سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ


[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]
اخیرا کتابی با نام «سنگرهای برفی» شامل خاطرات حاج رجب بیناییان، فرمانده گردان قمر بنی هاشم(ع) به کوشش محمدمهدی عبدالله زاده منتشر شده که در آن، دو بار از رزمنده جانباز، محمدتقی امیدوار مهاجر، یاد شده است.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - محمدتقی امیدوار مهاجر از مردان پولادین سرزمین دامغان، از آن رزمندگانی است که در سن نوجوانی (حدود13سالگی) خانه و کاشانه اش را به سمت جبهه‌های جنوب ترک کرد.

اخیرا کتابی با نام «سنگرهای برفی» شامل خاطرات حاج رجب بیناییان، فرمانده گردان قمر بنی هاشم(ع) به کوشش محمدمهدی عبدالله زاده منتشر شده که در آن، دو بار از رزمنده جانباز، محمدتقی امیدوار مهاجر، یاد شده است.
آنچه در پی می آید، گذری است بر این بخش از خاطرات حاج رجب بیناییان:

امیدوار
محمدتقی امیدوار مهاجر، نوجوانی است که پشت وانت نشسته است / حاج رجب بیناییان، سلاح به دست در جلوی تصویر دیده می شود

1-شب باران نرمی می آمد. یادم هست همان شب در جنوب، عملیات فتح بستان انجام شد. فکر می کنم 8 آذر 1360 بود. قسمتی از بچه ها سر شب حرکت کردند و ما هم آماده بودیم بعدا برویم. آن ها راه را گم کرده بودند... آقای ناصر کاظمی فرمانده سپاه کردستان بود. آن روز برایمان سخنرانی کرد و گفت: «من نیروی چریک، قدرتمند و توانمند می خواهم که فکر عقب نشینی نکند. هر که سلاح را انداخت، اعدام بشود. یک سلاح ارزشش بیشتر از یک انسان است. هر کس قدرت ندارد، نیاید!»
صد و بیست نفر بودیم. هشتاد نفر آمادگی داشتند. بقیه مسن یا ریز بودند. هنوز مو توی صورتشان نبود. آقای کاظمی آن ها را جدا کرد. یقه او را گرفتند که چرا ما نباید برویم؟ پا به پای شما می آییم. بچه هایی مثل تقی امیدوار، شهید مزینانی، اسحاق هراسانی و حسن شهادتی را یادم هست. یک گروهان از نیروهای دامغان درست شد. من آنجا آر پی جی زن بودم.

امیدوار
حاج محمد تقی امیدوار مهاجر، به همراه رزمندگان عملیات طریق القدس، چند روز پیش در کرمان/ نفر دوم از سمت راست

2- در عملیات والفجر 8، آخر ام الرصاص بودیم. دیدم یک ضدهوایی دولول در فاصله دویست سیصد متری ما دارد کار می کند. رفتم تا خاموشش کنم. دیدم چند تا عراقی آن جا هستند. یک نارنجک انداختم. همین که انداختم، نارنجک آن ها هم آمد. همانجا مجروح شدم و رفتم توی کما. ترکش خورده بود توی پهلویم. توی زانوها هم چند ترکش خورده بود. الان یک ترکش هم توی قلبم است. در مشهد بیست روزی در بیمارستان بستری بودم. بعد من را به بیمارستان رضایی دامغان منتقل کردند. البته چند تا مجروح با همدیگر بستری بودیم. حاج علیرضا نوبری بود. سجاد بیناییان بود و یکی جدیدا شهید شد که نامش را فراموش کردم. محمد تقی امیدوار بود. شهید پودینه بود. همه توی یک اتاق بستری بودیم.
 

برچسب‌ها: امیدوار, والفجر 8, بیناییان حاج رجب
[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 14:27 ] [ سرو قامتان ] [ ]

21 دی1

21 دی1357

آسمان امروز ابری بود. برفی که زمین را پوشانده بود به یک چهارم متر می-رسید. اما امروز بارش برف متوقف شد ساعت 9 من و برادرم محمود به بازار[شهر دامغان] رفتیم تا روزنامه بخریم اما هیچ روزنامه­ای پیدا نکردیم سپس برگشتیم دوتایی برگشتیم خانه ساعت 9:45 من دوباره برای خرید روزنامه رفتم بعد از ان برگشتم خانه. صبح مشغول مطالعه روزنامه بودم بعد از نهار ساعت 3 من و خواهرهایم زهرا و کبری و محمود به مسجد جامع رفتم طبق معمول مردم آنجا جمع شده بودند و در مورد حوادث روز صحبت می­کردند. ساعت 3:30 تصمیم گرفتیم که همگی برویم بیمارستان تا پیکر یک شهید را که در حملات پلیس به شهادت رسیده بود تحویل بگیریم مردم در حالیکه تظاهرات و راهپیمایی می­کردند پیکر شهید را به روبروی بانک ملی دامغان بردند. آنجا اورا به طزره[1] فرستادند. این شهید در شهر مهمان بود او را در بیمارستان بستری کرده بودند ما ساعت 5 برگشتم خانه .



[1] - شهید مهدی گردویی در سال ۱۳۱۶ در روستای طزره دامغان به دنیا آمد. کارگر شرکت البرز شرقی بود. در تاریخ 18/10/1357 شهید همراه 19 نفر دیگر از روستای طزره برای شرکت در مراسم ختم یکی از شهدا به دامغان آمدند و در حالی که قاب عکس امام را در دست داشت، عده ای از ماموران شهربانی  به سمت آنها هجوم آوردند و به شدت آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند در اثر برخورد باتوم با سر شهید ضربه  مغزی شد و از هوش  رفت. علی دهقان و علی گردویی نیز مصدوم شدند. آنها  را به بیمارستان  بردند و تعداد 9 نفر از آنها را نیز دستگیر کرده و به شهربانی منتقل کردند. وقتی مردمی که در مسجد جامع شهر بودند، از موضوع مطلع شدند با چوب و چماق در میدان امام خمینی فعلی اجتماع کردند و خواهان آزادی دستگیر شدگان گردیدند. پس از سه روز مهدی گردویی به درجه  رفیع شهادت نایل  گردید. از شهید 2 فرزند دختر و ۲ فرزند پسر به یادگار مانده است.(مصاحبه با برادر جانباز قطع پا، آقای حمید خدابخش که یکی از گروه 20 نفر بود. 14/9/1393)

 

357

آسمان امروز ابری بود. برفی که زمین را پوشانده بود به یک چهارم متر می-رسید. اما امروز بارش برف متوقف شد ساعت 9 من و برادرم محمود به بازار[شهر دامغان] رفتیم تا روزنامه بخریم اما هیچ روزنامه­ای پیدا نکردیم سپس برگشتیم دوتایی برگشتیم خانه ساعت 9:45 من دوباره برای خرید روزنامه رفتم بعد از ان برگشتم خانه. صبح مشغول مطالعه روزنامه بودم بعد از نهار ساعت 3 من و خواهرهایم زهرا و کبری و محمود به مسجد جامع رفتم طبق معمول مردم آنجا جمع شده بودند و در مورد حوادث روز صحبت می­کردند. ساعت 3:30 تصمیم گرفتیم که همگی برویم بیمارستان تا پیکر یک شهید را که در حملات پلیس به شهادت رسیده بود تحویل بگیریم مردم در حالیکه تظاهرات و راهپیمایی می­کردند پیکر شهید را به روبروی بانک ملی دامغان بردند. آنجا اورا به طزره[1] فرستادند. این شهید در شهر مهمان بود او را در بیمارستان بستری کرده بودند ما ساعت 5 برگشتم خانه .



[1] - شهید مهدی گردویی در سال ۱۳۱۶ در روستای طزره دامغان به دنیا آمد. کارگر شرکت البرز شرقی بود. در تاریخ 18/10/1357 شهید همراه 19 نفر دیگر از روستای طزره برای شرکت در مراسم ختم یکی از شهدا به دامغان آمدند و در حالی که قاب عکس امام را در دست داشت، عده ای از ماموران شهربانی  به سمت آنها هجوم آوردند و به شدت آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند در اثر برخورد باتوم با سر شهید ضربه  مغزی شد و از هوش  رفت. علی دهقان و علی گردویی نیز مصدوم شدند. آنها  را به بیمارستان  بردند و تعداد 9 نفر از آنها را نیز دستگیر کرده و به شهربانی منتقل کردند. وقتی مردمی که در مسجد جامع شهر بودند، از موضوع مطلع شدند با چوب و چماق در میدان امام خمینی فعلی اجتماع کردند و خواهان آزادی دستگیر شدگان گردیدند. پس از سه روز مهدی گردویی به درجه  رفیع شهادت نایل  گردید. از شهید 2 فرزند دختر و ۲ فرزند پسر به یادگار مانده است.(مصاحبه با برادر جانباز قطع پا، آقای حمید خدابخش که یکی از گروه 20 نفر بود. 14/9/1393)

 


برچسب‌ها: شهید احمد امی
[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 21:37 ] [ سرو قامتان ] [ ]

شعر جدید و نومضمون محسن کاویانی
به مناسبت شناسایی
چند شهید
با آزمایش
دی ان ای

تقدیم به مادران شهید:









چشم یعقوب به یوسف 
شده روشن امروز

آمده در بر رودابه 
تهمتن امروز



مادر! این وصل پرآوازه 
مبارک باشد
حس مادرشدن تازه
مبارک باشد



پیکر شیرجوان آمده 
 بر دوش بگیر
مثل قنداقه شده خوب
در آغوش بگیر



پیکری را که برای 
تو غزل میخواند

پیکری را که به شش 
ماهگی اش میماند



"مست بود و هوس جام 
شدن داشت نشد"

عشق گمنامی وگمنام 
شدن داشت نشد

"

در پی عهد خودش 
باده به دستانت داد"

تا تو گفتی که بیا گوش 
به فرمانت داد



بازهم شکرخدا داغ 
شماشیرین است
داغ سخت است ولی
اوج مصیبت این است:



فرض کن فرض! فقط
 فرض کن این مسئله را
پیش نعش پسرت گوش
کنی هلهله را



فرض کن خشک شود
روی لبت لبخندت

اربأ اربا بشود پیش
خودت فرزندت



بگذارید بگویم که
چه در سر دارم/
اصلأ امروز تب 
روضه ی اکبر دارم

...


شاعر:محسن کاویانی

[ شنبه هفدهم آبان 1393 ] [ 22:59 ] [ سرو قامتان ] [ ]

1.1                  خواب در صحنه نبرد

خستگی و کار مدوام گاهی مشکلاتی جدی برای جهادگران درست می­کرد. برادر رضا زارع­زاده از این عملیات تعریف کرد:

... چند روز به عملیات رمضان، برادر ابوالفضل حسن­بیکی، فرمانده گردان جهاد، پیغام داد تا با تعدادی به جبهه برویم. در پادگان حمیدیه یک نیسان به من تحویل دادند تا از دزفول ماسک ضد شیمیایی بیاورم. در بین راه هوا تاریک شد. باید چراغ خاموش می­رفتم. در محلی ماشین را پارک کردم تا صبح زود راه­ام را ادامه بدهم. همان وقت یک نفر پیش من آمد و گفت راننده تریلی هستم و مسیر را خوب می­دانم. چون هوا تاریک بود و بایست چراغ خاموش می­رفتم، یک سرباز را به بالای اتاق ماشین فرستادم تا ما را راهنمایی کند. در محلی گفت: « چپ! چپ!» ماشین خیلی به چپ رفت و چپ شد. دست و پای آن سرباز شکست و ما هم کمی زخمی شدیم. چاره­ای نبود تا صبح صبر کردیم تا به کمک یک تانکر آب، ماشین را بلند کردیم. ماشین روشن شد و توانستم قبل از ظهر ماسک­ها را تحویل بدهم.

دو سه روز که گذشت حوصله­ام از بیکاری سر رفت. به برادر ابوالفضل حسن­بیکی مراجعه کرده و گفتم که حوصله­ام سر رفته است و از عملیات هم خبری نیست. او چهار دستگاه کمپرسی در اختیارم قرار داد تا با کمک چند نفر از سنگرهای عراقی باقی­مانده در خرمشهر وسائل ساخت سنگر مثل تیرآهن، چوب، الوار، پلیت و دیگر چیزها را جمع کرده و برای ساخت سنگر به آنجا منتقل کنیم و تحویل برادران ارتشی و سپاهی شود. یک هفته­­ای به این کار مشغول بودیم تا آنکه در آخرین روزی که به پادگان رسیدیم، دیدیم در پادگان ولوله­ای است. متوجه شدیم شب عملیات است.

آن شب ما با ده،  پانزده دستگاه لودر و بلدوزر به تیپ بچه­های سپاه کرمان، مأمور شده بودیم. من هم به عنوان تدارکات همراه این گروه بودم. ساعت 2 شب متوجه شدیم که مسیر را اشتباه رفتیم. به ما گفتند استراحت کنیم تا پیک بفرستند و ما را راهنمایی کند. من آن روز تعداد زیادی آهن داغ و سنگین را بار کرده و خیلی خسته بودم. تا که روی خاک­ها دراز کشیدم، خوابم برد. ساعت 8 صبح، از گرمای آفتاب بیدار شدم. خیس عرق بودم و هیچ­کس در آن اطراف به چشم نمی­خورد. با حدس و گمان به طرف ماشین­های در حال تردد راه افتادم. ساعت 12 به بچه­های کرمان رسیدم. همان موقع زمزمه عقب نشینی شروع شد. یک تویوتای لندکروز آنجا بود با سر و صدا از بچه­هایی که از شب گذشته تا آن موقع راه رفته و خسته بودند، درخواست کمک کردم تا پیکر چند شهید را که آنجا روی زمین بود، در آن تویوتا بگذاریم. توجه نداشتم  این ماشین در معرض دید و تیر مستقیم تانک­های دشمن است.

 همین که چند شهید را بالای ماشین گذاشتیم با انفجار گلوله تانک که به تویوتا خورد به کانالی پرتاب شدم. یک نفر هم رویم افتاده بود. موج انفجار من را گرفته بود و خون­های نفر بالایی که در حال شهادت بود به رویم می­ریخت، فکر می­کردم در حال شهادت هستم، حال خوشی به من دست داد. کم کم متوجه موضوع شدم، دانستم از شهادت خبری نیست! به کمک ما آمدند و من را به بیمارستان اهواز بردند. آنجا متوجه شدند که پرده­های هر دو گوشم پاره شده است. از آنجا هم به بیمارستانی در تبریز اعزام شدم.[1]



[1] - مصاحبه ضبط شده با برادر رضا زارع­زاده 5/5/1393


برچسب‌ها: رضا زارع زاده
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 12:51 ] [ سرو قامتان ] [ ]

پوتین­هایم را کش رفتند!

حجت ­الاسلام رجبعلی علامه متولد  1316 هجری شمسی از نخستین روزهای دفاع مقدس در جبهه حضور یافت و هر سال 4 الی 9 ماه از سال را در جبهه گذرانید. برایش ارتش، سپاه، جهاد تفاوت نداشت؛ هر جا که زودتر دنبال او می­رفتند، ایشان قبول می­کرد و روحانی آنها می­گردید. در زمان جنگ از این روحانی بسیجی، چند عکس در پشت جلد چند مجله چاپ گردید. از نظر جثه با اندازه بسیجان نوجوان بود. اخلاق نیک و شجاعتی که رزمندگان شاهد آن بودند، سبب شده بود تا رزمندگان به ایشان علاقه خاصی داشته باشند. آقای علامه از این عملیات می­گوید:

در عملیات رمضان، روحانی رزمندگان جهادگر استان سمنان بودم. مراجعه رزمندگان برای سئوال احکام شرعی زیاد بود. از مسائل مربوط به طهارت زیاد سئوال می­کردند. برایشان می­گفتم برای طهارت بول یک سر قمقه آب را دو بار به محل بول بریزید پاک است. از احکام احتلام هم می­پرسیدند. به آنها می­گفتم اگر آب برای غسل  نداشتید، باید لباس نجس را موقع نماز از خودتان دور کنید و در صورت امکان بدنتان را بشورید و اگر لباس پاک نداشتید،  لنگ یا چفیه بزرگ به خودتان ببندید و نمازتان را با تیمم بدل از غسل بخوانید.

در نزدیکی مقر ما، جهاد سازندگی یک حمام 30 دوشه ساخته بود، صحنی داشت که بچه ­ها کیسه می­کشیدند و خودشان را از چرک تمیز می­کردند. حمامی آن حاج مهدی سلمانی بود. رزمندگان ارتش، سپاه، بسیج، ژاندرمری و دیگر رزمندگان به آنجا می­آمدند. در حد مقدورات جهاد لباس زیر تهیه می­کرد و در اختیار رزمندگان قرار می­داد.

یک روز من به آن حمام رفتم. موقع ورود قدری به پوتین­هایم نگاه کردم. خیلی تلاش کرده بودم تا یک جفت پوتین کوچک پا، برای خودم گیر آورده بودم. از آنجا که همیشه لباس رزم می­پوشیدم و عمامه می­گذاشتم، وجود پوتین برایم ضرورت داشت. به­ ذهنم گذشت اینها همه رزمنده هستند به ­فرض هم اگر یک نوجوان کوچک پا این پوتین را بردارد، اتفاق بدی نیست. پس از بیرون آمدن از حمام و پوشیدن لباس، از پوتین­هایم خبری نبود. ناراحت که نشدم بماند، گفتم: کار یکی از رزمندگان نوجوان است و خندیدم!

برای جمع­آوری غنائم جهادگران، به سنگرهای عراقی می­رفتند، من هم رفتم و مقداری ظروف ملامین جمع کردم که به­کار رزمندگان نمی­آمد. آنها را در اهواز فروختم و پولش را به جبهه دارم که هنوز رسید آن در اسنادم موجود است!

قبل از عملیات رمضان، دو ماهی از حضورم در بین بچه­های تیپ علی ­ابن ابی­ طالب می­گذشت. یک روز در اهواز بودم که یکی از برادران جهادگر دامغانی به­ سراغم آمد و گفت: ما مدتی است روحانی نداریم. به من گفته­اند شما را به جهاد ببرم. قبول کردم و با ایشان تا ایستگاه حسنیه رفتم. جهاد سازندگی دامغان آنجا مقر داشت. حدود 50 رزمنده جهادگر آنجا بودند.

هر روز صبح نزدیک یک ساعت جلسه قرائت قرآن و نماز داشتیم. جلسه را با فاصله از طلوع خورشید شروع می­کردم چون می­دانستم بچه­ها طول روز کار کرده­اند و خیلی از آنها نیز برای نماز شب بیدار بوده­ اند. سه نوبت در شبانه روز نماز جماعت می­خواندیم و مسائل شرعی گفته می­شد. پس از آن برای پرسیدن احکام شرعی رزمندگان مراجعه می­کردند. من هم با توجه به اوضاع و احوال جبهه برایشان توضیح می­دادم. طول روز به سنگر رزمندگان مختلف می­رفتم و پس از سلام و احوال­پرسی، آنقدر می­نشستم تا چای­ آنها آماده شود و فرصت داشته باشند، مسائلی را که در جمع از طرح آن شرم دارند را از من بپرسند. مقلد امام بودم و روزه نمی­گرفتم.

پشه خیلی زیاد شده بود. چند روزی از هجوم پشه­ها می­گذشت، سنجاقک­ها آمدند. به بچه­ها گفتم خداوند لشکرش را برای یاری شما فرستاد. یک رزمنده با چوبی کوچک یک دو تا ضربه به بال یکی از آنها زد. یکباره تعداد زیادی سنجاقک به او حمله کردند! نا گزیر شد تا دوان دوان خودش را به پشه­بند برساند و به آن پناه ببرد.

 


برچسب‌ها: حجت الاسلام رجبعلی علامه
[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 8:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]

1.1       تبلیغات

از بین واحدهای گردان، عملکردِ واحد تبلیغات، بیشتر جنبه کیفی داشت. همین مسأله سبب شده بود، گاهی به شوخی به آن «تنبلی­غات» گفته شود. در مورد کارکردهای این واحد برادر جانباز حمید دعائی، مهندس برق با سابقه 64 ماه حضور در جبهه، که چند سال معاون تبلیغات قرارگاه حمزه بود، می­گوید:

یکی از واحدهای ضروری گردان حضرت رسول(ص)، واحد تبلیغات بود. هر چند که بسته به­موقعیت گاهی گروهآنهای این گردان نیز دارای مسئول تبلیغات می­شدند ولی اصل این بود که گردان دارای مسئول تبلیغات باشد.

به محض اینکه مسئول واحد تبلیغات گردان ترخیص می­شد یا آنکه گردان در محلی جدید مستقر می­گردید، ما برای فعال کردن واحد تبلیغات گردان، اقدام می­کردیم. مقداری از اقلام مربوط به تبلیغات همچون کتاب، قرآن، مفاتیح، نهج­البلاغه، نهج­الفصاحه، پرچم، پوستر، رنگ، قلم­مو، فیلم، دوربین، پارچه برای شعار نویسی، ویدئو، دستگاه پخش و ... را با خودمان می­بردیم.

تعیین فرد مسئول واحد تبلیغات به­عهده فرمانده گردان بود. وقتی مسئول تبلیغات گردان را به ما معرفی می­کردند، ما طی یک جلسه غیرِ رسمیِ چند ساعته ضمن آنکه با توانمندی­های آن فرد آشنا می­شدیم، راه­های تبلیغی موثر را برایش توضیح می­دادیم.

مسئول تبلیغات وظائفی همچون برگزاری نمازهای جماعت، مجالس ادعیه مختلف، مراسم در مناسبت­ها، کلاس­های اخلاق و عقیدتی، بهسازی معنوی محیط­های مربوط به گردان، پخش قرآن و اذان، خنثی کردن تبلیغات منفی دشمنان و منافقان، برگزاری مسابقات مختلف ورزشی و عقیدتی و ... را به­عهده داشت.

در مورد انجام وظائف فوق مسئول واحد تبلیغات گردان را توجیه می­کردیم و با توجه به شرائط امکانات و نیروهای لازم را در اختیارش قرار می­دادیم. برای مثال چنانچه صدای خودش برای خواندن نوحه مناسب نبود و فرد دیگری هم در گردان از عهده نوحه­خوانی برنمی­آمد، با دامغان هماهنگ می­کردیم تا برای گردان شهر خودشان نوحه­خوان اعزام نمایند.

وقتی که زمان حمله فرا می­رسید ما با تجهیز چند ماشین که روی آنها بلندگو نصب شده بود و امکاناتی همچون تابلو نوشته­های مناسب و تابلوهای راهنما به کمک مسئولین تبلیغات گردآنهای شرکت کننده در عملیات می­رفتیم. در زمان حمله پخش سرودهای حماسی و مارش مناسب جوّ هیجانی خاصی را ایجاد می­کرد که تهییج کننده بود.

مسئولیت تبلیغات گردان حضرت رسول اکرم(ص) را افرادی مثل برادران کوروش بشیری، حمید بنائیان و ... مطلبی به عهده داشتند.[1]



[1] - مصاحبه با برادر حمید دعائی 27/6/1393


برچسب‌ها: حمید دعائی
[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 12:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

1.1       جهادگر همه کاره

حاج عقیل قریب­بلوک، جهادگر جانباز که حالا سن و سالی از او گذشته است، پیرِ جوانان و نوجوانان رزمنده جهادگر دامغانی و راننده بلدوزر، لودر و گریدر مخصوصاً بچه­های دیباج بود. او حرف­های زیادی از خاطرات آنها دارد. هرچند که موقع نقل این خاطرات متأثر شده و اشک­های این مرد برگونه­هایش جاری می­شود. مثل اینکه با این خاطرات هر روز زندگی می­کند. تمام جزئیات آنها را به­خاطر می­آورد. او از یک شهید حرف می­زند. ولی در این خاطرات بیان شده است که جهادگران در جبهه چه کار می­کردند. با هم یکی از خاطرات او را می­خوانیم:

... اواخر سال 1364 وقتي مرخصی آمد، پدر و مادرش با اجازۀ او براي دختر حاج ملّا محمد حسن اصحابي خواستگاري رفتند. پس از سه روز او به جبهه رفت. حتي يك بار هم نامزدش را نديد. همان‌طور كه از زمان کودکی نامزدش  را نديده بود. فقط یادش می­آمد بچگی­ همبازی بودند.

   آن سال مسئول محور در ارتفاعات سور كوه بود. عراق همه جاي آن را از مين‌هاي رنگارنگ پُر كرده بود. نيروي تخريب هم نداشتند.

    حاج حبيب­الله مجد به او گفت: «نگاه كن من چند تا را خنثي مي‌كنم ياد بگير. بايد دقيق باشي.»

   قدرت­الله یوزباشی گفت: «اگر دقيق نباشيم چي؟»

  حاج حبيب­الله مجد گفت: «هيچي فقط تيكۀ بزرگت گوشته.»

   موقعي كه حاج حبيب مي‌خواست برگردد از عقب تويوتا چند تا كلاش و يك كيسه خشاب پُر از فشنگ  به او داد.

   قدرت­الله گفت: « اينها چيه؟»

   حاج حبيب گفت: «مي‌داني نيروي تأمين نداريم، اينجا هم ضد انقلاب .... .» حاج حبيب حرفش را تمام نكرده بود كه قدرت­الله گفت: «نمي‌دانم لودرچي هستيم؟ پاسداريم؟ تخريب‌چي هستيم، پُل مي‌سازيم ...»، هنوز حرف قدرت هم تمام نشده بود، حاج حبيب گفت: «من كه مي‌دانم شما از بَلا هم بلاترين، خداحافظ.»       

       قدرت­الله هر روز غروب يك ماشين تويوتا مين خنثي شده را عقب مي‌برد تا بچه‌هاي سپاه آنها را برای استفاده ببرند.

تا آن كه يك روز غروب كه به بنۀ 1 برگشت، به دوستش گفت: «اول كمي برايم گريه كن تا  چيزي را برایت بگویم!» دوستش خنديد. او گفت: «پس بايد بعداً بيشتر گريه كني، حالا نگاه كن.»

   چند تابوت آنجا بود. قدرت ميان يكي از آنها خوابيد و گفت: «حواست جمع باشه اين تابوت منه درست به اندازۀ خودم! خودكارت را بده تا اسمم را رویش بنويسم.»

قبل از اذان مغرب سرش را اصلاح كرد و آن شب بيشتر از هر شب ديگر بناي بگوي و بخند روبراه كرد. صبح 2/4/65 غسل شهادت كرد و با بچه‌ها خداحافظي. آن روز می­بایست مین­های زیادی را خنثی کند. بعد از ظهر آن روز وقتي متوجۀ  ميني كه تله شده بود، نشد، مین منفجر شد و او تا عرش اعلا پرکشید.[1]



[1] - بی­سنگران یادنامه شهید قدرت­الله یوزباشی

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 19:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]
1.18 من شهید نشده بودم! کار مدوام و زیاد سبب می¬شد جهادگران همیشه کمبود خواب داشته باشند. برادر عباسعلی قاسمی راد راننده بلدوزر با 746 روز حضور در جبهه می¬گوید: ... غروب شب قبل از عملیات والفجر 9 برادر حاج¬حبیب¬الله مجد گفت: بلدوزرت را بردار و برو جلو؛ امشب عملیات است. بلدوزرم را روشن کرده و حرکت کردم تا به پل چوبی رسیدم. آنجا هوا تاریک شد. مسئولین گفته بودند، بیل بلدوزرها باید به سمت راست انگل شود و چون بیل بلدوزر من به طرف چپ انگل بود به علت تاریکی هوا برای انگل کردن به سمت راست قدری معطل شدم و تا کارم تمام شود، بقیه بچه¬های راننده با دستگاه¬هاشان رفته بودند و من که منطقه را توجیه نبودم چاره¬ای نداشتم جز آنکه همانجا بمانم. آن شب هوا سرد بود و من پس از 45 روز کار مداوم با استراحت کم، در خود احساس خستگی می-کردم. باران هم نم نم می¬بارید. آتش روشن کردم و کنار آتش خودم را گرم می¬کردم. از فرط خستگی در کنار آتش خوابم برد. بعداً متوجه شدم، وقتی خواب بودم، یکی از برادران به جهت این که لباسهایم خیس نشود، روی بدنم یک پلاستیک انداخته بود. آقای احمدعلی رشیدی که از پشت سر آمده بود، خیال کرده بود، فردی که رویش پلاستیک کشیده شده، جنازه یک شهید است! به چند نفر از برادرها گفته بود جنازه را بردارید ببرید. آنها برانکارد آورده بودند. وقتی مرا بلند کردند که داخل آن بگذارند بیدار شدم. با تعجب متوجه شدند من زنده هستم! گفتند بلدوزرت را بردار برویم جلو کار داریم. بلدوزر کماتسو155 داشتم. قنبرعلی شاکری کمک من بود. او یک چراغ قوه کوچک داشت و به کمک آن مرا راهنمایی می¬کرد. وقتی از کف یک دره عبور می¬کردیم، متوجه نشدم و یکباره بلدوزرم از روی تنه یک درخت سُر خورد و پایین افتاد. ساعت 9:30 به محل خاکریز رسیدیم. تا صبح من و قنبرعلی شاکری به نوبت با آن یک دستگاه خاکریز زدیم. بعد از نماز صبح در حالی که بیل بلدوزر پُر از خاک بود و آنرا به جلو هُل می¬دادم، دستگاه تکان شدیدی خورد و صدای انفجاری بلند شد. متوجه شدم یک مین قوی زیر زنجیزِ بلدوزر منفجر شده و آنرا پاره کرده است. یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید تا برادران مکانیک مثل یعقوب کلایی و چند نفر دیگر آنرا تعمیر و آماده به¬کار کردند.


برچسب‌ها: عباسعلی قاسمسی راد
[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 16:16 ] [ سرو قامتان ] [ ]

... تعمیرگاه ما در رقابیه نزدیک یک اتاق بزرگ چوب­پوش بود. شبها بالایش می­خوابیدیم. یک شب با سر و صدایی که از تعمیرگاه بلند شد، از خواب بیدار شدم. آن وقت یادم آمد هنوز آلاغی را که داخل آمبولانس تعمیری بود را رها نکرده­ام. آن روز نزدیک غروب یک پاسدار آمبولانسی را به تعمیر گاه آورد و گفت موتورش تنظیم نیست و او می­خواهد به یک مرخصی 48 ساعته برود. وقتی آمبولانس را پارک کرد، کلیدش را به من داد و گفت وقتی خط بودیم الاغی مجروح، آنجا سرگردان بود. برای اینکه تیر و ترکش نخورد او را داخل آمبولانس سوار کرده­ام، تو آن را رهایش کن.

 چند نفری به زبان فارسی و عربی شکسته به فردی که گمان می­کردند، داخل آمبولانس است و از نیروهای دشمن می­باشد، می­گفتند محاصره هستی و از ماشین پیاده شو! الاغ بی­چاره که زبان نمی­فهمید، عکس­العملی نشان نمی­داد و گاهی با کوبیدن  سم­اش به کف آمبولانس، سر و صدایی راه می­انداخت. دوستان ما از ماشین فاصله گرفته و آماده شلیک می­شدند و به­خیال خود به فرد داخل آمبولانس، مرتب اخطار می­دادند که از ماشین پیاده شو! سیدعلی شاهچراغی[1] را از خواب صدا زدم و موضوع را در چند جمله برایش گفتم تا او هم مثل من بخندد. تا آنکه چراغ قوه آوردند و با احتیاط آنرا روشن کردند و متوجه موضوع  شدند. جالب است که در این مرحله یکی از هم­شهری­های مهربان ما به آن حیوان گفت:« الاغ جانو! تویی؟!»[2]



[1] - سیدعلی شاهچراغی فرزند سیدآقا متولد 1342 می­باشد. جانباز 35 درصد است و سالهای دفاع مقدس از جهادگرانی بود که جبهه را ترک نکرد. اکنون حالت اشتغال دارد و از سوی ستاد کل به پاس خدمات شایسته به درجه فرماندهی گردان مفتخر شده است.

[2] - مصاحبه ضبط شده با برادر سیدمحمدرضا تقوی تاریخ 6/5/1393

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 8:7 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است