهرنیا گرفت شریان به دست مجروح انجام شد و پارگی شکم هم توسط دکتر حسین بنازاده ترمیم شد.

21/4/1366

امروز یکشنبه 21 تیر ماه هوای کوهستانی با نسیم صبحگاهی فضای شهر بانه را فرا گرفته است. پس از صرف صبحانه بر طبق معمول کمی مطالعه کردم و دوستان هم از هر دری سخن گفتند. برادر زرندی با جوک‌های نابش دوستان را سرگرم می‌کرد.

سپس تا ساعت11:30 در اطاق پزشکان نشستیم و از بیانات برادر حجتی و سایر پزشکان استفاده کردیم.

ساعت11:40 یک مجروح که ترکش به سرش اصابت کرده بود را به اتاق عمل آوردند. خوشبختانه شب قبل پزشک متخصص مغز و اعصاب برایمان آمده بود. با حضور دکتر عباس‌نژاد(از بیمارستان فیروزگر تهران) عمل شروع شد. مقداری از مغر این برادر رزمنده بیرون ریخته و هیچ حالش خوب نبود. چهار ساعت و نیم روی این مجروح کار شد ولی به علت عمیق بودن ترکش موفق به خارج کردن آن نشدیم. به جهت صدمه به هیپوتالاموس چنانچه این مجروح شهید نشود، بینایی‌ و کنترل یک طرف بدنش را از دست خواهد داد.

ساعت 4:25 عصر به‌اتفاق برادران بشیری، سجادی و دکتر عباس‌نژاد ناهار خوردیم و سپس کمی استراحت کردیم.

اکنون‌که ساعت 11 شب است و مشغول نوشتن این سطور هستم، خبری نیست و به‌اصطلاح برخی دوستان بازارمان کساد است!

 

 

22/4/1366

امروز هم دو مجروح به اتاق عمل آوردند. یکی ترکش به سرش خورده بود که مورد عمل جراحی قرار گرفت توسط جراح مغز و اعصاب آقای دکتر عباس‌نژاد که حدوداً 3 ساعت و نیم طول کشید که زنده ماندنش باخداست.

مجروح دیگری که از ناحیۀ پایش آسیب‌دیده بود که پای راستش قطع شد. مجروح خیلی جوان بود که در سیمایش نور ایمان به‌وضوح دیده می‌شد.

 

23/4/1366

ساعت10:15 یک مجروح که ترکش به ناحیۀ شکمش اصابت کرده بود توسط آقای دکتر حسین بنازاده مورد عمل جراحی قرار گرفت. عمل حدود 2 ساعت و ربع طول کشید. پس از بهوش آمدن حال مجروح رضایت‌بخش بود.

ساعت 4:30بعدازظهر یکی از برادران که براثر اصابت گلوله پارگی شریان داشت توسط دکتر حجتی پیوند شریان شد. عمل در ساعت 7:10 با موفقیت به پایان رسید.

 
غلامرضا عبداللهی، فرزند عباسعلی متولد 1336 دامغان می‌باشد. وی دارای مدرک کارشناسی پرستاری و عضو تیم  داوطلبانۀ اضطراری ستاد رسیدگی به مصدومین و مجروحین جنگ به‌عنوان تکنسین اتاق عمل است و دارای سابقۀ 9 ماه حضور در جبهه می‌باشد. در سال 1390 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته شده و اکنون در درمانگاه جوادالائمه(ع) سپاه پاسداران دامغان به خدمت مشغول می‌باشد.