با هم بلرزیم!
سوخت، نان، کنسرو، کالباس و اینجور چیزها در حد تا تویوتا برداشتیم. یک تراکتور دو دیفرانسیل هم برای احتیاط همراهمان بردیم. چرخهای تویوتا را زنجیر بستیم. ساعت هشت شب حرکت کردیم. هوا هم کاملاً مهتابی بود. وقتی به برف سنگین رسیدیم، کارمان مشکل شد. با هل و بد بختی جلو میرفتیم.
تا آنکه به جایی رسیدیم که ارتفاع برف بیش از آن بود که چهار چرخ زنجیر بسته هم کاری از پیش ببرد. مجبور شدیم کیسههای تدارکات را به قسمت عقب تراکتور ببندیم و همراه آن روی برفها حرکت کنیم.
شیب ارتفاع زیاد بود. جاده هم زیر برف گم شده بود. وضع طوری شد که تراکتور هم گیر کرد. چند تا از کیسههای تدارکات را زیر چرخها انداختیم تا تراکتور را در بیاوریم که بازهم نشد. هر کاری که میکردیم فقط تراکتور بکسباد میکرد. بچهها غرق عرق شده بودند و نفس نفس میزدند. مثل اینکه با سر وصدای تراکتور عراقیها هم بیدار شدند و چند تا گلولهای انداختند.
ساعت از دوازده گذشته بود و ما همچنان با برف و ارتفاع دست و پنجه نرم میکردیم. تصمیم گرفتیم امکانات را دوش بگیریم و آن دویست سیصد متر بقیه راه را بالا برویم ولی وضعمان طوری بود که حتی خودمان را نمیتوانستیم بالا بکشیم چه برشد به اینکه بار هم ببریم.
هر لحظه هم هوا سردتر میشد. باد سردی هم شروع شد که مغز استخوان را میسوزاند. فکر کردم بدنها گرم است اگر بنشینند منجمد میشوند برای همین به سر بچهها داد میکشیدم:« یالله بلند شید!» شنیدم یکی از بچهها به دیگری گفت:«تا به حالا داد کشیدن مجتبی را ندیده بودم. اینم بلده که سر و صدا کنه!»
به دو نفر از بچهها گفتم بیاید برویم بالا ببینیم چه خبر است اصلاً بالا رفتن ممکن است؟ چون تازه برف آمده بود فقط روی برفها یخ زده بود. تا که پایمان را میگذاشتیم یخ رویش میشکست و پایمان تا زنو زانو توی برف فرو میرفت. با آنکه مسیر بر آفتاب را انتخاب کرده بودیم ولی بازهم برف عمیق بود. از بس که نفس نفس زده بودیم، به ریش و سبیلمان قندیل یخ بسته شده بود.
وقتی بالای ارتفاع رسیدیم و نگاه کردیم دیدم هیچی پیدا نیست. همهاش برف بود. حتی کورسویی هم دیده نمیشد. دست از پا دراز تر برگشتیم. تراکتور را هم نشد برگردانیم. آنچنان گیر کرده بود که نه راه پس داشت و نه راه پیش. مجبور شدیم امکانات را هم آنجا بگذایم و برگردیم. شانس آوردیم که توانستیم تویوتاها را برگردانیم.