سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

1.1                  خواب در صحنه نبرد

خستگی و کار مدوام گاهی مشکلاتی جدی برای جهادگران درست می­کرد. برادر رضا زارع­زاده از این عملیات تعریف کرد:

... چند روز به عملیات رمضان، برادر ابوالفضل حسن­بیکی، فرمانده گردان جهاد، پیغام داد تا با تعدادی به جبهه برویم. در پادگان حمیدیه یک نیسان به من تحویل دادند تا از دزفول ماسک ضد شیمیایی بیاورم. در بین راه هوا تاریک شد. باید چراغ خاموش می­رفتم. در محلی ماشین را پارک کردم تا صبح زود راه­ام را ادامه بدهم. همان وقت یک نفر پیش من آمد و گفت راننده تریلی هستم و مسیر را خوب می­دانم. چون هوا تاریک بود و بایست چراغ خاموش می­رفتم، یک سرباز را به بالای اتاق ماشین فرستادم تا ما را راهنمایی کند. در محلی گفت: « چپ! چپ!» ماشین خیلی به چپ رفت و چپ شد. دست و پای آن سرباز شکست و ما هم کمی زخمی شدیم. چاره­ای نبود تا صبح صبر کردیم تا به کمک یک تانکر آب، ماشین را بلند کردیم. ماشین روشن شد و توانستم قبل از ظهر ماسک­ها را تحویل بدهم.

دو سه روز که گذشت حوصله­ام از بیکاری سر رفت. به برادر ابوالفضل حسن­بیکی مراجعه کرده و گفتم که حوصله­ام سر رفته است و از عملیات هم خبری نیست. او چهار دستگاه کمپرسی در اختیارم قرار داد تا با کمک چند نفر از سنگرهای عراقی باقی­مانده در خرمشهر وسائل ساخت سنگر مثل تیرآهن، چوب، الوار، پلیت و دیگر چیزها را جمع کرده و برای ساخت سنگر به آنجا منتقل کنیم و تحویل برادران ارتشی و سپاهی شود. یک هفته­­ای به این کار مشغول بودیم تا آنکه در آخرین روزی که به پادگان رسیدیم، دیدیم در پادگان ولوله­ای است. متوجه شدیم شب عملیات است.

آن شب ما با ده،  پانزده دستگاه لودر و بلدوزر به تیپ بچه­های سپاه کرمان، مأمور شده بودیم. من هم به عنوان تدارکات همراه این گروه بودم. ساعت 2 شب متوجه شدیم که مسیر را اشتباه رفتیم. به ما گفتند استراحت کنیم تا پیک بفرستند و ما را راهنمایی کند. من آن روز تعداد زیادی آهن داغ و سنگین را بار کرده و خیلی خسته بودم. تا که روی خاک­ها دراز کشیدم، خوابم برد. ساعت 8 صبح، از گرمای آفتاب بیدار شدم. خیس عرق بودم و هیچ­کس در آن اطراف به چشم نمی­خورد. با حدس و گمان به طرف ماشین­های در حال تردد راه افتادم. ساعت 12 به بچه­های کرمان رسیدم. همان موقع زمزمه عقب نشینی شروع شد. یک تویوتای لندکروز آنجا بود با سر و صدا از بچه­هایی که از شب گذشته تا آن موقع راه رفته و خسته بودند، درخواست کمک کردم تا پیکر چند شهید را که آنجا روی زمین بود، در آن تویوتا بگذاریم. توجه نداشتم  این ماشین در معرض دید و تیر مستقیم تانک­های دشمن است.

 همین که چند شهید را بالای ماشین گذاشتیم با انفجار گلوله تانک که به تویوتا خورد به کانالی پرتاب شدم. یک نفر هم رویم افتاده بود. موج انفجار من را گرفته بود و خون­های نفر بالایی که در حال شهادت بود به رویم می­ریخت، فکر می­کردم در حال شهادت هستم، حال خوشی به من دست داد. کم کم متوجه موضوع شدم، دانستم از شهادت خبری نیست! به کمک ما آمدند و من را به بیمارستان اهواز بردند. آنجا متوجه شدند که پرده­های هر دو گوشم پاره شده است. از آنجا هم به بیمارستانی در تبریز اعزام شدم.[1]



[1] - مصاحبه ضبط شده با برادر رضا زارع­زاده 5/5/1393


برچسب‌ها: رضا زارع زاده
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 12:51 ] [ سرو قامتان ] [ ]

پوتین­هایم را کش رفتند!

حجت ­الاسلام رجبعلی علامه متولد  1316 هجری شمسی از نخستین روزهای دفاع مقدس در جبهه حضور یافت و هر سال 4 الی 9 ماه از سال را در جبهه گذرانید. برایش ارتش، سپاه، جهاد تفاوت نداشت؛ هر جا که زودتر دنبال او می­رفتند، ایشان قبول می­کرد و روحانی آنها می­گردید. در زمان جنگ از این روحانی بسیجی، چند عکس در پشت جلد چند مجله چاپ گردید. از نظر جثه با اندازه بسیجان نوجوان بود. اخلاق نیک و شجاعتی که رزمندگان شاهد آن بودند، سبب شده بود تا رزمندگان به ایشان علاقه خاصی داشته باشند. آقای علامه از این عملیات می­گوید:

در عملیات رمضان، روحانی رزمندگان جهادگر استان سمنان بودم. مراجعه رزمندگان برای سئوال احکام شرعی زیاد بود. از مسائل مربوط به طهارت زیاد سئوال می­کردند. برایشان می­گفتم برای طهارت بول یک سر قمقه آب را دو بار به محل بول بریزید پاک است. از احکام احتلام هم می­پرسیدند. به آنها می­گفتم اگر آب برای غسل  نداشتید، باید لباس نجس را موقع نماز از خودتان دور کنید و در صورت امکان بدنتان را بشورید و اگر لباس پاک نداشتید،  لنگ یا چفیه بزرگ به خودتان ببندید و نمازتان را با تیمم بدل از غسل بخوانید.

در نزدیکی مقر ما، جهاد سازندگی یک حمام 30 دوشه ساخته بود، صحنی داشت که بچه ­ها کیسه می­کشیدند و خودشان را از چرک تمیز می­کردند. حمامی آن حاج مهدی سلمانی بود. رزمندگان ارتش، سپاه، بسیج، ژاندرمری و دیگر رزمندگان به آنجا می­آمدند. در حد مقدورات جهاد لباس زیر تهیه می­کرد و در اختیار رزمندگان قرار می­داد.

یک روز من به آن حمام رفتم. موقع ورود قدری به پوتین­هایم نگاه کردم. خیلی تلاش کرده بودم تا یک جفت پوتین کوچک پا، برای خودم گیر آورده بودم. از آنجا که همیشه لباس رزم می­پوشیدم و عمامه می­گذاشتم، وجود پوتین برایم ضرورت داشت. به­ ذهنم گذشت اینها همه رزمنده هستند به ­فرض هم اگر یک نوجوان کوچک پا این پوتین را بردارد، اتفاق بدی نیست. پس از بیرون آمدن از حمام و پوشیدن لباس، از پوتین­هایم خبری نبود. ناراحت که نشدم بماند، گفتم: کار یکی از رزمندگان نوجوان است و خندیدم!

برای جمع­آوری غنائم جهادگران، به سنگرهای عراقی می­رفتند، من هم رفتم و مقداری ظروف ملامین جمع کردم که به­کار رزمندگان نمی­آمد. آنها را در اهواز فروختم و پولش را به جبهه دارم که هنوز رسید آن در اسنادم موجود است!

قبل از عملیات رمضان، دو ماهی از حضورم در بین بچه­های تیپ علی ­ابن ابی­ طالب می­گذشت. یک روز در اهواز بودم که یکی از برادران جهادگر دامغانی به­ سراغم آمد و گفت: ما مدتی است روحانی نداریم. به من گفته­اند شما را به جهاد ببرم. قبول کردم و با ایشان تا ایستگاه حسنیه رفتم. جهاد سازندگی دامغان آنجا مقر داشت. حدود 50 رزمنده جهادگر آنجا بودند.

هر روز صبح نزدیک یک ساعت جلسه قرائت قرآن و نماز داشتیم. جلسه را با فاصله از طلوع خورشید شروع می­کردم چون می­دانستم بچه­ها طول روز کار کرده­اند و خیلی از آنها نیز برای نماز شب بیدار بوده­ اند. سه نوبت در شبانه روز نماز جماعت می­خواندیم و مسائل شرعی گفته می­شد. پس از آن برای پرسیدن احکام شرعی رزمندگان مراجعه می­کردند. من هم با توجه به اوضاع و احوال جبهه برایشان توضیح می­دادم. طول روز به سنگر رزمندگان مختلف می­رفتم و پس از سلام و احوال­پرسی، آنقدر می­نشستم تا چای­ آنها آماده شود و فرصت داشته باشند، مسائلی را که در جمع از طرح آن شرم دارند را از من بپرسند. مقلد امام بودم و روزه نمی­گرفتم.

پشه خیلی زیاد شده بود. چند روزی از هجوم پشه­ها می­گذشت، سنجاقک­ها آمدند. به بچه­ها گفتم خداوند لشکرش را برای یاری شما فرستاد. یک رزمنده با چوبی کوچک یک دو تا ضربه به بال یکی از آنها زد. یکباره تعداد زیادی سنجاقک به او حمله کردند! نا گزیر شد تا دوان دوان خودش را به پشه­بند برساند و به آن پناه ببرد.

 


برچسب‌ها: حجت الاسلام رجبعلی علامه
[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 8:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]

1.1       تبلیغات

از بین واحدهای گردان، عملکردِ واحد تبلیغات، بیشتر جنبه کیفی داشت. همین مسأله سبب شده بود، گاهی به شوخی به آن «تنبلی­غات» گفته شود. در مورد کارکردهای این واحد برادر جانباز حمید دعائی، مهندس برق با سابقه 64 ماه حضور در جبهه، که چند سال معاون تبلیغات قرارگاه حمزه بود، می­گوید:

یکی از واحدهای ضروری گردان حضرت رسول(ص)، واحد تبلیغات بود. هر چند که بسته به­موقعیت گاهی گروهآنهای این گردان نیز دارای مسئول تبلیغات می­شدند ولی اصل این بود که گردان دارای مسئول تبلیغات باشد.

به محض اینکه مسئول واحد تبلیغات گردان ترخیص می­شد یا آنکه گردان در محلی جدید مستقر می­گردید، ما برای فعال کردن واحد تبلیغات گردان، اقدام می­کردیم. مقداری از اقلام مربوط به تبلیغات همچون کتاب، قرآن، مفاتیح، نهج­البلاغه، نهج­الفصاحه، پرچم، پوستر، رنگ، قلم­مو، فیلم، دوربین، پارچه برای شعار نویسی، ویدئو، دستگاه پخش و ... را با خودمان می­بردیم.

تعیین فرد مسئول واحد تبلیغات به­عهده فرمانده گردان بود. وقتی مسئول تبلیغات گردان را به ما معرفی می­کردند، ما طی یک جلسه غیرِ رسمیِ چند ساعته ضمن آنکه با توانمندی­های آن فرد آشنا می­شدیم، راه­های تبلیغی موثر را برایش توضیح می­دادیم.

مسئول تبلیغات وظائفی همچون برگزاری نمازهای جماعت، مجالس ادعیه مختلف، مراسم در مناسبت­ها، کلاس­های اخلاق و عقیدتی، بهسازی معنوی محیط­های مربوط به گردان، پخش قرآن و اذان، خنثی کردن تبلیغات منفی دشمنان و منافقان، برگزاری مسابقات مختلف ورزشی و عقیدتی و ... را به­عهده داشت.

در مورد انجام وظائف فوق مسئول واحد تبلیغات گردان را توجیه می­کردیم و با توجه به شرائط امکانات و نیروهای لازم را در اختیارش قرار می­دادیم. برای مثال چنانچه صدای خودش برای خواندن نوحه مناسب نبود و فرد دیگری هم در گردان از عهده نوحه­خوانی برنمی­آمد، با دامغان هماهنگ می­کردیم تا برای گردان شهر خودشان نوحه­خوان اعزام نمایند.

وقتی که زمان حمله فرا می­رسید ما با تجهیز چند ماشین که روی آنها بلندگو نصب شده بود و امکاناتی همچون تابلو نوشته­های مناسب و تابلوهای راهنما به کمک مسئولین تبلیغات گردآنهای شرکت کننده در عملیات می­رفتیم. در زمان حمله پخش سرودهای حماسی و مارش مناسب جوّ هیجانی خاصی را ایجاد می­کرد که تهییج کننده بود.

مسئولیت تبلیغات گردان حضرت رسول اکرم(ص) را افرادی مثل برادران کوروش بشیری، حمید بنائیان و ... مطلبی به عهده داشتند.[1]



[1] - مصاحبه با برادر حمید دعائی 27/6/1393


برچسب‌ها: حمید دعائی
[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 12:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

1.1       جهادگر همه کاره

حاج عقیل قریب­بلوک، جهادگر جانباز که حالا سن و سالی از او گذشته است، پیرِ جوانان و نوجوانان رزمنده جهادگر دامغانی و راننده بلدوزر، لودر و گریدر مخصوصاً بچه­های دیباج بود. او حرف­های زیادی از خاطرات آنها دارد. هرچند که موقع نقل این خاطرات متأثر شده و اشک­های این مرد برگونه­هایش جاری می­شود. مثل اینکه با این خاطرات هر روز زندگی می­کند. تمام جزئیات آنها را به­خاطر می­آورد. او از یک شهید حرف می­زند. ولی در این خاطرات بیان شده است که جهادگران در جبهه چه کار می­کردند. با هم یکی از خاطرات او را می­خوانیم:

... اواخر سال 1364 وقتي مرخصی آمد، پدر و مادرش با اجازۀ او براي دختر حاج ملّا محمد حسن اصحابي خواستگاري رفتند. پس از سه روز او به جبهه رفت. حتي يك بار هم نامزدش را نديد. همان‌طور كه از زمان کودکی نامزدش  را نديده بود. فقط یادش می­آمد بچگی­ همبازی بودند.

   آن سال مسئول محور در ارتفاعات سور كوه بود. عراق همه جاي آن را از مين‌هاي رنگارنگ پُر كرده بود. نيروي تخريب هم نداشتند.

    حاج حبيب­الله مجد به او گفت: «نگاه كن من چند تا را خنثي مي‌كنم ياد بگير. بايد دقيق باشي.»

   قدرت­الله یوزباشی گفت: «اگر دقيق نباشيم چي؟»

  حاج حبيب­الله مجد گفت: «هيچي فقط تيكۀ بزرگت گوشته.»

   موقعي كه حاج حبيب مي‌خواست برگردد از عقب تويوتا چند تا كلاش و يك كيسه خشاب پُر از فشنگ  به او داد.

   قدرت­الله گفت: « اينها چيه؟»

   حاج حبيب گفت: «مي‌داني نيروي تأمين نداريم، اينجا هم ضد انقلاب .... .» حاج حبيب حرفش را تمام نكرده بود كه قدرت­الله گفت: «نمي‌دانم لودرچي هستيم؟ پاسداريم؟ تخريب‌چي هستيم، پُل مي‌سازيم ...»، هنوز حرف قدرت هم تمام نشده بود، حاج حبيب گفت: «من كه مي‌دانم شما از بَلا هم بلاترين، خداحافظ.»       

       قدرت­الله هر روز غروب يك ماشين تويوتا مين خنثي شده را عقب مي‌برد تا بچه‌هاي سپاه آنها را برای استفاده ببرند.

تا آن كه يك روز غروب كه به بنۀ 1 برگشت، به دوستش گفت: «اول كمي برايم گريه كن تا  چيزي را برایت بگویم!» دوستش خنديد. او گفت: «پس بايد بعداً بيشتر گريه كني، حالا نگاه كن.»

   چند تابوت آنجا بود. قدرت ميان يكي از آنها خوابيد و گفت: «حواست جمع باشه اين تابوت منه درست به اندازۀ خودم! خودكارت را بده تا اسمم را رویش بنويسم.»

قبل از اذان مغرب سرش را اصلاح كرد و آن شب بيشتر از هر شب ديگر بناي بگوي و بخند روبراه كرد. صبح 2/4/65 غسل شهادت كرد و با بچه‌ها خداحافظي. آن روز می­بایست مین­های زیادی را خنثی کند. بعد از ظهر آن روز وقتي متوجۀ  ميني كه تله شده بود، نشد، مین منفجر شد و او تا عرش اعلا پرکشید.[1]



[1] - بی­سنگران یادنامه شهید قدرت­الله یوزباشی

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 19:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]
1.18 من شهید نشده بودم! کار مدوام و زیاد سبب می¬شد جهادگران همیشه کمبود خواب داشته باشند. برادر عباسعلی قاسمی راد راننده بلدوزر با 746 روز حضور در جبهه می¬گوید: ... غروب شب قبل از عملیات والفجر 9 برادر حاج¬حبیب¬الله مجد گفت: بلدوزرت را بردار و برو جلو؛ امشب عملیات است. بلدوزرم را روشن کرده و حرکت کردم تا به پل چوبی رسیدم. آنجا هوا تاریک شد. مسئولین گفته بودند، بیل بلدوزرها باید به سمت راست انگل شود و چون بیل بلدوزر من به طرف چپ انگل بود به علت تاریکی هوا برای انگل کردن به سمت راست قدری معطل شدم و تا کارم تمام شود، بقیه بچه¬های راننده با دستگاه¬هاشان رفته بودند و من که منطقه را توجیه نبودم چاره¬ای نداشتم جز آنکه همانجا بمانم. آن شب هوا سرد بود و من پس از 45 روز کار مداوم با استراحت کم، در خود احساس خستگی می-کردم. باران هم نم نم می¬بارید. آتش روشن کردم و کنار آتش خودم را گرم می¬کردم. از فرط خستگی در کنار آتش خوابم برد. بعداً متوجه شدم، وقتی خواب بودم، یکی از برادران به جهت این که لباسهایم خیس نشود، روی بدنم یک پلاستیک انداخته بود. آقای احمدعلی رشیدی که از پشت سر آمده بود، خیال کرده بود، فردی که رویش پلاستیک کشیده شده، جنازه یک شهید است! به چند نفر از برادرها گفته بود جنازه را بردارید ببرید. آنها برانکارد آورده بودند. وقتی مرا بلند کردند که داخل آن بگذارند بیدار شدم. با تعجب متوجه شدند من زنده هستم! گفتند بلدوزرت را بردار برویم جلو کار داریم. بلدوزر کماتسو155 داشتم. قنبرعلی شاکری کمک من بود. او یک چراغ قوه کوچک داشت و به کمک آن مرا راهنمایی می¬کرد. وقتی از کف یک دره عبور می¬کردیم، متوجه نشدم و یکباره بلدوزرم از روی تنه یک درخت سُر خورد و پایین افتاد. ساعت 9:30 به محل خاکریز رسیدیم. تا صبح من و قنبرعلی شاکری به نوبت با آن یک دستگاه خاکریز زدیم. بعد از نماز صبح در حالی که بیل بلدوزر پُر از خاک بود و آنرا به جلو هُل می¬دادم، دستگاه تکان شدیدی خورد و صدای انفجاری بلند شد. متوجه شدم یک مین قوی زیر زنجیزِ بلدوزر منفجر شده و آنرا پاره کرده است. یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید تا برادران مکانیک مثل یعقوب کلایی و چند نفر دیگر آنرا تعمیر و آماده به¬کار کردند.


برچسب‌ها: عباسعلی قاسمسی راد
[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 16:16 ] [ سرو قامتان ] [ ]

... تعمیرگاه ما در رقابیه نزدیک یک اتاق بزرگ چوب­پوش بود. شبها بالایش می­خوابیدیم. یک شب با سر و صدایی که از تعمیرگاه بلند شد، از خواب بیدار شدم. آن وقت یادم آمد هنوز آلاغی را که داخل آمبولانس تعمیری بود را رها نکرده­ام. آن روز نزدیک غروب یک پاسدار آمبولانسی را به تعمیر گاه آورد و گفت موتورش تنظیم نیست و او می­خواهد به یک مرخصی 48 ساعته برود. وقتی آمبولانس را پارک کرد، کلیدش را به من داد و گفت وقتی خط بودیم الاغی مجروح، آنجا سرگردان بود. برای اینکه تیر و ترکش نخورد او را داخل آمبولانس سوار کرده­ام، تو آن را رهایش کن.

 چند نفری به زبان فارسی و عربی شکسته به فردی که گمان می­کردند، داخل آمبولانس است و از نیروهای دشمن می­باشد، می­گفتند محاصره هستی و از ماشین پیاده شو! الاغ بی­چاره که زبان نمی­فهمید، عکس­العملی نشان نمی­داد و گاهی با کوبیدن  سم­اش به کف آمبولانس، سر و صدایی راه می­انداخت. دوستان ما از ماشین فاصله گرفته و آماده شلیک می­شدند و به­خیال خود به فرد داخل آمبولانس، مرتب اخطار می­دادند که از ماشین پیاده شو! سیدعلی شاهچراغی[1] را از خواب صدا زدم و موضوع را در چند جمله برایش گفتم تا او هم مثل من بخندد. تا آنکه چراغ قوه آوردند و با احتیاط آنرا روشن کردند و متوجه موضوع  شدند. جالب است که در این مرحله یکی از هم­شهری­های مهربان ما به آن حیوان گفت:« الاغ جانو! تویی؟!»[2]



[1] - سیدعلی شاهچراغی فرزند سیدآقا متولد 1342 می­باشد. جانباز 35 درصد است و سالهای دفاع مقدس از جهادگرانی بود که جبهه را ترک نکرد. اکنون حالت اشتغال دارد و از سوی ستاد کل به پاس خدمات شایسته به درجه فرماندهی گردان مفتخر شده است.

[2] - مصاحبه ضبط شده با برادر سیدمحمدرضا تقوی تاریخ 6/5/1393

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 8:7 ] [ سرو قامتان ] [ ]

  از طرف دیگر با کمبود آب مواجه بودیم برای همین تعدادی مقنی 50 تا 90 ساله از یزد و دامغان آمدند و در آن منطقه رملی چند چاه آب حفر کردند که آب مورد نیاز جهت جاده­سازی و نیروهایی که برای شناسائی می­آمدند، از آن تأمین می­شد..

 شب عملیات قرار شد که از محور روبروی تپه­های الله­اکبر، تپه­های نبعه، تپه­های شوئیتیه و محور پاسگاه سابله عمل شود. مهندسی محور سمت راست را به جهاد دامغان واگذار کردند، آنزمان تعدادی از نیروهای جهادی شاهرود و سمنان هم با ما همکاری می­کردند.

 عملیات ساعت 11:45 شب شروع شد. حسین خرازی[1]با نیروهای تیپ خودش از محور پشت وارد عمل شد و گردانهای دیگر به اضافه یک کردان تانک از لشکر 92 زرهی به فرماندهی سرگرد صفوی از طرف دیگر عمل کردند. با برنامه­ریزی شب قبل یک سری دستگاه­ها را برای عملیات آماده کرده بودیم.

همان شب با برادران دیگر رفتیم مدرسه چزابه که هدف بود را دیدیم. در آنجا بایستی خاکریز احداث می­شد. نحوه زدن خاکریز و مقدار آن­را برآورد کردیم.

ما حدود 5 دستگاه بلدوزر و یک دستگاه لودر چرخ زنجیری داشتیم. احمد سمیعی(شهید) داوطلبانه با یکی از آنها کار می­کرد. او همیشه جهت شرکت در عملیاتها داوطلب بود و تبحر خاصی در صحنه نبرد داشت.

غروب شب عملیات آقای سعدی زمانی[2] به ما ملحق شد و قرار شد با آقای احمد سمیعی روی یک دستگاه کار کنند. یک دستگاه بلدوزر که از عراق در عملیات غنیمت گرفته بودیم را برای یدک گذاشته بودیم تا اگر دستگاه­های دیگر  از کار افتاد از آن استفاده کنیم.

ساعت 11:45 عملیات شروع شد و برادران مشغول کار شدند. صدای رولیک آن بلدوزر غنیمتی را شنیدم.  به یکی از برادرها گفتم قرار نبوده این دستگاه کار کند کی آن را برداشته؟ گفت:« نمی­دانم.» در تاریکی سراغ صدای آن دستگاه رفتم و با چراغ قوه کوچکی که داشتم به راننده­اش علامت دادم تا بایستد. بعد از ایستادن دیدم آقای سعدی زمانی است و دارد می­خندد! دندانهایش که روکش طلا داشت، برقی زد. به او سلام کردم وخندیدم. جواب گرمی داد و گفت :

«دراین هنگامه دلم راضی نمیشه تماشاگر باشم!» حرفش دلم را لرزاند. خدا را شکر کردم. و او را به خدا سپردم. لحظه به لحظه حجم آتش دشمن بیشتر می­شد..



[1] - حسین خرازی. سال 1336 در اصفهان متولد شد. به دستور امام از سربازی گریخت. به عضويت سپاه درآمد برای مبارزه در ترکمن صحرا با 100 نفر دیگر که تحت سرپرستی او بودند، به آنجا رفت. جهت مبارزه با ضد انقلاب روانه كردستان شد. با شروع جنگ گروه ضربت را در جنوب تشکیل داد.  سپس فرمانده لشكر امام حسين(ع) شد؛ در عمليات خيبر يك دست او قطع شد. در عمليات والفجر 8 يكي از فرماندهان طراح و پيشتاز در حمله بود. در عمليات كربلاي 5 كارآمدي لشكر امام حسين (ع) در تسخير موانع هلالي شكل را نشان داد. یک شب تا صبح کنار بجه­های مهندسی رزمی در جزیره بوارین بیدار بود تا خاکریز دوجداره زده شد. در 8 12/65 به شهادت رسید.( پروانه در چراغانی صص 6-14)

 

[2] - سعدی زمانی فرزند عبدالعلی متولد 1319 در روستای ساوجبلاق شهر میانه در آذربایجان می­باشد. رانندۀ لودر بود و در سیلو کار می­کرد. پس از چند سال به دامغان آمد و در شرکت البرز شرقی مشغول به کار شد. پس از شروع جنگ تحمیلی آرام و قرار نداشت. فکر و ذکرش شده بود جبهه و جنگ.روزهای اول آذرماه سال 1360 با نیروهای جهاد سازندگی به جبهه اعزام گردید و پس از چند روز حضور در جبهه به شهادت رسید. مدفن این شهید بزرگوار در  روستای سعدیه میانه می­باشد.(عرشیان، سعدی زمانی)


برچسب‌ها: شهید سعدی زمانی, حاج غلامرضا علی آبادیان
[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 15:43 ] [ سرو قامتان ] [ ]

از روز چهارم ما تعریض جاده را شروع کردیم. گروه ما از رانندگان بلدوزر، حسین حسن­بیکی، مهدی ترابی و من تشکیل شده بود. موسی فیروزآبادی(شهید) شهردار ما بود و حاج اسماعیلی هم به عنوان تأمین ما بود.

حاجی اسماعیلی که بچه­ها به او حاجی بخشی می­گفتند، همیشه همراه­اش یک چهار لیتری گلاب بود که به هر رزمنده­ای می­رسید یک سر شیشه گلاب به سر و روی او می­ریخت و به نحوی قربان و صدقه رزمندگان می­رفت. این پیر مرد تنومند با محاسن سفید و بلند و هیکلی تنومند و لبی همیشه خندان مایه دلگرمی ما بود. او شاهرودی بود ولی همه­اش با بچه­های دامغان می­جوشید. شب چهارم وقتی می-خواستیم حرکت کنیم به جای آنکه به بچه­ها گلاب بپاشد، شیشه عطر مخصوص­اش را بیرون آورد و همه ما را معطر کرد. موقعی هم که در مسیر حرکت می­کردیم برخلاف همیشه ساکت و آرام بود. وقتی که ما با او صحبت می­کردیم با اشاره و مختصر جواب می­داد. او آن روز حمام رفته بود، سر و صورتش را اصلاح کرده بود و لباس­های تمیز­اش را پوشیده بود.

وقتی به نزدیکی دستگاه­هایمان رسیدیم که آنها را استتار کرده بودیم، آقای فیروزآبادی گفت تا هوا تاریک نشده شام را بخوریم تا اذان مغرب شود و نماز بخوانیم و پس از آن دستگاه­ها را روشن کنید.

ما آن شب با آمبولانس به خط رفته بودیم. در آمبولانس را باز کردیم و وسائل را بیرون آورده و سفره را پهن کردیم. همین که آقای فیروزآبادی قابلمه را بیرون آورد یکباره زمین و زمان جلوی چشمم تیره و تار شد. روی زمین افتادم. دود و گرد و خاک همه جا را پر کرده بود. دستی به خودم کشیدم سالم بودم. خاک­ها را باد برد. چشمم به حاج آقا اسماعیلی افتاد. این شیر مرد بی­حرکت روی زمین افتاده بود. بالای سرش رفتم. او به شهادت رسیده بود. ترکش به پشت گوشش خورده بود و خون قُلپ قُلپ از آنجا هنوز بیرون می­زد. موسی فیروز آبادی هم در خونش غلت می­زد. از ناحیه پا، زانو، کشاله ران و سین­اش خون می­جوشید. مهدی ترابی هم دو دستش ترکش خورده بود و استخوان مچ­ دستش بیرون زده بود و خون او حالت فوران داشت و با چفیه­ای که او به گردنش بود و چفیه حسین حسن­بیکی بالای زخم­های دستش را بستم تا خون­ریزی­اش کم شود. از پیشانی، پهلو و کشاله ران حسین حسن بیکی هم خون راه گرفته بود.

برانکادر را کنار موسی فیروزآبادی گذاشتم و او را به داخل آن غلتاندم. یک طرف برانکار را به داخل آمبولانس گذاشتم و طرف دیگرش را بلند کردم و هل دادم تا داخل آمبولانش برود و به حسن بیکی و ترابی هم کمک کردم تا سوار شوند. شانه­های شهید اسماعیلی را گرفتم و او را به کنار سنگر کشیدم تا از تیر و ترکش در امان باشد. با بوسه­ای بر پیشانی این شهید از او خداحافظی کردم تا همسنگرانش را به اورؤانس برسانم.

باید چراغ خاموش می­آمدم. زیرا منطقه در دید و تیر دشمن بود. کمی که آمدم آقای فیروزآبادی گفت او را به حالت طاق باز بخوابانیم. وقتی به اورژانس رسیدیم، آقای فیروزآبادی شهید شده بود. مجروحین را تحویل گرفتند و گفتند شهید را به معراج شهدا ببرم. وقتی چندین کیلومتر رفتم و شهید را تحویل دادم به مقر برگشتم. نزدیک مقر بود که احساس کردم بدنم کرخ شده است. سر و گردنم حرکت نمی­کرد. احساس سوزش در رانم کردم تا که به آن دست زدم، پر از خون شد. کمر، پشت، زانو، ساق پا و شانه­ام هم همینگونه بود. به مقر که رسیدم دستم را روی بوق گذاشتم. حاج عقیل قریب­بلوک از چادر بیرون پرید و داد کشید چه خبر شده؟ چرا پایین نمی­آیی؟ با اشاره و یواش به گفتم نمی­توانم. کمک کردند تا پیاده شدم. پتوی زیرم پر از خون شده بود. مرا داخل ماشین دیگری گذاشتند و آقای جعفر سلاحی من را به اورژانس دیگری برد. از آنجا هم به بیمارستان 21تیر ارومیه اعزام شدم.[1] 



[1] - نوار مصاحبه با برادر محمدرضا خادمیان تاریخ 25/3/1393


برچسب‌ها: راننده بلدوزر, شهید موسی فیروزآبادی, شهید حاج محمد حاج اسماعیلی
[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 8:44 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حسین طاهرانپور

یک هفته به پایان کار بود که یک روز عصر در حالی که صبح تا غروب کار کرده بودم و خیلی هم خسته بودم، برادر اسماعیلی فرمانده گردان شاهرود نزد من آمد و گفت عراق سطح آب را بالا برده ممکن است در اطراف جزایر پاره شود. ما باید شبها خاک ببریم و آنرا تقویت کنیم وگرنه آب کمی بالاتر بیاید جزایر را آب خواهد گرفت. شب­ها مهتاب هم نیست تو و سیدعلی شاهچراغی زحمت کار را بکشید زیر منطقه نزدیک دشمن است و به آن دید دارد. آقای عجمی معاون گردان شاهرود هم به کمک ما آمد. همان وقت سه نفری رفتیم محل را بازدید کردیم.

برای تخلیه بار باید 100 متر با سر کامیون جلو می­رفتیم سپس در محلی دور زده و 100 متر دیگر با دنده عقب می­رفتیم تا به محل تخلیه بار می­رسیدیم. عرض دژ هم طوری بود که اگر کامیون دقیقاً از وسط حرکت می­کرد از هر طرف فقط 20 سانتی­متر باقی می­ماند. یعنی در آن تاریکی کافی بود که 20 سانتی­متر ماشین کج شود تا به درون آب سقوط کند.

راننده لودر از استان ما نبود. جوانی با 20 سال سن بود. به ما گفت هر شب ساعت 10:10 دقیقه ما 40 گلوله کاتیوشا جیره داریم. برای همین بهتر است به داخل سنگر برویم.

سنگری که آنجا بود، دورش را پلیت گذاشته بودند و دورش را هم خاک ریخته بودند. سقف هم که نداشت.

اولین ماشین آقا سیدعلی شاهچراغی بار زد و برای تخلیه رفت. هنوز به محل تخلیه نرسیده بود که یک­طرف ماشین از جاده پایین افتاد. ما هم رفتیم تا کمک کنیم. برای جلوگیری از سقوط به داخل آب کمپرس را بالا داد تا بار خالی شده و ماشین سبک شود. کمی که بار خالی شد، کمپرسی در حالتی قرار گرفت که هر لحظه امکان داشت چپ شود. فوری راننده لودر که به آنجا آمده بود، بیل لودر را به اتاق حمایل کرد تا کمپرسی چپ نشود. وقتی اینکار را کرد، دیگر اتاق نه بالا  و ن پایین نمی­رفت. سه تا بیل برداشتیم و سه نفری رفتیم بالا و شروع به تخلیه بار کردیم. عرق می­ریختیم و تند تند بیل می­زدیم تا زودتر ما و ماشین نجات پیدا کنیم. زیرا هدف خوبی برای دشمن شده بودیم.

ماشین را که تخلیه کردیم، به این نتیجه رسیدیم در تاریکی مطلق شب نمی­شود کار کرد پس بهتر است صبر کنیم تا با گرگ و میش شدن هوا در صبح کار کنیم؛ وقتی که عراقی­ها خوابند.

راننده لودر به ساعتش نگاه کرد و گفت:« سریع سنگر بگیریم که آلان کاتیوشا شروع می­کند.» کمی پایین­تر کنار شانه خاکی جاده دراز کشیدیم. بارش گلوله شروع شد. هر بار موج انفجار من را از زمین بلند می­کرد و این­طرف و آن­طرف پرت می­شدم. وقتی آخرین گلوله هم منفجر شد، راننده لودر گفت:« پا شید که آتش تمام شد!» گوش چپم از کار افتاده بود و استخوانهایم همه درد می­کردند.

رفتیم تا به آن سنگرهای پلیتی رسیدیم و هر دو نفر داخل یکی از آنها خوابیدیم ولی خمپاره­های 120 عراق دست­بردار نبودند. تا که خواب به چشمم می­آمد، با صدای انفجار و موج آن بیدار می­شدم. نمی­دانم کی خوابم برد که وقتی بیدار شدم، دیدم هوا روشن شده است و ما در چند صد متری دشمن هستیم. نماز را خواندیم و کار را شروع کردیم. هر نفر 8 سرویس برده بودیم که برادران عراقی از خواب بیدار شدند و خمپاره­هایشان را به­کار انداختند. ما برای سالم ماندن آنجا را ترک کردیم ولی هر لحظه با آنکه سرعت ماشین را بیشتر می­کردیم، فاصله گلوله­ها به ما نزدیک­تر می­شد.

به محل استراحتمان که رسیدیم، صبحانه خوردیم و باز هم مشغول کار جاده شدیم. تا غروب 8 سرویس بار بردم. عصر که شد، بازهم آقای اسماعیلی به­سراغم آمد و گفت امشب هم بروید دژ را تقویت کنید. به شوخی به او گفتم:« مومن آنجا خیلی وضع خطریه! و مرد حسابی من 3 تا بچه قد و نیم­قد دارم. یک شب هم سهم من بیشتر نمی­شه! ثانیاً شب که نمی­شه کار کرد؛ اگه موافقی صبح زود بروم! تازه از صبح تا به حالا هم 8 سرویس بار برده­ام و دیگر رمق هم ندارم.» نگاهی به من کرد و رفت....

 

رمضان

قبل از عملیات رمضان ما در منطقه حسینیه خرمشهر یعنی حدود 45 کیلومتر مانده به خرمشهر مقر داشتیم. مادرم یک پشه­بند 7، 8 نفره به من داده بود. شب­ها آنرا سر و پا می­کردم واز  بچه­هایی که تا ساعت 1، 2 شب مشغول خاک­ریز زدن بودند و آن وقت به مقر می­آمدند، خواهش می­کردم که داخل پشه بند بخوابند.

بیشتر روزها می­رفتیم از نزدیکی رامهرمز شن می­آوردیم. شب­ها واقعاً خسته بودم و مثل نعش می­افتادم. صبح موقع نماز شیخ حسین مهدی­زاده با موتور در مقر دور می­زد تا همه برای نماز اول وقت بیدار شوند. یک شب متوجه شدم با این خستگی افرادی مثل عبدالله ترابی ، رضا میرزاخانی، احمد سمیعی،  و .........  ساعتی قبل از اذان صبح برای نماز شب بلند می­شوند.

 

در منطقه حسینیه

از مرتضی شادلو پرسیدم شما که هر روز به خط می­روید و حتی از خط هم جلوتر می­روید و می­دانید که هر لحظه ممکن است شهید شوید؛ آیا دچار ترس هم می­شوید؟

در جوابم گفت:« هر وقت که به شهرستان می­روم و مدتی از جبهه دورم وقتی به منطقه می­آیم و به منطقه خطر می­رسم و زیر بارش گلوله قرار می­گیرم، به­طور طبیعی دچار ترس می­شوم و بدنم بلرزه در می­آید اما اهمیت نمی­دهم و جلوتر رفته کارم را شروع می­کنم. 10 دقیقه­ای بدنم می­لرزد و دندانهایم آنچنان به هم می­خورد که اگر فردی من را در این حالت ببیند خجالت زده می­شوم ولی کمی که گذشت همه چیز برایم عادی می­شود و بدنم خودش را با شرایط تطبیق می­دهد.

 

ارومیه

وقتی به ایستگاه سلماس رسیدیم، یک متری روی زمین برف نشسته بود و هوا چندین درجه زیر صفر بود. روشن کردن ماشین­ها در آن هوای سرد زمان می­خواست. برای همین یک کانتیر را کنار قطار آوردند تا شب در کنار دستگاه­ها باشیم تا خدای نخواسته ضد انقلاب به آنها لطمه­ای وارد نکند. شب قرار شد حاج حبیب­الله مجد، رضا میرزاخانی و من در آنجا بخوابیم. 7، 8 پتو زیرمان و همانقدر هم رویمان انداختیم. با آنکه یک والور نفتی هم روشن کرده بودیم ولی مثل سردخانه بود و ما می­لرزیدیم.


برچسب‌ها: حاج حسین طاهرانپور
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 18:13 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است