امریکا هیچ غلطی نخواهد کرد.
* از چالشهای ساخت جاده بگویید؟
تیپ امام حسین(ع) میخواست آن جا عمل بکند. هنوز لشکر نبود. 4،5 گردان داشت. آقای حسین خرازی هم تحت هیچ شرایطی برنمیتابید و میگفت« این کار شدنی نیست! شما دارید به ما خیانت میکنید!» گفتم:« چرا؟» گفت:
« بچههای ما را شناسایی میکنند. اینکاری که شما میکنید عراقیها هوشیار میشوند. ما دیگر از این مسیر نمیتوانیم عملیات کنیم. نقطه پیروزی ما این منطقه است که باید انجام بشود.» به او گفتم:« تو جلسات خودتان گفتید اگر با عدم پیروزی مواجه بشویم چه کار کنیم و چگونه نیروهایمان را عقب بزنیم. حال خودت داری به من اعتراض میکنی!»
یک روز سایبانی کوچک با پارچه برایش زده بودند. آقای خرازی وسط رملها نشسته بود. صبحانه میخورد. من هم شب شام نخورده بودم. صبح هم صبحانه نخورده بودم. دنبال کار بودم. رفتم که با ایشان هماهنگ کنم. ایشان هم یک سفره کوچک روی زمین گذاشته بود. نان خشک میخورد. اعصابش خُرد بود. من را دید و دلش نمیخواست سلام من را علیک بگیرد. نشستم. گفتم:« میخواهم یک موضوعی را هماهنگ کنم.» حسین داشت نان میخورد. بچههای بیسیمچیاش، رانندهاش و محافظش3،4 نفر هم آنجا ایستاده بودند. من ماشینم را خیلی دورتر گذاشته بودم. کلی صحبت کردم. گفتم:« چرا نمیشود؟ الان که 700-800 متر ساختهایم. بیایید ببینید. چرا نمیآیید ببینید؟» گفت:« شما با این همه کمپرسی و لودر و بولدوزر! اوضاع من را به هم میریزید! میخواهیم دشمن را غافلگیر کنیم. من شاید لشکر را ببرم آن طرف. ده تا گردان ببرم. این طرف شاید نتوانند بچهها بجنگند. من میخواهم مرتضی[قربانی] و احمد[کاظمی][1] را ببرمشان آنجا.»
گفتم:« خلاصه به ما ابلاغ شده. این آقای رضایی و این آقای صیاد شیرازی، برو بگو. کار را تعطیل میکنم. من به حرف تو که نمیکنم. وظیفه دارم انجام بدهم. مضافاً بر این که من سر جاده نیرو گذاشتم. هیچ کس را تو جاده راه نمیدهم. سه چهار تا بچههای جهاد با اسلحه گذاشتهام. یکی را راه ندهند. دیگر تو را هم راه نمیدهم. شناسایی هم میخواهید بکنید، باید از آن پشت بروید!» گفت«چرا تهدید میکنی!؟» گفتم:« تو داری مرا تهدید میکنی! حرف میزنی! »
گرسنه بود. تند تند نان میخورد. گفت« صبحانه خوردی؟» گفتم:« من نمیخورم! دیگر نانهایش هم آخرش بود. » گفتم:« جهت اطلاع ! من دیشب شام نخوردم. امروز هم صبحانه نخوردم اما برایم مهم نیست. بچههای ما که آن جلو هستند، صبحانه نخوردهاند. من میخواهم برای شناسایی جلو برم. ببینم کار کجاست. بچهها اشتباه نرن.» گفت« شماکه همهتان مهندسین. مهندس دارید. نمیتانید از روی نقشه برید! »گفتم:« باید برم ببینم. دقیق ببینم. اطمینان حاصل کنم که اشتباه نرویم.»
گفت« حالا یک کم نان هست بیا بخور! گفتم:« نه من هیچی نمیخورم. خودت بخور!» دید دیگر چارهای ندارد. گفتم:« ما دو کیلومتر جاده بسازیم تو اطمینان پیدا میکنی؟» گفت:« آره.» گفتم:« ما هر وقت دو کیلومتر جاده ساختیم، میگویم حالا بیا بریم ببینیم.»
با هم از آن منطقه پایین آمدیم. تپه سبز به او میگفتند. 8 تا9کیلومتری رفتیم. سر جاده را که دید گفت« تانک فرو نمیرود؟ گفتم:« حسین آقا این بولدوزر دی9 ته نمیره! تانک چرا ته بره؟! گفت« میشود تانک هم از این جا برد؟ گفتم:« آره.» گفت: « میشه یک کم گشادترش کنین؟ گفتم:« آره. ولی شرط دارد، امکانات ما کم است.»
قرارگاه به ما گفته بود که 10 تا 12 روزه میخواهیم. او به ما گفت که 18روز دیگر میخواهیم. من حساب کردم از آن روزی که شروع کردم تا اون روز می شود 21الی22روز. گفت« من دیگر پشتیبان تو هستم.
از آن روز حسین نگهبان گذاشت. اسلحه به ما داد. زارعیان، مهندسش را معرفی کرد و بچههای اطلاعاتش را. 3،4 روز گذشته بود من رفتم شناسایی. از شناسایی بر میگشتیم، خیلی گرم بود. یک کم که میرفتیم واقعاً پاهایمان شل میشد. زمین مینشستیم. دیدم ظهر نشده، نماز جماعت برگزار شده. تعجب کردم. چی شده؟ ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 11 است! بعد از ساعتی به آنها رسیدم. گفتم:« بچه ها چی شده؟! دوتا نماز جماعت برگزار کردید؟» گفتند: صیاد شیرازی آمده اینجا نماز شکر دستهجمعی خواندیم. که جاده این قدر با سرعت پیشرفت کرده است.
[1] - احمد کاظمی قبل از انقلاب در سن 17 سالگی به فلسطین رفت. در عملیات مضان فرمانده تیپ 8 نجف اشرف بود. در عملیات فتحالمبین تیپ او از همین تنگه عبور کرد و دشمن را از پشت به محاصره درآورد. در عملیات خیبر نقشش برجسته بود.در عملیات بدر، والفجر10 و قادر تیپ متعلق به او بهترین بود. سال 1372 فرماندهی قرارگاه حمزه را به عهده گرفت. او مدتی فرمانده نیروی زمینی و هوایی سپاه پاسداران بود. (شهید احمد کاظمی صص 22- 32) سرانجام این سردار در 19/10 /۱۳۸۴ در سانحه هوایی سقوط هواپیمای فالکن در نزدیکی ارومیه به شهادت رسید.