غلامرضا بوغیری، سروقامت رئیس ستاد

مرحوم غلامرضا بوغیری: رئیس ستاد قرارگاه حمزه

غلامرضا بوغیری فرزند عبدالله در سال 1338 در دامغان متولد گردید. پس از پایان دوره متوسطه به سربازی رفت. دوران خدمت او مصادف با جنگ تحمیلی بود. برای خدمت بهتر توپچی تانک چیفتن شد.

هنوز سرباز بود که برای جهاد سازندگی دامغان در جبهه مأموریت گرفت. برای همین در محاصره سوسنگرد حضوری فعال داشت. همراهی او با حاج ابوالفضل حسن­بیکی، فرمانده قرارگاه حمزه از همین­جا شروع شد و تا روز آخر جنگ ادامه یافت.

زمانی که قرارگاه حمزه تشکیل گردید او به عنوان رئیس ستاد آن برگزیده شد. در نقش رئیس ستاد قرارگاه حمزه مغز متفکر و برنامه ریز آن بود. همدوش و همراه فرمانده قرارگاه در اکثریت عملیات دفاع مقدس در صحنه و خط مقدم حضور داشت. پس از پایان جنگ مدرک کارشناسی مدیریت بازرگانی را نیز دریافت کرد. او همچنان در جهاد کشاورزی خدمت می­کرد تا آنکه در تاریخ 17/11/1384 دعوت حق را لبیک گفت در حالی که سه فرزند رشید از ایشان باقی مانده است. در طول سالهای دفاع مقدس، خانم ناصریان، همسر ایشان نیز به منطقه غرب کشور مهاجرت کرد تا آنکه شوهرش با فراغت بال بیشتری به امور قرار گاه حمزه رسیدگی کند.

 برای اینکه بیشتر با این سردار اسلام آشنا شویم گوشهایی از خاطرات آقای حسن بیکی را از کتاب در دسته تهیه(عبور از رمل) را با هم می­خوانیم:

1-    در قسمتی از خاطرات مربوط به محاصره سوسنگرد آمده است:

«داخل مسجد ماشاءالله آدم ناله می­کردند! گفتم:« چرا نمی­برید؟» گفتند:« راهها همه بسته است. محاصره شدیم! دیگر راهی باقی نمانده، راه اهواز، راه هویزه، راه بستان این طرف هم  رودخانه هست.» همین طور که صحبت می­کردیم، فرمانده­ای آمد و گفت« من جانشین عملیات سپاه هستم. هر کی می­تواند  شهر را خالی کند و برود.»  ما سه نفری آمده بودیم. با آقای زمانی چهار نفر شده بودیم. آقای زمانی شب کور بود و شبها جایی را نمی­دید. آمدیم از رود خانه بیرون برویم. زمانی خیلی هم شجاع بود. به او گفتیم الان سه روزه هیچی نخوردیم.  گرسنه و تشنه­ایم. گفت می­روم از این غذاهای مانده­ مریض­ها  بردارم بیارم بخوریم. هر چی که باشد می­خوریم مال رزمنده­ها را به چشمانمان می­کشیم. نیم خوری نیست. بعد گفت:« نه بیا برویم داخل خانه­ها، آقای جزایری[امام جمعه اهواز] اجازه داده از داخل خانه­ها هم چیز برداریم.» وارد یک خانه شدیم و در اطاقش  را شکستیم. داخل آشپزخانه رفتیم و در یخچال را باز کردیم. یک کم میوه و اینها خوردیم. ناراحت شدیم. حاج غلامرضا بوغیری گریه افتاد و گفت« ما داریم مال این مردم بیچاره را می­خوریم!» به او گفتم:« نامرد الان موقع حرف زدنه! بگذار یک کم بخورم و بعد بگو. زهره تنمان کردی!» زمانی می­گفت« ابوالفضل! بخور بخور. اشکال نداره. من می­نویسم می­ذارم اینجا. بعد که جنگ تمام شه، می­آییم پولشون را می­دیم.» او چند روز آنجا بود اینها را می­دانست.

 

2-در قسمتی از خاطرات مربوط به عملیات خیبر آمده است:

 

«بیشتر مواقع از هر 5 فروند هواپیما که می­آمد 3 فروند فقط جاده را بمباران می­کرد. ما شانسی که داشتیم یک جاده­ بود به عرض مثلاً 10، 12، 13، متر بعضی جاهایش دو طرفش آب بود بمب می­آمد می­افتاد روی زمین گل و لای می­آورد بیرون می­ریخت. موج و صدایش گرفته می­شد. برای این که 3 ، 4 متر ارتفاع آب بود. حدود دو متر هم باتلاق بود. گل­ها را  به سر و کله­ ما می­پاشید. گلولۀ توپ هم می­آمد.

یک دفعه من با مرحوم غلامرضا بوغیری نشسته بودم. با فاصله 200 متر از جایی که خاک خالی می­کردند. عمد داشتیم که بیایم در محل جاده تا ما را راننده­ها ببینند. بگویند خودشان اینجا هستند. به غلامرضا بوغیری گفتم:« تو برو جلو ماشینها  سر و ته می­کنند داخل آب نیفتند.» همین که من داشتم روی زمین خط می­کشیدم برای آقای بوغیری توجیه­اش می­کردم که اینجا که رسیدیم سعی کنیند یک مقدار فاصله را بیشتر کنید که یک میدان برای دور زدن  درست شود و بلدوزر و لودرهای اضافه­مان را اینجا پارک کنیم و اگر یک ماشین ترکش خورد اینجا بگذاریم. یک نقطه­ای بود نی­هاش خیلی بلند بود.  دیده نمی شد یک هواپیما آمد من در یک لحظه یک صدایی شنیدیم. چشمم را وقتی باز کردم دیدیم  این لامصب این قدر پایین آمده که فکر کردم به ما می­خورد. با تیربارش روی جاده گرفت. مثل کسی که می­خواهد که جاده را بکند یک کابل کار بگذارد همین کار را کرد. جلوی دست من به فاصله 20 سانتی محل رگبارش یک کانال کوچک درست شد.  خاکها روی سر و صورت ما ریخت. گفتم:« خدایا دیگر باز چه نوع سلاحیه!» چون هر روز یک سلاحی را آنجا امتحان می­کردند. هلی­کوپتر­ها هم همین طور می­آمدند می­زدند می­رفتند.

یکی از معضلات اصلی ما در عملیات خیبر بحث شیمیایی بود. همزمان استفاده از بمب شیمیایی و توپ شیمیایی یک تعداد از نیروها شیمیایی می­شدند به هر دلیل یا شهید می­شدند یا مجروح که منطقه را باید تخلیه می­کردیم.

 بحث دوم این که تمام منطقه آلوده می­شد حتی از آن پتو، لباس و امکانات آلوده هم نمی­توانستیم استفاده کنیم و بعضی از بچه­ها ما بالاجبار مجبور بودند استفاده کنند. مواد غذایی ما در معرض شیمیایی قرار می­گرفت. آب منطقه هم  آلوده می­شد و ما گاهی مجبور می­شدیم از آب هور برداریم و این آب را بجوشانیم. آب هور شیمیایی و آلوده شده بود. حتی بولدوزر لودر ما دسته لیبرش آلوده می­شد یعنی نیروی که از پشت خط آورده بودیم شیمیایی نبود به دلیل این که دسته لیبر شیمیایی بود همین که دستش را به آن می­زد آلوده می­شد.

 چند تا پتو آوردند داخل قرارگاه حاج باقر XE "حاج باقر"  خیری  حیفش آمد اینها را آتش بزند. باید آتش می­زدیم لباسها و اینها این چند تا پتو را با آب گرم و صابون و تاید شست. وقتی که شست  ایشان شیمیایی شد.»

 

 

3-    قسمتی از خاطرات مربوط به والفجر8 می­خوانیم:

«سوار ماشین صیاد شدیم. داخل مسیر تا برسیم به قرارگاه خرمشهر، کالک را روی صندلی عقب گذاشت و توجیه کرد. در غیاب من غلامرضا بوغیری که رئیس ستاد قرارگاه بود آنجا رفته بود و بچه­ها را برده بود و هماهنگ شده بود با بچه­هایی که می­خواهند کار بکنند. بیشتر گردان­هایمان برای عملیات والفجر 9 مانده بودند. گردان سمنان ، شاهرود همدان و یک گردان دیگر را آورده بودیم. دو تا گردان هم از بچه­های آذربایجان غربی به ما مأمور کرده بودند.

توجیه شدم  و با فرمانده لشکر 77 و فرمانده لشکر 21 به منطقه رفتم و کارها را دیدم. خط جابجا شده بود متوجه نمی­شدم. از فاو هم من خیلی کم اطلاع داشتم.

 گردانهای زنجان، قم و دامغان در اختیار والفجر 9 بودند. که آقای علی­آبادیان را به عنوان فرمانده عملیات منطقه با آنها بود. خود من مأمور شدم به قرارگاهی که صیاد شیرازی فرمانده­اش بود در منطقه غرب خرمشهر و  مسئولیت مهندسی منطقه به من واگذار شد.

سومین شبی بود که من داخل قرارگاه بودم. داشتم وضو می­گرفتم. می­خواستیم نماز بخوانیم. یک توپ آمد. خیلی قوی بود. غلام بوغیری مجروح شد. گردنش ترکش خورد.»

 

رزمندگان اسلام خدا یارتان

امریکا هیچ غلطی نخواهد کرد.

* از چالش­های ساخت جاده بگویید؟

تیپ امام حسین(ع)  می­خواست آن جا عمل بکند. هنوز لشکر نبود. 4،5 گردان داشت. آقای حسین خرازی هم تحت هیچ شرایطی برنمی­تابید و می­گفت« این کار شدنی نیست!  شما دارید به ما خیانت می­کنید!» گفتم:« چرا؟» گفت:

« بچه­های ما را شناسایی می­کنند. اینکاری که شما می­کنید عراقی­ها هوشیار می­شوند. ما دیگر از این مسیر نمی­توانیم عملیات کنیم. نقطه پیروزی ما این منطقه است که باید انجام بشود.» به او گفتم:« تو جلسات خودتان گفتید اگر با عدم پیروزی مواجه بشویم چه کار کنیم و چگونه نیروهایمان را عقب بزنیم. حال خودت داری به من اعتراض می­کنی!» 

یک روز  سایبانی کوچک با پارچه برایش زده بودند. آقای خرازی وسط رملها نشسته بود. صبحانه می­خورد. من هم شب شام نخورده بودم. صبح هم صبحانه نخورده بودم. دنبال کار بودم. رفتم که با ایشان هماهنگ کنم. ایشان هم یک سفره کوچک روی زمین گذاشته بود. نان خشک می­خورد. اعصابش خُرد بود. من را دید و دلش نمی­خواست سلام من را علیک بگیرد. نشستم. گفتم:« می­خواهم یک موضوعی را  هماهنگ کنم.» حسین داشت نان می­خورد. بچه­های بی­سیم­چی­اش، راننده­اش و محافظش3،4 نفر هم آنجا ایستاده بودند.  من ماشینم را خیلی دورتر گذاشته بودم. کلی صحبت کردم. گفتم:« چرا  نمی­شود؟ الان که 700-800 متر ساخته­ایم. بیایید ببینید. چرا نمی­آیید ببینید؟» گفت:« شما با این همه کمپرسی و لودر و بولدوزر! اوضاع من را به هم می­ریزید! می­خواهیم دشمن را  غافلگیر کنیم. من شاید لشکر را ببرم آن طرف. ده تا گردان ببرم. این طرف شاید نتوانند بچه­ها بجنگند. من می­خواهم مرتضی[قربانی] و احمد[کاظمی][1] را ببرمشان آنجا.»

 گفتم:« خلاصه به ما ابلاغ شده. این آقای رضایی و این آقای صیاد شیرازی، برو بگو. کار را تعطیل می­کنم. من به حرف تو که نمی­کنم. وظیفه دارم انجام بدهم. مضافاً بر این که من سر جاده نیرو گذاشتم. هیچ کس را تو جاده راه نمی­دهم. سه چهار تا بچه­های جهاد با اسلحه گذاشته­ام. یکی را راه ندهند. دیگر تو را هم راه نمی­دهم. شناسایی هم می­خواهید بکنید، باید از آن پشت بروید!» گفت«چرا تهدید می­کنی!؟» گفتم:« تو داری مرا تهدید می­کنی! حرف می­زنی! »

گرسنه بود. تند تند نان می­خورد. گفت« صبحانه خوردی؟» گفتم:« من نمی­خورم! دیگر نان­هایش هم آخرش بود. » گفتم:« جهت اطلاع ! من دیشب شام نخوردم. امروز هم صبحانه نخوردم اما برایم مهم نیست. بچه­های ما که آن جلو هستند، صبحانه نخورده­اند. من می­خواهم برای شناسایی جلو برم.  ببینم کار کجاست. بچه­ها اشتباه نرن.»  گفت« شماکه همه­تان مهندسین. مهندس دارید. نمی­تانید از روی نقشه برید! »گفتم:« باید برم ببینم. دقیق ببینم. اطمینان حاصل کنم که اشتباه نرویم.»

 گفت« حالا یک کم نان هست بیا بخور! گفتم:« نه من هیچی نمی­خورم. خودت بخور!» دید دیگر چاره­ای ندارد. گفتم:« ما دو کیلومتر جاده بسازیم تو اطمینان پیدا می­کنی؟» گفت:« آره.» گفتم:« ما هر وقت دو کیلومتر جاده ساختیم، می­گویم حالا بیا بریم ببینیم.»

 با هم از آن منطقه پایین آمدیم. تپه سبز به او می­گفتند. 8 تا9کیلومتری رفتیم. سر  جاده را که دید گفت« تانک فرو نمی­رود؟ گفتم:« حسین آقا این بولدوزر دی9 ته نمی­ره! تانک چرا ته بره؟! گفت« می­شود تانک هم از این جا برد؟ گفتم:« آره.» گفت: « می­شه یک کم گشادترش کنین؟ گفتم:« آره. ولی شرط دارد، امکانات ما کم است.»

 قرارگاه به ما گفته بود که 10 تا 12 روزه می­خواهیم. او به ما گفت که 18روز دیگر می­خواهیم. من حساب کردم از آن روزی که شروع کردم تا اون روز می شود 21الی22روز.  گفت« من دیگر پشتیبان تو هستم.

از آن روز حسین نگهبان گذاشت.  اسلحه به ما داد. زارعیان، مهندسش را معرفی کرد و بچه­های اطلاعاتش را. 3،4 روز گذشته بود من رفتم شناسایی. از شناسایی بر می­گشتیم،  خیلی گرم بود. یک کم که می­رفتیم واقعاً پاهایمان شل می­شد. زمین می­نشستیم. دیدم ظهر نشده، نماز جماعت برگزار شده. تعجب کردم. چی شده؟ ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 11 است! بعد از  ساعتی به آنها رسیدم. گفتم:« بچه ها چی شده؟!  دوتا نماز جماعت برگزار کردید؟» گفتند: صیاد شیرازی آمده اینجا نماز شکر دسته­جمعی خواندیم. که جاده این قدر با سرعت پیشرفت کرده است.



[1] - احمد کاظمی قبل از انقلاب در سن 17 سالگی به فلسطین رفت. در عملیات مضان فرمانده تیپ 8 نجف اشرف بود. در عملیات فتح­المبین تیپ او از همین تنگه عبور کرد و دشمن را از پشت به محاصره درآورد. در عملیات خیبر نقشش برجسته بود.در عملیات بدر، والفجر10 و قادر تیپ متعلق به او بهترین بود. سال 1372 فرماندهی قرارگاه حمزه را به عهده گرفت. او مدتی فرمانده نیروی زمینی و هوایی سپاه پاسداران بود. (شهید احمد کاظمی صص 22- 32) سرانجام این سردار در 19/10 /۱۳۸۴ در سانحه هوایی سقوط هواپیمای فالکن در نزدیکی ارومیه به شهادت رسید.

 

 

درود بر حزب الله


تاریخ انتشار: ۲۰ آذر ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۶
تعداد نظرات: ۴ نظر
حزب‌الله لبنان از اواخر سال 2012 در درگیری‌ها عليه تروريست‌هاي تکفيري مشارکت داشته است و شمار شهدای آن تاکنون حدود 250 تن اعلام شده است.
به گزارش مشرق به نقل از ابنا، این روزها که تمام کفر و نفاق در برابر جبهه حق صف آرایی کرده است، مجاهدانی مظلومانه بار حمایت از مقدسات مسلمین را بر دوش می کشند و در سکوت کامل به شهادت می رسند؛ جوانان شیعه لبنان و عراق که همچون بنیان مرصوص، در برابر تروریست های چندملیتی که با سلاحهای غربی ـ عربی ـ عبری مسلح شده و به جان دین و میهن مسلمانان افتاده اند.

«سید حسن نصرالله» دبیر کل حزب الله لبنان در مراسم سالگرد پیروزی در جنگ 33 روزه که در منطقه مرزی عیتاالشعب برگزار شد تأکید کرد، یکی از پاسخ‌های ما به اقداماتی نظیر انفجار بیروت این خواهد بود که اگر یک هزار رزمنده در سوریه داریم آنها به دو هزار نفر خواهند رسید و اگر پنج هزار نیرو داشته باشیم آنها 10 هزار نفر خواهند شد و اگر ضرورت ایجاب کند خود من و همه نیروهای حزب‌الله برای حمایت از مردم سوریه، لبنان، فلسطین، قدس و مقاومت به سوریه خواهیم رفت.

حزب الله لبنان از اواخر سال 2012 در درگیری‌های سوریه مشارکت داشته است و شمار شهدای آن تا زمان انتشار این گزارش از حدود 250 تن اعلام شده است.

در ادامه تصاویر 90 شهید حزب الله که در مناطقی از جمله القصیر، السیدة زینب، حمص، ریف دمشق، الغوطة الشرقیة به فیض شهادت نائل شده اند، به نمایش در می‌آید:


غيرت

گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز ، شهید شهید!
میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!
گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
گفت:کی؟!!
گفتم:همون که تو نداریش!
گفت:من ندارم؟! چی رو؟!

گفتم: غیرت!!
نگاره: ‏گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز ، شهید شهید!
 میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!
 گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
 گفت:کی؟!!
 گفتم:همون که تو نداریش!
 گفت:من ندارم؟! چی رو؟!
 
گفتم: غیرت!!‏

نان وانگور و پنیر(سفیدیان)

از جبهه کردستان به جنوب می آمدیم . موقع ظهر به کرمانشاه رسیدیم .
به دوستام گفتم : میریم ایستگاه صلواتی هم نماز می خونیم وهم نهار      می خوریم.
 ایستگاه صلواتی داخل شهر کرمانشاه بود. اسم خیابانش یادم نیست  کوچه های اطراف به صورت پلکانی بود یعنی کوچه های سمت چپی نسبت به خیابان هفت هشتای پله می خورد . .ماشین را کنار خیابان پارک کردیم وبعد وضو گرفتن وارد حسینیه یا همان ایستگاه صلواتی شیدیم . جمعیت زیادی از رزمندها حضور داشتند .تعدای می خواستند به مرخصی بروند ، عده ای هم از مرخصی برگشته بودند وگروهی هم مثل ما در حال ماموریت بودند .
  سلام نماز تمام شده بود که یکی از رزمندها بلند شد رفت جلو و شروع به سخنرانی کرد . آنقدر سخنرانی اش جذاب بود که هیچ کس از جایش بلند نشد . متن سخنرانی در باره انقلاب اسلامی وجنگ تحمیلی بود . پنج شش دقیقه ای از سخنرانی نگذشته بود که پچ پچ چند نفر در صف جلویی توجه ام را جلب کرد ، بعداز چند لحظه دو نفر از آنها بلند شده ورفتن جلو ، دست جوان سخنران را گرفته و او راپیش خودشان آوردند .همهمه ای شده بود! یکی از رزمندها صلوات فرستاد ، تازه فهمیدیم قضیه از چه قراره بله اون جوان بسیجی تازه از خط مقدم آمده بودندوبنده خدا موج انفجار اذیتش کرده بود !
بعد چند لحظه مسئول ایستگاه صلواتی آمدو گفت : برادرا امروز غذای گرم نداریم نهار ما نان وانگور وپنیره ! خلاصه ما هم نهار را گرفتیم وآمدیم کنار ماشین وبا تن ماهی که داشتیم مشغول خوردن غذا بودیم که متوجه خانمی شدیم که به طرف ما می آمد ، بعد از سلام خدا قوت با اسرار زیاد ما را به دعوت خانه اش کرد که نهار را آنجا بخوریم .ما چون عجله داشتیم از خانم عذز خواهی کردیم .
در حال جمع کردن سفر بودیم که آقای با سینی چای خوش رنگ وگرم و به قولی دیش لمه به جمع ما آمد وگفت : شما که ما را قابل ندانستین ودعوت خانم منو اجابت نکردین لااقل این چای را بخورین ! ما هم از آن همه لطف این آقا وخانمش تشکر کردیم .جای همه شما خالی عجب چای بود .هنوز بعد گذشت این همه سال مزه اون چای هست .

با هم بلرزیم!

سوخت، نان، کنسرو، کالباس و اینجور چیزها در حد تا تویوتا برداشتیم. یک تراکتور دو دیفرانسیل هم برای احتیاط همراهمان بردیم. چرخهای تویوتا را زنجیر بستیم. ساعت هشت شب حرکت کردیم. هوا هم کاملاً مهتابی بود. وقتی به برف سنگین رسیدیم، کارمان مشکل شد. با هل و بد بختی جلو می­رفتیم.

تا آنکه به جایی رسیدیم که ارتفاع برف بیش از آن بود که چهار چرخ زنجیر بسته هم کاری از پیش ببرد. مجبور شدیم کیسه­های تدارکات را به قسمت عقب تراکتور ببندیم و همراه آن روی برفها حرکت کنیم.

شیب ارتفاع زیاد بود. جاده هم زیر برف گم شده بود. وضع طوری شد که تراکتور هم گیر کرد. چند تا از کیسه­های تدارکات را زیر چرخها انداختیم تا تراکتور را در بیاوریم که بازهم نشد. هر کاری که می­کردیم فقط تراکتور بکسباد می­کرد. بچه­ها غرق عرق شده بودند و نفس نفس می­زدند. مثل اینکه با سر وصدای تراکتور عراقی­ها هم بیدار شدند و چند تا گلوله­ای انداختند.

ساعت از دوازده گذشته بود و ما همچنان با برف و ارتفاع دست و پنجه نرم می­کردیم. تصمیم گرفتیم امکانات را دوش بگیریم و آن دویست سیصد متر بقیه راه را بالا برویم ولی وضع­مان طوری بود که حتی خودمان را نمی­توانستیم بالا بکشیم چه برشد به اینکه بار هم ببریم.

هر لحظه هم هوا سردتر می­شد. باد سردی هم شروع شد که مغز استخوان را می­سوزاند. فکر کردم بدنها گرم است اگر بنشینند منجمد می­شوند برای همین به سر بچه­ها داد می­کشیدم:« یالله بلند شید!» شنیدم یکی از بچه­ها به دیگری گفت:«تا به حالا داد کشیدن مجتبی را ندیده بودم. اینم بلده که سر و صدا کنه!»

 به دو نفر از بچه­ها گفتم بیاید برویم بالا ببینیم چه خبر است اصلاً  بالا رفتن ممکن است؟ چون تازه برف آمده بود فقط روی برفها یخ زده بود. تا که پایمان را می­گذاشتیم یخ رویش می­شکست  و پایمان تا زنو زانو توی برف فرو می­رفت. با آنکه مسیر بر آفتاب را انتخاب کرده بودیم ولی بازهم برف عمیق بود. از بس که نفس نفس زده بودیم، به ریش و سبیلمان قندیل یخ بسته شده بود.

وقتی بالای ارتفاع رسیدیم و نگاه کردیم دیدم هیچی پیدا نیست. همه­اش برف بود. حتی کورسویی هم دیده نمی­شد. دست از پا دراز تر برگشتیم. تراکتور را هم نشد برگردانیم.  آنچنان گیر کرده بود که نه راه پس داشت و نه راه پیش. مجبور شدیم امکانات را هم آنجا بگذایم و برگردیم. شانس آوردیم که توانستیم تویوتاها را برگردانیم.

دوست شهید کیه (سفیدیان)

گام به گام عملی و مستند دوستی و انس با روح یک شهید
این آموزش توسط یکی از شهدای  ( بصورت الهام به یکی از دوستان مورداعتماد حقیر )  ارائه شده که بنده سراپاتقصیر وظیفه بازنشر اونو دارم و بابت این لطف الهی بینهایت شاکرم.

  گام (1) : انتخاب فقط 1 شهید :

                               خیلی مهمه فقط یک شهید انتخاب کنید. نگید من به یه گُردان شهید رو میزنم بلکه یکیشون جوابمو بده ! شهدا در آخرالزمان اینقد غریب و مظلوم اند که منتظر یه نیت پاک و باصفا هستن تا خودشونو نشون بدن.

                                آلبوم شهدا رو باز کنید یا میتونید از عکس بالا کمک بگیرید. اولین ملاک انتخاب شهید قیافه و صورت شهیده. ببینید با لبخند کدوم شهید ته دلتون خالی میشه، ذوق میکنید، به وجد میایید !؟

                                آفرین. درسته. این همون دوست شماست.


  گام (2) : عهد بستن با شهید :

                              یه جا که جلو چشمتون باشه بنویسید و امضاءکنید :

                     با دوست شهیدم عهد میبندم پای رفاقت او تا لحظه شهادت خودم خواهم موند و از تذکرات دوستانه او به هیچ وجه رو بر نمیگردونم.


  گام (3) : شناخت شهید :
                            
                                 تا میتونید از دوست شهیدتون اطلاعات جمع آوری کنید. ( عکس, متن, صوت, کلیپ, دستنوشته, وصیتنامه, خاطرات همرزمان, خاطرات همسر شهید, پوستر و ....)
بصورت خرید از فروشگاه و  دانلود از اینترنت.


  گام (4) : هدیه ثواب اعمال خود به روح شهید :

  از همین الان هر کار خیر و ثوابی انجام میدید مثل ( نماز واجب و مستحبی, ادعیه, زیارات, صدقه, حتی درس خواندن برای رضایت خدا, روزه و خمس و زکات و ....) سریع در ابتدا یا انتهای آن به زبان بیاورید :

( خدایا طاعت من اگرچه ناقص است ولی یه نسخه از ثوابشو هدیه میکنم به روح دوست شهیدم )

طبق روایات نه تنها از ثواب شما کم نمیشه بلکه بابرکت تر هم خواهد شد !

     توجه : مطمئناً شهید با کمالات و رتبه ای که داره نیازی به ثواب ماها نداره. پس دلیل این گام چیه !؟؟

    جواب : شما با اینکار ارادت و خلوص نیت و علاقتونو به شهید نشون میدید. یعنی به شهید میگید چیزی بهتر از ثواب اعمال یافت نکردم که تقدیم دوست کنم.


  گام (5) : درگیر کردن خود با شهید :

 سریعا همین الان عکس بک گراند گوشی موبایلتونو عوض کنین و عکس شهید رو بذارید.

از امروز همه پیامک ها و تماس هاتون توسط دوست شما بررسی میشه !

░ همینکارو برای دسکتاپ کامپیوتر هم انجام بدید.

 محل کارتون, کیف جیبی, داشبورد ماشین, هرجا میتونید یه عکس یا نشونه از شهیدتون بذارید.

  صبح اولین نفر به دوست شهیدتون صبح بخیر بگید و شب هم آخرین شب بخیر...

▒ در طول روز تا میتونید با روح شهید حرف بزنید.

▒ مدام به او فکـــــــر کنید.


   گام (6) : عدم گناه در حضور رفیق ! :

                                خود شهید اسم این گام رو گذاشته : آخرین حجاب !

روح شهید تا این گام 5 بسیار بسیار از شما راضیه و تمایل شدیدی به شروع رابطه داره ولی !

 آیا در حضور دوستی معنوی روحانی به این باصفایی میتوان گناه کرد !؟

 نگاه هامون, رابطمون با همکلاسی های نامحرم و اساتید نامحرم, چت با نامحرم, غیبت, دروغ, کاهل نمازی, کم فروشی, کم کاری در شغل, بداخلاقی در منزل و ..... 

                                                  جواب این سوال با خود شما....

  گام (7) : اولین پاسخ شهید :

                              کمی صبر و استقامت در گام 6 آنچنان شیرینی ای در این گام برای شما خواهد داشت که در گام بعدی انجام گناه براتون سخت تر از انجام ندادن اونه !

                      ░ با افتخار منتظر برخی نشانه ها باشید  :

                                                               خواب دوست شهیدتونو میبینید.

                                                               مکاشفه ای در روز.

                                                               دعوت به قبور شهدا و راهیان نور جنوب و غرب.

                                                              پیامی, نشانه ای, گفتگویی و ......

                                                               انواع روزی های معنوی جدید...


  گام (8) : حفظ و تقویت رابطه تا شهادت :

              گام های سختی را گذرانده اید. درست است ؟

مطمئناً با شیرینی ای که چشیده اید از این مسیر خارج نخواهید شد.

جدول تجهیزات گردان رزم در دوران دفاع مقدس

جدول تجهیزات را توضیح دهید؟

برای اینکه تدارکات بتواند با استفاده از یک معیاری گردانها را پشتیبانی کند جدول تجهیزات تهیه شده بود. ما باید تجهیزات هر گردان را بر اساس این جدول تأمین می­کردیم.  با استفاده از این معیار بود که وقتی گردانها از تجهیزات گردانشان گزارش می­دادند، ما می­توانستیم وضعیت آنها را با وضع مطلوب مقایسه کنیم. جدول زیر، جدول تجهیزات گردان است.

 

ردیف

کالا

تعداد

ردیف

کالا

تعداد

 

 

پتو

1500

 

کلمن

40

 

کیسه خواب

300

 

چادر گروهی

35

 

دیک بزرگ

5

 

دیک کوچک

15

 

ملاقه

5

 

کفگیر

5

 

 

علاالدین

40

 

والور

40

 

 

کاسه

150

 

بشقاب

300

 

لیوان

300

 

پارچ

40

 

دربازکن

40

 

کتری

60

 

 

چراغ قوه

35

 

تشت

20

 

برزنت

35

 

فانوس

50

 

لوازم تحریر

مقداری

 

فایل

4عدد

 

طنز در جبهه

غلامرضا نجفی سولاري
در پلاژ دزفول و پادگان كرخه و پدافندي فاو غذاي لشگر 7 وليعصر(ع) يك روز در ميان آبگوشت بود . البته نه مثل آبگوشت هاي امروزي !

بچه ها مي پرسيدند نهار چيست ؟ هوشنگ و محول و شهرام مي گفتند : آبببببببببببببببببببببببب گوشت . چون بيشترش آب بود و نه خبري از گوشت بود و نه خبري از نخود و لوبيا !

من و حسن بسي خاسته عزيز كه معمولا براي مشكلات و كمبودهاي زيباي جبهه اشعار طنز مي سروديم (بخوانيد از خودمون در به كرديم ) بفكر چاره افتاديم و نوحه جالبي را سرويم و براي اولين صبحگاه گردان كربلا خوانديم و بچه ها هم كه دلشان پر از اين شوخي هاي طنز زيبا براي روحيه گرفتن و روحيه دادن ، بود محكم پا مي كوبيدند و فرياد مي زدند :

اين است زبان حال رزمنده دلاور برادران مسئول از نو غذاي كم داد تداركات لشگر

ضمنا از جاده تا پادگان كرخه راه طولاني لشگر سرويس نداشت و كمتر خودروئي همه تردد ميكرد لذا ميگفتيم :

اي لشگر ولي عصر تا پادگان رسيدن يك لندكروز ديگر

...

گشتيم مريض و بي حال از بس به خط شديم ما هموز نماز نخوانده به دو روان شديم ما

در چادرهاي پلا‍ژ ديگر پوسيده ايم ما فرار از اين مصائب كي مي شود ميسر

...

لاو ژاكت هاي پاره پاروهاي شكسته نه بشقاب و نه قاشق نه كتري و نه كاسه

نه آبي و نه ريكا ظروف ما نشسته فرار از اين مصائب كي مي شود ميسر

تا خوب سرو صداهايمان را كرديم و گرد وخاكي بپا ساختيم و همه مي خنديديم و مي آمذيم .

احمد پك زن كه مسئول تداركات گروهان قدس بود به شوشتري گفت : غلوم كتي واسيم در چادر حج اسماعيل (شهيد حاج اسماعيل فرجواني فرمانده ارزشمند گردان كربلا) سر به سرش ونيم ؟

و تمام گروهان مثلا به طور اتفاقي در كنار چادر حاجي ايستاديم و پاكوبان نوحه را از اول خوانديم و گردوخاكي بپاشد .

حاجي با لبخند زيباي هميشگي كه دل از همه بسيجي هاي عاشقش مي ربود از چادر بيرون آمد و من نوحه را قطع كردم و گفتم :

ا حاج آقا ... براي سلامتي فرماندهي صلوات ...

حاجي گفت : به به اينطوري مي خواهيد عمليات كنيد ؟ از حالا فكر كمبودهائيد ؟

احمد پك زن با زرنگي و شيطنت هميشگي فرياد زد :

كي خسته است ؟ همه فرياد زدند آمريكا

كي گشنه اس ؟ همه فرياد زدند آمريكا

كي اوگوشت خوره ؟ همه فرياد زدند آمريكا ... ! و سخت خنديدند و حاجي هم همينطور .

حاجي گفت : حالا شد . بسيجي آماده عمليات و شهادت كه از كمبود حرف نمي زنه . فقط به تكليف عمل مي كنه و ... نصايح زيباي هميشگي كه نشات گرفته از روح پاك و مطهر بسيجي واقعي داشت .

حسن بسي خاسته اشاره كرد نوحه بعدي رو بخونيم ؟ گفتم بخوونيم و شروع كرد :

لشگر ولي عصر آبگوشت بس است و ...

فرياد همه باز به شوخي بلند شد و پا كوبان از كنار حاجي گذشتيم ...

ياد لحظه لحظه ناب جبهه به خير ...

خدايا به بركت آن ايام ما را از راه امام و انقلاب و شهيدان غافل مساز ...


http://gholamreza-najafi.com