بدگمانی
بدگمانی
یک روز صبح برادر انصاری حسابی تنبیه شد. بعد از آنکه اوضاع و احوالش کمی بهتر شد، برایم تعریف کرد که شب گذشته به اجبار از ظرف دستشویی بزرگ استفاده کرده بود و طبق قرار داد صبح بهمحض اینکه در آسایشگاه باز شده بود او قوطی حلبی جای پنج کیلویی شیر خشک را که از مدفوع پر شده بود سرش را محکم زده بود و روی دو دستش گرفته و به طرف دستشویی می رفته تا آن را تخلیه کرده و برای استفاده در فردا شب بشورد.
چند قدمی که از آسایشگاه دور میشود عریف جاسم به او برخورد کرده و میپرسد: «شینو هذا» این چیست؟ او هم جواب میدهد: «امیری مدفوع!»
جاسم که دیده بود ظاهر قوطی تمیز است و در آن نیز محکم شده میگوید: «لا هذا رطب!» فکر کرده بود که این قوطی را پر از تفالۀ خرما کرده و میخواهم ببرم جایی دفن کنم تا سرکه شود. برای همین کلیدی را از جیبش بیرون آورد تا در قوطی را باز کند. من هم قوطی را بهطرف او متمایل کردم.
بهمحض اینکه نوک کلیدش بهزیر در قوطی گیر کرد، از آنجا که یک ساعتی در آن بسته بود و تخمیر سبب ازدیام حجم آن شده بود، با فشار قسمتی از محتویات قوطی به سر و صورت و لباس جناب سروان پاشید!
گفت دنبالش بروم با بدبختی آن نجاسات را زیر شیر شست و به من دستور داد با لباس در چالهای که پر از کثافت بود غلت بزنم. سپس گفت با لباس زیر دوش آب سرد بروم و آن را باز کنم و دست به لباسهایم نزنم تا آب آنها را تمیز کند.
در هوای سرد و آب سردتر خیلی به من فشار آمد تا یک ربعی زیر دوش بودم بعد از آن با کابل بهجانم افتاد تا بیهوش شدم و افتادم. موقعی بههوش آمدم که بچهها من را به آسایشگاه آورده و چند پتو رویم انداخته بودند.
از خاطرات دکتر آزاده امیر احمدی