سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

... تعمیرگاه ما در رقابیه نزدیک یک اتاق بزرگ چوب­پوش بود. شبها بالایش می­خوابیدیم. یک شب با سر و صدایی که از تعمیرگاه بلند شد، از خواب بیدار شدم. آن وقت یادم آمد هنوز آلاغی را که داخل آمبولانس تعمیری بود را رها نکرده­ام. آن روز نزدیک غروب یک پاسدار آمبولانسی را به تعمیر گاه آورد و گفت موتورش تنظیم نیست و او می­خواهد به یک مرخصی 48 ساعته برود. وقتی آمبولانس را پارک کرد، کلیدش را به من داد و گفت وقتی خط بودیم الاغی مجروح، آنجا سرگردان بود. برای اینکه تیر و ترکش نخورد او را داخل آمبولانس سوار کرده­ام، تو آن را رهایش کن.

 چند نفری به زبان فارسی و عربی شکسته به فردی که گمان می­کردند، داخل آمبولانس است و از نیروهای دشمن می­باشد، می­گفتند محاصره هستی و از ماشین پیاده شو! الاغ بی­چاره که زبان نمی­فهمید، عکس­العملی نشان نمی­داد و گاهی با کوبیدن  سم­اش به کف آمبولانس، سر و صدایی راه می­انداخت. دوستان ما از ماشین فاصله گرفته و آماده شلیک می­شدند و به­خیال خود به فرد داخل آمبولانس، مرتب اخطار می­دادند که از ماشین پیاده شو! سیدعلی شاهچراغی[1] را از خواب صدا زدم و موضوع را در چند جمله برایش گفتم تا او هم مثل من بخندد. تا آنکه چراغ قوه آوردند و با احتیاط آنرا روشن کردند و متوجه موضوع  شدند. جالب است که در این مرحله یکی از هم­شهری­های مهربان ما به آن حیوان گفت:« الاغ جانو! تویی؟!»[2]



[1] - سیدعلی شاهچراغی فرزند سیدآقا متولد 1342 می­باشد. جانباز 35 درصد است و سالهای دفاع مقدس از جهادگرانی بود که جبهه را ترک نکرد. اکنون حالت اشتغال دارد و از سوی ستاد کل به پاس خدمات شایسته به درجه فرماندهی گردان مفتخر شده است.

[2] - مصاحبه ضبط شده با برادر سیدمحمدرضا تقوی تاریخ 6/5/1393

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 8:7 ] [ سرو قامتان ] [ ]

  از طرف دیگر با کمبود آب مواجه بودیم برای همین تعدادی مقنی 50 تا 90 ساله از یزد و دامغان آمدند و در آن منطقه رملی چند چاه آب حفر کردند که آب مورد نیاز جهت جاده­سازی و نیروهایی که برای شناسائی می­آمدند، از آن تأمین می­شد..

 شب عملیات قرار شد که از محور روبروی تپه­های الله­اکبر، تپه­های نبعه، تپه­های شوئیتیه و محور پاسگاه سابله عمل شود. مهندسی محور سمت راست را به جهاد دامغان واگذار کردند، آنزمان تعدادی از نیروهای جهادی شاهرود و سمنان هم با ما همکاری می­کردند.

 عملیات ساعت 11:45 شب شروع شد. حسین خرازی[1]با نیروهای تیپ خودش از محور پشت وارد عمل شد و گردانهای دیگر به اضافه یک کردان تانک از لشکر 92 زرهی به فرماندهی سرگرد صفوی از طرف دیگر عمل کردند. با برنامه­ریزی شب قبل یک سری دستگاه­ها را برای عملیات آماده کرده بودیم.

همان شب با برادران دیگر رفتیم مدرسه چزابه که هدف بود را دیدیم. در آنجا بایستی خاکریز احداث می­شد. نحوه زدن خاکریز و مقدار آن­را برآورد کردیم.

ما حدود 5 دستگاه بلدوزر و یک دستگاه لودر چرخ زنجیری داشتیم. احمد سمیعی(شهید) داوطلبانه با یکی از آنها کار می­کرد. او همیشه جهت شرکت در عملیاتها داوطلب بود و تبحر خاصی در صحنه نبرد داشت.

غروب شب عملیات آقای سعدی زمانی[2] به ما ملحق شد و قرار شد با آقای احمد سمیعی روی یک دستگاه کار کنند. یک دستگاه بلدوزر که از عراق در عملیات غنیمت گرفته بودیم را برای یدک گذاشته بودیم تا اگر دستگاه­های دیگر  از کار افتاد از آن استفاده کنیم.

ساعت 11:45 عملیات شروع شد و برادران مشغول کار شدند. صدای رولیک آن بلدوزر غنیمتی را شنیدم.  به یکی از برادرها گفتم قرار نبوده این دستگاه کار کند کی آن را برداشته؟ گفت:« نمی­دانم.» در تاریکی سراغ صدای آن دستگاه رفتم و با چراغ قوه کوچکی که داشتم به راننده­اش علامت دادم تا بایستد. بعد از ایستادن دیدم آقای سعدی زمانی است و دارد می­خندد! دندانهایش که روکش طلا داشت، برقی زد. به او سلام کردم وخندیدم. جواب گرمی داد و گفت :

«دراین هنگامه دلم راضی نمیشه تماشاگر باشم!» حرفش دلم را لرزاند. خدا را شکر کردم. و او را به خدا سپردم. لحظه به لحظه حجم آتش دشمن بیشتر می­شد..



[1] - حسین خرازی. سال 1336 در اصفهان متولد شد. به دستور امام از سربازی گریخت. به عضويت سپاه درآمد برای مبارزه در ترکمن صحرا با 100 نفر دیگر که تحت سرپرستی او بودند، به آنجا رفت. جهت مبارزه با ضد انقلاب روانه كردستان شد. با شروع جنگ گروه ضربت را در جنوب تشکیل داد.  سپس فرمانده لشكر امام حسين(ع) شد؛ در عمليات خيبر يك دست او قطع شد. در عمليات والفجر 8 يكي از فرماندهان طراح و پيشتاز در حمله بود. در عمليات كربلاي 5 كارآمدي لشكر امام حسين (ع) در تسخير موانع هلالي شكل را نشان داد. یک شب تا صبح کنار بجه­های مهندسی رزمی در جزیره بوارین بیدار بود تا خاکریز دوجداره زده شد. در 8 12/65 به شهادت رسید.( پروانه در چراغانی صص 6-14)

 

[2] - سعدی زمانی فرزند عبدالعلی متولد 1319 در روستای ساوجبلاق شهر میانه در آذربایجان می­باشد. رانندۀ لودر بود و در سیلو کار می­کرد. پس از چند سال به دامغان آمد و در شرکت البرز شرقی مشغول به کار شد. پس از شروع جنگ تحمیلی آرام و قرار نداشت. فکر و ذکرش شده بود جبهه و جنگ.روزهای اول آذرماه سال 1360 با نیروهای جهاد سازندگی به جبهه اعزام گردید و پس از چند روز حضور در جبهه به شهادت رسید. مدفن این شهید بزرگوار در  روستای سعدیه میانه می­باشد.(عرشیان، سعدی زمانی)


برچسب‌ها: شهید سعدی زمانی, حاج غلامرضا علی آبادیان
[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 15:43 ] [ سرو قامتان ] [ ]

از روز چهارم ما تعریض جاده را شروع کردیم. گروه ما از رانندگان بلدوزر، حسین حسن­بیکی، مهدی ترابی و من تشکیل شده بود. موسی فیروزآبادی(شهید) شهردار ما بود و حاج اسماعیلی هم به عنوان تأمین ما بود.

حاجی اسماعیلی که بچه­ها به او حاجی بخشی می­گفتند، همیشه همراه­اش یک چهار لیتری گلاب بود که به هر رزمنده­ای می­رسید یک سر شیشه گلاب به سر و روی او می­ریخت و به نحوی قربان و صدقه رزمندگان می­رفت. این پیر مرد تنومند با محاسن سفید و بلند و هیکلی تنومند و لبی همیشه خندان مایه دلگرمی ما بود. او شاهرودی بود ولی همه­اش با بچه­های دامغان می­جوشید. شب چهارم وقتی می-خواستیم حرکت کنیم به جای آنکه به بچه­ها گلاب بپاشد، شیشه عطر مخصوص­اش را بیرون آورد و همه ما را معطر کرد. موقعی هم که در مسیر حرکت می­کردیم برخلاف همیشه ساکت و آرام بود. وقتی که ما با او صحبت می­کردیم با اشاره و مختصر جواب می­داد. او آن روز حمام رفته بود، سر و صورتش را اصلاح کرده بود و لباس­های تمیز­اش را پوشیده بود.

وقتی به نزدیکی دستگاه­هایمان رسیدیم که آنها را استتار کرده بودیم، آقای فیروزآبادی گفت تا هوا تاریک نشده شام را بخوریم تا اذان مغرب شود و نماز بخوانیم و پس از آن دستگاه­ها را روشن کنید.

ما آن شب با آمبولانس به خط رفته بودیم. در آمبولانس را باز کردیم و وسائل را بیرون آورده و سفره را پهن کردیم. همین که آقای فیروزآبادی قابلمه را بیرون آورد یکباره زمین و زمان جلوی چشمم تیره و تار شد. روی زمین افتادم. دود و گرد و خاک همه جا را پر کرده بود. دستی به خودم کشیدم سالم بودم. خاک­ها را باد برد. چشمم به حاج آقا اسماعیلی افتاد. این شیر مرد بی­حرکت روی زمین افتاده بود. بالای سرش رفتم. او به شهادت رسیده بود. ترکش به پشت گوشش خورده بود و خون قُلپ قُلپ از آنجا هنوز بیرون می­زد. موسی فیروز آبادی هم در خونش غلت می­زد. از ناحیه پا، زانو، کشاله ران و سین­اش خون می­جوشید. مهدی ترابی هم دو دستش ترکش خورده بود و استخوان مچ­ دستش بیرون زده بود و خون او حالت فوران داشت و با چفیه­ای که او به گردنش بود و چفیه حسین حسن­بیکی بالای زخم­های دستش را بستم تا خون­ریزی­اش کم شود. از پیشانی، پهلو و کشاله ران حسین حسن بیکی هم خون راه گرفته بود.

برانکادر را کنار موسی فیروزآبادی گذاشتم و او را به داخل آن غلتاندم. یک طرف برانکار را به داخل آمبولانس گذاشتم و طرف دیگرش را بلند کردم و هل دادم تا داخل آمبولانش برود و به حسن بیکی و ترابی هم کمک کردم تا سوار شوند. شانه­های شهید اسماعیلی را گرفتم و او را به کنار سنگر کشیدم تا از تیر و ترکش در امان باشد. با بوسه­ای بر پیشانی این شهید از او خداحافظی کردم تا همسنگرانش را به اورؤانس برسانم.

باید چراغ خاموش می­آمدم. زیرا منطقه در دید و تیر دشمن بود. کمی که آمدم آقای فیروزآبادی گفت او را به حالت طاق باز بخوابانیم. وقتی به اورژانس رسیدیم، آقای فیروزآبادی شهید شده بود. مجروحین را تحویل گرفتند و گفتند شهید را به معراج شهدا ببرم. وقتی چندین کیلومتر رفتم و شهید را تحویل دادم به مقر برگشتم. نزدیک مقر بود که احساس کردم بدنم کرخ شده است. سر و گردنم حرکت نمی­کرد. احساس سوزش در رانم کردم تا که به آن دست زدم، پر از خون شد. کمر، پشت، زانو، ساق پا و شانه­ام هم همینگونه بود. به مقر که رسیدم دستم را روی بوق گذاشتم. حاج عقیل قریب­بلوک از چادر بیرون پرید و داد کشید چه خبر شده؟ چرا پایین نمی­آیی؟ با اشاره و یواش به گفتم نمی­توانم. کمک کردند تا پیاده شدم. پتوی زیرم پر از خون شده بود. مرا داخل ماشین دیگری گذاشتند و آقای جعفر سلاحی من را به اورژانس دیگری برد. از آنجا هم به بیمارستان 21تیر ارومیه اعزام شدم.[1] 



[1] - نوار مصاحبه با برادر محمدرضا خادمیان تاریخ 25/3/1393


برچسب‌ها: راننده بلدوزر, شهید موسی فیروزآبادی, شهید حاج محمد حاج اسماعیلی
[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 8:44 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حسین طاهرانپور

یک هفته به پایان کار بود که یک روز عصر در حالی که صبح تا غروب کار کرده بودم و خیلی هم خسته بودم، برادر اسماعیلی فرمانده گردان شاهرود نزد من آمد و گفت عراق سطح آب را بالا برده ممکن است در اطراف جزایر پاره شود. ما باید شبها خاک ببریم و آنرا تقویت کنیم وگرنه آب کمی بالاتر بیاید جزایر را آب خواهد گرفت. شب­ها مهتاب هم نیست تو و سیدعلی شاهچراغی زحمت کار را بکشید زیر منطقه نزدیک دشمن است و به آن دید دارد. آقای عجمی معاون گردان شاهرود هم به کمک ما آمد. همان وقت سه نفری رفتیم محل را بازدید کردیم.

برای تخلیه بار باید 100 متر با سر کامیون جلو می­رفتیم سپس در محلی دور زده و 100 متر دیگر با دنده عقب می­رفتیم تا به محل تخلیه بار می­رسیدیم. عرض دژ هم طوری بود که اگر کامیون دقیقاً از وسط حرکت می­کرد از هر طرف فقط 20 سانتی­متر باقی می­ماند. یعنی در آن تاریکی کافی بود که 20 سانتی­متر ماشین کج شود تا به درون آب سقوط کند.

راننده لودر از استان ما نبود. جوانی با 20 سال سن بود. به ما گفت هر شب ساعت 10:10 دقیقه ما 40 گلوله کاتیوشا جیره داریم. برای همین بهتر است به داخل سنگر برویم.

سنگری که آنجا بود، دورش را پلیت گذاشته بودند و دورش را هم خاک ریخته بودند. سقف هم که نداشت.

اولین ماشین آقا سیدعلی شاهچراغی بار زد و برای تخلیه رفت. هنوز به محل تخلیه نرسیده بود که یک­طرف ماشین از جاده پایین افتاد. ما هم رفتیم تا کمک کنیم. برای جلوگیری از سقوط به داخل آب کمپرس را بالا داد تا بار خالی شده و ماشین سبک شود. کمی که بار خالی شد، کمپرسی در حالتی قرار گرفت که هر لحظه امکان داشت چپ شود. فوری راننده لودر که به آنجا آمده بود، بیل لودر را به اتاق حمایل کرد تا کمپرسی چپ نشود. وقتی اینکار را کرد، دیگر اتاق نه بالا  و ن پایین نمی­رفت. سه تا بیل برداشتیم و سه نفری رفتیم بالا و شروع به تخلیه بار کردیم. عرق می­ریختیم و تند تند بیل می­زدیم تا زودتر ما و ماشین نجات پیدا کنیم. زیرا هدف خوبی برای دشمن شده بودیم.

ماشین را که تخلیه کردیم، به این نتیجه رسیدیم در تاریکی مطلق شب نمی­شود کار کرد پس بهتر است صبر کنیم تا با گرگ و میش شدن هوا در صبح کار کنیم؛ وقتی که عراقی­ها خوابند.

راننده لودر به ساعتش نگاه کرد و گفت:« سریع سنگر بگیریم که آلان کاتیوشا شروع می­کند.» کمی پایین­تر کنار شانه خاکی جاده دراز کشیدیم. بارش گلوله شروع شد. هر بار موج انفجار من را از زمین بلند می­کرد و این­طرف و آن­طرف پرت می­شدم. وقتی آخرین گلوله هم منفجر شد، راننده لودر گفت:« پا شید که آتش تمام شد!» گوش چپم از کار افتاده بود و استخوانهایم همه درد می­کردند.

رفتیم تا به آن سنگرهای پلیتی رسیدیم و هر دو نفر داخل یکی از آنها خوابیدیم ولی خمپاره­های 120 عراق دست­بردار نبودند. تا که خواب به چشمم می­آمد، با صدای انفجار و موج آن بیدار می­شدم. نمی­دانم کی خوابم برد که وقتی بیدار شدم، دیدم هوا روشن شده است و ما در چند صد متری دشمن هستیم. نماز را خواندیم و کار را شروع کردیم. هر نفر 8 سرویس برده بودیم که برادران عراقی از خواب بیدار شدند و خمپاره­هایشان را به­کار انداختند. ما برای سالم ماندن آنجا را ترک کردیم ولی هر لحظه با آنکه سرعت ماشین را بیشتر می­کردیم، فاصله گلوله­ها به ما نزدیک­تر می­شد.

به محل استراحتمان که رسیدیم، صبحانه خوردیم و باز هم مشغول کار جاده شدیم. تا غروب 8 سرویس بار بردم. عصر که شد، بازهم آقای اسماعیلی به­سراغم آمد و گفت امشب هم بروید دژ را تقویت کنید. به شوخی به او گفتم:« مومن آنجا خیلی وضع خطریه! و مرد حسابی من 3 تا بچه قد و نیم­قد دارم. یک شب هم سهم من بیشتر نمی­شه! ثانیاً شب که نمی­شه کار کرد؛ اگه موافقی صبح زود بروم! تازه از صبح تا به حالا هم 8 سرویس بار برده­ام و دیگر رمق هم ندارم.» نگاهی به من کرد و رفت....

 

رمضان

قبل از عملیات رمضان ما در منطقه حسینیه خرمشهر یعنی حدود 45 کیلومتر مانده به خرمشهر مقر داشتیم. مادرم یک پشه­بند 7، 8 نفره به من داده بود. شب­ها آنرا سر و پا می­کردم واز  بچه­هایی که تا ساعت 1، 2 شب مشغول خاک­ریز زدن بودند و آن وقت به مقر می­آمدند، خواهش می­کردم که داخل پشه بند بخوابند.

بیشتر روزها می­رفتیم از نزدیکی رامهرمز شن می­آوردیم. شب­ها واقعاً خسته بودم و مثل نعش می­افتادم. صبح موقع نماز شیخ حسین مهدی­زاده با موتور در مقر دور می­زد تا همه برای نماز اول وقت بیدار شوند. یک شب متوجه شدم با این خستگی افرادی مثل عبدالله ترابی ، رضا میرزاخانی، احمد سمیعی،  و .........  ساعتی قبل از اذان صبح برای نماز شب بلند می­شوند.

 

در منطقه حسینیه

از مرتضی شادلو پرسیدم شما که هر روز به خط می­روید و حتی از خط هم جلوتر می­روید و می­دانید که هر لحظه ممکن است شهید شوید؛ آیا دچار ترس هم می­شوید؟

در جوابم گفت:« هر وقت که به شهرستان می­روم و مدتی از جبهه دورم وقتی به منطقه می­آیم و به منطقه خطر می­رسم و زیر بارش گلوله قرار می­گیرم، به­طور طبیعی دچار ترس می­شوم و بدنم بلرزه در می­آید اما اهمیت نمی­دهم و جلوتر رفته کارم را شروع می­کنم. 10 دقیقه­ای بدنم می­لرزد و دندانهایم آنچنان به هم می­خورد که اگر فردی من را در این حالت ببیند خجالت زده می­شوم ولی کمی که گذشت همه چیز برایم عادی می­شود و بدنم خودش را با شرایط تطبیق می­دهد.

 

ارومیه

وقتی به ایستگاه سلماس رسیدیم، یک متری روی زمین برف نشسته بود و هوا چندین درجه زیر صفر بود. روشن کردن ماشین­ها در آن هوای سرد زمان می­خواست. برای همین یک کانتیر را کنار قطار آوردند تا شب در کنار دستگاه­ها باشیم تا خدای نخواسته ضد انقلاب به آنها لطمه­ای وارد نکند. شب قرار شد حاج حبیب­الله مجد، رضا میرزاخانی و من در آنجا بخوابیم. 7، 8 پتو زیرمان و همانقدر هم رویمان انداختیم. با آنکه یک والور نفتی هم روشن کرده بودیم ولی مثل سردخانه بود و ما می­لرزیدیم.


برچسب‌ها: حاج حسین طاهرانپور
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 18:13 ] [ سرو قامتان ] [ ]

محمدتقی فئوادی متولد 1351 که دارای 1299 روز سابقه حضور در جبهه را دارد، از عملیات کربلای5 یعنی زمانی که نوجوانی 14 ساله بود؛ چنین می­گوید:

... من قبلاً یک ماه و نیم شاگرد برادر یعقوب­علی سلطان­آبادی در دامغان بودم. پدرم هم به جبهه آمد تا همراهم باشد. 4 ماه هم در غرب شاگرد و کمک راننده بلدوزر برادر سید محمد شمسی­پور بودم. در ارتفاعات لری کار می­کردیم. یک روز که با بلدوزر کار می­کردم و به­خاطر اینکه هنوز قدم نمی-رسید و مجبور می­شدم بایستم یا از زیر بیل جلو را نگاه کنم، عکسی برادر محمدمعلم از من گرفت که خیلی گل کرد و در چند مجله هم چاپ شد.

زمستان 1365 بود یک روز صبح دیدم چندین دستگاه کمر شکن و تریلی به بنه1 آمده­اند. با دیدن آنها خوشحال شدم چون بوی عملیات جنوب به مشامم رسید. گفتند فقط یک بلدوزر D8 و بقیه­اش را D6  و D7 بار بزنیم.

صبح زود حرکت کردیم. بارش برف شروع شد. برف در بین راه مریوان به سنندج، جاده را بسته بود. من که همراه کاروان بودم، از آن پیاده شدم و به بقیه گفتم این که غصه ندارد، با یک بلدوزر جاده را باز می-کنیم. چند نفر از همکاران به من که بچه­سال بودم نگاه کردند و خندیدند. آنها گفتند: « اینجا که سکو نیست!» من که از برادر سید محمد شمسی­پور یاد گرفته بودم چگونه می­شود بدون سک بلدوزر را بار ترلی کرد و آنرا پایین آورد، با اجازه بقیه یک بلدوزر را از تریلی پایین آوردم و جاده را باز کردم.

وقتی به اهواز رسیدیم در یک ساختمان دو طبقه ساکن شدیم. مدتی که بودیم، یک روز تعدادی را برای بردن به خرمشهر جدا کردند و با خودشان بردند. به من نیز اعتنا هم نکردند. خونم به­جوش آمده بود.

شب که برادر احمدعلی رشیدی از خرمشهر برگشت، پیش او رفتم و سر و صدا راه انداختم. گفتم اگر من را به خط نبرید، به دامغان برمی­گردم. طوری شد که همان-شب من را به خرمشهر فرستادند.

خرمشهر به مدرسه­ای رفتیم و تا ظهر استراحت کردیم. ظهر برادران سپاه برایمان چلوکباب آوردند ولی ظاهراً معده ما به این نوع غذاها عادت نداشت و همه مسموم شدند. شاید هم علت دیگری داشت.

عصر آنقدر هواپیمای دشمن بر فراز آنجا پرواز می­کرد که نمی­شد آنها را شمارش کرد. بمب نمی­ریختند ولی بعضی از آنها اطلاعیه می­ریختند.

شب ما را به نزدیکی اروند رود بردند. تا بعد از شکسته شدن خط به طرف دیگر برویم ولی آتش آنچنان شدید شد که مجبور شدیم به همان مدرسه برگردیم.

فردای آن روز ما را با دستگاهایمان به سه-راه دارخوین بردند. ما در آنجا در یک محوطه بزرگ سنگر ساختیم و مدتی نیز آنجا بودیم. جهاد دامغان جاده­ای را در شط­علی در وسط هور می­ساخت. این جاده به صورت نعل اسبی به شلمچه می­رسید. ما نیز در احداث آن کمک می­کردیم.

خیلی طول نکشید که عملیات کربلای5 شروع شد. یک شب من، ابراهیم قربانیان(شهید)، غلامحسین سفیدیان(شهید) و حاج نعمت­الله رضایی را خواستند تا یک محور را باز کنیم. ما 2 دستگاه بلدوزر D6  را بردیم و پشت دژ در منطقه شلمچه گذاشتیم تا شب ساعت 11 برویم و دژ را بشکافیم. آنجا یک کانال بود که بچه­های گردان روح­الله دامغان به فرماندهی برادر محمدعلی مشهد(شهید) در آنجا آماده عملیات نشسته بودند.

شب سر ساعت کار را شروع کردیم. ما پشت سر برادران تخریب­چی سپاه حرکت می­کردیم. قدری که گذشت ابراهیم قربانیان که با هم روی یک بلدوزر بودیم گفت تو حالا روی دستگاه باش تا من بروم داخل این سنگر عراقی بخوابم بعدا تو برو. ساعت 1 یا 2 شده بود. فوری برگشت و گفت 8، 9 نفر داخل این سنگر 2 نفره روی هم خوابیده­اند و همه هم عراقی هستند. کسی حرف او را قبول نکرد.

صبح که شد یک نفر رفت و این 9 نفر را از آن سنگر بیرون کشید. کمی از روز بالا آمده بود که بلدوزر برادر غلامحسی سفیدیان در محور سمت راست در گِل فرو رفت و از حرکت ایستاد. حاج حبیب-الله مجد هم آنجا بود به او گفتم اگر این بلدوزر را از اینجا نبریم با تانک آنرا خواهند زد.

سید عبدالله ترابی، حسین مطهری­نژاد، عبدی خلیل­نژاد و حاج عقیل قریب بلوک نیز پشت خاک-ریز چسبیده به آن نشسته بودند. من گفتم می­روم پشت بلدوزر گیر کرده می-نشینم و غلامحسین سفیدیان هم پشت بلدوزر ما نشست. دسته سویچ حاج عقیل را گرفته بودم تا آنرا روشن کنم. به ذهنم رسید اول یکی از شاه کلیدهای حاج عقیل را از روی دسته­کلیدش کش بروم تا با ان بتوانم هر دستگاهی را روشن کنم. مخصوصاً آن بلدوزر کماتسو را که آنرا به من نمی­دادند.

در همین فکر بودم و هنوز استارت نزده بودم که صدای انفجاری بلند شد و من غرق گرد و خاک شدم. چشمم به غلامحسین سفیدیان افتاد که از جایش بلند شده و ایستاده بود و می­گفت:« اشهد ان لا الله الا الله و...9 که یک مرتبه افتاد و شهید شد. حسین مطهری­نژاد هم غرق به خون شده بود. از چند جای پشت حاج عقیل هم خون بیرون می­زد.

 حاج عقیل داد کشید:« بچه تویوتا را روشن کن و بیا تا اینا را ببریم.» هر چه می­گفتم بلد نیستم مثل اینکه متوجه نمی­شد. یک نفر ماشین را آورد وما برادر حسین مطهری­نژاد را به اورژاتس رساندیم و شهید را هم تحویا معراج شهدا دادیم ولی هر چه به حاج عقیل گفتم خودت را به دکتر اورژانس نشان بده قبول نکرد. از انجا به محل استراحتمان زیر پل خرمشهر برگشتیم.

بعد از آن که 4، 5 روز در شلمچه کار کردیم، به من و برادر سیدموسی فخاری مأموریت دادند تا شبانه به محلی برویم و یک خاک­ریز 2 جداره به­طول 400 متر را بزنیم. شبانه از محل شلوغی به آنجا رفتیم و چون تاریک بود تیغ بلدوزر به لوله یک تانک گرفت و مثل اینکه آنرا خراب هم کرد. ما دو نفری در دو شب خاکریز را تکمیل کردیم.

 از بس که صدای انفجار شنیده بودم و شهید کشته در وضعیت­های مختلف دیده بودم، ته دلم خالی شده بود و دیگر از مرگ می­ترسیدم ولی به روی خودم نمی­آوردم.

دو سه روز بعد از آن یک مأموریت به من و برادر محمد شمسی­پور دادند تا به نهر جاسم برویم و خاک­ریز بزنیم. وقتی با بلدوزر از نخلستان عبور می­کردیم در تاریکی شب ترس بر من چیره شده بود و لرزم گرفته بود.

تا صبح کار کردیم و با خودمان گفتیم تا هوا روشن نشده است یک سنگر عمیق برای بلدوزر در بیاوریم. تا که برادر شمسی­پور بیل را پر از خاک کرد و بالا برد، دیدم به گوشه بیل فانسقه یک برادر بسیجی شهید گیر کرده است. او را با احترام در محلی گذاشتیم و نیمی از پلاکش را کندم و به چادر برادران پاسدار تحویل دادم. در اینجا هم 200 متر خاک­ریز در دو شب زدیم.

دو سه روز دیگر که گذشت بازهم مأموریت دیگری برای جزیره ام­الطویله به من، برادر محمدرضا خادمیان، حیدر مسروری و سید موسی فخاری دادند. ما مسیر طولانی­ای را زیر آتش دشمن رفتیم تا به آنجا رسیدیم. دستگاه را نیاز نبود ما ببریم. یک فاصله یک کیلومتری را باید خاک­ریز می­زدیم.

دو نفر از بچه­های چهارمحال و بختیاری هم به آنجا مأمور شده بودند. اینها هم به ما کمک می­کردند. ما یک نفرمان استراحت می-کرد و یک نفرمان پشت دستگاه بود ولی اینها همه­اش دو نفری بالای دستگاه بودند. همه ما به آنها گفتیم اینجا خطرناک است و باید یک نفر بیشتر بالای دستگاه نباشد ولی کمی که یک نفری کار می­کردند، بازهم دو نفری ادامه می­دادند.

یکباره با یک گلوله تانک هدف قرار گرفتند. گلوله تانک به خود آنها اصابت کرد. ما توانستیم چهار تا دست و پا را جمع کنیم و عقب بیاوریم.

شب بعد برادر حیدر مسروری هم مجروح شد. ترکش با او کاری کرده بود که نمی­توانست تکان بخورد. من که جثه-ای نداشتم و بیشتر زورش را برادر محمد شمسی­پور زد تا او را عقب بیاوریم. وقتی که می-خواستیم او را از روی پل شناور رد کنیم دو بار به داخل آب افتاد و سر و صدایش بلند شد.

وقتی به نخلستان­های بعد از پل رسیدیم و مجروح را تحویل دادیم به سنگر برادران سپاه رفتیم. برادر پاسداری بود که من را بغل کرد و بوسید. یک رادیو و چیزهای دیگری به من هدیه داد. به او گفتم:« من دیگه می­ترسم و توان کار ندارم. از مرگ هم می­ترسم.» او گفت یک آیه قرآن به تو یاد می­دهم تا دشمن تو را نبیند و دیگر هم نترسی. او آیه«  وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ[1]       » را یادم داد. از آن وقت به بعد هر وقت که پشت دستگاه بودم و کار می­کردم، لحظه­ای نبود که این ذکر را نگویم.

 



[1] - سوره مبارکه یاسین آیه 9


برچسب‌ها: راننده بلدوزر 14 ساله, محمد تقی فئوادی
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 14:39 ] [ سرو قامتان ] [ ]

هواپیما آمد

برادر جهادگر محمد تقی منسوبی از عملیات کربلای5 چنین گفت:

... هر روز و هر ساعت بمباران می­شدیم. یک روز عصر در حالی که کلاه آهنی سرم بود در محوطه روبروی پلی نزدیک خرمشهر که محل استراحت ما بود قدم می­زدیم. یکباره صدای هواپیما را شنیدم. چند قدمی دویدم و خودم را به طرف یک چاله پرتاب کردم. سر و صدا تمام شد و چند دقیقه گذشت ولی خبری نشد. بلند شدم و به جمع دوستانم پیوستم.

آنها به طرز مشکوکی من را ورانداز کردند و به هم نگاه کردند و خندیدند. من هم چیزی به روی خودم نیاوردم.

مشغول قدم زدن و صحبت بودیم که دو مرتبه همان صدای ویراژ هواپیما در گوشم پیچید. باز هم دویدم و سنگر گرفتم. این­بار هم صدا قطع شد و خبری از بمباران نشد.

وقتی به جمع دوستان پیوستم، گفتند:« مثل اینکه امروز حالت خوش نیست؟!» گفتم:« حالم خوبه ولی این صدای هواپیما چیه که من می­شنوم و شما نمی­شنویید؟!»

یکی از بچه­ها گفت:« حکمت آن در کلاه آهنی روی سرت است، بالای آن سوراخ است و باد توی آن می­پیچد و صدای هواپیما می­دهد.»

دیدم راست می­گوید ولی همین موضوع در آن جو تا چند روز سبب شد تا هر یک از دوستان من را می­بیند بگوید:« هواپیما آمد.»

 

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 16:43 ] [ سرو قامتان ] [ ]

برادر جهادگر محمدتقی منسوبی که سال­ها در مناطق تانک با دستگاه­های راهسازی کار می­کرد از عملیات بدر چنین گفت:

... پس از عملیات بدر ما سه ماه در زیر آتش شدید دشمن بعثی مشغول احداث جاده بودیم. جاده باریکی از خشکی به جزایر مجنون وصل می­شد که بایست آنرا تعریض می­کردیم. یک لودر 120 دستم بود که با آن جاده را تسطیح می­کردم.

یک روز صبح ساعت 10:30 صدای کار افتادن ضدهوایی­ها را شنیدم. در فاصله 3 کیلومتری هم گرد و خاک و دود را دیدم که تنوره می­کشید و به آسمان می­رفت. زدم روی ترمز و از لودر پایین پریدم. بیل لودر را هم روی زمین گذاشتم تا حالت جان­پناه درست کند.

بین دو چرخ لودر داراز کشیدم و گوشهایم را با دو دستم گرفتم. به آسمان نگاه می­کردم که یکباره چشمم به بمبی افتاد که به اندازه یک کیسه بزرگ آرد بود. این بمب به طرف لودر می­آمد. در حال خواندن اشهدم بودم که به هوا پرتاب شدم. چند بار هم لودری که 15، 16 تن وزن داشت با اندازه 30، 40 سانتی­متر به هوا پرتاب شد و باز به­سر جای خودش برگشت.

گل و لای بسیاری هم رویم ریخت. سر و صدا که خوابید از زیر لودر بیرون آمدم. یک بمب در یک متری لودر زمین نم­دار کنار جاده را شکافته بود و بدون آنکه عمل کند در زمین پنهان شده بود. بمب دیگر که در فاصله 50، 60 متری داخل جزیره سقوط کرده بود، عمل کرده بود و همه چیز را به­هم ریخته بود. گودالی درست شده بود و حیواناتی مثل ماهی و لاک پشت هم تلف شده بودند و تا مسافتی آب گل­آلود شده بود.

خیلی نگذشت که قدرت­الله امینیان به­سراغم آمد. تا که چشمش به من افتاد، گفت:« پسر هنوز زنده­ای؟!» به او گفتم:« شهیدان زنده­اند، الله اکبر! [1]



[1] - نوار مصاحبه با برادر محمدتقی منسوبی 25/5/1393


برچسب‌ها: محمد تقی منسوبی
[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 16:14 ] [ سرو قامتان ] [ ]

محمدنبی فرمانیان فرزند علی­اکبر متولد 1336 دیباج می­باشد. او در شرکت ذغالسنگ البرز کار می­کرد و به عنوان راننده لودر زنجیری در چند عملیات شرکت کرد. در عملیات طریق­القدس و والفجر8 مجروح شد.

سل 1360 برادر حاج ابوالفضل حسن­بیکی به منطقه طزره آمد و برایمان صحبت کرد. او گفت که نیروهای فنی نقش بسیاری در پیروزی رزمندگان دارند. چند روز پس از آن ما یک اتوبوس نیروی فنی و متخصص از آنجا به طرف جبهه حرکت کردیم.

به اهواز که رسیدیم، حاج ابوالفضل به سراغم آمد. و من را تا تپه­های الله­اکبر برد. در آنجا تا که صدای غرش­های توپخانه 155 که نزدیک ما بود را شنیدم، خیز رفتم. حاج ابوالفضل حسن­بیکی خندید و گفت خودی است.

غلامرضا علی­آبادیان همان روز اول یک لودر کاترپیلای 950 تحویل من داد. یک هفته با آن برای نیروهای زرهی ارتش در همان منطقه جاده درست می­کردم. پس از یک هفته یک لودر کماتسوی زنجیری غنیمتی از دشمن تحویل من شد. من باید در جاده­ای که قرار بود در رمل زده شود کمک می­کردم. در رمل لودر زنجیری کارآیی بالایی دارد.

برای احداث جاده­ای که تا پشت دشمن ادامه یافت، کامیون­ها خاک می­آوردند و ما آنرا روی رمل پهن کرده و رگلاژ می­کردیم. اوائل کار روز جاده را درست می­کردیم و شب باد با رمل روی آنرا می­پوشاند. بعد از آن دو طرف را با استفاده از گونی­های پر از رمل حصار درست می­کردند. در طی یک ماهی که آنجا کار می­کردیم، دو بار سرهنگ صیاد شیرازی(شهید) به دیدن ما آمد.

در هنگام عملیات از این جاده لشکر92 زرهی اهواز و چند گردان بسیجی عبور کردند. آنها و دیگر رزمندگان شهر بستان را آزاد کردند. ما همراه رزمندگان در حال پیشروی به سوی تنگه چزابه بودیم که با تیر کلاش دشمن مجروح شدم. اصرار من برای باقی ماندم در منطقه عملیاتی بی­نتیجه بود. وقتی هم که در بیمارستان آیت­الله طالقانی اهواز از پایم عکس گرفتند، گلوله در رانم مانده بود برای همین از آنجا من را به اصفهان و سپس به بیمارستان بهارلوی تهران بردند. 21 روز روی تخت بیمارستان بودم تا پایم بهتر شد.

فتح­المبین

ما در تنگه میش­داغ و تنگه رقابیه بودیم. آنجا جاده می­زدیم. ده روز قبل از عملیات فتح­المبین عراق در آن جبهه به ایران حمله کرد که تعداد زیادی کشته داد.

ما در تنگه رقابیه کار می­کردم. احمد سمیعی(شهید) مسئول محور ما بود. اول بلدوزرD6  داشتم بعداً بلدوزر D8 به من دادند. من و حسین فتاح(شهید) به صورت نوبه­ای با این بلدوزر کار می­کردیم ولی هنگام عملیات با هم بودیم.

شب عملیات همراه نیروهای پیاده پیش رفتیم تا آنکه به میدان مین رسیدیم. صبح شده بود. حسین فتاح گفت من پیاده می-شوم تا نماز بخوانم. آن وقت 12 نفر از اسرای عراقی بالای بلدوزر آمدند و از تشنگی گالن 20 لیتری آب من را خالی کردند. به یک رزمنده گفتم این­ها مزاحم کار من هستند آنها را بگیرید و ببرید. او هم به شوخی گفت به آنها بگو که خودشان را به جهاد سازندگی معرفی کنند! قدری گذشت یک ماشین ایفا آمد و آنها را سوار کردند و بردند.

بلای یال تنگه رقابیه که رسیدیم، گفتند عقب نشینی شده است. با هر بد بختی­ای بود تا تنگه رقابیه عقب آمدیم. گفتن جلوی تنگه را خاکریز بزنیم.

مشغول کار بودم که ساعت 2 بعد از ظهر دیدم بیل دستگاه از کار افتاد. پیاده شدم. شیلنگ روغن هیدرولیک ترکش خورده بود و روغن­هایش ریخته بود. بلافاصله بلدوزر دیگری تحویل من شد تا خاک­ریز را کامل کنم.

حسین فتاح هم روی یک لودر کار می­کرد که مورد اصابت گلوله تانک دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.

 


برچسب‌ها: محمدنبی فرمانی, راننده لودر زنجیری
[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 9:12 ] [ سرو قامتان ] [ ]

برادر حاج ابوالقاسم(محمود) شهابی در مورد شروع به کار جهاد سازندگی دامغان بیان کرد:

... پس از پیام حضرت امام(ره) برای تشکیل جهاد سازندگی در کشور(27/3/1358) از طریق کمیته انقلاب اسلامی دامغان به من و برادر علی­اکبر کرامتی ابلاغ شد تا وسائل و امکانات اردوهای ملی زمان شاه را از فرمانداری دامغان تحویل بگیریم. ما آن اثاثیه را تحویل گرفتیم و در دبیرستان پروین اعتصامی مستقر شدیم. چند روز بعد حدود ده نفر دانشجوی دانشگاه علم و صنعت مثل احمد هاشم­نژاد، احمد دشتی، شفیعی، فروزش، ... به ما پیوستند. نیمی از افراد این اکیپ دختران دانشجو بودند. این دانشجویان کم و بیش تا شروع جنگ تحمیلی در دامغان حضور داشتند.

ما کارمان را به نام«جهاد سازندگی دامغان» شروع کردیم. فصل دروی گندم بود. با دستور امام(ره) کشاورزان زمین­های قابل توجهی را زیر کشت برده بودند. از دستگاه­های مکانیزه دروگر هم در شهرستان خبری نبود. کمیته درو را تشکیل دادیم و از مردم داوطلب کمک به کشورزان پبت نام کرده و هر روز از ادرات ماشین گرفته و گروه گروه داوطلبین را برای کمک به روستاها می­بردیم.

پس از پایان درو فرصت شد تا با پبت نام از افراد مشتاق برای خدمت در جهاد سازندگی کمیته-های مختلف را تشکیل بدهیم. هم­زمان به روستاهای دامغان رفته و از نیازهای عمومی مردم آمار تهیه می­کردیم. در این فرصت خانم­های دانشجو هم به صورت اکیپ­های دو نفره در روستاها کلاسهای فرهنگی برگزار می­کردند.

یک دو ماه که از شروع کار جهاد سازندگی دامغان گذشت، ما دستگاه­های راهسازی را از شرکت البرز شرقی به صورت مأموریت دریافت کرده و کار در روستاها را شروع کردیم. آن زمان روستاهای منطه کوه­زر جاده ماشین­روی مناسب نداشتند. در اولین اقدام ما نسبت به بازسازی این جاده اقدام کردیم و در قسمت روستای شخ یزدان­آباد با استفاده از سنگ آب­نما زدیم تا موقع سیل جاده مسدود نشود.

کل هزینه­های ما شامل هزینه بنزین و گازوئیل ماشین­هایی که به ما مأمور شده بود، هزینه غذای افراد غیر دامغانی که در دناشسرا بیتوته می­کردند، هزینه­های متفرقه در تابستان 1358 مبلغ 17000 تومان شده بود. هیچ فردی حقوق دریافت نمی­کرد به همین جهت هزینه پرسنلی نداشتیم.

روزهای نزدیک مهرماه آن سال به دانشسرای مقدماتی دامغان نقل مکان کردیم. طبقه دوم را برای خانم­ها در نظر گرفتیم. در طی این چند ماه جهاد سازندگی از جهت نیروی فنی توسعه یافته بود. همه تلاش می­کردند با جذب افراد فنی و متخصص زمینه خدمت رسانی را فراهم کنند.

چند ماهی که گذشت دیگر فضای دانشسرا برای جهاد سازندگی کافی نبود برای همین در قسمتی از ساختمان صنایع دامغان استقرار پیدا کردیم.

من مسئول واحد قنوات بودم. استاد حاج حسین بابوی شوکت­آبادی کارشناس ما بود. در یک مقطع ما هم­زمان روی 60 رشته قنات کار می­کردیم.


برچسب‌ها: محمود, ابوالقاسم, شهابی
[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 15:28 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است