برگی از خاطرات
29/9/60 که اولین روز اعزام ما حساب میشد، در سپاه پاسداران به هر یک از ما یک تفنگ ام یک[1]، کوله پشتی، قمقمه،فانوسقه، پتو و لباس بسیجی دادند. به چند نفر هم تفنگ برنو داده بودند. علاوه بر اینها به من یک جعبه جای مواد منفجره دادند که پر از فشنگ جنگی و مانوری بود تا در آموزش از آنها استفاده شود.
به صف شدیم آمار گرفتند. چهل نفر بودیم. دو تا مینی بوس جلوی سپاه منتظر ما بود. با سلام و صلوات به طرف چشمه علی حرکت کردیم. آن موقع سه روز در شهرستان نیروهای اعزامی را آموزش میدادند. حاج محمد کاتبی مربی ما بود. در محلی از ماشین پیاده شدیم و دو ساعتی ما را راه برد. ایشان گفت که هیچ کس نباید آب بخورد. یکی از بچهها همین که درب قمقمهاش را باز کرد و آنرا به طرف دهانش برد، دستور داد همه یکجا جمع شویم و حکم کرد که همه قمقمهها را خالی کنیم. ما هم در کمال ادب قمقمهها را خالی کردیم. مجدداً راهپیمایی همراه دراز و نشست و خیز سه ثانیه ادامه یافت.
ظهر که شد، آقا کاتبی امام جماعت شد و نماز جماعت بر پا شد. وقتی همه نماز میخوانند من با تفنگ مسلح نگهبان آنها بودم. هنوز نهار و چایی را درست و حسابی نخورده بودیم که صوت مربی به صدا در آمد و ما به صف شدیم. نزدیک نماز مغرب به سپاه رسیدیم. به شکرانه سپری کردن اولین روز آموزش همه رو به قبله ایستادیم و سوره والعصر را دسته جمعی با صدای بلند خواندیم. شب ما را مرخص کردند و به خانه رفتیم.
فردای آن روز آفتاب نزده در محل سپاه جمع شدیم. برنامه آموزشی روز دوم کوهنوردی اعلام شد. ما را تا نزدیکی روستای آهوانو با ماشین بردند. و از آنجا سوار بر کوه شدیم. از چند ارتفاع بالا و پایین رفتیم تا اینکه روستای آهوانو در معرض دید ما قرار گرفت. یکی از کارهایی که آن روز به ما آموزش دادند، تاکتیک به صورت آتش و حرکت بود. جمع ما را به صورت دو گروهان تقسیم کردند تا یک گروه با حالت دویدن حرکت کنند و گروه دیگر که روی زمین خوابیده و حالت گرفتهاند، تیراندازی کنند. صدای برنوها و ام یکها در کوهستان به نحو جالبی میپیچید و چندبار منعکس میشد.
برای نماز ظهر به مسجد خود روستا رفتیم. بعد از نماز سفره نهار پهن شد. غذا برنج بود. بدون هیچگونه متخلفاتی.
نزدیک روستای آهوانو یک باغی بود که دیوار دورش کوتاه بود ولی بالای دیوار با خار پرچین زده بودند. وسط باغ هم یک خانه باغ بود. دستور دادند که وارد باغ شویم. بعد هم گفتند همه داخل خانه باغ شوند. ما این چهل نفر در این خانه باغ چهار در چهارمتر تقریباً محبوس شدیم. تنظیم کرده بودند که یک سری از بوتههای وخارهای خیس را آتش دادند. دود غلیظی فضا را پر کرد. گاز اشک آور که نداشتند، اینطوری اشک تولید کردند.
وقتی که از خانهباغ بیرون آمدیم گفتند که لزوماً همه پوتینها را در بیاوریم و بندهایش را به هم گره زده و روی شانهامان بندازیم و لباس نظامی را هم در بیاوریم و با زیرپوش باشیم.
رسیدیم به سراشیبیای که سنگهای ریز داشت. گفتند روی سنگها تا پایین غلت بزنیم. نیمی از بچهها بدنشان خونآلود شد. میخواستند ناز پروردگی ما از بین برود. آن روز که تمام شد با یک نشاط و شادابی به طرف شهر آمدیم. احساس ما این بود که همه با علاقه کار می کنند.
روز سوم گفتند میخواهیم شما را برای ادامه آموزش به چشمهعلی ببریم. خبر رسیده بود که آقای عرب لنگه[2] شهید شده و آن روز تشیع جنازه شهید بود. به حرمت شهید تشییع جنازه رفتیم و ادامه آموزش خود به خود منتفی شد.
در میدان امام خمینی دامغان که برای تشییع جنازه رفته بودیم، آقای شاهچراغی (سید علی) که آن زمان امام جمعه دماوند بود، یک سخنرانی خیلی آتشین کرد. سپس اعلام کردند برادران فردا به جبهه اعزام خواهند شد.
شب با دقت که جلب توجه نکنم، یک ساک دستی کوچک تهیه کرده و مقداری لباس زیر و برخی چیزهایی را که فکر میکردم در جبهه ضروری است را داخل آن چیدم.
صبرم نبود که صبح شود. همین که آفتاب زد با یک خدا حافظی کوتاه خانه را ترک کردم. اهل خانه فکر کردند که مثل خیلی از روزها برای آموزش به بسیج میروم. همه دلواپسیام این بود که نقشهام لو برود و منرا برگردانند.
موقع حرکت مینیبوسها جلوی سپاه غوغا بود. برخی از دوستان تمام فامیلشان برای بدرقه آمده بودند. همه هم گریه میکردند. بوی اسفند فضا را پر کرده بود و صدای آهنگران که از بلندگو پخش میشد، جو جالبی را درست کرده بود. شاید من تنها نفری بودم که کسی برایش گریه نمیکرد زیرا بدرقه کنندهای نداشتم.
ساعت نه صبح به هر جهت با سلام و صلوات از زیر قرآن بدرقه شدیم و به سمت منطقه حرکت کردیم. همین که پایم به ماشین رسید خیالم راحتتر شد.
حاج آقا نعیم آبادی[3]، امام جمع دامغان و حاج شیخ محمد ترابی، امام جمعه موقت آن زمان دامغان به عنوان بدرقه تا روستای قدرتآباد[4] آمده بودند. آنجا هم خداحافظی کردیم و به طرف تهران رفتیم.
اگر ساک من از آجیل و تنقلات خالی بود در عوض ساکهای دستی دوستان پُر بود. تا طهران از من پذیرایی کردند. هر کسی که چیزی از ساکش بیرون میآورد به همه تعارف میکرد.
)این روزها مشغول نوشتن خاطرات یک عزیز هستم. شما یک برگ از آنرا بخوانید و نظر بدهید.
[1] - تفنگ M1در سال 1903 با ایجاد تغییراتی در تفنگ ماوز مدل 98 ساخته شد. با مشارکت ایلات متحده امریکا در جنگ جهانی اول و دوم کاملتر شد. وزن آن 4/55 کیلوگرم است. در پانصدمتری نشانه رویاش دقیق است. هشت فشنگ داخل خزانهاش جا میشود. ( دائرةالمعارف اسلحه ص68)
[2] - شهید علیرضا عربلنگه فرزند علیاکبر متولد 1345 دیباج دامغان در تاریخ 28/9/60 در پاکسازی جاده بانه سردشت به دست ضد انقلاب به شهادت رسید.
[3] - آیتالله غلامعلی نعیمآبادی متولد 1323 نعیمآباد دامغان است. دو سال امام جمعه دامغان بود. اکنون امام جمعه بندر عباس و نماینده خبرگان رهبری از آن استان میباشد. کتابهای چندی از ایشان به چاپ رسیده است. زمان شاه به علت فعالیت سیاسی حدود چهل ماه زندانی بود. (دانشنامه مشاهیر دامغان، آیتالله نعیمآبادی)
[4] - روستایی در جوار جاده در 15کیلومتری جاده دامغان- تهران