دیوانه شو!
آقای سید محمد حسینی در مورد جزیره مجنون میگوید:
یک روز شاهد حملۀ توپخانۀ دشمن بودم. یکی از ماشینها آتش گرفت. نزدیک بود آتش به بلدوزر کناری آن سرایت کند. شهید دروکی با پای برهنه رفت بولدوزر را روشن کرد و کنار آورد با این که می دانست ممکن است شهید شود اما رفت که کار برای جایگزین کردن بولدوزر جدید چند روز عقب نیفتد.
وصل شدن این جاده مقارن با روز میلاد امام حسین (ع) بود و بچه های جهاد برای احداث آن خیلی زحمت کشیده بودند و حدوداً دو ماه زمان برده بود و نهایتا موفق شدند. اکثر فرماندهان ارتش، سپاه، قرارگاه حمزه وتعداد زیادی نیرو آمده بودند. لحظه ی بسیار باشکوهی بود. همه در آن لحظات فقط صلوات میفرستادند.
شهید رمضان عباس-زاده که در آموزش و پرورش بسطام مشغول به کار بود به عنوان مسئول پشتیبانی ما در آنجا مشغول به فعالیت شده بود. ایشان بعد از عملیات خیبر با وجود سمت بالایی که در آموزش و پرورش داشت، احساس کرد حضورش در منطقه بیشتر لازم است. تانکر سوختی در اختیار ایشان قرار داده بودند که وظیفه ایشان بردن سوخت به جزیره مجنون بود.
یک روز وقتی نهار بچههای پدافند را میبردم متوجه شدم دو یا سه تا ماشین وسط جاده ایستادن و حس کردم اتفاقی افتاده است چون در جادهها از این صحنهها زیاد میدیدیم توجه زیادی نکردم ولی وقتی داشتم از کنار صحنه عبور میکردم حس کردم چند نفر از بچههای قرارگاه حمزه ایستادهاند و یک ماشین هم ظاهراً سوخته بود. ایستادم و از ماشین پیاده شدم. دیدم یک تانکر سوخت است که کاملاً سوخته است. از یکی برادرها پرسیدم از بچه های ما بوده؟ گفت احتمالاً !
دو نفر از بچهها به سمت ماشین رفتند و در را باز کردند. یکی از آنها گفت: «مراقب باش پاهایش اینجاست!» تعجب کردم چون داخل ماشین چیزی دیده نمیشد. جلوتر رفتم دیدم یک جنازه است که کاملاً سوخته. با توجه به روحیهای که از آقای عباسزاده میشناختم ناگهان به ذهنم آمد: «آقای عباس زاده لیاقت این گونه شهید شدن را داشتی.» البته مطمئن نبودم که خودش باشد. سپس با عجله رفتم تا غذای نیروها را برسانم. وقتی برگشتم ستاد، از فرمانده خبر ایشان را گرفتم .گفتند شهید شده است! بچهها میگفتند شب قبل از شهادت، خودش نماز جماعت و دعا را خوانده و کمی مداحی کرده، انگار دلش خبر کرده بود که می خواهد شهید شود.