سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سفر اربعین

خداوند روزی فرمود تا در راهپیمایی اربعین 94 حاضر شوم. در طول سفر بارها خداوند را برای این توفیق بزرگ سپاس گفتم. همچنین از رشد معنوی برادران و خواهران ایرانی به وجد آمدم که اخلاق اسلامی را در این سفر معنوی سرلوحۀ رفتارشان قرار داده بودند ولی برای انتقال تجربه حیفم آمد که چند توصیه را ننویسم.

1-    برای آنکه سفر بر شما تلخ نگردد همراه گروه پنج نفره ای شوید که فردی لجباز عضو آن نباشد تا با تصمیم های فردی برای استراحت، حرکت و دیگر موارد روی اعصاب شما راه برود.

2-     بهتر است قبل از شروع سفر برای خودتان یک سرگروه مشخص کنید تا از تکروی برخی جلوگیری کند.

3-    وزن کولۀ شما با توجه به توان بدنی پنج کیلوگرم بعلاوه و منهای یک باشد. بنا براین در انتخاب وسایل همراه خودتان دقت کنید و نهایت مواد خوراکی همراه شما نباید بیش از نیم کیلوگرم باشد زیرا نیازی به آن پیدا نخواهید کرد.

4-    کفش بندی به هیچوجه مناسب نیست. اگر می­خواهید راحت باشید از کفش چرمی با کف نرم و بندی استفاده کنید تا بتوانید با محکم کردن بند از لق زدن و در نتیجه از آبله زدن پایتان جلوگیری کنید.

5-    در شروع سفر قرارداد کنید که در مضرب های خاصی از شماره های ستونها همه باید منتظر دیگر افراد شوند. برای مثال مضرب9.

6-     مهمان نوازی و محبت برادران عراقی موکب دار خیلی بیشتر از انتظار ماست بنابراین باید با موکب داران با تواضع برخورد شود.

7-    در هر قدم وسایل پذیرایی مهیا می­باشد بنا براین نباید در این سفر خوش خوراکی کرد.

8-    به نسبت سایر مواد خوارکی میوه کمتر وجود دارد. همین مساله سبب می شود برای دریافت میوه برخی صف بایستند یا هجوم ببرند که شایسته نیست.

9-    در هنگام راهپیمایی سعی کنیم سکوت و تفکرمان بیشتر باشد.

10-                        در این سفر معنوی تلاش کنیم تا ماهم خدمتگزار دیگران باشیم و لو ناچیز.

11-                         با استفادۀ چندباره از لیوانهای کاغذی از تولید زبالۀ بیشتر، جلوگیری کنیم.

12-                        هرگز بطری آب در حالی که هنوز آب دارد، را به عنوان زباله رها نکنیم زیرا این وسایل را مردمی تهیه کرده اند که خودشان با مشکلات مادی دستبگریبان هستند.

13-                        گرفتن غذا و رها کردن آن در اطراف مسیر یک نوع توهین غیر مستقیم به موکب دارانی است که با هزار مشکل برای سه وعده غذا تدارک دیده و برای 24 ساعت با میان وعده های مختلف از زوار پذیرایی می کنند.

14-                        با یاد گرفتن چند چمله عربی می توان از عزیزان پذیرایی کننده تشکر کرد.

15-                        یادمان باشد خلف وعده برای حضور در محلی خاص بعد از زیارت سبب تضییع حق دیگر افراد می­گردد.

16-سعی کنیم نمازهای خود را به جماعت بخوانیم زیرا وقتی در کنار مسیر نمازهای جماعت بسیاری تشکیل شده است، حرکت در آن زمان نوعی بی احترامی به نماز جماعت تلقی می­شود.

17-                        از صف ایستادن برای دریافت برخی از غذاها مثل کباب بطور جدی پرهیز کنیم زیرا این عمل موجب رنجش خاطر عزیزانی می شود که امکان این نوع پذیرایی را ندارند.

18-                        در هر حال در این سفر معنوی باید رعایت حال دیگران را کرد مثلاً وقتی پتو کم بود، از پتوی مسافرتی خودمان استفاده کنیم تا پتو به دیگران برسد یا وقتی جای خواب محدود بود بایست جمع و جورتر خوابید تا دیگران هم بتوانند راحت باشند.

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 23:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]
همزمان با هفته دفاع مقدس طی آیینی از 14 عنوان کتاب دفاع مقدس و دو نرم‌افزار اندروید در سمنان رونمایی شد.

 

به گزارش ایسنا - منطقه سمنان، حجت الاسلام فریدون مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان، در این مراسم که با حضور سرهنگ فریدون پهلوانی مدیرکل حفظ اثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان ، داود یاراحمدی رئیس حوزه هنری استان و جمعی از مسئولان استان در اداره کل کتابخانه‌های عمومی استان برگزار شد،ضمن تمجید از برگزاری برنامه‌های مشترک توسط ادارات و سازمان‌های فرهنگی، این رویه را مثمرثمر دانست و افزود: باید بکوشیم در اجرای برنامه‌ها ،اخلاص را سرلوحه اقدامات خود قرار دهیم تا اثرگذاری آن افزون‌تر شود.

 

مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان با اشاره به چاپ 14 جلد کتاب فرهنگ‌نامه شهدا اظهار کرد: این کتاب در یک ژانر خاص منتشر شده و تمامی قواعد بین‌المللی در آن رعایت شده است .

 

وی افزود: استان سمنان در تولید و انتشار کتاب‌های دفاع‌مقدس در رده سوم کشوری قرار دارد که این مهم، نشان از ادبیات غنی و فرهنگ‌خیز بودن این استان دارد.

 

به گزارش ایسنا، در این مراسم علاوه بر رونمایی از 14 عنوان کتاب دفاع مقدس از دو نرم‌افزار اندروید: زندگی و حیات شهدای شاخص ملی استان و کتابخانه تخصصی ایثار و شهادت نیز رونمایی شد.

 

کتاب‌های "گردان خورشید"، "خط‌شکنان و براکم" اثر محمد عبدالله‌زاده، "هشت بهشت" اثر محبوبه حاجیان نژاد، "شوکت یار" و "او منتظر ماست" اثر راضیه دخانیان ،"شبیه طلوع" اثر محمد اطهری،" مروارید پیکان" و "گرده رش" اثر رضا وطنی، "مثل شب یلدا" اثر حیدر قلی جعفری، "دیدار با آفتاب" اثر سمیرا السادات امامی، "از دشت تا دشت" اثر علیرضا شاه"حسینی ،"مردی با پیراهن سفید"اثر ابوالقاسم‌صفا و "وصیت نامه کامل شهدای استان سمنان" به کوشش زهرا مرادی نسب از جمله کتاب‌هایی بودند که در این مراسم از آنها رونمایی شد .

 

همچنین در این مراسم علاوه بر تجلیل از نویسندگان و پدیدآورندگان این آثار از خانم خطیبی همسر جانباز 70 درصد محمدرضا رادمهر و خانم رهنما همسر جانباز 70 درصد سیدمرتضی حسینی تجلیل شد.

[ چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 12:38 ] [ سرو قامتان ] [ ]

100 خاطره از شهدا || شهید چمران و ...

برای دیدن بقیه خاطرات از آرشیو موضوعی استفاده کنید.

قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)

قصه‌هاي ميني‌ماليستي جنگ از مهدي قزلي که به صورت دنباله‌دار درسایت لوح شد در دو جلد کتاب به چاپ رسيد.
اين کتاب‌ها به نام‌هاي
امتحان نهايي و آخرين امتحان توسط انتشارات آينده سازان وابسته به اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانش آموزان به چاپ رسيده است.
موضوع اين دو کتاب،‌ خاطرات جنگي در مورد دانش آموزان است.
اين کتاب را مي‌توانيد از اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانش آموزان به شماره تماس ٢–٧٥٠٠٧٧١ و کتاب‌فروشي نيستان به آدرس، خيابان ١٦ آذر، خيابان ادوارد براون، پلاک ٣٠ ، تهيه فرماييد.

 


١- چند روز قبل از امتحان‏ها از جبهه مي‌آمد، يك صندلي مي‏گذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس مي‌خواند و با نمره‌هاي خوب قبول مي‌شد. نمره‌هاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير.

٢- يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي مي‌كني كه من شهيد نمي‌شم‌؟» از آن به بعد مي‌گفتم: «خدايا! راضي‌ام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.

٣- شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانواده‌اش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتاب‌هاي درسي دبيرستان.

٤- شش ماهي بود مي‌رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان‌ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرف‏هايش را نمي‌فهميدم. مي‌گفت: «خمپاره‌ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن مي‌خوانديم. صداي سوت خمپاره‌اي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاك‌ها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپاره‌ها هم چشم دارند.

٥- كتاب‏هايش را جلد كرده بود، با روزنامه. نمي‌خواست بقيه بفهمند او فقط يك محصل است.
بچه‌ها و محصل‌ها را سخت راه مي‌دادند خط مقدم.


٦- نوبتش شده بود. بيدارش كه كردند تا برود براي نگهباني، شروع كرد به داد و بيداد. بيچاره حميد كلي جا خورد. آرام‌تر كه شد، از حميد معذرت‏خواهي كرد. گفت خواب امام حسين را مي‌ديده. مي‌خواسته با امام حسين صحبت كند كه حميد صدايش زده.
بلند شد، وضو گرفت و رفت سر پست.
* * *
دم صبح بود كه صداي تيراندازي آمد. همه بلند شدند و ريختند بيرون. سر و صداها كه خوابيد، ديدند خوابيده. با چشم‌هاي باز و رو به آسمان. بچه‌ها مي‌گفتند توي آخرين لحظات گفت: «السلام عليك يا اباعبدا…» اين دفعه واقعا با خود امام حسين صحبت مي‌كرد.

٧- از مدرسه برگشته و برنگشته، ديدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار مي‌خوردم كه آبجي زهرا با چشم‌هاي خيس آمد داخل.
- علي! نشستي؟ احمد رو بردن!
- كجا؟
- بهشت زهرا.
هنوز يك ماه نمي‌شد. توي مدرسه بغل دست خودم مي‌نشست. نگذاشتم كسي سر جايش بنشيند. گفته بودم جايش را نگه مي‌دارم تا برگردد.
به بهشت زهرا كه رسيدم، ديدم كفش نپوشيده‌ام. از پايم خون مي‌آمد. با پاي خوني رفتم ثبت نام كردم براي جبهه.

٨- بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي‌كند و عمليات را لو مي‌دهد.»
شايد هم حق داشتند. نه اروند با كسي شوخي داشت، نه عراقي‌ها. اگر عمليات لو مي‌رفت، غواص‏‌ها - كه فقط يك چاقو داشتند - قتل عام مي‌شدند. فرمانده كه بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.

٩- «بچه! اين چه وضعشه؟ صبح مي‌ري هنرستان، بعد مي‌ري معلوم نيست كجا كار مي‌كني، شب‏ها هم كه اين حاج ابوالقاسم مقدس رو ول نمي‌كني توي مسجد. تلف مي‌شي پسر جون! مگه من مادرت نيستم؟ پس چرا حرفم رو گوش نمي‌كني؟»
مثل هميشه رفت جلو و پيشاني مادرش را بوسيد: «جونِ عزيز اگه مي‌دونستم از ته دل اين حرف رو مي‌زني، نه هنرستان مي‌رفتم، نه سركار، نه مسجد خاتم. ولي من مي‌دونم فقط از سر دل‏سوزي اين حرف‌ها رو مي‌زني.»
از وقتي امير شهيد شد، ديگر كسي پيشاني مادرش را نبوسيد.

١٠- فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت مي‌كرد. وظايف را تقسيم مي‌كرد و گروه‌ها يكي يكي توجيه مي‌شدند. يك دفعه يادش آمد بايد خبري را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچه‌اي بسيجي را توي جمع ديد. گفت: «تو پاشو با اون موتور سريع برو عقب اين پيغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگويد موتورسواري بلد نيستم، ولي فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دويد سمت موتور، موتور را توي دست گرفت و شروع كرد به دويدن. صداي خنده‏ي همه‏ي رزمنده‌ها بلند شد.


1١- يك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوري آن جلو مانده؛ آرپي‌چي‌زن‌ها را صدا زدند.
آن‌قدر شليك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكريز رسيد، پرسيديم كجا بودي؟
گفت: «ديشب كه رفتيم جلو، خوابم برده بود. تقصير مادرمه؛ از بس به ما زور مي‌كرد سرشب بخوابيم، بد عادت شديم.»

١٢- داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسه‌اس.»
يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرمانده‌ي گردان تخريبه.»

١٣- كنكور كه داديم، آمد در خانه‌مان و گفت برويم. دستم را گرفت و برد. ثبت نام و بعد هم اعزام. توي منطقه، وقتي پرسيدند كجا مي‌خواهيد برويد، زود گفت: «تخريب».
با آرنج، آرام زدم به پهلويش. از چادر كه بيرون آمديم، گفتم: «ديوونه! چرا گفتي تخريب؟»
گفت: «آخه اينجا نزديك‌تره.»

١٤- جيب‌هايش را گشتند. فقط يك قرآن، يك زيارت عاشورا و يك عكس كه همگي خوني بودند. غلامرضا ١٧ سال بيشتر نداشت.

١٥- ته خاكريز. هركس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌رفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس مي‌افتاد، داد مي‌زد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمي‌توانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد مي‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
* * *
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نمي‌دانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».


١٦- وقتي مي‌رفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء مي‌كردم، مي‌خواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.

١٧- خسرويِ من، اولين نفري بود توي منطقه‌ي «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحان‌هاي نهايي سوم راهنمايي. قبلش كسي جرئت نمي‌كرد؛ ولي بعد از خسرو، دل و جرئت بعضي‌ها زياد شد و رفتند.

١٨- وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نمي‌كردند. دست برد توي شناسنامه‌اش و براي اين‌كه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامه‌اش گم شده‌. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.

١٩- يواشكي رفته بود ثبت نام. وقتي براي تحقيق آمده بودند، مادرش كه فهميده بود، خانه‌ي روبرويشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه كبوتر را مي‌بينيد؟ براي پسر من است. او اصلا آدم درست‌ و حسابي نيست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتي فهميد، رفت بسيج و توضيح داد؛ ولي ديگر دير شده بود. ماند تا اعزام بعدي.

٢٠- با پدرش رفته بود جبهه. آن‌قدر كوچك بود كه هر كس مي‌رسيد، نازش مي‌كرد. چند بار هم مي‌خواستند برگردانندش. به بهانه‌ي فراري بودن از خانه؛ پدرش نگذاشت.


٢١- پدرش اجازه نمي‌داد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! مي‌خواهيم با چند تا از بچه‌ها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.
چند روزي از او خبري نبود... تا اين‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتي مي‌روي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد.

٢٢- الاغمان را برداشتم بردم بيابان تا براي زمستان گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبي بود. حداقل تا شب كسي منتظر من نبود. الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهايش كردم و رفتم جبهه.
نمي‌دانم آن سال زمستان، گوسفندها چه مي‌خوردند؟

٢٣- جثه‌اش خيلي كوچك بود. اوايل كه توي سنگر مي‌خوابيد، بعضي شب‌ها توي خواب و بيداري مي‌گفت: «ماماني! آب... ماماني! آب...»؛ بچه‌ها مي‌خنديدند و يك ليوان آب مي‌دادند دستش. صبح كه بيدار مي‌شد و بچه‌ها جريان را مي‌گفتند، انكار مي‌كرد.

٢٤- رفت ثبت نام. گفتند سن‌ات قانوني نيست. شناسنامه‌اش را دست‌كاري كرد. گفتند رضايت‌نامه از پدر. رفت دست به دامن يك حمال شد كه پاي رضايت‌نامه را انگشت بزند. بيست تومان هم برايش خرج برداشت. بعدها فكر مي‌كرد چرا خودش زير رضايت‌نامه را انگشت نزده بود؟

٢٥- صدايش مي‌زدند "نيم وجبي". ژ-٣ اش را كه مي‌گذاشت كنارش روي زمين، كمي از آن بزرگ‌تر بود.


٢٦- بعد از امتحان‌هاي مدرسه رفت ثبت نام كرد که برود جبهه. دوست صميمي‌اي داشت كه پسر صاحب‌خانه‌شان هم بود. او هم مي‌خواست بيايد؛ ولي معرف مي‌خواست. وقتي به او گفت معرف من باش، قبول نكرد. از مادر صاحب‌خانه‌شان خيلي مي‌ترسيد. سر اين موضوع حرفشان شد و دست به يقه شدند.
رفته بود منطقه، پادگان سرپل ذهاب. يك روز صدايش زدند. آمد پايين، ديد پسر صاحب‌خانه‌شان است. داد زد: «آمده‌ام بكشمت! فكر مي‌كني من بچه‌ام؟» و افتاد دنبالش.


٢٧- با همكلاسي‌هايش ثبت نام كرده بود براي جبهه. روز اعزام، به بهانه‌ي گرفتن نسخه‌ي مادرش از خانه بيرون زد و رفت. ديگر شب شده بود كه رسيده بودند منطقه. از ميني‌بوس كه پياده شد، عمويش مچش را گرفت. يكي از همسايه‌ها كه ديده بودش، لو داده بود. پدرش هم آمده بود. سوار ماشين خودشان كردند و برش گرداندند.
تا خانه يك‌ريز گريه مي‌كرد. همان شب دوباره از خانه فرار كرد و برگشت منطقه. وقتي رسيد دوستانش خيلي خوشحال شدند. گفتند: «يك نفر ديگر هم منتظر توست.»
باز هم پدرش زودتر از خودش رسيده بود. گفت: «حالا كه مي‌خواهي بروي، برو! خدا پشت و پناهت.»


٢٨- مسؤول ثبت نام به قد و بالايش نگاه كرد و گفت:
- دانش‌آموزي؟
- بله.
- مي‌خواهي از درس خوندن فرار كني؟
ناراحت شد. ساكش را گذاشت روي ميز و باز كرد. كتاب‌هايش را ريخت روي ميز و گفت: «نخير! اونجا درسم رو مي‌خونم». بعد هم كارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.


٢٩- سنم كم بود، گذاشتندم بي‌سيم‌چي؛ بي‌سيم‌‌چي ناصر كاظمي كه فرمانده‌ي تيپ بود.
چند روزي از عمليات گذشته بود و من درست و حسابي نخوابيده بودم. رسيديم به تپه‌اي كه بچه‌هاي خودمان آنجا بودند. كاظمي داشت با آنها احوال‌پرسي مي‌كرد كه من همان‌جا ايستاده تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم، ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيده‌ام، ولي آنجا كلي تغيير كرده بود. يكي از بچه‌ها آمد و گفت: «برو نمازهاي قضايت را بخوان.» اول منظورش را نفهميدم؛ بعد حالي‌ام كرد كه بيست و چهار ساعت است خوابيده‌ام. توي تمام اين مدت خودش بي‌سيم را برداشته بود و حرف مي‌زد.


٣٠- وسايل نيروهايم را چك مي‌كردم. ديدم يكي از بچه‌ها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان. گفتم «اين چيه؟» گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، مي‌خوام از درس عقب نيفتم.» كلي خنديدم.
٣١- عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچه‌هاي يك روستا بودند. فرمانده‌شان كه يك سپاهي بود از اهالي همان روستا، شهيد شد. همه‌شان پكر بودند. مي‌گفتند شرمشان مي‌شود بدون حسن برگردند روستايشان.
همان شب بچه‌ها را براي مأموريت ديگري فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمنده‌ي اهالي روستايشان نمي‌شدند.


٣٢- توي سنگري، ده پانزده متري من بود. داشتيم آتش مي‌ريختيم؛ صدايم زد. رفتم توي سنگرش، ديدم گلوله خورده. با چفيه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه‌ام اينجاست. تا هوا روشن بشه يه بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقي‌ها نفهمند سنگر من خالي شده.»


٣٣- رفته بودم بيمارستان باختران به مجروحين سر بزنم. بينشان پسرك نوجواني بود كه هنوز صورتش مو نداشت. دستش قطع شده بود و آن را بسته بودند. جلو رفتم. دستي به سرش كشيدم و با حالت دلسوزانه‌اي گفتم: «خوب مي‌شي... ناراحت نباش.» خيلي ناراحت شد. گفت: «شما چي فكر كرديد؟ من براي شهادت آمده بودم.» از خودم خجالت كشيدم. رفتم تا به بقيه سركشي كنم. وقتي برمي‌گشتم پسرك را ديدم. جلو رفتم و دستي به سرش كشيدم. شهيد شده بود.


٣٤- پسرك صداي بز را از خود بز هم بهتر درمي‌آورد. هر وقت دلتنگ بزهايش مي‌‌شد، مي‌رفت توي يك سنگر و مع‌مع مي‌كرد.
يك شب، هفت نفر عراقي كه آمده بودند شناسايي، با شنيدن صدا طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسير کرده بود و آورده بود عقب. توي راه هم كلي برايشان صداي بز درآورده بود. مي‌گفت چوپاني همين چيزهايش خوب است.


٣٥- با برادر كوچكم محسن هر دو رفتيم جبهه. مرا كه بزرگ‌تر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلي قرارگاه بود.
يك بار يك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنيد.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پياده‌شان كردم. راننده گفت: «من تو را مي‌شناسم، تو چطور مرا نمي‌شناسي؟ اصلاً فرمانده‌ات كجاست؟» بردمش پيش فرمانده. چيزي در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برايش باز كرد.
بعداً فهميدم جنازه‌ي محسن توي آمبولانس بوده و نمي‌خواستند من بفهمم.


٣٦- رفتم اسم بنويسم. گفتند سِنّت كم است. كمي فكر كردم. آمدم خانه شناسنامه خواهرم را برداشتم. «ه» سعيده را پاك كردم شد سعيد. اين بار ايراد نگرفتند. از آن به بعد دو تا سعيد توي خانه داشتيم.


٣٧- داشتيم از فاو برمي‌گشتيم سمت خودمان كه قايق خراب شد. قايق دوم ايستاد كه ما را يدک کند. يك دفعه هواپيماهاي عراقي آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و يا مهدي و يا حسين گفتن. چند نفر هم پريدند توي آب. يك نفر ولي مي‌خنديد.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خنديدن است. گفت خوب اگر قرار است شهيد بشويم چرا با عز و جز و ناراحتي. 16 سالش بيشتر نبود.


٣٨- داشتم مي‌رفتم سر كلاس. برعكس هميشه صدايي از كلاس نمي‌آمد. در را باز كردم ديدم هيچ‌كس نيست. روي تخته نوشته شده بود: «بچه‌هاي كلاس دوم فرهنگ همگي رفته‌اند جبهه. كلاس تا اطلاع ثانوي تعطيل است.» من هم ديدم جايز نيست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟
٣٩- اندازه پسر خودم بود؛ سيزده چهارده ساله. وسط عمليات يك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتينم شل شده مي‌بندم راه مي‌افتم.» نشست ولي بلند نشد. هر دو پايش تير خورده بود. براي روحيه ما چيزي نگفته بود.


٤٠- براي كاري رفته بودم نجف‌آباد. سري هم زديم به گلزار شهدا. پرسيدم:«چند تا شهيد دارد اين شهر؟» گفتند:« بين 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شايد 3 هزار نفر.» گفتم:«چند تايشان محصل بودند.» گفتند:«هفتصد نفر». يعني از اين 3000 نفر هفتصد نفر زير 18 سال داشتند.


٤١- دو تا بچه يك غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي‌خنديدند. گفتم «اين كيه؟»گفتند: «عراقي» گفتم: «چطوري اسيرش كرديد.» مي‌خنديدند. گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بوده. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجي‌هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بعد پول داده بود. اين‌طوري لو رفت.» هنوز مي‌خنديدند.


٤٢- پدر و مادرم مي‌گفتند بچه‌اي و نمي‌گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد؛ لباسهاي صغري خواهرم را روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بيرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي‌آورد، داد زد:«صغري كجا؟» براي اينكه نفهمد سيف‌الله هستم، سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با يك نامه پست كردم. يكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «اي بني صدر! واي به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»


٤٣- از دوره‌ي مدرسه صدايش مي‌كرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قواره‌اش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نمي‌شد.


٤٤- با كلي دوز و كلك از خانه فرار كردم و رفتم پايگاه بسيج. گفتند اول يك رژه در شهر مي‌رويم بعد اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت يك عكس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حركت هم پرده ماشين را كشيدم تا آن‌ها متوجه من نشوند. بعداً كه از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: «خاك بر سرت! برات آجيل و ميوه آورده بوديم».


٤٥- سر و صدا توي قسمت ثبت‌نام بالا گرفت. مسؤول ثبت نام مي‌گفت من اين پسر را ثبت‌نام كرده‌ام و او انكار مي‌كرد. آخر سر فرمانده آمد و گفت ثبت‌نامش كن. به اسم كوروش ثبت‌نام كرد. بعد از ثبت‌نام رفت سر خيابان. كارتي كه رويش اسم كوروش داشت را داد به پسر عمويش كه قد و قامتش كوتاه بود. دو تايي با هم رفتند جبهه.


٤٦- گفتند بچه است. عمليات نرود. گريه كرد، زياد. يك كوله پشتي دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عمليات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر يكي دو ساعت همه وسايلش تمام شد. خواست برود جلو كه يك مجروح ديگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدي را آوردند آستين‌هاي لباسش را پاره كرد و پايش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توي راه همه يك جوري نگاه مي‌كردند. وقتي رسيد عقب ديد از لباس‌هايش چيزي نمانده، جز يك شُرت و نصف زيرپوش.  


٤٧- داشت صبح مي‌شد. از ديشب كه عمليات كرده بوديم و خاكريز را گرفته بوديم داشتيم با دوستم سنگر درست مي‌كرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي من نگهباني مي‌دادم تا حالا، مي‌شه توي سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدم‌هاي فرصت‌طلبه. مي‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش مي‌كنم بفرماييد.» از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت … خمپاره … سنگر … بسيجي نوجوان …
دوستم مي‌گفت: «هم خيلي فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»


٤٨ - درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه مي‌شد رفت، نه مي‌شد دراز كشيد. چند نفري هم شهيد شده بودند و افتاده بودند توي ميدان مين. يك دفعه کسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نمي‌گذاشتم جلو بيايد.


٤٩- مخمان تاب برداشت، از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بي‌سيم‌چي بشود. وقتي برگشت بي‌سيم‌چي خودم شد. ديگر حرف نمي‌زد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بي‌سيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آن را انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم:«بچه بي‌سيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بي‌سيم رو برمي‌داره، ولي اگر بي‌سيم تركش بخوره عمليات خراب مي‌شه.» مخم باز داشت تاب برمي‌داشت.


٥٠- فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت مي‌كردند. پسر بچه‌اي 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نيستم. من اهل كوه هستم. كم نمي‌آرم.» همه خنديدند و قبول كردند چند وقتي آنجا بماند.


٥١- گوشش را گرفته بود و پياده‌اش مي‌كرد: «بچه اين دفعه چهارمه كه پياده‌ات مي‌كنم. گفتم نمي‌شه. برو» گريه مي‌كرد، التماس مي‌كرد ولي فايده نداشت. يواشكي رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پيدايش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
توي ايستگاه قم مأمور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار خم شده بود. ديده بود پسر نوجواني به ميله‌هاي قطار آويزان است. با لباس‌هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني. ديگر دلشان نيامد برش گردانند.


٥٢- عراقي‌ها گشته بودند، پيدايش كرده بودند. آورده بودند جلوي دوربين براي مصاحبه. قد و قواره‌اش، صورت بدون مويش، صداي بچه‌گانه‌اش، همه چيز جور بود.
پرسيدند: «كي تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نمي‌آوردنم. به زور آمدم، با گريه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چي كار مي‌كني؟»
گفت: «ما رهبر داريم هر چي رهبرمون بگه.»
فقط همين دو تا سوال را پرسيده بودند كه يك نفر گفت:«كات»


٥٣- مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحين بوديم. ديدم دو نفر، شهيدي را مي‌برند عقب. فكر كردم ترسيده‌اند. جنازه را بهانه كرده‌اند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما مي‌بريمش.»
يكي گفت: «نمي‌شه خودمون بايد ببريم.» گفتم: «پس ما اينجا چه كاره‌ايم؟» كسي كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ايشونه» و با ابروها به پسر ديگر اشاره كرد. پيش خودم فكر كردم حتي اگر بهانه مي‌آورند هم، بهانه خوبي مي‌آورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد ديدم پسر پشت خاكريز تيراندازي مي‌كند.


٥٤- تازه آمده بود پيش ما. نصف شب رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي‌كَند. يكي دو تا از بچه‌ها را صدا كردم و گفتم: «بيچاره اين‌قدر بچه‌اس كه نرسيده، ترسيده و داره سنگر درست مي‌كنه.» يكي دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صداي دعا مي‌آمد و استغاثه. براي خودش قبر كنده بود نه سنگر.


٥٥- شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشت‌هايش هم.


٥٦- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت :«امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ كس چيزي نگفت.
همه‌مان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آن‌قدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همين خنده‌ها هم شروع كرد روضه امام حسين خواندن. اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه. آن شب خط، خيلي زود شكست.


٥٧- مهمات مي‌بردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير مي‌دهد. نمي‌ترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقي‌ها روي جاده ديد دارند،بد جوري مي‌زنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:«حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين مي‌دويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپاره‌اي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپاره‌اي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همه‌شان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشم‌هاي باز.


٥٨- فرمانده سرشان داد مي‌زد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفري رفته بودند يك كيلومتر جلوتر درگير شده بودند، ناامن كرده بودند ولي موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه‌هاشان را بياورند. فرمانده سرشان داد مي‌زد. مي‌گفت: «شما كه لياقت نداشتيد، نبايد مي‌رفتيد.» بقيه ولي تحسينشان مي‌كردند. مخصوصاً جرأتشان را.
شب كه شد غيبشان زد نزديك سحر ديديم دو نفر مي‌آيند سمت خاكريز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آويزان است. شانزده، هفده ساله به نظر مي‌رسيدند.


٥٩- بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او مي‌رسيدم، مي‌گفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل مي‌شي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش مي‌ريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ.


٦٠- رفتيم براي آموزش. لباس كه مي‌دادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترين سايز را دادند. آستين‌هايش آويزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا مي‌زنم بالا.» پوتين هم همين‌طور، كوچكترين سايز، گشاد بود. گفتم: «جلوش پنبه مي‌گذارم.» مسؤول تداركات خنديد و گفت: «مترسك! نري بگي فلاني خر بود نفهميدها! تو زياد باشي ١٣ سالته نه ١٨ سال!»


٦١- گفتند بچه است. عمليات نرود. گريه كرد، زياد. يك كوله پشتي دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عمليات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر يكي دو ساعت همه وسايلش تمام شد. خواست برود جلو كه يك مجروح ديگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدي را آوردند آستين‌هاي لباسش را پاره كرد و پايش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توي راه همه يك جوري نگاهش مي‌كردند. وقتي رسيد عقب ديد از لباس‌هايش، جز يك شُرت و نصف زيرپوش چيزي نمانده.


٦٢- داشت صبح مي‌شد. از ديشب كه عمليات شده بود و خاكريز را گرفته بوديم، با دوستم سنگر درست مي‌كرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي من تا حالا نگهباني مي‌دادم، مي‌شه توي سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدم‌هاي فرصت‌طلبه. مي‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش مي‌كنم بفرماييد.» از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت… خمپاره… سنگر… بسيجي نوجوان…
دوستم مي‌گفت: «هم خيلي فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»


٦٣- درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه مي‌شد رفت، نه مي‌شد دراز كشيد. چند نفر شهيد هم افتاده بودند توي ميدان مين. يك دفعه کسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نمي‌گذاشتم جلو بيايد.


٦٤- مخمان تاب برداشت، از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بي‌سيم‌چي بشود. وقتي برگشت بي‌سيم‌چي خودم شد. ديگر حرف نمي‌زد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بي‌سيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آن‌را انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم: «بچه بي‌سيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بي‌سيم رو برمي‌داره، ولي اگر بي‌سيم تركش بخوره عمليات خراب مي‌شه.» مخم باز داشت تاب برمي‌داشت.


٦٥- فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت مي‌كردند. پسر بچه‌اي 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نيستم. من اهل كوه هستم. كم نمي‌آرم.» همه خنديدند و قبول كردند چند وقتي آن‌جا بماند.
فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات و فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و دعوا مي‌كردند. سر نيرويي فرز و تيز و شجاع كه اهل كوه بود.


٦٦- بي‌سيم‌چي ِ خمپاره 120 بود. تازه كنكورش را داده و آمده بود. دو شب نخوابيده بود. مأمور بودند تا صبح آتش بريزند. نگهبانش هم از فوت و فن بي‌سيم چيزي نمي‌دانست كه او را جاي خودش بگذارد و بخوابد.
صبح كه از خواب بلند شد، نگهبانش گفت اگر توي خواب حرف نمي‌زدي، نمي‌دانستم تا صبح چه خاكي سرم بريزم.
٦٧- فرمانده جلوي پسر را گرفته بود و نمي‌گذاشت سوار قايق بشود. پسر هم گريه و زاري مي‌كرد.
يك نفر به فرمانده گفت گناه دارد بگذار بيايد. فرمانده گفت بچه است. اگر بترسد، داد و فرياد كند، همه چيز لو مي‌رود. پسر گريه‌اش قطع شد. نارنجكي از جيبش درآورد و ضامن را كشيد: «به خدا اگر منو نبريد اين نارنجك رو ميندازنم كه شما هم نتونيد بريد.» فرمانده دستپاچه شد. گفت: «باشه باشه! نارنجك رو سفت بگير، ضامنشو جا بزن، سوار شو.» بعد زير لب گفت: «اين ديگه كيه!»
٦٨- پسرك تازه آمده بود چادر. اول كمي به قد و قواره‌اش خنديديم. كمي ناراحت شد. گفت: «شما كم سن و سال‌ها را از خودتون حساب نمي‌كنيد؟» شب كه دور هم جمع شديم، گفتيم: «ما براي تازه واردها جشن مي‌گيريم تا از خودمون بشن.» خيلي خوشحال شد. همين كه قبول كرد، پتو را انداختيم سرش و بعد مشت و لگد. تمام كه شد گفتيم: «اسم اين جشن، جشن پتوست.» گفت: «عيبي نداره، حالا از شما شدم يا نه؟»


٦٩- توي بحبوحه عمليات يك دفعه تيربار ژ-3 از كار افتاد. گفتيم: «چي شد؟» پسر گفت: «شليك نمي‌كنه نمي‌دونم چرا؟» وارسي كرديم ديديم تيربار سالم است. يك دفعه ديديم انگشت سبابه پسر قطع شده. تير خورده بود و نفهميده بود. با انگشت ديگرش شروع كرد.
بعد از عمليات ناراحت بود. با انگشت باندپيچي شده. خواستيم دلداري بدهيم. گفتيم: «بابا بچه‌ها شهيد مي‌شن. يك بند انگشت كه اين حرف‌ها رو نداره!» گفت: «ناراحت انگشتم نيستم. آخه ديگه نمي‌شه راحت تيراندازي كرد. ناراحت اونم.»


٧٠- توي عمليات بعد از اينكه قله‌ها را تصرف كرديم، داخل سنگري شديم كه كمي استراحت كنيم. متوجه زنبوري شديم كه توي سنگر پرواز مي‌كرد. آن‌قدر كه از زنبور مي‌ترسيديم از خمپاره و توپ نمي‌ترسيديم. چفيه‌هامان را درآورديم و شروع كرديم تكان دادن توي هوا تا زنبور بيرون رفت. كمي هم دنبالش رفتيم كه برنگردد. يك دفعه سوت خمپاره و… سنگر رفت هوا. از آن به بعد ارادت خاصي به زنبورها پيدا كرديم.


٧١- چپ مي‌رفت مي‌گفت سيد، راست مي‌رفت مي‌گفت سيد. اعصابم را خراب كرده بود. يقه‌اش را چسبيدم و گفتم: «پسرجون چرا اين‌قدر به من مي‌گي سيد؟ من كه سيد نيستم.» گفت: «مگه رمز عمليات يا زهرا نيست.» دستم شل شد و افتاد.
بعد از عمليات فهميدم آن پسر شهيد شده. در حالي كه سيد بود شهيد شد.


٧٢-عمليات نصر 2، سنگر كمين، شب، صداي پا. داشتم به فرمانده گردان مي‌گفتم كه صاحب صداي پا آمد داخل سنگر. غولي بود. كلتش را گرفت سمت من. از ترس بلند داد زدم «الله اكبر» كه كلتش را انداخت. زود برش داشتم و اسيرش كردم. كنار هم كه مي‌ايستاديم تا سينه‌اش هم نبودم.


٧٣- چند تا بچه داده بودند به من كه كار عقب بردن شهدا و مجروحين را انجام بدهيم. هميشه سرم غر مي‌زدند كه ما اينجا را دوست نداريم. بقيه مي‌روند مي‌جنگند و شهيد مي‌شوند. آن وقت ما با خيال راحت بايد جنازه آن‌ها را عقب بياوريم.
يك‌بار يكي‌شان مجروحي را كول گرفته بود و عقب مي‌آورد كه خمپاره‌اي خورد كنارشان. پسر شهيد شد ولي مجروح آسيبي نديد. از آن به بعد ديگر غر نمي‌زدند.


74- گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم ديگه وقت كنم.» توي آن هيري بيري شروع كرد به نماز خواندن. السلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته را كه گفت، يك خمپاره آمد و بردش مهماني.
75- داشت با آبِ قمقه‌اش وضو مي‌گرفت براي نماز صبح. گفتم: «بي‌تجربه‌اي. لازم مي‌شه. شايد يكي دو روز بي‌آب باشيم.» گفت: «لازمم نمي‌شه. مسافرم.»
عمليات كه تمام شد ديدمش، رفته بود مسافرت.


76- مي‌گفتند: «چرا برنمي‌گردي عقب با اين همه تركش؟» مي‌گفت: «آدم براي اين خرده‌ريزها كه برنمي‌گرده. تركش بايد اندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با يكي از همين تركش‌هاي ليواني رفت. عقب نه، بهشت.


77- گوشش را گرفته بود و پياده‌اش مي‌كرد و مي‌گفت: «بچه اين دفعه چهارمه كه پياده‌ات مي‌كنم. گفتم نمي‌شه. برو» گريه مي‌كرد، التماس مي‌كرد ولي فايده نداشت. يواشكي رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پيدايش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
***
توي ايستگاه قم مأمور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار خم شده بود. ديده بود پسر نوجواني به ميله‌هاي قطار آويزان است. با لباس‌هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني. ديگر دلشان نيامد برش گردانند.


78- عراقي‌ها گشته بودند، پيدايش كرده بودند. آورده بودند جلوي دوربين براي مصاحبه. قد و قواره‌اش، صورت بدون مويش، صداي بچه‌گانه‌اش، همه چيز جور بود.
پرسيدند: «كي تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نمي‌آوردنم. به زور آمدم، با گريه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چي كار مي‌كني؟»
گفت: «ما رهبر داريم هر چي رهبرمون بگه.»
فقط همين دو تا سوال را پرسيده بودند كه يك نفر گفت: «كات»


79- مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحين بوديم. ديدم دو نفر، شهيدي را مي‌برند عقب. فكر كردم ترسيده‌اند. جنازه را بهانه كرده‌اند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما مي‌بريمش.»
يكي گفت: «نمي‌شه خودمون بايد ببريم.» گفتم: «پس ما اينجا چي كاره‌ايم؟» كسي كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ايشونه» و با ابروها به پسر ديگر اشاره كرد. پيش خودم فكر كردم حتي اگر بهانه مي‌آورند هم، بهانه خوبي مي‌آورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد ديدم پسر پشت خاكريز تيراندازي مي‌كند.


80- تازه آمده بود پيش ما. رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي‌كَند؛ آن‌هم نصف شب. يكي دو تا از بچه‌ها را صدا كردم و گفتم: «بيچاره اينقدر بچه‌اس كه ترسيده، ترسيده و داره سنگر درست مي‌كنه.» يكي دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صداي دعا مي‌آمد و استغاثه. براي خودش قبر كنده بود نه سنگر.


81- شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشتهايش هم.


82- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت: «امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ‌كس چيزي نگفت.
همه‌مان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آنقدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همين خنده‌ها هم شروع كرد روضه امام حسين خواندن. اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه. آن شب خط، خيلي زود شكست.


83- مهمات مي‌بردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير مي‌دهد. نمي‌ترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقي‌ها روي جاده ديد دارند، بد جوري مي‌زنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:« حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين مي‌دويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپاره‌اي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپاره‌اي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همه‌شان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشمهاي باز.


84- فرمانده سرشان داد مي‌زد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفري رفته بودند يك كيلومتر جلوتر درگير شده بودند، ناامن كرده بودند ولي موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه‌هاشان را بياورند. فرمانده سرشان داد مي‌زد. مي‌گفت: «شما كه لياقت نداشتيد، نبايد مي‌رفتيد.» بقيه ولي تحسين‌شان مي‌كردند. جرأت‌شان را مخصوصاً.
شب كه شد غيبشان زد نزديك سحر ديديم دو نفر مي‌آيند سمت خاكريز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آويزان است. شانزده، هفده ساله به نظر مي‌رسيدند.


85- بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او مي‌رسيدم، مي‌گفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل مي‌شي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش مي‌ريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ.


86- رفتيم براي آموزش. لباس كه مي‌دادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترين سايز را دادند. آستين‌هايش آويزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا مي‌زنم بالا» پوتين هم همين‌طور، كوچكترين سايز، گشاد بود. گفتم «جلوش پنبه مي‌گذارم» مسؤول تداركات خنديد و گفت: «مترسك! نري بگي فلاني خر بود نفهميدها! تو زياد باشي 13 سالته نه 18 سال!»


87- وصيتنامه‌اش را باز كردم. چشم‌هايم را پاك كردم. نوشته بود: «پدر و مادر عزيزم من زكات فرزندان شما بودم كه با طيب خاطر پرداختيد. حالا به فكر خمس باشيد.»


88- پايش قطع شده بود. خواستم ببندم كه گفت :«برو سراغ بقيه زخمي‌ها.» گوش ندادم. همان پاي قطع شده‌اش را برداشت و كوبيد توي سرم. گفت: «اگر بيايي جلو با همين مي‌زنمت.» رفتم سراغ بقيه. صبح كه شد ديدم پايش توي دستش است، چشمش به آسمان. چشم‌هايش را با دستم بستم.


89- بالاي سرش كه رسيدم هراسان شد. گفتم: «نترس! امدادگر هستم.» ‌گفت: «من خوبم برو به بقيه برس». اصرار كردم. گفت: «تا تو هستي نمي‌ياد.» گفتم: «كي؟» گفت: «برو من موندني نيستم. برو تا بياد.» خلاصه آنقدر گفت كه بلند شدم. بعداً فهميديم زخمي‌ها منتظر حضرت حجت مي‌مانند.


90- فرمانده روز اول نارنجكي را انداخت بين جمعيت كه بعضي ترسيدند. ضامنش را نكشيده بود. بعد به آن‌ها گفت:« بچه ننه‌ها برگرديد عقب پيش ننه‌تان. شما به درد جنگ نمي‌خوريد.»
يك بار كه فرمانده رفته بود توالتِ ريا، يكي از همين بچه ننه‌ها رفته بود دو تا سنگ آورد، انداخت روي سقف توالت كه فلزي بود و صداي زيادي درست شد. فرمانده آمد بيرون. به يك دستش شلوار بود و دست ديگرش را گرفته بود پشت سرش.
يك نفر روي خاكريز نشسته بود. مي‌گفت: «برگرديد عقب پيش ننه‌تان. شما به درد جنگ نمي‌خوريد» و مي‌خنديد.


92- خيلي شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جايي بود در هر حالتي دست بردار نبود. خمپاره كه منفجر شد تركش كه خورد گفت: «بچه‌ها ناراحت نباشيد، من مي‌روم عقب، امام تنها نباشد.» امدادگرها كه مي‌گذاشتندش روي برانكارد، از خنده روده‌بر شده بودند.


93- امدادگر بوديم. توي هيري بيري گلوله و خمپاره و منور برانكارد آورديم، مجروحي را ببريم. هيكلي بود، خيلي. برانكارد را كه باز كرديم رويش نوشته بود «حداكثر ظرفيت 50 كيلو» هم ما خنده‌مان گرفت هم مجروح. امان از بچه‌هاي تبليغات. برانكارد ما را هم بي‌نصيب نگذاشته بودند.


94- گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلاني كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحويل بهيد»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «يعني چي؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبريم.» بعد هم زير زيركي خنديد.


٩٥- رفته بودند شناسايي. شب قبل ابرها كنار رفته بودند. ماه همه جا را روشن كرده بود. مجبور شده بودند بمانند. وقتي برگشتند خيلي گرسنه بودند. افتاده بودند توي سفره و مي‌خوردند. يكي از بچه‌ها كه قد كوچكي هم داشت جلو آمد و خيلي عادي گفت: «دوستان اگر تركيديد، ما رو هم شفاعت كنيد.» بقيه هم مي‌خنديدند. هم به حرف او هم به خوردن بچه‌هاي اطلاعات.


٩٦- آماده مي‌شدند توي سنگر بخوابند. يكي‌شان گفت: «برادر براي نماز شب بلند شدي، نمي‌خواد ما رو دعا كني. فقط دست و پامونو لگد نكن.» و او جواب داد: «كي من؟ من اگر بلند بشم، فقط براي آب خوردنه.»


يك نفر سرش را از زير پتو درآورد و گفت: «دوستان توجه كنند، ايشون نماز شب هم آب مي‌كشيده ما خبر نداشتيم.» وهمه خنديدند.
٩٧- يك سيلي محكم. دستش را گرفت به گونه‌اش. گفتم: «قلدر شدي. بچه‌هاي مدرسه رو مي‌زني! دفعه چندمته؟ چند دفعه بهت گفتم اينجا اداي اوباش رو در نيار. اگر خيلي زور داري برو جبهه خودتو نشون بده.»
خيلي بد ضايعش كردم. آن‌هم جلوي جمع. فردا نيامد مدرسه. پس فردا هم. سراغش را گرفتم، گفتند رفته جبهه.


٩٨- گفتم: «از دوران اسارت خاطره‌اي بگو.»
گفت: «آتش وينستون از بقيه داغ‌تر بود.»


٩٩- همه را صف كرده بودند كه قبل از اعزام واكسن بزنند. خودش را به هر كاري زد كه واكسن نزند. مي‌گفت من قبلاً جبهه بودم احتياج به واكسن ندارم. چند بار هم خواست يواشكي از صف رد بشود. اما نگذاشتند. نوبتش كه شد، آستينش را كه بالا زدند، ديدند دستش مصنوعي است. برش گرداندند.


١٠٠- رفته بوديم ميدان تير. هر چه تير مي‌زدم به هدف نمي‌خورد. اطرافش هم نمي‌خورد. دو سه نفر آمدند گفتند اشكال نداره شما برو جلوتر بزن. رفتم جلو. نخورد. باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به ديوار نمي‌خورد. خشاب را در آوردم. نامردها تير مشقي گذاشته بودند. گلوله بدون مرمي. ايستاده بودند و مي‌خنديدند.


١٠١- ديدم نشسته كنار جاده و كتابي مي‌خواند. گفتم: «بچه اين‌جا چي كار مي‌كني؟» گفت: «گردانم رو گم كردم.» گفتم: «اون چيه توي دستت؟» نشان داد، كتاب انگليسي دوم دبيرستان بود. گفتم: «توي اين وضعيت جاي زبان خوندنه.» گفت:«از بيكاري بهتره.» سوارش كردم رساندمش به گردانش.


١٠٢- فرمانده نمي‌گذاشت بيايد. مي‌گفت كوچك است. مي‌گفت مي‌ترسد و بقيه را لو مي‌دهد. پسر گريه و زاري كرد، بقيه هم پا درمياني كردند. فرمانده گفت: «من مسؤوليت قبول نمي‌كنم. يكي مسؤوليتش را قبول كنه.»
***
پسر، فرمانده زخمي را گرفته بود روي دوشش. مي‌گفت: «نترس.» مي‌گفت: «مي‌رسانمت.» مي‌گفت: «گريه زاري نكن، لو مي‌رويم.» مي‌گفت: «من مسؤولم شما را برسانم عقب، چاكرت هم هستم.»


١٠٣- يك موقعيتي را داده بودند به ما دو تا. هر دو آرپي‌چي داشتيم. او مي‌زد من كمك بودم، من مي‌زدم او كمك بود و يك بار نوبت من بود. حال نداشتم بلند شوم. فهميد، قبضه را آماده كرد، بلند شد، شليك كرد. نشست. با يك خال هندي روي پيشاني‌اش.


١٠٤- توي مدرسه صدايش مي‌زديم «حسين عشقي» يادم نيست چرا. با هم رفتيم جبهه. با هم رفتيم تخريب. يك بار كه رفته بوديم براي شناسايي و معبر زدن، رفت روي مين. بدون حسين برگشتم. توي دفترچه خاطراتم نوشتم «حسين عشقي به عشقش رسيد.»


١٠٥- وقتي آمده بود جبهه سالم و سرحال بود. رفت تخريب. پايش كه رفت روي مين برگشت عقب. بار دوم كه آمد جبهه، تك تير انداز شد با يك پا. خمپاره كه خورد به سنگرش، آن يكي پايش هم كه معيوب شد، برگشت عقب. بار سوم كه آمد، رفت توي آشپزخانه براي سيب زميني پوست كندن.
آشپزخانه را كه هواپيماها بمباران كردند، تنش كه پر از تركش شد، رفت عقب درسش را خواند.
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۴ساعت   توسط حسین  |  نظر بدهید |


 

به وبلاگ ما قربتا الی الله لینک دهید
100 خاطره آماده تبادل لینک با دیگر وبلاگ نویسان می باشد


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه


فروش اینترنتی نرم افزار شهید همت
شهیدستان
روزنامه دانشجویی
کتابهای رایگان دفاع مقدس
کتاب آسمان
راز خون
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین


آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تیر ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
اردیبهشت ۱۳۸۵
فروردین ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴

آرشیو موضوعی


نرم افزار مخصوص موبایل صد خاطره
صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت اول)
صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت دوم)
یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین
قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
یکصد خاطره از شهید دکتر چمران
یکصد خاطره از شهید حسن باقری
یکصد خاطره از شهید حاج حسین خرازی (1)
یکصد خاطره از شهید حاج حسین خرازی (2)
یکصد خاطره از شهید حاج حسین خرازی (3)
یکصد خاطره از شهید حاج حسین خرازی (4)
یکصد خاطره از شهید حاج حسین خرازی (5)
یکصد خاطره از شهید مهندس مهدی باکری (1)
یکصد خاطره از شهید مهندس مهدی باکری (2)
یکصد خاطره از شهید مهندس مهدی باکری (3)
یکصد خاطره از شهید ردانی پور (1)
یکصد خاطره از شهید ردانی پور (2)
یکصد خاطره از شهید ردانی پور (3)
یکصد خاطره از شهید ردانی پور (4)
خاطرات شهید کاوه
یکصد خاطره از شهید محمد بروجردی (1)

پیوندها


یاران علی زمان
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
شهدای رحیمه هریس
جلبک سبز
راه عشق
عهد جانان
نذر موعود
وبلاگ گاهنامه راه
شهید مثل یک نمره بیست
لوح
لاله های آسمانی
فرزند شهید
مجال
آسمانیها
ایران قالب
آرمان خواهی
شهدا
خیبریان
یک کلیک برای همیشه
یک استشهادیه جنبشی
باسيدعلي ‏تا فتح ‏قدس ‏و مكه
منتظر تنها
استاد طاهرزاده
لاف عشق
100 خاطره
سبکبالان
صبح
شهید آوینی
روایت فتح
سرزمین نور
شهیدانه
گروهان نجف اشرف
ستاد یادواره شهدای روحانی
رهپویان راه شهدا
مجاهد
پلخمون
زمین بی درخت

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 12:53 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سفر به لبنان و ملاقات با جرج جرداق

در دهه دوم محرم سال قبل(1391) برای ده روز سخنرانی توسط حجت الاسلام والمسلمین اعرافی رئیس جامعة المصطفی، به «جامعة المصطفی لبنان»[1] دعوت شدم. اینجا پایگاه علمی شیعه در لبنان است. فارسی زبانان می­آمدند و تعداد قابل توجهی از عرب زبانان که طی این سالهای مراوده با ایرانیان فارسی را آموخته­اند.

در چند سفری که به لبنان داشتم­، همیشه آرزو داشتم آقای جرج جرداق را به خاطر کار بزرگی[2] که کرده­اند را ببینم ولی هر بار مشکلی پیش می­آمد تا اینکه در سفر اخیرم توانستم یک روز عصر با ایشان در مرکز صدا و سیمای لبنان دیدار کنم. در این ملاقات دامادم، و فرزندانش نیز همراهم بودند.

جرداق پیر مرد هشتاد و یک­ساله­ای بود با نشاط و سر حال. سفید رو و متوسط­القامه که موهای وسط سرش ریخته بود و آنهایی هم که سرجایشان بود، به هم ریخته به نظر می­رسید.

حسابی تحویل گرفت و احوال­پرسی کرد. به او گفتم آقای دکتر به دو جهت به شما علاقمندم. یکی اینکه شما فردیث را دوست دارید که من هم او را دوست دارم. دیگر اینکه از ارتباط گرم­تان با نهج­البلاغه آگاهم. گفته­اید که دویست بار این کتاب شریف را خوانده­اید و همسر و دخترت نیز به جهت علاقه و کار شدید شبانه­روزی­تان با اینگونه امور شما را ترک کرده­اند. چند سئوال دارم:

س- بخشی از عمر پربرکت خود را در راه مولا گذاشته­اید، چرا؟

ج- عشق من به حضرت علی(ع) عشق به دمکراسی و آزادی است. نهج­البلاغه پر از گوهرهای تابناکی است که نظیری برایش وجود ندارد. من از بچگی با این کتاب مأنوس بودم. ابتدا کتابهای شعر را می­خواندم. برادرم که خودش شاعر است و کتاب شعر هم دارد یک روز به من گفت چرا نهج­البلاغه را نمی­خوانی و با هدیه این کتاب شریف به من، دنیای جدیدی را به رویم گشود. برای مثال شما در کجا این سخن عالی را دیده­اید[3]:««ما رآیت نعمة موفورة الاّ و بجانبه حق مضیع». ندیدم ثروتی انباشته شده­ای را مگر آنکه در کنارش حق ضایع شده­ای وجود داشته باشد.

س- چرا برای امام حسین(ع) کاری نکردید؟

ج- انجام کارهای بزرگی از این نوع، امکانتی می­خواهد که دیگر من ندارم. کبر سن و مشکلات حسمانی اولین آنهاست ولی در رابطه با این شخصیت بزرگ مصاحبه­های متعددی انجام داده­ام و نقطه نظراتم را بیان داشته­ام.

س- نظرت نسبت به حضرت امام حسین(ع) چیست؟

ج- هو مصغر علی (او علی کوچک است!)

س- نسبت به زینب کبری(س) چگونه می­اندیشی؟

ج- هی اسوة نساء العالمین(ایشان الگویی برای زنان جهان



[1] - تاكنون، بيش از 24000 دانش‌پژوه مرد و زن از 103 كشور جهان در اين نهاد علمي، آموزشي  پذيرش شده‌اند كه بيش از 16000 نفر از آنان در مقاطع گوناگون تحصيلي فارغ‌التحصيل شده­اند. در حال حاضر نیز تعداد زیادی از خواهران و برادران در جامعه المصطفي مشغول به تحصيل هستند كه  تعدادی، از برادران در ايران و تعدادی  هم در واحدهاي  المصطفي (ص) در خارج از كشور به تحصيل اشتغال دارند. متقاضيان تحصيل در جامعه المصطفي (ص)، مطابق با استانداردهاي بين‌‌المللي آموزشي، در  مقاطع  تحصيلي كارداني، كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكتري و همچنين بر اساس سطوح چهارگانه حوزوي و دوره اجتهاد از سراسر جهان پذيرش شده و پس از فراگيري زبان فارسي و عربي در رشته‌هاي مختلف علوم اسلامي و  انساني در دانشكده‌ها، مؤسسات عالي آموزشي و واحدهاي وابسته در ايران و كشورهاي مختلف  به ادامه تحصيل مي‌پردازند و با اتمام این دوره‌ها، مدرك تحصيلي رسمي جامعه المصطفي (ص) و وزارت علوم را دريافت  مي‌کنند. جامعه‌المصطفي (ص) در بيش از 60 كشور  داراي نمايندگي مي‌باشد كه مي توان به دانشگاه اسلامي غنا، كالج اسلامي لندن، مركز تربيت معلم بورکینوفاسو، كالج اسلامي اندونزي و واحدهاي جامعه المصطفي در لبنان، افغانستان، سوريه، پاكستان، هند، تايلند، تانزانيا، سريلانكا  اشاره كرد.

[2] - كتاب «امام علي ‌ع‌ ، صداي عدالت انساني» ، این کتاب را نيم‌قرن پيش، پژوهشگر مسيحي لبناني به نام جورج سجعان جرداق، تاليف و در بيروت منتشر كرد. نشر اين كتاب با استقبال عجيبي در سراسر جهان اسلام روبه‌رو شد و شخصيت‌هاي برجسته‌اي از علماي اسلام (از جمله آيت‌الله سيدمحمدحسين‌ بروجردي، علامه محمدتقي ‌جعفري و ...) با ارسال پيام و نامه، جرداق را مورد حمايت، تشويق و تاييد قرار دادند. همين استقبال و توجه باعث شد جرداق فصول مختصر كتاب خود را بسط دهد و كتاب را به شكل حجيم‌تر و در 5 جلد در بيش از 2 هزار صفحه منتشر كند كه به زبان‌هاي گوناگون از جمله فارسي ترجمه شده است. ترجمه متن كامل این کتاب توسط حجت‌الاسلام سيدهادي خسروشاهي انجام شدو تاکنون 14 بار تجدید چاپ شده است .

 

 

 

[3] - در برخی کتاب ها از حضرت امیر المؤمنین (ع) نقل شده است:” نعمت فراوانی ندیدم، مگر این که در کنارش حقی ضایع شده باشد.” ( دراسات فی نهج البلاغه، ص ۴۰) این روایت در کتب معتبر حدیثی موجود نیست و در کتب یاد شده نیز بدون سند می­باشد، از این رو از جهت سند ضعیف است. اما با توجه به روایات دیگری، که در این مضمون آمده است، ضعف سندش جبران می شود. از جمله:” خداوند سبحان در دارایی­های توانگران روزی­های بی چیزان را واجب گردانید. پس بی­چیز گرسنه نماند، مگر به سبب آن چه توانگری به او نداده است و در روز رستاخیز خداوندی که بزرگ است بی­نیازی او، ایشان را از این کار مؤاخذه می­نماید.” (روائع نهج البلاغه، ص ۲۳۳)


برچسب‌ها: آیت الله نعیم آبادی, جرج جرداق
[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:46 ] [ سرو قامتان ] [ ]

نامزدهای گروه خاطره کتاب سال دفاع مقدس

» سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر

نامزدهای گروه خاطره شانزدهمین دوره جایزه کتاب سال دفاع مقدس معرفی شدند.

 

به گزارش ایسنا، بنا بر اعلام دبیرخانه شانزدهمین دوره جایزه کتاب سال دفاع مقدس، «گروه خاطره» یکی از گروه‌های خاص این جایزه در سال 1393 بوده که به سبب فراوانی، تنوع و رشد کمی و کیفی، در پنج شاخه مختلف داوری شده است. در داوری اولیه این گروه، که با دقت و توجه زیاد و طی بیش از 10 جلسه صورت گرفته است، در مجموع تعداد 395 عنوان کتاب بررسی شده و از میان آنها 40 کتاب به عنوان نامزد دریافت جایزه معرفی می‌شوند.

 

از میان 81 عنوان کتاب شاخه «خاطره خودنوشت» تعداد چهار کتاب، از میان 92 عنوان کتاب شاخه «خاطره شفاهی» تعداد 17 کتاب، از میان 13 عنوان کتاب شاخه «خاطره روزنوشت» تعداد 6 کتاب، از میان 88 عنوان کتاب شاخه «خاطره اسارت» تعداد 9 کتاب، و بالاخره از میان 121 عنوان کتاب شاخه «مجموعه خاطره» تعداد 4 کتاب به دور نهایی راه پیدا کرده‌اند.

 

 

نامزدهای شاخه «خاطره خودنوشت»

 

1. آخرین معبر: دیرنوشته‌های حسن ایزدبین/ حسن ایزدبین (حنظله، اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان البرز 1392)

2.خاطرات دکتر زرین‌تاج کیهانی‌دوست/ زرین‌تاج کیهانی دوست (ریاست جمهوری، مرکز امور زنان و خانواده‏ 1392)

3.گوهر: خاطرات خودنوشت مهدی جعفری‌نسب اشکذری/ مهدی جعفری‌نسب اشکذری (سوره مهر 1390)

4. هستم تا بگویم: ناگفته‌های یک جانباز قطع نخاع/ رمضان روحی (سوره سبز 1391)

 

نامزدهای شاخه «خاطره شفاهی»

 

1. آسمان مال من بود: خاطرات سرهنگ خلبان صمدعلی بالازاده/ ساسان ناطق (سوره مهر 1391)

2. آقا کلاه آهنی تو به من می‌دی؟ خاطرات غلامرضا هدایتی شهیدانی/ محمد علیزاده (سوره مهر 1392)

3. بچه‌های کفیشه: خاطرات مکی یازع/ سیدقاسم یاحسینی (سوره مهر 1391)

4. برای تاریخ می‌گویم / خاطرات محسن رفیق‌دوست 1357 تا 1368/ سعید علامیان (سوره مهر 1392)

5. پرواز روی خاک: خاطرات سرهنگ خلبان منوچهر شیرآقایی/ سیدقاسم یاحسینی (سوره مهر 1391)

6. چشم تر: خاطرات بهجت افراز/ فاطمه دوست‌کامی (پیام آزادگان 1390)

7. حاجی بخشی: خاطرات شفاهی حاج ذبیح‌الله بخشی/ محسن مطلق (عماد فردا 1390)

8. خاطرات ایران: خاطرات ایران ترابی/ شیوا سجادی (سوره مهر 1391)

9. دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژبر/ بهناز ضرابی‌زاده (سوره مهر 1390)

10. دو قطره خون یک قطره باران: خاطرات شفاهی سیده‌راضیه مکی/ لیلا محمدی (ریاست جمهوری، مرکز امور زنان و خانواده‏ 1391)

11. رازهای کهنه: خاطرات رزمنده بسیجی حکیمه شولی/ مرجان درودی (گلگشت 1391)

12. سنگرهای برفی: خاطرات رجب بیناییان/ محمدمهدی عبدالله‌زاده (پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس 1392)

13. سهم من از چشمان او: خاطرات حمید حسام/ مصطفی رحیمی (سوره مهر 1391)

14. فقط غلام حسین باش / روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی/ حمید حسام (صریر 1392)

15. کالک‌های خاکی: خاطرات شفاهی سرلشکر پاسدار محمدعلی، عزیز، جعفری (کتاب 1 از تابستان 1335 تا تابستان 1361)/ گل‌علی بابایی (سوره مهر 1391)

16. مهمان صخره‌ها: خاطرات سرهنگ خلبان محمد غلامحسینی/ راحله صبوری (سوره مهر 1390)

17. نورالدین پسر ایران: خاطرات سیدنورالدین عافی/ معصومه سپهری (سوره مهر 1390)

 

نامزدهای شاخه «خاطره روزنوشت»

 

1. آیینه‌های خاک: روزشمار جنگ سردار سرلشکر پاسدار شهید دکتر احمد سوداگر/ محمدمهدی بهداروند (پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس 1391)

2. روزنوشت: یادداشت‌های روزانه شهید حسن باقری/ احمد دهقان (موسسه انتشارات شهید حسن باقری 1392)

3.گزارشی از زندگی من: یادداشت‌های روزانه سردار شهید علی رضاییان از سال‌های 1361 و 1362/ جانمراد احمدی (ستارگان درخشان 1391)

4.هاشمی رفسنجانی، کارنامه و خاطرات (سال 1367: پایان دفاع آغاز بازسازی)/ علیرضا هاشمی (دفتر نشر معارف انقلاب 1390)

5. یادداشت‌های فرمانده: سردار سرلشکر پاسدار شهید دکتر مجید بقایی فرمانده قرارگاه کربلا/ مجید بقایی (موسسه فرهنگی هنری جنات فکه 1391)

6. یادداشت‌هایی برای فردا: دست‌نوشته‌های دانشجوی شهید غلامرضا سگوند/ منوچهر مهدی‌پور (نیلوفران 1392)

 

نامزدهای شاخه «خاطره اسارت»

 

1. پایی که جا ماند: یادداشت‌های روزانه سیدناصر حسینی‌پور از زندان‌های مخفی عراق/ سیدناصر حسینی‌پور (سوره مهر 1390)

2. چه کسی قشقره‌ها را می‌کشد؟: خاطرات آزاده جانباز سورن هاکوپیان/ حجت شاه‌محمدی (سوره مهر 1390)

3. خاکریز پنهان: خاطرات آزاده محمد حاجی‌خلف/ فرامرز نوروزی (پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس 1392)

4. دوره درهای بسته، به روایت رستم خرم‌دین/ افضل قائمی‌ کاشانی (روایت فتح 1391)

5. زندان الرشید: خاطرات رییس ستاد سپاه ششم نیروی زمینی سپاه سردار علی‌اصغر گرجی‌زاده/ محمدمهدی بهداروند (سوره مهر 1392)

6. سرباز کوچک امام: خاطرات آزاده مهدی طحانیان/ فاطمه دوست‌کامی (پیام آزادگان 1391)

7. مسافر مینی‌بوس سرخ: خاطرات شفاهی آزاده سرافراز یوسف بختیاری/ مصاحبه و تدوین سیدقاسم یاحسینی (دریانورد 1392)

8. من زنده‌ام: خاطرات دوران اسارت/ معصومه آباد (بروج 1392)

9. یازده: خاطرات احمد چلداوی از زندان مخفی تکریت 11 صدام/ احمد چلداوی (دفتر نشر معارف، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها 1392)

 

نامزدهای شاخه «مجموعه خاطره»

 

1.اکیپ حاج هادی: مجموعه خاطرات ایثارگران جهاد پشتیبانی ورامین (پیشوا)/ جعفر کاظمی (نشر شاهد 1391)

2. جنگ انسان حیوان (جلد 2)/ مرتضی سلطانی (صریر 1390)

3. سرداران سوله: خاطرات پزشکان از هشت سال دفاع مقدس/ ابوالقاسم اخلاقی، ایرج محجوب بهروز؛ تدوین فاطمه دهقان نیری (پالیزان 1390)

4. گل وینه: مجموعه خاطرات زنان ایثارگر در دفاع مقدس/ صغری مرادی (سوره‌های عشق 1392)

 

بر اساس آیین‌نامه این جایزه و به دلیل کثرت منابع در این گروه، در صورت کسب امتیاز لازم در دور نهایی داوری، استثنائاً از این گروه دو عنوان کتاب به عنوان برگزیده و پنج عنوان شایسته تقدیر معرفی خواهد شد.

 

 

انتهای پیام

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:23 ] [ سرو قامتان ] [ ]
به لطف خداون کتاب عرشیان با 570 صفحه، یاد نامه شهدای جهاد سازندگی استان سمنان و کتاب جهاد سازندگی دامغان در دفاع مقدس در 350 صفحه چاپ گردیده است و تا ماهی دیگر رونمایی خواهد شد.

با مطالعه این دو کتاب می توانیم به تلاشهای جهاد گران در دفاع مقدس آشنا شویم و آنها را بیشتر بشناسیم.

این دو کتاب را افتخار داشتم مطالبش را تهیه و تدوین کنم.

با بوسه بر خاک شهیدان و بر بازوی جهادگران جانباز و ایثار گر محمدمهدی عبدالله زاده.

ضمنا کتاب سنگرهای برفی در بازار نایاب شد و باید دنبال سرمایه گزاری باشم تا آنرا چاپ مجدد کند.

خیلی هم سرمایه نمی خواهد و سرمایه هم برخواهد گشت. افراد خیر اطلاع بدهند تا این کار مهم انجام شود.

[ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:51 ] [ سرو قامتان ] [ ]
۱۲ دی بعد از نیمه شب خوابیدم. پس از آنکه نامه‌ای برای خواهرم، خدیجه و یک کارت پستال هم برای برادرم در ایستگاه گرمسار نوشتم، همین لحظه بود که به ناگاه اشک‌هایم سرازیر شد. چون یک لحظه این فکر به ذهنم آمد که در جنگ با نیروهای عراقی شهید می­شوم! نمی‌دانم کی خوابم برد

[ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 23:44 ] [ سرو قامتان ] [ ]
مطلب زیر کاری است از همرزم هنرمندم سید حمید هاشمی .
چون هم اکبرو هم سید حمیدرا خیلی دوست دارم ،برخلاف عادت وبلاگ نویسی ام ،نوشته ی زیبای سید حمید را ....
پشت کوچه ای که بلندگوهای مسجدش به سمت گنبدی اذان میگویندکه البته ازجنس رضاست(ع). ومحله ای که ازسفره های نذری حاجت میگیرد.

بامردمانی که هنوزبه هرچه پیشانی بند یا فاطمه وابوالفضل است سلام میدهند، وبه احترام هرچه پای جامانده درجنگ است قیام میکنند.

"اکبرمقدسی"قریب به سی سال است که پایش راسمت خداجاگذاشته است.بچه های غواص وگشتی های اطلاعات عملیات زمان جنگ هنوز هم به "اکبرتک چرخ" صدایش میکنند و"اکبرمقدسی" بازمثل همیشه میخندد.

شایداگرازبابت همرزم بودنم رودرواسی نداشت حاضر به گفتگوهرچند ازنوع خودمانی اش هم نمیشد."اکبر"بیشتردوست دارد خودش و پایش وهرچه خاطرات بکرودست نخورده اش هست بسلامت تحویل خدا دهد.

میگوید:

"بهمن سال64 کمکی "آرپی جی"گردان بودم جزیره "ام الرصاص". رفته بودیم برای والفجر8.تازه به خط زده بودیم که آرپی جی زنی که من کمکیش بودم ترکش خوردوافتادزمین.

قبضه آرپی جی شوبرداشتم تا زیرپوشش تیربارچی همراهی ام،یک سنگرکمین روبزنم که یک دفعه لوله اسلحه تیربارچی داغ کردوترکید وخط آتش ما خاموش شد.

درهمین فاصله، آرپی جی زن عراقی از سنگر کمین زد بالا و به سمتم شلیک کرد که یکباره سوزش شدیدی درپای راستم حس کردم و20 مترپرت شدم به عقب وافتادم تو باتلاق.

هنوز خیلی متوجه عمق ومیزان مجروحیتم نشده بودم که دقایقی بیهوش شدم . وقتی بهوش آمدم دیدم گذاشتنم رو برانکارد ودارند میبرنم که سوارآمبولانس کنند.


سرموبلند کردم ببینم چه اتفاقی افتاده، دیدم گلوله آرپی جی رفته توپام ومنفجرنشده. لوله خرج آرپی جی هم از پام زده بود بیرون.فک ودهنم هم پرازخون که بعد فهمیدم همزمان ترکش خمپاره شصت هم به صورتم اصابت کرده..."

"اکبرمقدسی"حالایک جانباز70 درصداست هرچندخانه ای که الان سکونت دارد بخاطرمشکلات درون سازمانی دولتی هاوازمابهتران شهرامام رضا(ع) به مشکل خورده و فشارمی آورند که تخلیه کند،امااین باعث نمیشودکه برای پایی که قریب به سی سال پیش سمت خدا جا گذاشته است دلگیرشود.

"اکبرمقدسی" بچه همین حوالیست. پشت کوچه ای که بلندگوهای مسجدش به سمت گنبدی اذان میگویندکه البته ازجنس رضاست(ع).

منبع: قدس آنلاین
[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 10:40 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سه­شنبه 13شهریور1363

 

در شاخ شمیران کار دیده­بانی و تعیین مسیر انجام شد. لشکر 27 هم در اینجا منطقه­هایی برای شناسایی دارد. شب اول که رفتند قسمتهایی را شناسایی کنند به پای کوه که رسیده بودند بی­رمق شده بودند. از بس که این مسیر برایشان طاقت فرسا و سخت بود. دیشب هم آقای سوهانی و سید ابوالفضل حسینی از گروه آنها در مله­سور اسیر شدند. بقیه گروه آنها به عقب برگشتند ولی آنها برنگشتند و راه کار، قفل شد. با اسیر شدن این افراد این محور یا معبر قابلیتش را از دست داد.

بایستی استحمام می­کردیم. بچه­ها گفتند که روستای شیخ کریم  در نزدیکی شیخ صله بچه­های جهاد زحمت کشیدند و سه تا دوش گذاشته­اند و یک سرحمام و رختکن هم دارد. چند نفری داخل سر حمام رفتیم که لباس عوض کنیم. هیچ کدام از ما حساسیتمان برانگیخته نشد. نمی­دانستیم که ممکن است بقیه متعجب شوند. یکی از بچه­های فردوس دستش قطع بود که ما به او «آقای دست غیب» می­گفتیم. وقتی لباسش را درآورد دستش را داخل کمد گذاشت، آقای اکبر مقدسی، پایش را درآورد و آنجا گذاشت یکی چشمش را در آورد. حاج ابراهیم حقیری هم که لی­لی می­کرد تا راه برود. دو، سه  تا سرباز که آنجا بودند، قدری متعجبانه نگاه کردند و سریع بیرون رفتند.

[ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:17 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است