از جبهه کردستان به جنوب می آمدیم . موقع ظهر به کرمانشاه رسیدیم .
به دوستام گفتم : میریم ایستگاه صلواتی هم نماز می خونیم وهم نهار      می خوریم.
 ایستگاه صلواتی داخل شهر کرمانشاه بود. اسم خیابانش یادم نیست  کوچه های اطراف به صورت پلکانی بود یعنی کوچه های سمت چپی نسبت به خیابان هفت هشتای پله می خورد . .ماشین را کنار خیابان پارک کردیم وبعد وضو گرفتن وارد حسینیه یا همان ایستگاه صلواتی شیدیم . جمعیت زیادی از رزمندها حضور داشتند .تعدای می خواستند به مرخصی بروند ، عده ای هم از مرخصی برگشته بودند وگروهی هم مثل ما در حال ماموریت بودند .
  سلام نماز تمام شده بود که یکی از رزمندها بلند شد رفت جلو و شروع به سخنرانی کرد . آنقدر سخنرانی اش جذاب بود که هیچ کس از جایش بلند نشد . متن سخنرانی در باره انقلاب اسلامی وجنگ تحمیلی بود . پنج شش دقیقه ای از سخنرانی نگذشته بود که پچ پچ چند نفر در صف جلویی توجه ام را جلب کرد ، بعداز چند لحظه دو نفر از آنها بلند شده ورفتن جلو ، دست جوان سخنران را گرفته و او راپیش خودشان آوردند .همهمه ای شده بود! یکی از رزمندها صلوات فرستاد ، تازه فهمیدیم قضیه از چه قراره بله اون جوان بسیجی تازه از خط مقدم آمده بودندوبنده خدا موج انفجار اذیتش کرده بود !
بعد چند لحظه مسئول ایستگاه صلواتی آمدو گفت : برادرا امروز غذای گرم نداریم نهار ما نان وانگور وپنیره ! خلاصه ما هم نهار را گرفتیم وآمدیم کنار ماشین وبا تن ماهی که داشتیم مشغول خوردن غذا بودیم که متوجه خانمی شدیم که به طرف ما می آمد ، بعد از سلام خدا قوت با اسرار زیاد ما را به دعوت خانه اش کرد که نهار را آنجا بخوریم .ما چون عجله داشتیم از خانم عذز خواهی کردیم .
در حال جمع کردن سفر بودیم که آقای با سینی چای خوش رنگ وگرم و به قولی دیش لمه به جمع ما آمد وگفت : شما که ما را قابل ندانستین ودعوت خانم منو اجابت نکردین لااقل این چای را بخورین ! ما هم از آن همه لطف این آقا وخانمش تشکر کردیم .جای همه شما خالی عجب چای بود .هنوز بعد گذشت این همه سال مزه اون چای هست .