غلامرضا بوغیری، سروقامت رئیس ستاد
مرحوم غلامرضا بوغیری: رئیس ستاد قرارگاه حمزه
غلامرضا بوغیری فرزند عبدالله در سال 1338 در دامغان متولد گردید. پس از پایان دوره متوسطه به سربازی رفت. دوران خدمت او مصادف با جنگ تحمیلی بود. برای خدمت بهتر توپچی تانک چیفتن شد.
هنوز سرباز بود که برای جهاد سازندگی دامغان در جبهه مأموریت گرفت. برای همین در محاصره سوسنگرد حضوری فعال داشت. همراهی او با حاج ابوالفضل حسنبیکی، فرمانده قرارگاه حمزه از همینجا شروع شد و تا روز آخر جنگ ادامه یافت.
زمانی که قرارگاه حمزه تشکیل گردید او به عنوان رئیس ستاد آن برگزیده شد. در نقش رئیس ستاد قرارگاه حمزه مغز متفکر و برنامه ریز آن بود. همدوش و همراه فرمانده قرارگاه در اکثریت عملیات دفاع مقدس در صحنه و خط مقدم حضور داشت. پس از پایان جنگ مدرک کارشناسی مدیریت بازرگانی را نیز دریافت کرد. او همچنان در جهاد کشاورزی خدمت میکرد تا آنکه در تاریخ 17/11/1384 دعوت حق را لبیک گفت در حالی که سه فرزند رشید از ایشان باقی مانده است. در طول سالهای دفاع مقدس، خانم ناصریان، همسر ایشان نیز به منطقه غرب کشور مهاجرت کرد تا آنکه شوهرش با فراغت بال بیشتری به امور قرار گاه حمزه رسیدگی کند.
برای اینکه بیشتر با این سردار اسلام آشنا شویم گوشهایی از خاطرات آقای حسن بیکی را از کتاب در دسته تهیه(عبور از رمل) را با هم میخوانیم:
1- در قسمتی از خاطرات مربوط به محاصره سوسنگرد آمده است:
«داخل مسجد ماشاءالله آدم ناله میکردند! گفتم:« چرا نمیبرید؟» گفتند:« راهها همه بسته است. محاصره شدیم! دیگر راهی باقی نمانده، راه اهواز، راه هویزه، راه بستان این طرف هم رودخانه هست.» همین طور که صحبت میکردیم، فرماندهای آمد و گفت« من جانشین عملیات سپاه هستم. هر کی میتواند شهر را خالی کند و برود.» ما سه نفری آمده بودیم. با آقای زمانی چهار نفر شده بودیم. آقای زمانی شب کور بود و شبها جایی را نمیدید. آمدیم از رود خانه بیرون برویم. زمانی خیلی هم شجاع بود. به او گفتیم الان سه روزه هیچی نخوردیم. گرسنه و تشنهایم. گفت میروم از این غذاهای مانده مریضها بردارم بیارم بخوریم. هر چی که باشد میخوریم مال رزمندهها را به چشمانمان میکشیم. نیم خوری نیست. بعد گفت:« نه بیا برویم داخل خانهها، آقای جزایری[امام جمعه اهواز] اجازه داده از داخل خانهها هم چیز برداریم.» وارد یک خانه شدیم و در اطاقش را شکستیم. داخل آشپزخانه رفتیم و در یخچال را باز کردیم. یک کم میوه و اینها خوردیم. ناراحت شدیم. حاج غلامرضا بوغیری گریه افتاد و گفت« ما داریم مال این مردم بیچاره را میخوریم!» به او گفتم:« نامرد الان موقع حرف زدنه! بگذار یک کم بخورم و بعد بگو. زهره تنمان کردی!» زمانی میگفت« ابوالفضل! بخور بخور. اشکال نداره. من مینویسم میذارم اینجا. بعد که جنگ تمام شه، میآییم پولشون را میدیم.» او چند روز آنجا بود اینها را میدانست.
2-در قسمتی از خاطرات مربوط به عملیات خیبر آمده است:
«بیشتر مواقع از هر 5 فروند هواپیما که میآمد 3 فروند فقط جاده را بمباران میکرد. ما شانسی که داشتیم یک جاده بود به عرض مثلاً 10، 12، 13، متر بعضی جاهایش دو طرفش آب بود بمب میآمد میافتاد روی زمین گل و لای میآورد بیرون میریخت. موج و صدایش گرفته میشد. برای این که 3 ، 4 متر ارتفاع آب بود. حدود دو متر هم باتلاق بود. گلها را به سر و کله ما میپاشید. گلولۀ توپ هم میآمد.
یک دفعه من با مرحوم غلامرضا بوغیری نشسته بودم. با فاصله 200 متر از جایی که خاک خالی میکردند. عمد داشتیم که بیایم در محل جاده تا ما را رانندهها ببینند. بگویند خودشان اینجا هستند. به غلامرضا بوغیری گفتم:« تو برو جلو ماشینها سر و ته میکنند داخل آب نیفتند.» همین که من داشتم روی زمین خط میکشیدم برای آقای بوغیری توجیهاش میکردم که اینجا که رسیدیم سعی کنیند یک مقدار فاصله را بیشتر کنید که یک میدان برای دور زدن درست شود و بلدوزر و لودرهای اضافهمان را اینجا پارک کنیم و اگر یک ماشین ترکش خورد اینجا بگذاریم. یک نقطهای بود نیهاش خیلی بلند بود. دیده نمی شد یک هواپیما آمد من در یک لحظه یک صدایی شنیدیم. چشمم را وقتی باز کردم دیدیم این لامصب این قدر پایین آمده که فکر کردم به ما میخورد. با تیربارش روی جاده گرفت. مثل کسی که میخواهد که جاده را بکند یک کابل کار بگذارد همین کار را کرد. جلوی دست من به فاصله 20 سانتی محل رگبارش یک کانال کوچک درست شد. خاکها روی سر و صورت ما ریخت. گفتم:« خدایا دیگر باز چه نوع سلاحیه!» چون هر روز یک سلاحی را آنجا امتحان میکردند. هلیکوپترها هم همین طور میآمدند میزدند میرفتند.
یکی از معضلات اصلی ما در عملیات خیبر بحث شیمیایی بود. همزمان استفاده از بمب شیمیایی و توپ شیمیایی یک تعداد از نیروها شیمیایی میشدند به هر دلیل یا شهید میشدند یا مجروح که منطقه را باید تخلیه میکردیم.
بحث دوم این که تمام منطقه آلوده میشد حتی از آن پتو، لباس و امکانات آلوده هم نمیتوانستیم استفاده کنیم و بعضی از بچهها ما بالاجبار مجبور بودند استفاده کنند. مواد غذایی ما در معرض شیمیایی قرار میگرفت. آب منطقه هم آلوده میشد و ما گاهی مجبور میشدیم از آب هور برداریم و این آب را بجوشانیم. آب هور شیمیایی و آلوده شده بود. حتی بولدوزر لودر ما دسته لیبرش آلوده میشد یعنی نیروی که از پشت خط آورده بودیم شیمیایی نبود به دلیل این که دسته لیبر شیمیایی بود همین که دستش را به آن میزد آلوده میشد.
چند تا پتو آوردند داخل قرارگاه حاج باقر XE "حاج باقر" خیری حیفش آمد اینها را آتش بزند. باید آتش میزدیم لباسها و اینها این چند تا پتو را با آب گرم و صابون و تاید شست. وقتی که شست ایشان شیمیایی شد.»
3- قسمتی از خاطرات مربوط به والفجر8 میخوانیم:
«سوار ماشین صیاد شدیم. داخل مسیر تا برسیم به قرارگاه خرمشهر، کالک را روی صندلی عقب گذاشت و توجیه کرد. در غیاب من غلامرضا بوغیری که رئیس ستاد قرارگاه بود آنجا رفته بود و بچهها را برده بود و هماهنگ شده بود با بچههایی که میخواهند کار بکنند. بیشتر گردانهایمان برای عملیات والفجر 9 مانده بودند. گردان سمنان ، شاهرود همدان و یک گردان دیگر را آورده بودیم. دو تا گردان هم از بچههای آذربایجان غربی به ما مأمور کرده بودند.
توجیه شدم و با فرمانده لشکر 77 و فرمانده لشکر 21 به منطقه رفتم و کارها را دیدم. خط جابجا شده بود متوجه نمیشدم. از فاو هم من خیلی کم اطلاع داشتم.
گردانهای زنجان، قم و دامغان در اختیار والفجر 9 بودند. که آقای علیآبادیان را به عنوان فرمانده عملیات منطقه با آنها بود. خود من مأمور شدم به قرارگاهی که صیاد شیرازی فرماندهاش بود در منطقه غرب خرمشهر و مسئولیت مهندسی منطقه به من واگذار شد.
سومین شبی بود که من داخل قرارگاه بودم. داشتم وضو میگرفتم. میخواستیم نماز بخوانیم. یک توپ آمد. خیلی قوی بود. غلام بوغیری مجروح شد. گردنش ترکش خورد.»











گام (6) :