۱۲ دی بعد از نیمه شب خوابیدم. پس از آنکه نامه‌ای برای خواهرم، خدیجه و یک کارت پستال هم برای برادرم در ایستگاه گرمسار نوشتم، همین لحظه بود که به ناگاه اشک‌هایم سرازیر شد. چون یک لحظه این فکر به ذهنم آمد که در جنگ با نیروهای عراقی شهید می­شوم! نمی‌دانم کی خوابم برد