بچه های تخریب هم زحمت کشیده بودن یک معبری را در همین راه کار ما باز کرده بودند. معبر طبیعتاً عریض نیست تا اندازه ای که توانسته بودن خودشان را به سنگرهای عراق برسانند.

 اول قرار بود که گروهان ما پشتیبان باشد بعداً خبردار شدیم که خط شکن شدیم. همین گروهان شهید حبیبی از گردان ثارالله که آقای گیلان فرمانده گروهان بود.

هنگام پیشروی فرمانده جلو بود و کمک فرمانده هم پشت سرش بود. بعد از این دو نفر آقای گل محمدی بود که آرپیجی زن بود. بنده و آقای عزیزی هم پشت سر آنها بودیم. نفر پشت سر ما رمضان حاجی قربانی بود که آرپی­جی­زن بود و حمیدرضا خدا­بخش[1] هم که کمکش بود بعد از او بود.  

از میدان مین که می خواستیم عبور کنیم طبیعتاً بدون سرو صدا پیش می­رفتیم. یکباره انفجاری حاصل شد و نگاه کردیم دیدیم که آقای خدابخش افتاده و می­گفت:« الله اکبر الله اکبر برادران بروید من طوری نشدم!» در حالی که یک پایش آش و لاش شده بود که در روشنایی منور دشمن دیده می­شد و مداوم هم  تکبیر می­گفت . با وجودی که پایش قطع شده بود همچنان روحیه شادش را داشت.



[1] - حمید رضا خدابخش فرزند حسین متولد 1342 طزره دامغان، جانباز قطع عضو و پاسدار بازنشسته می­باشد. در عملیات رمضان با رفتن روی مین پایش قطع شد و تا کنون بدنش از 60 ترکش پذیرایی کرده است. این جانباز50 در صد پس از این عملیات با پای مصنوعی به کرات در جبهه حاضر شد. ایشان پس از جانبازی با دختر شهید گردویی(شهید انقلاب) ازدواج کرد. اکنون که دوران باز نشستگی را یپری می­کنند در دهیاری روستای طزره در خدمت مردم خوب آن روستا می­باشد.