خاک روی پوتین!
یک روز صبح همه با آرپیجی، کلاشنیکف، تیربار و تجهیزات برای صبحگاه و ورزش آماده شده بودیم ، یکدفعه گفتند یکی از مسئولین آمده و شما امروز پای صحبت او بشینید.
نهر آبی در نزدیکی مقر جریان داشت و کنارش درخت و صحرا بود. فهمیدیم که آقای فخرالدین حجازی برای سخنرانی آمده است. فخرالدین حجازی هم از ویژگی هاش این بود که سخنران خیلی ماهری بود و استعارات و تشبیهات فوق العادهای در حین سخنرانی داشت و هم خیلی حرکت می کرد. همان اول که آمد روی تویوتا چهارپایه گذاشتند روی آن ایستاد. و میکروفون هم برایش گذاشته بودند. قبل از آنکه سخنرانی را شروع کند، محافظش گفت ما که دیگر خلع سلاحیم چون همه شما اسلحه دارید و رفت کنار آقای حجازی ایستاد.
سپیده دم آقای حجازی مشغول سخنرانی که شد با وجود اینکه با ما داشت صحبت میکرد گاهی 180 درجه می چرخید و اون طرف را نگاه میکرد. او ضمن حرفهایش گفت:« که ای درختان! ای صحرا! ای کوه! شما شاهد باشید که این رزمندهها از آسایششان گذشتند و آمدند اینجا.» بعد خطاب به ما گفت:« شما باید فشار ببینید تا الماس بشید! سنگ اگر فشار ببینه میشود طلا و فشار بیشتر ببینه میشه الماس. این سختیها برای شما خوبه.»
تا اینجا همه تعابیر و تشبیهات عادی بود به اوجش رسید و گفت:« ای رزمندگان من پوتین شما هستم! من بند پوتین شما هستم! من خاک روی پوتین شما هستم!» یکباره یکی از بسیجیها گفت تکبیر. ما همه با شور و شوق تکبیر گفتیم و چه تکبیر پر شکوهی!