X
تبلیغات
سرو قامتان دامغان

سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]
صبح یکی از روز‌ها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود؛ اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود...
کد خبر: ۳۹۳۰۳۹
تاریخ انتشار:۲۶ فروردين ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۸-15 April 2014
شاهرخ ضرغام، فرزند صدرالدین متولد ۱۳۲۸ تهران از آن لات‌هایی بود که با دم مسیحایی امام خمینی (ره) زنده شد و مسیری را پیمود که در هفدهم آذرماه ۱۳۵۹ در شهر آبادان برات کربلا گرفت و خود را به یاران عاشورایی امام حسین (ع) رساند. 

او کسی بود که در سی و یک سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از‌‌ همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد. 

شاهرخ هیچ گاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی‌رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید و از آن پس با سختی روزگار را گذراند.

در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می‌گرفت. چه خوب پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردو تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و... ؛ اما این‌ها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا‌اهل و... همه دست به دست هم داد و انسانی شد که کسی جلودارش نبود؛ هر شب کاباره، دعوا، چاقوکشی و... .

او پدر نداشت و از کسی هم حساب نمی‌برد. مادر پیرش هم نمی‌توانست کاری بکند جز دعا! اشک می‌ریخت و برای فرزندش دعا می‌کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان (عج) قرار بده. دیگران به او می‌خندیدند. اما او می‌دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی‌توانست بکند الا دعا. همیشه می‌گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده! 
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

حسابی به رگ غیرتش برخورده بود


صبح یکی از روز‌ها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود؛ اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید: تو اصلا قیافت به این جور کار‌ها و این جور جا‌ها نمی‌خوره، اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ 

زن در حالی که سرش را بالا نمی‌گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت:‌ ای لعنت بر این مملکت کوفتی. 

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت برویم، همینطور که از در بیرون می‌رفت، رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود برمی‌گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. پس از سلام و علیک، بی‌مقدمه پرسیدم: راستی قضیه مهین خانم چه شد؟ 

اول درست پاسخ نمی‌داد. اما وقتی اصرار کردم، گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث‌ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه‌ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می‌دم. 
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

هیچ فقیری را دست خالی رد نمی‌کرد


در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوت داشت که او را از بسیاری از هم ردیفانش جدا می‌ساخت. هیچگاه ندیدم در محرم و صفر لب به نجاست های کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند. به سادات بسیار احترام می‌گذاشت. 

یکی از دوستانش می‌گفت: پدر و مادرش انسان های بسیار باایمانی بودند. پدرش به لقمه حلال بسیار اهمیت می‌داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. این‌ها بی‌تأثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود. او قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت. هر چه پول داشت خرج دیگران می‌کرد. هر جایی که می‌رفتیم، هزینه همه را او می‌پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی‌کرد. 

فراموش نمی‌کنم یک بار زمستان بسیار سردی بود. با هم در حال بازگشت به خانه بودیم. پیرمرد درشت اندامی مشغول گدایی بود و از سرما می‌لرزید. شاهرخ فوری کاپشن گران قیمت خودش را درآورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته‌ای اسکناس از جیبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد. پیرمرد که از خوشحالی نمی‌دانست چه بگوید، مرتب می‌گفت: جَوون، خدا عاقبت به خیرت کنه. 

حُر نهضت امام شد
زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت، تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد؛ بهمن ۵۷ بود. شب و روز می‌گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره). وقتی در تلویزیون سخنان حضرت امام پخش می‌شد، با احترام می‌نشست. اشک می‌ریخت و با دل و جان گوش می‌کرد. 

می‌گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می‌شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد. 
همیشه می‌گفت: هر چه امام بگوید‌‌ همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود؛ برای همین روی سینه‌اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی. 

ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می‌داد. از‌‌ همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد. وقتی حضرت امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. دیگر سر از پا نمی‌شناخت. حماسه‌های او در سنندج، سقز، شاه نشین و بعد‌ها در گنبد و لاهیجان و خوزستان و... هنوز در خاطره‌هاست. 

شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: اینان ره صد ساله را یک شبه رفتند. من دست و بازوی شما پیشگامان رهایی را می‌بوسم و از خداوند می‌خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند. 
وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می‌زد، داستان حُر را بازگو می‌کرد خودش را حُر نهضت امام می‌دانست. می‌گفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزو اولین‌ها باشم. 
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

از کاباره تا میدان جنگ


دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروانسرا بودم، پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است. 
تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهرخ است؛ اما من که برادرش بودم، خبر نداشتم. عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی‌مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست؟ 

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت: مهین؛ همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا. 
ماجرای مهین را می‌دانستم، برای همین دیگر حرفی نزدم... . 
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

جلاد حکومت ایران را کشتیم


ساعت نه صبح بود. تانکهای دشمن مرتب شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. از سنگر کناری ما یکی از بچه‌ها بلند شد و اولین گلوله آرپی جی را شلیک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شلیک و سنگر را منهدم کرد. 
تانک هایی که از روبه رو می‌آمدند بسیار نزدیک شده بودند. شاهرخ هم اولین گلوله را شلیک کرد. بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم. آن‌ها بی‌امان شلیک می‌کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک خورد و با صدای مهیبی تانک منفجر شد. 

تیربار روی تانک‌ها مرتب شلیک می‌کردند. ما هنوز در کنار نفربر در درون خاکریز بودیم. فاصله تانک‌ها با ما کمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسید: نارنجک داری؟ گفتم: آره چطور مگه! گفت: نفربر رو منفجر کن. نباید دست عراقیا بیفته. 

بعد گفت: تو اون سنگر گلوله آرپی جی هست برو بیار. بعد هم آماده شلیک آخرین گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روی خاکریز رفت. من هم دویدم و دو گلوله آرپی جی پیدا کردم. هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود که صدایی شنیدم. 

یکدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چیزی که می‌دیدم باورکردنی نبود. گلوله‌ها را انداختم و دویدم. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاکریز افتاده بود. گویی سال هاست به خواب رفته. روی سینه‌اش حفره ای ایجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بیرون می‌زد! گلوله تیربار تانک دقیقاً به سینه‌اش خورده بود، رنگ از چهره‌ام پریده بود. مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. زبانم بند آمده بود. کنارش نشستم. داد می‌زدم و صدایش می‌کردم. اما هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. تانک‌ها به من خیلی نزدیک شده بودند. صدای انفجار‌ها و بوی باروت همه جا را گرفته بود. نمی‌دانستم چه کنم. نه می‌توانستم او را به عقب منتقل کنم، نه توان جنگیدن داشتم. نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیرو‌ها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم. 

آقا سید (شهید سید مجتبی هاشمی ـ جانشین جنگ های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت؛ اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟ 

بچه‌ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم. 

کسی باور نمی‌کرد شاهرخ دیگر در میان ما نباشد. خیلی از بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت، با نگرانی سراغ من آمد و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی‌ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی‌سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود. 

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند. گوینده عراق هم می‌گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم.

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه تنها در دل دوستان که در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک های سرزمین ایران است. 
نقل از تابناک
[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 8:37 ] [ سرو قامتان ] [ ]
دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت: 23:47توسط:مهدیه
زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم
 وب سایت   ایمیل
همت بسیجیان (سفیدیان


دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت: 23:41توسط:آشنا
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است / یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است


حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای / آنجا برای عشق شروعی مجدد است . . .
 وب سایت   ایمیل
بدون شرح


دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت: 23:39توسط:هموطن
یکی از وظایف مهمی که بنا به تصریح حضرت صاحب الامر (ع) برعهده همه منتظران گذاشته شده٬دعا

برای تعجیل فرج است. امام عصر(ع) در توقیعی که خطاب به ((اسحاق بن یعقوب)) صادر شده٬میفرمایند: 

((برای تعجیل بسیار دعا کنید که فرج شما همان است .))

امام حسن عسگری (ع) نیز دعا برای تعجیل فرج را شرط رهایی از فتنه های دوران غیبت دانسته٬ می 

فرمایند:((به خدا سوگند او غیبتی خواهد داشت که درآن تنها کسانی از هلاکت نجابت می یابند که 

خداوند آن ها را بر قول به امامتش ثابت قدم داشته و در دعا برای تعجیل فرجش موفق کرده است .))

منبع : الطوسی ٬ کتاب الغیبة ص ۱۷۶
 وب سایت   ایمیل
بمناسبت اولین یادوراه شهدای سپاه دامغان (سفیدیان


دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت: 23:36توسط:دامغانی
شهیدان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیده اند و پیکر هایشان زیر شنیِ تانک های شیطان ، تکه تکه شد و به باد و خاک و اتش پیوست ، اما رازِ خون آشکار شد . راز خون را جز شهدا در نمی یابند .

گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن پای محبوب شیرین تر و نگو شیرین تر ، بگو بسیار شیرین تر است .

سید مرتضی آوینی ؛ رازِ خون
 وب سایت   ایمیل
مرصاد


دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت: 23:33توسط:یک دوست
شهيد همت: از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپا خيزيد و اسلام خود را دريابيد.


انسان يک تذکر در هر 4 ساعت به خودش بدهد، بد نيست.


بهترین موقع بعد از پایان نماز، وقتي سر به سجده مي گذاريد، مروري بر اعمال از صبح تا شب خود بيندازد، آيا کارمان براي رضاي خدا بود
 وب سایت   ایمیل
سروقامتان دامغان


دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت: 23:12توسط:یک دوست
عالی
 وب سایت   ایمیل
یک بند از یک مثنوی بلند


سه شنبه 19 فروردین1393 ساعت: 20:31توسط:افسانه باقری
سلام .ضمن آرزوی توفیق روزافزون دراین مسیرنورانی.درخصوص شهیدحسین اخلاصی زنگنه درحالپژوهش وتحقیق هستم برادر محمود دعایی ازهمرزمان این شهیدوالامقام است لطفا شماره یاآدرسی ازاین بزرگواربه آدرس ایمیلم عنایت بفرمایید.دعای خیرشهیدان بدرقه ی راهتان
 وب سایت   ایمیل
خاطراتی از شهید حسین مجد
[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 8:7 ] [ سرو قامتان ] [ ]

مقدمه                                            بسمه تعالی

 

دکتر سردار مجتبی شهمیری اکنون مسئول طرح و برنامه نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران است. تقریبا از نخستین سال دفاع مقدس، لباس پاسداری به تن کرد و همچنان در سنگر خدمت می­باشد. حدود سی سال در امور ستادی کار کرده­ است و تجارب ارزنده­ای در زمینه ستادی دارد. همچنان که انتظار داشتم، خاطرات ایشان دارای زیبائیها و درسهای خاص خودش می­باشد. از جهتی خاطرات او خاطرات شیر مردان غیور کهگیلویه و بویر احمد است زیرا سال­ها هم­نفس بچه­های عشایر این استان در جبهه­های جنوب و شمال­غرب بود.

در طول سالهای دفاع مقدس، با هدف مقدس«برنامه­ریزی»برای تیپ­هایی که مسئولیت ستادی آنها را داشت،  برنامه­های روزانه، گزارشات بازدید، گزارشات جلساتی که در آن شرکت می­کرد، رووس مباحثی را که می­باید در جلسات ارائه می­کرد، آمار و ارقام مربوط به واحدهایی که در حیطه نظارت او بودند و ... را یاد داشت کرده است[1]؛ برای همین چندین دفتر از این شواهد ارزشمند را از آن زمان به یادگار دارد.

سردار شهمیری بیشتر سالهای دفاع مقدس به عنوان جانشین و رئیس ستاد خدمت کرد به همین خاطر خاطراتش لایه­های آشکار و پنهانی از شکل­گیری محور3 لشکر25، تیپ امام حسن(ع) و سیر تکوین تیپ 48 فتح می­باشد. همچنین این خاطرات بیانگر شیرینی­ها و تلخکامی­هایی است که نه تنها برای او بلکه برای بچه­های رزمنده­ای که او به آنها خدمت می­کرد، اتفاق افتاده است.

این خاطرات نشان می­دهد که اعضای ستاد با چه مسائل و مشکلاتی دست و پنجه نرم می­کردند تا بتوانند بطور شایسته از واحدهای رزمی­اشان پشتیبانی کنند و در صورت شهادت، مجروحیت، مفقودیت و اسارت رزمندگان واحدهای رزمی، پشتیبانی و پشتیبانی رزمی، با چه غم­های بزرگی روبرو بودند.

همراه شدن با این خاطرات به ما می­گوید که اعضای ستاد و فرماندهی گروهی«برج عاج نشین» نبودند که فقط دستور صادر کنند بلکه ماهها قبل از شروع عملیات تا مدت پس از هر عملیات در گیر آن بودند در ضمن اینکه در هنگام عملیات پا به پای رزمندگان در صحنه حضور داشتند.

در زمستان سال 1391 از سوی پژوهشگاه دفاع مقدس به ایشان برای مصاحبه تاریخ شفاهی دفاع مقدس معرفی شدم. علی­رغم مسئولیت شغلی و برنامه متراکم کار هفتگی، برای مصاحبه و مطالعه دفاتر خاطراتش وقت گذاشت ولی به جهت گرفتاریهای شغلی ایشان، سی ساعت مصاحبه حدود یک سال به درازا کشید.

من نیز همچنانکه از اصول مصاحبه در تاریخ شفاهی می­باشد در هر جلسه سئوالاتی را مطرح می­کردم و ایشان عموماً آنها را با استناد به شواهد مکتوبی که در نزدشان موجود است، با دقت لازم پاسخ می­گفت. سردار شهمیری در طی مصاحبه از نود و هشت عدد از یاد داشتهایشان استفاده کرد. در بخش اسناد بیست و چهار سندکه عیناً از آنها در متن استفاده گردید، آورده شده است.

بدیهی است که یاد داشت­های ایشان جزء مدارک و شواهد بی­بدیلی است که می­تواند در پژوهش تاریخ جنگ استان کهگیلویه و بویر احمد، لشکرویژه25کربلا و تیپ امام حسن(ع) مورد استناد قرار گیرد.

از سردار شهمیری و دیگر عزیزانی که در شکل­گیری این اثر هم­یارم بوده­اند، مخصوصاً جناب سرهنگ حسن بدخشانی­نژاد، مدیرکل حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدش کهگیلویه و بویر احمد متشکرم.

محمدمهدی عبدالله­زاده

زمستان1392

 



[1] - سردار مجتبی شهمیری موسس ستاد تیپ 48فتح در دوران دفاع مقدس که پدرش امام جمعه یاسوج بود.آدمی مدبر، توانمند با برنامه و با حساب و کتاب بود. (غواص گمنام،ص 121)

 

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 21:32 ] [ سرو قامتان ] [ ]
سردار مجتبی شهمیری به سئوال اینجانب چنین پاسخ داد.

* لطفاً جدول تجهیزات گردان را توضیح دهید؟

برای اینکه تدارکات بتواند با استفاده از یک معیاری گردان ها را پشتیبانی کند جدول تجهیزات تهیه شده بود. ما باید تجهیزات هر گردان را بر اساس این جدول تأمین می­کردیم.  با استفاده از این معیار بود که وقتی گردان ها از تجهیزات گردان شان گزارش می­دادند، ما می­توانستیم وضعیت آنها را با وضع مطلوب مقایسه کنیم. جدول زیر، جدول تجهیزات گردان است.

ردیف

کالا

تعداد

ردیف

کالا

تعداد

1

پتو

1500

12

کلمن

40

2

کیسه خواب

300

13

چادر گروهی

35

3

ملاقه

5

14

کف گیر

5

4

دیک بزرگ

5

15

دیک کوچک

15

5

علاالدین

40

16

والور

40

6

کاسه

150

17

بشقاب

300

7

لیوان

300

18

پارچ

40

8

دربازکن

40

19

کتری

60

9

چراغ قوه

35

20

تشت

20

10

برزنت

35

21

فانوس

50

11

لوازم تحریر

مقداری

22

فایل

4عدد


برچسب‌ها: جدول تجیهزات گردان پیاده
[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 20:36 ] [ سرو قامتان ] [ ]

اللهم صل علی محمد و اهل بیته و صل علی البتول الطاهره ، الصدیقة المعصومه،

التقیة النقیة ، الرضیة المرضیة ، الزکیة الرشیدة، المظلومة المقهوره ، المغصوبة

حقها ، الممنوعة ارثها ، المکسورة ضلعها ،المظلوم بعلها ، المقتول ولدها ،

فاطمة بنت رسولک و بضعة لحمه و صمیم قلبه و ...


هر صبح پر تپش ،

فریاد بی صداست.

شاید نیابت از، یک شام جان گزاست!

این صبح پر تپش؛ آغاز راه ماست!

بی نام فاطمه) راهی به ناکجاست

خورشید را بگو؛

چشم قضا گریست،

بغض قَدَر شکست

فریاد عاشقی،بر خاک غم نشست!

یک حُزن بی امان،از داغ او بجاست

فریاد فاطمه(س) بی واهمه بپاست

عزم خطر کنیم ؛

آسودگی خطاست !!

نقل از وب توان به شعله و شبنم

برچسب‌ها: حضرت زهرا, س
[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 22:31 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حاج محسن چراغچی، داداش شهید ولی الله چراغچی تازه از مرخصی برگشته است. حاج محسن چند روزی بود که به مرخصی رفته بود. داخل  سنگر نشسته بودیم. یک بسته بیسکویت پتی بور دستش بود به هر کدام ما یک دانه بیسکویت داد. گفتیم حاج محسن حالا یک بیسکویت گیرش آمده تقسیم می کند. همه که خوردیم. گفت همه بیسکویت را خوردید، گفتیم بلی. گفت این شیرینی عروسی من بود. گفتیم کمتر از ده روز رفتی و ازدواج کردی و برگشتی؟

شهید ولی­الله خدا رحمتش کند فرمانده لشکر5 نصر بود. خانمش پزشک موقری بود. دو تا فرزند هم از شهید داشت. حاج محسن هم از فرصت استفاده کرد گفت که حالا داداشم شهید شده من هم با خانمش ازدواج می کنم که سرپرستی بچه­ها را بکنم. 


برچسب‌ها: حاج حسین امیری
[ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ] [ 8:42 ] [ سرو قامتان ] [ ]

6/6 هم یعنی شش روز بعد خودمان رفتیم . یک ارتفاعی هست به نام ارتفاع کدو که ارتفاع بلندی هست در اون ارتفاع دوربین گذاشتیم. دوربین 20×120 یعنی دوربین خیلی بزرگ. ارتفاع هم مشرف بر ارتفاعات دیگه در دامنه هست. بعضی از این ارتفاعات به این جاده ای که به پادگان حاج عمران می خوره، نزدیکه اونجا هم اهمیتش برای ما بیشتر بود تصرفش. در این ارتفاع دیدگاه گذاشتیم در حد شناسایی های محدود به جهت اینکه باز هم شناسایی ها قبلاً انجام شده ما برای مرحله دو در نظر گرفته شدیم. گردان هایی که میامدن مسئولین واحدها اینها را می بردیم ارتفاع کدو و توجیه شان می کردیم و برنامه منطقه ها را می گفتیم، مثل کف دست طرف می فهمید اینها چی به چی هست. آخرین جلسه ای که دیگه فردا شبش عملیاته قرار شد که همه واحدها، رابط ها بشینن جمع بندی آخر را انجام بدن، آخرین جمع بندی مرسوم هم بود که هماهنگی های آخر را انجام بدن. خیلی عجیب بود ما که آخرین نفر بودیم وارد جلسه شدیم یک نفر دیگه هم پشت سر ما آمد. همه افرادی که در جلسه ستاد بودن فکر می کردن که این آقایی که با ما آمده یکی از اعضای محور ما هست، گروه ماست، مثلاً شناسایی .آقا همه حرفها را زدن عملیات طرح را گفت اطلاعات من مطالبی گفتم تخریب یک چیزهایی گفت، تدارکات، تسلیحات، ادوات، بهداشت، بهداری همه مطالبی را گفتن. این آقا هم همین طور نشسته بود. آخر که جلسه دیگه در شرف اتمام بود مسئول ستاد یک اشاره ای کرد که این کیه؟ من گفتم من چی می دانم که این کیه. گفت با شما نیست رو کرد به طرف او گفت عمو جان شما اینجا چکار دارید؟ گفت آمبولانس من تو جاده گیر کرده من راننده آمبولانسم. به ما گفتن میری ستاد اونجا یک سری از این یدک کشها هست میاد و آمبولانس را در میاره. حالا چیزهایی را شنیده که نباید می شنیده. خلاصه رفقا گفتن چکار کنیم. اون ساختمانی بود که سازمانی بود که هنوز مسکونی نشده بود. بنده خدا را ازش عذرخواهی کردیم و گفتیم کلید ماشین را بده، ما ماشین را به بهداری می رسانیم تو دلواپس ماشین نباش. ولی تا موقعی که عملیات شروع بشه شما مهمان اینجایید. هی غرولند کرد و داد و بیداد کرد هیچ کس به حرفش اعتنا نکرد. داخل همون حمامی که داخل ساختمان بود یک نگهبان گذاشتیم و گفتیم مراقب این باش  این تحت الحفظ بمانه تا موقعی که عملیات شروع شد یگان هایی که مربوط به اونجا بودن عمل کردن ولی در برخی از قسمتها موفقیت آمیز نبود.


برچسب‌ها: حاج حسین امیری
[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 6:7 ] [ سرو قامتان ] [ ]

15/7/64 دو شنبه

دیروز به پایگاه آموزشی­مان در اندیشمک رفتم. از آنجا یک مرخصی کوتاه مدت گرفته و صبحانه را نزد پسر عمه در پایگاه چهارم شکاری دزفول بودم و در ساعت 8 به طرف اهواز حرکت کردم و دیدار برادران و قرار شد به مرخصی برویم برگه­ها نوشته شد و راه­آهن و تهیه بلیط و به اتفاق 23 نفر از برادران واحد هستیم. شب را در قطار و من به عنوان مادر خرج شدم. شام خوراک مرغ  و صبحانه کره و مربا خوردیم که  هر نفر 40 تومان سهمیه­اشان شد. 

24/7/64 چهارشنبه

خواب و خوراک چند روزه مرخصی سبب قساوت قلبم شده است.

25/7/64 پنج­شنبه

بیکاری بر ما عارض شده و فشار روحی سختی بر ما وارد است  سری به فردوس رضا رفتم. 


برچسب‌ها: حاج حسین امیری, ولخرجی, قساوت قلب
[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 20:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]
دوست عزیزم آقای عبدالله زاده  یک دو روز قبل آخرین کتابش را - سنگر های برفی-  که تاریخ شفاهی دفاع مقدس است- برایم  آورد، امروز آن را خواندم ؛  این کتاب خاطرات حاج رجب بیناییان-  یکی فرماند هان  دلاور رزمندگان شهر دامغان – است، از آغاز انقلاب (در دامغان ) تا پایان جنگ( عملیات مرصاد).

   آن چه بیش از همه مطالب این کتاب، برایم جالب بود بی ادعایی این رزمنده دلاور و خانواده ی اوست با آن که هم او و هم برادرانش ، عمو هایش و هم دیگر خاندان وابسته به او به صورت دسته جمعی در ماه های  بسیار در جبهه حضور داشتند ، شهید شدند، مجروح و جانباز گشتند و کمک های بسیاری هم  از نظر مالی انجام دادند ، اما هرگز مثل خیلی از آدم های روز گار ما  که نه خود ، نه فرزندان و دایی ها و خاندان شان  و... در طول جنگ 8 ساله پایشان به جبهه نرسید و نه کمکی کردند و... از ملت طلبکار نیستند، دیگران را بدهکار نمی دانند، خود را یک تنه مدافع  انقلاب و دیگران را بی توجه به انقلاب نمی دانند .

 وقتی  کتاب را خواندم بیاید حرف یک از استادانم در دانشگاه علامه طباطبایی افتادم  که این گونه آدم ها را  حزب الله می نامید و  می گفت:  ما" حزب الله "داریم و "حفظ الله  " و توضیح می داد : "حزب الله "کسی است که کارش برای خداست، در جنگ حضور دارد ؛در صلح پیش قدم است ؛ برای خدا قیام می کند برای خدا  سکوت می کند دنبال منافع شخصی نیست  اهل بازی در آوردن هم نیست.... و "حفظ الله" کسی است که در این زمینه ها باصدای بلند حرف می زند،ادعای مبارزه دارد اما اهل مبارزه نیست؛  ادعای دل دادگی به آرمان ها را باصدای وحشتناکی بیان می کند، اما آرمانی ندارد؛  ادعای عمل خالصانه دارد اما اصلا مرد عمل نیست ، دیگران را به انحراف، وادادگی و... متهم می کند اما خودش متهم اصلی است  ؛از نظر تیپ تسبیح شاه مقصود است از نظر جنس پلاستیک فشرده و تهی! فقط می خواهد در پناه خدا خود را حفظ کند  ...

 حاج رجب  این فرمانده بزرگ جنگ ، حزب اللهی است، مرد عمل و اخلاص ... به همین خاطر بعد از جنگ به روستای کلاته برگشت  وبه  کار آبا و اجدادی خود- کشاورزی و دامداری- پرداخت، نه به دنبال پستی و نه در پی کسب مقامی و مدالی:  چمله آخر این کتا ب خواندنی است ؛ وقتی مصاحبه کننده از  حاج رجب می پرسند: مدال شجاعت یا ایثار گری گرفته ای؟ پاسخ می دهد : " از خدا گرفته ام، همه اش ازخدا گرفته ام "ما عندکم ینفدوماعند الله باق "و آن چه نزد خداست، باقی می ماند."



تاريخ : 92/11/25 | 23 | نویسنده : سید ظهیر قادری | نظر بدهید



برچسب‌ها: سنگرهای برفی, حاج رجب
[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 21:26 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است