همه آماده عمليات شدند. فرمانده به بچهها گفت:« ما به يک نفر آرپيجي زن نياز داريم. ».
زودتر از همه پدر از جا بلند شد و گفت:« من آمادهام. ».
دوباره فرمانده گفت:« ما به يک نفر نياز داريم. ».
هنوز حرفش تمام نشد كه دوباره پدر از جا بلند شد و گفت:« من هستم. ».
فرمانده
نگاهي به او كرد و گفت:« چرا هر وقت ما ميگيم به يک نفر آرپيجي زن
ميخوايم شما بلند ميشين؟ شما پيرمردين، ما به نيروي جوان نياز داريم. ».
با ناراحتي گفت:« مگه آماده بودن به پير و جوان بودن مربوطه؟ ما هميشه آمادهايم، در هر سني كه باشيم. ».
ابراهيم(فرزند شهيد)
پستچي نامه پدر را آورد. باز كرد و با دقت خواند، نه يک بار چندين بار. چند جمله آن را طوري با خودش ميخواند كه ما همه ميشنيديم.
همسرم! از شما ميخواهم همانند حضرت زينب سلامالله عليها صبور و استوار باشيد و مشكلات را تحمل كنيد.
همسرم!
نكند خداي نكرده ناتواني بر شما غلبه كند و ناسپاسي در درگاه خدا انجام
دهيد. فرزندانم را خوب تربيت كن، اجرت با حضرت فاطمه سلامالله عليها!
ابراهيم(فرزند شهيد)
تازه با او آشنا شده بودم. چند نفر مشغول كتك زدن او بودند.
مثل جنازهاي در دستانشان، به اين طرف و آن طرف ميافتاد. به كمكش رفتم و
نجاتش دادم.
از آن روز آشنايي ما شروع شد. ديگر نديدمش تا يك روز که پشت در ما آمد. پدرم در را باز كرد.
جلوي در رفتم. وقتي او را ديدم با تعجب پرسيدم:« خونه ما رو از كجا ميدونستي؟ ».
گفت:« يک روز كه از مدرسه مياومدي دنبالت راه افتادم و ياد گرفتم.».
گفتم:« حالا چكار داري؟ ».
گفت:« اومدم دنبالت بريم گردش، بچهها هم هستن. خوش ميگذره.».
گفتم:« نه، من نميتونم. كار دارم. ».
بالاخره
با اصرار زياد او را رد كردم. وقتي وارد اتاق شدم، پدر نگاهي به من كرد و
گفت:« پسرم! در انتخاب دوست دقت كن. با كسي نشست و برخاست كن كه هر لحظه به
خدا نزديكتر شوي نه دورتر. ».
با مكثي گفت:« پسرم! منو ببخش كه توي كارت دخالت ميكنم، ولي اين فرد براي تو دوست خوبي نميشه. اون معتاده. ».
گفتم:« ميدونم پدر. من فقط اونو از دست چند نفر نجات دادم. شايد ميخواد جبران کنه. ».
آن روز با آنها نرفتم و ديگر او سراغم نيامد.
ابراهيم(فرزند شهيد)
پدر آماده شد. گفت:« كجايي پسرم؟ آماده شو تا بريم. ».
گفتم:« كجا؟ ».
گفت:« پسرم! من ميخوام برم خونه... اون جا مراسم دعاست. ميخوام تو هم بياي. بايد از همين حالا با اين مجالس آشنا بشي. ».
ابراهيم(فرزند شهيد)
كار مديريّت آماد و پشتيباني، نگهداري و توزيع مواد غذايي به
عهدهاش بود. ايثار و اخلاص رزمندگان و نياز جبهه باعث شده بود كه علاوه بر
كارهايي كه بر عهده داشت، هنگام نبرد با دشمن نيز اسلحه به دست گيرد و با
كوله پر از گلوله آرپيجي به طرف دشمن بشتابد.
علي اصغر صالح نيا(همرزم شهيد)
سال پنجاه و پنج يا پنجاه و شش بر اثر خوردن سنگ به دست چپش دستش شكست. سه چهار ماه توي گچ بود و نميتوانست كار كند.
يك روز گفتم:« اگه ميشه از يكي از بستگان مقداري پول قرض بگيريم. ».
گفت:«
درست نيست به ديگران رو بندازيم. اگه نداشته باشن شرمنده ميشن. اگه ما با
اين پساندازي كه داريم يک مقدار صرفهجويي كنيم و صبر هم داشته باشيم،
انشاءالله خدا كمك ميكنه و اوضاع رو به راه ميشه. ».
بعد از مدتي دستش خوب شد و دوباره سر كار رفت و مشكل ما حل شد.
همسر شهيد
يادم هست مراسم عقدكنان من بود. مهمانهاي زيادي داشتيم. همان
روز مرخصي ايشان تمام ميشد. بساط مراسم هنوز پهن بود، آماده شد كه برود.
بهش گفتند:« اگه ميشه يكي دو روز ديگه برو، الان مراسم پسرتونه. ».
گفت:« نه، من مرخصي گرفتم و قول دادم كه امروز برگردم، شايد در جبهه كسي منتظر باشه كه برگردم و بره مرخصي. ».
ابراهيم(فرزند شهيد)
سفرهي غذا پهن بود. همه منتظر پدر بوديم ولي او نيامد. مادرم گفت:«ابراهيم! برو ببين پدرت كجاست؟».
رفتم
دنبالش. صدايش زدم. صدايش را از اتاق عقبي شنيدم. به سمت اتاق رفتم. در آن
را باز كردم. مشغول نماز خواندن بود. منتظر ماندم كه سلام نمازش را بگويد.
بعد گفتم:« پدر! سفره رو پهن كرديم و منتظر شماييم. ».
با لبخند گفت:« پسرم! شما بخورين. من اول نمازم رو ميخونم و بعد مييام غذا ميخورم. ».
ابراهيم(فرزند شهيد)
در عمليات والفجر هشت پس از اين که سوار قايقها شديم، باران باريدن گرفت. لباسها، اسلحهها و تجهيزات خيس شدند.
به
چند متري كنار ساحل اروندرود رسيديم. دشمن موانع زيادي ايجاد کرده بود.
قايقها قادر به پهلو گرفتن در ساحل نبودند. مجبور شديم خود را به اروندرود
بيندازيم و وارد کانال داخل جزيره امالرصاص شويم.
پس از مدتي ستون
دسته دوم از حركت متوقف شد. رفتم جلو ببينم چه خبر است. حاج رجب بينائيان و
سعيد حق پرست داشتند به طرف عراقيها نارنجك ميانداختند. با هماهنگي آنها
جلو رفتيم. چند سنگر دشمن را در طول مسير پاكسازي كرديم. عراقيها گاه به
گاه برميگشتند و رگبار و آرپيجي نثار ما ميكردند و ما هم آنها را فراري
ميداديم. در آخرين سنگر فتح شده، اسماعيل گفت:« كربلايي صبر كن تا من يک
آرپيجي به سنگرشون بزنم بريم جلو. ».
خودم را كنار كشيدم و گفتم:« بزن! ».
آرپيجي
را برداشت. من جلوتر از ايشان در داخل كانال حركت ميكردم. ناگهان ديدم
كانال روشن شد. به پشت سرم نگاه كردم. ديدم نوري از انفجار كولهي شهيد به
چشم ميخورد. با تأثر ديدم كه آن رزمندهي با اخلاص در حالت ايستاده آتش
گرفت و با نيم چرخي به زمين افتاد.
علي اصغر صالح نيا(همرزم شهيد)
فرزند دوم يعقوب، سال هزار و سيصد و شانزده در دامغان به دنيا
آمد. وي را اسماعيل ناميدند. نام مستعارش نعمتالله بود. سوادش در حد
خواندن و نوشتن بود. از همان كودكي مشغول به كار كشاورزي و دامداري شد.
بيستم آذر هزار و سيصد و شصت ويك، از طريق بسيج به عنوان تكتيرانداز به
جبهه جنوب اعزام شد. شش ماه و سه روز در جبهه بود. بار دوم، سوم خرداد هزار
و سيصد و شصت و دو به مدت سه ماه در جبهه حضور داشت. هفت بار به جبهه رفت.
در
جبهه هر كاري از او برميآمد، انجام ميداد. در هر كاري پرتلاش و خستگي
ناپذير بود. با اين كه سني از او گذشته بود ولي همه جا حرف اول را ميزد.
بالاخره
بيست و يكم بهمن هزار و سيصد و شصت و چهار در عمليات والفجر هشت در جزيره
امالرصاص به شهادت رسيد. پانزده سال مفقودالجسد بود. در بيست و ششم دي
هزار و سيصد و هفتاد و هفت پس از تشييع در فردوس رضاي دامغان دفن شد. از وي
نه فرزند به يادگار مانده است.
زندگينامه