سوخت، نان، کنسرو، کالباس و اینجور چیزها در حد تا تویوتا برداشتیم. یک تراکتور دو دیفرانسیل هم برای احتیاط همراهمان بردیم. چرخهای تویوتا را زنجیر بستیم. ساعت هشت شب حرکت کردیم. هوا هم کاملاً مهتابی بود. وقتی به برف سنگین رسیدیم، کارمان مشکل شد. با هل و بد بختی جلو می­رفتیم.

تا آنکه به جایی رسیدیم که ارتفاع برف بیش از آن بود که چهار چرخ زنجیر بسته هم کاری از پیش ببرد. مجبور شدیم کیسه­های تدارکات را به قسمت عقب تراکتور ببندیم و همراه آن روی برفها حرکت کنیم.

شیب ارتفاع زیاد بود. جاده هم زیر برف گم شده بود. وضع طوری شد که تراکتور هم گیر کرد. چند تا از کیسه­های تدارکات را زیر چرخها انداختیم تا تراکتور را در بیاوریم که بازهم نشد. هر کاری که می­کردیم فقط تراکتور بکسباد می­کرد. بچه­ها غرق عرق شده بودند و نفس نفس می­زدند. مثل اینکه با سر وصدای تراکتور عراقی­ها هم بیدار شدند و چند تا گلوله­ای انداختند.

ساعت از دوازده گذشته بود و ما همچنان با برف و ارتفاع دست و پنجه نرم می­کردیم. تصمیم گرفتیم امکانات را دوش بگیریم و آن دویست سیصد متر بقیه راه را بالا برویم ولی وضع­مان طوری بود که حتی خودمان را نمی­توانستیم بالا بکشیم چه برشد به اینکه بار هم ببریم.

هر لحظه هم هوا سردتر می­شد. باد سردی هم شروع شد که مغز استخوان را می­سوزاند. فکر کردم بدنها گرم است اگر بنشینند منجمد می­شوند برای همین به سر بچه­ها داد می­کشیدم:« یالله بلند شید!» شنیدم یکی از بچه­ها به دیگری گفت:«تا به حالا داد کشیدن مجتبی را ندیده بودم. اینم بلده که سر و صدا کنه!»

 به دو نفر از بچه­ها گفتم بیاید برویم بالا ببینیم چه خبر است اصلاً  بالا رفتن ممکن است؟ چون تازه برف آمده بود فقط روی برفها یخ زده بود. تا که پایمان را می­گذاشتیم یخ رویش می­شکست  و پایمان تا زنو زانو توی برف فرو می­رفت. با آنکه مسیر بر آفتاب را انتخاب کرده بودیم ولی بازهم برف عمیق بود. از بس که نفس نفس زده بودیم، به ریش و سبیلمان قندیل یخ بسته شده بود.

وقتی بالای ارتفاع رسیدیم و نگاه کردیم دیدم هیچی پیدا نیست. همه­اش برف بود. حتی کورسویی هم دیده نمی­شد. دست از پا دراز تر برگشتیم. تراکتور را هم نشد برگردانیم.  آنچنان گیر کرده بود که نه راه پس داشت و نه راه پیش. مجبور شدیم امکانات را هم آنجا بگذایم و برگردیم. شانس آوردیم که توانستیم تویوتاها را برگردانیم.