X
تبلیغات
سرو قامتان دامغان

سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

به مناسبت روز پدر تقدیم به تمام کسانی که
فقط سرفه های پدرشان را دیدند:



وقتی زمین خوردی خودم دیدم ، لبخند شرمت آسمانی بود

بر سینه و بازوی بی جانت ، تاول نشان پهلوانی بود

کرکس مرامان سفره را چیدند ، کفتارها دور تو چرخیدند

آن شیر مرد خطّه ی دیروز ، حالا پلنگی استخوانی بود

ای کاش زخمت زخم بستر بود ، زخم زبان از مرگ بدتر بود

زخم زبان هایی که می خوردی ، پاداش عمری جان فشانی بود

از ما فقط دیدند با اکراه ، سهمیه ی کنکور و دانشگاه

ای کاش سهمم از همه دنیا ، این که کمی پیشم بمانی بود

از وعده های پوچ بیزارم ، (( سر روی زانوی که بگذارم؟))

بنیاد جانبازان برای ما ، در حدّ یک اسم و نشانی بود

گفتی پزشکت گفته نزدیک است ، بهبودی کامل به تو امّا

افسوس بابا دیر فهمیدم ، حتی دروغت مهربانی بود!

جان دادی و یک عدّه خندیدند ، مادر که شیون کرد نشنیدند

حتی عروجت را نفهمیدند ، گفتند بیمار روانی بود!!!

شاعر : محسن کاویانی

نوشته شده توسط  سرکار خانم فهیمه سادات از بازدید کنندگان محترم وبلاگ

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 10:19 ] [ سرو قامتان ] [ ]

زندگينامه و وصيت‌نامه شهيد سرلشگر مسعود منفرد نياكي




 

امير سرافراز ارتش اسلام در سال 1308 در شهرستان آمل ديده به جهان گشود. او در سال 1331 پس اخذ ديپلم طبيعي با علاقه به خدمت در لباس سربازي در دانشكده افسري استخدام و پس از طي دوره 3 ساله دانشكده به درجه ستواندومي نائل و با انتخاب رسته زرهي به خدمت مشغول گرديد.
شهيد نياكي در سال 1355 به درجه سرهنگي نائل گرديد. وي در انقلاب شكوهمند اسلامي همچون بدنه مومن و خدمتگزار ارتش به درياي بيكران ملت پيوست. شهيد نياكي به پاس وفاداري و خدمات ارزشمند خود از تاريخ 1/07/1359 به سمت فرماندهي لشكر 88 زرهي زاهدان و از تاريخ 20/01/1360 به سمت فرمانده لشكر 92 زرهي اهواز منصوب شد. فرماندهي در عملياتهاي بزرگ طريق‌القدس، فتح‌المبين، بيت‌المقدس والفجر مقدماتي، والفجر
يك و رمضان در يگانهاي عملياتي به خدمت پرداخته است. وي در سال 1360 طي حكمي از سوي امير سپهبد شهيد صياد شيرازي به جانشيني فرماندهي نيروي زميني ارتش در جنوب منصوب گرديد.
شهيد سرلشكر منفرد نياكي در ديماه سال 1363 و در حالي كه در بازنشستگي به سر مي‌برد با دستور رييس جمهور وقت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به خدمت اعاده شد.
شهيد سرلشكر منفرد نياكي در تاريخ 6/05/1364 به عنوان ناظر آموزش در رزمايش لشكر 58 تكاور ذوالفقار كه در شرايط واقعي جنگ اجرا گرديد، شركت نمود و تقدير بر آن بود كه پس از سي و سه سال خدمت در ميدان آموزش و تمرين نظامي به درجه رفيع شهادت نائل گردد. 
                                                      
                                                                                   
                                                       "روحش شاد و نامش جاودان باد"

فرازي از وصيت نامه شهيد
اين سربازاني كه هم اكنون در مصاف با دشمن بعثي هستند، همه فرزاندن ما هستند و من وظيفه دارم كه در كنار آنها باشم، همراه با آنها بجنگم دشمن را ناكام كنم و پيروزي را براي اسلام و مردم فداكار خود به ارمغان بياورم.

(وب دفاع مقدس)

برچسب‌ها: شهید نیاکی
[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 8:56 ] [ سرو قامتان ] [ ]

باد گرم دیوانه می­ کرد. لنکروز را پر از شهید و مجروح کردیم. با دنده­ ی یک و یک کمک سنگین گذاشتیم. یه کمی که بالا پایین می­ شد، گلگیر به لاستیک­ها می­ خورد. دو تا لودر 90 بود. بیل آنها را هم پر از جنازه­ کردیم.

 خدا رحمت کند علی دروکی راننده یک بولدوزر بود ولی لودر برداشته بود. یکی راننده لودر هم به نام حسنی بود،  اهل روستایی، لاغر و استخوانی. مثل ابر بهار گریه می ­کرد. گفتم: چرا گریه می­ کنی؟ گفت: من هیچ­گاه این قدر خاک بار نزدم که جنازه بار زدم! ته لودر بلند می­ شد. در گوشش گفتم: علی جان! قربان قدت، مادر و پدرشان چشم انتظاره. ببرشان! گاهی می­ افتادند. زیر چرخ له می­ شدن. وقتی یکی می ­افتاد، می­ آمد پایین کمک می­ کرد. بالا می­ گذاشت. ماشین­ ها رسیدن و خالی کردن. مجهز آمده بودن. ماسک زده بودن.


برچسب‌ها: علی دروکی
[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 22:35 ] [ سرو قامتان ] [ ]
توصیه رهبر انقلاب برای مطالعه یک کتاب/
«لشکر خوبان» را بارها خواندم و بارها متأثر شدم

رهبر انقلاب در حاشیه یکی از دیدارهای‌شان فرمودند: «این کتاب «لشکرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ رزمندگان غواص و اطلاعات عملیات جنگ. در ایامی که این کتاب را می‌خواندم بارها و بارها متأثر شدم.»

خبرگزاری فارس: «لشکر خوبان» را بارها خواندم و بارها متأثر شدم

به گزاری خبرگزای فارس، پایگاه اطلاع‌رسانی khamenei.ir مطلبی را درباره کتاب «لشکر خوبان» معصومه سپهری منتشر کرده است که در ذیل می‌آید:

آن روز که به طبقه دوم سینما قدس تبریز رفت، نمی‌‌دانست زندگی‌اش در آستانه یک تقدیر بزرگ قرار گرفته است. بسته‌‌ای که از دفتر ادبیات و هنر مقاومت آذربایجان تحویل گرفت چند نوار کاست شصت دقیقه‌ای بود. معصومه سپهری که آن وقت‌ها هر چیزی را به سادگی نمی‌پذیرفت، هرگز فکر نمی‌کرد آن نوارها مسیر زندگی‌اش را تغییر بدهد. اهل کتاب و شعر بود و به خاطر همین شعرها وارد فضاهای روشنفکری شده بود.

سال 73 بود که ‌به اشارت‌های مربی مورد علاقه‌اش در کانون پرورش فکری، برای پیاده کردن چند نوار خاطره تمایل نشان داد. کاری که فکر می‌کرد موقتی‌ست و به تجربه کردنش می‌ارزد. می‌شنید و جلوی هر خاطره‌ای که از انقلاب اسلامی و جنگ می‌شنید یک علامت سوال می‌گذاشت. او آنقدر سوال داشت که همان سال‌ها رشته‌ی فلسفه را برای تحصیل انتخاب کرد و آنقدر کلمه در دست و بالش پیدا می‌شد که یک پیاده‌کننده‌ی نوار باقی نماند.

پیاده‌سازی که تمام شد، سپهری متن‌های شسته و رفته‌ای تحویل داد، طوری که مسئول وقت دفتر ادبیات و هنر مقاومت تبریز، سید قاسم ناظمی به خود او پیشنهاد نگارش "کتاب خاطرات مهدیقلی رضایی" را داد. او با شوقی غریب کار را پذیرفت. می‌خواست دنیای تازه‌ای را بشناسد. دانشجوی فلسفه، کار بزرگی را پذیرفته بود، اما هنوز شک و تردیدهایش در مورد چیزهایی که شنیده بود، برطرف نشده بود. مدام فکر می‌کرد چطور چیزی را که نه دیده و نه کاملا باور کرده، می‌تواند روی کاغذ بنشاند؟! چندین ماه گذشت. او بین کتاب‌های فلسفه و شعر، خاطرات جنگ یک بسیجی و سوالاتش از دین و دنیا متحیر بود... 

خانم سپهری با بسیج دانشگاه تبریز به اردوی از دانشگاه تا دانشگاه  رفت. برخورد خوب مسئولان اردو که خود از رزمندگان و فرماندهان بودند و به سوالات او به دقت جواب می‌دادند، بکر بودن برخی مناطق و خاطرات و وصیتنامه شهید مهدی باکری او را به حال و هوای دیگری برده بود. اتفاق دیگری افتاد؛ در اردو  دفتر خاطرات شهیدی به دستش رسید که پازل خاطرات مهدیقلی رضایی را کامل‌تر کرد.

بهار 75 بعد از اردوی جنوب، نگارش کتاب را آغاز کرد. کتابی که با همه وجود می‌خواست آن را کامل و زیبا بنویسد، این را حق شهدا می‌دانست. از آن جا بود که همراهی‌اش با راوی خاطرات که هنوز او را ندیده بود، آغاز شد. ماجرا از اعزام مخفیانه یک نوجوان تبریزی به جبهه آغاز می‌شود. بعد از حضور در عملیات فتح‌المبین و مسلم‌بن عقیل، مهدیقلی رضایی با یک اتفاق ساده وارد واحد اطلاعات لشکر 31 عاشورا می‌شود. از اینجاست‌ که پرده از کار نیروهای اطلاعات در بخشی از جنگ کنار می‌رود و  شرحی از شناسایی‌ها و جزییات نابی از عملیات‌های والفجر مقدماتی، بدر، والفجر 8، کربلای 4، کربلای 5، بیت المقدس 2 و 3 و مرصاد بر کاغذ می‌نشیند. کتاب از بیست و هفت فصل تشکیل می‌شود که به ترتیب زمانی چیده شده‌اند. روایت از تبریز شروع می‌شود. قرار است نویسنده، حس و حال و دیده‌های کسی را به بند کلمات بکشد که 70  ماه حضور در جبهه، جانباز هفتاد درصد است.

مهدیقلی رضایی یکی از هزاران رزمنده‌‌ای‌ست که در شانزده سالگی به زور دست‌کاری شناسنامه راهی جبهه می‌شود و آنجا به معنی کامل کلمه بزرگ می‌شود. به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات، حضور موثر و کار مهم و طاقت فرسای نیروهای واحد اطلاعات را در مراحلی که شاهد بوده، باز ‌می‌گوید، از خاطرات ناب سردار لشکر عاشورا شهید مهدی باکری و ده‌ها شهید دیگر. سپهری برای نوشتن این کار سنگین 4 سال با راوی همراه می‌شود. آن سال‌ها هر دو دانشجوی فلسفه بودند، کار مداوم پیش نمی‌رفت. گاهی حال خوب نوشتن به خاطر برخی مسائل کم می‌شد و گاهی سنگینی حس یک خاطره، روزها نویسنده‌ی جوان را در خود نگه می‌داشت و گاهی بیماری راوی در ادامه مجروحیت‌های جنگ...  ‌

"لشکرخوبان" اسمی بود که سیدقاسم ناظمی پیشنهاد داد. این کامل‌ترین اسمی بود که فکر کردند می‌توانند برای آن کتاب بگذارند. لشکر خوبان روایتی داستانی از حوادثی بزرگ بود که راوی‌اش، مهدیقلی رضایی در آن از بیش از چهار صد همرزمش یاد کرده بود که اغلب آنها به قافله شهدا پیوسته بودند. خاطرات رضایی و قلم سپهری بدون رودروایستی «جنگی که بود» را به تصویر کشیدند. علاوه بر جزییات فراوان شناسایی‌ها، آموزش‌ها و عملیات‌ها، شوخی‌ها، اشتباهات، انتقادات صریح از تغییر روحیه‌ها در اواخر جنگ گفته شده است. مثلا این لحظه یکی از مجروحیت‌های مهدیقلی رضایی درکتاب است:

«لحظه‌های بیکاری در منطقه هلالی قامیش در قرارگاه تاکتیکی گاهی با برف‌بازی و سرخوردن روی پستی بلندی‌های اطراف مقر پر می‌شد. نشاط و سر و صدای بچه‌ها در برف‌بازی، همه را برای تماشا هم که شده از سنگرها بیرون می‌کشید. آن روز من هم در حالی که اورکتم را روی دوشم انداخته و جلوی سنگر ایستاده بودم، بچه‌ها را که محوطه قرارگاه را پر از گلوله‌های برفی کرده بودند، نگاه کردم. بچه‌ها حتی به تماشاچی‌ها هم   رحم نمی‌کردند و به این ترتیب، همه  ناخودآگاه وارد این بازی برفی شده بودند. جلوی سنگر دست به کمر ایستاده بودم که ناگهان چیز سفتی به سینه‌ام خورد! خیلی دردم آمد. دستم را روی سینه گذاشتم و داد زدم: «بی انصافا، چرا به این محکمی می‌زنین؟» بازی متوقف شد.

والله، ما فقط به تو یکی گلوله برفی ننداختیم ....

این جواب مشترک بچه‌ها بود. یکی دو نفر که کنارم بودند نیز پرتاب گلوله برفی به سوی مرا انکار کردند اما سینه‌ام همچنان درد می‌کرد و من تازه متوجه شدم چیزی گرم دارد به دستم می‌خورد. نگاه کردم و خون را دیدم که از لای انگشت‌هایم بیرون می‌زد.

یعنی چی؟!...

همه دور مرا گرفتند. کریم عظیمی و اکبر ترمان لباسم را بالا زدند و ازچیزی که دیدیم، همه به خنده افتادیم. گلوله‌ای بعد از سوراخ کردن آنچه در جیبم داشتم، وارد سینه‌ام شده و همانجا نشسته بود!...»

نویسنده کتاب هنگام نگارش کتاب از روی نقشه‌های موجود به کلیات مناطق و عملیات‌ها آشنا می‌شد و سپس در نقشه‌ها و توضیحات ریزی که از راوی در قبال سوالاتش می‌گرفت، چنان توجیه می‌شد، گویی در آن زمان و زمین به سر می‌برد. همین هم دلیلی برای نگارش متنی جزئی‌نگر و دقیق از جنگ شد. او در همه شرایط دنبال کشف حالات و مسائل انسانی رزمندگان بود. در همین راستا بود که اوراق درخشانی از احوال رزمندگان غواص که در همه جنگ الگوی شجاعت و ایمان بودند، خلق شد. زندگی گروهی از زبده‌ترین نیروهای جنگ یعنی بچه‌های اطلاعات اگر برای مخاطب جوان نسل بعد از جنگ قابل تصور است، شاید به خاطر این است که نویسنده کتاب هم نه تنها جنگ را ندیده بود بلکه صدها سوال و انتقاد داشت که جواب‌شان را یک یک می‌گرفت و می‌نوشت.

سپهری در فاصله سال‌های 75 تا 79 که کتاب را می‌نوشت هیچ راهنمایی برای نگارش خاطرات یک رزمنده نداشت. به تنها چیزی که فکر می‌کرد این بود که آیا کلمه‌هایش و زبانی که برای روایت برگزیده، این قدرت را دارند تا حق مطلب را ادا کنند و آیینه‌ای برابر آن روزها بگذارند؟ روزهای بسیار زیادی به طرح سوالات و رسم نقشه و توضیح عکس و ... می‌گذشت. همسر و بچه‌های خردسال آقای رضایی آن ایام به حضور سپهری در خانه‌شان عادت کرده بودند. خوشبختانه مهدیقلی رضایی آن قدر ذهن آماده و حافظه قوی داشت که خاطرات را با جزئیات دقیق و بیانی رسا توصیف نماید و سوالی را بی‌جواب نگذارد. گاهی توصیف‌هایش شاعرانه هم می‌شد و همین دست نویسنده را در توصیف طبیعت و روحیات راوی در کتاب باز می‌گذاشت. سپهری همه اوراق دست‌نویس را در مراحل مختلف به دست راوی می‌رساند و تایید او را می‌گرفت تا ماحصل کار درست و کامل باشد. به این ترتیب یکی از بچه‌های اطلاعات جنگ که «نگفتند بگید!» و «گفتند نگید!» شگرد ثابت‌شان بود، قسمت عمده‌ای از ناگفته‌ها را تا جایی که می‌توانست بازگفت؛ تا پیام رشادت و مظلومیت دوستان شهیدش را به مقصد برساند. ‌

نگارش کتاب سال هفتاد و نه تمام شد اما تا رنگ چاپ به خود بگیرد، چهار سال طول کشید. سوره مهر در سال 84 کتاب را چاپ کرد. علیرغم موفقیت کتاب در دهمین دوره کتاب سال دفاع مقدس (سال 85) و برگزیده شدنش در بخش خاطرات شفاهی تا چاپ دوم چهار سال دیگر طول کشید. در این مدت هم راوی و نویسنده و هم دوستان راوی که کتاب را خوانده و نظرات‌شان را دریغ نکرده بودند، اصلاحاتی اعمال کرده و کتاب را کامل‌تر کردند که این نسخه در چاپ چهارم منتشر شد. اما چاپ کتاب آن اتفاق بزرگ زندگی معصومه سپهری نبود. حتی برگزیده شدن "لشکر خوبان" در جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس ( مهر 88)  هم آن اتفاق بزرگ نبود.

اتفاق بزرگ این بود که نویسنده "لشکر خوبان" قبل از پایان نگارش کتاب به خواستگاری یکی از خوبان لشکر عاشورا پاسخ مثبت داده بود؛ یکی از بسیجیانی که از غواصان کربلای 4 و 5 بود و آخرین گام‌هایش را بر خاک شلمچه گذاشته بود. راوی کتاب می‌گوید: «خانم سپهری از من مشورت خواست. من سختی زندگی با همرزم قطع نخاعی‌ام را توضیح دادم. او مدتی بعد گفت جنگ آزمایش شما بود، این هم آزمایش من....» شاید همه‌ی اینها ـ و خیلی بیشتر از این‌ها ـ دست به دست هم داد تا رهبر انقلاب در حاشیه یکی از دیدارهای‌شان بفرمایند: «این کتاب "لشکرخوبان" پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ی رزمندگان غواص و اطلاعات عملیات جنگ. در ایامی که این کتاب را می‌خواندم بارها و بارها متاثر شدم.»

مهدیقلی رضایی همچنان آدم رازآمیزی است. از کتابش که پرسیدیم با لحن مردانه‌ی بی‌لرزشی گفت: «ما وسیله بودیم. همه این‌ها کار شهدا بود.» 


برچسب‌ها: لشکر خوبان
[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:15 ] [ سرو قامتان ] [ ]
 مطلب زیر از وبلاگ گردان غواصها نقل شد: 

مسافت زيادي راه پيموده بوديم ، با خستگي رسیدیم به يك  رودخانه.   بچه ها كه گرما و خستگي كلافه شون كرده بود ، پریدند توی آب .  چند تايي هم دهانشان را باز کرده بودند و در همان جريان رودخانه ، آب می خوردند.

محمد دستم را گرفت و گفت: بیا ما كه الان، شديدا تشنه ایم، به خاطر شهدا و امام، تحمل کنیم و آب نخوریم . ببينيم چقدر مي توانيم تحمل كنيم. نشستیم لب آب، مدتي گذشت و به شر وشور بچه ها نگاه مي كرديم و آبي نخوردیم. تو رودربايستی گیر کرده بودم،مدتي گذشت و حواسمان را به نگاه كردن به بچه ها پرت می کردیم.  محمد گفت:  حالا یک کمی آب بخوریم . یک قوطی كنسرو زنگ زده کنار رودخانه بود آن را پر آب کرد و گفت: نصفش را تو بخور و نصف دیگرش را من می خورم.

آب را كه نوشيديم، چسبيد. گفت: خوشمزه است یکی دیگر هم بخوریم. یکی دیگر دو سه تا دیگر ... گفتم: ولش کن وپریدم توی آب و محمد هم به دنبال من ،قاطي بچه هاشديم.

درواقع اين شوخي ساده ي محمد،حالتي پيدا كه ما تمرين كنيم تا بتوانيم بر نفسمان مسلط باشيم.


ياد شهيد محمد رضايي كه در كربلاي چهار به معشوق پيوست گرامي باد .

ازخاطرات برادر خليل

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 2:52 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

برچسب‌ها: گردانغواصها
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:26 ] [ سرو قامتان ] [ ]
در یکی از سایتها دیدم که موج وبلاگی درست شده که دوست شهیدت کیه؟؟؟

دیدم کار بسیار قشنگیه و خیلی زیباست
 
اگر ما هر کدام یک دوست شهید داشته باشیم و برای او و به نام او یک وبلاگ درست کنیم چقدر خوبه. وبلاگ درست کردن به راحتی آب خوردن است. کافی است که نیم ساعت آموزش بگیریم یا آنکه کمی در اینترنت جستجو کنیم.

برچسب‌ها: دوست شهید
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:22 ] [ سرو قامتان ] [ ]
 بسم الله الرحمن الرحیم


قبل از انقلاب پدرم کتاب فروش بود سابقه مبارزاتی داشت. مادرم جلسات قران برای ارشاد مردم شهر برگزار می­کرد. خدا رو شکر می­کنم که خداوند چنین پدر و مادری به من داد. چند سالی در خدمت آیت الله مدنی بودم. در آغاز انقلاب به جهاد رفتم به محض اینکه سپاه در قم تشکیل شد به سپاه آمدم. از ابتدای جنگ وارد اطلاعات عملیات واحدهای مختلف سپاه شدده و در جبهه­های سوسنگرد، دزفول، عملیات فتح المبین و قرارگاه نصر خدمت کردم. عملیات رمضان که انجام شد فرمانده تیپ علی ابن ابی طالب(ع) بودم. بعد از عملیات محرم که این تیپ، لشکر شده و تا کنون در اینجا در حال خدمت هستم.

قسمتی از مصاحبه با شهید مهدی زین الدین 1363 (از همه عذر میخواهم، علی اکبری، 1391 انتشارات یازهرا صفحه 7)

***********************************************************

سوم شعبان 1334 در تهران متولد شد. سال 51 فعالیت سیاسی را شروع کرد. پس از دو سال که در دانشگاه ارومیه تحصیل می­کرد، سال 56 به علت فعالیت سیاسی مذهبی از آنجا اخراج شد. سال 59 پاسدار شد و همان سال واحد اطلاعات عملیات سپاه را راه اندازی کرد و معاون ستاد عملیات جنوب گردید. فرماندهی محور دارخوین، راه اندازی قرارگاه عملیاتی نصر، فرماندهی این قرارگاه در عملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس و رمضان، همچنین فرماندهی قرارگاه کربلا، جانشینی فرمانده کل در قرارگاه های جنوب، جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه از مسولیت­های وی بود. سرانجام حسن باقری نهم بهمن 1361 به شهادت رسید.

(من اینجا نمی­مانم علی اکبری، چاپ چهارم، 1391، انتشارات یازهرا)


برچسب‌ها: شهید مهدی زین الدین و حسن باقری
[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 9:19 ] [ سرو قامتان ] [ ]
کد خبر : 1017562831259494530      تاریخ : سه شنبه 03 اردیبهشت 1392 12:44
پ پ

این شهید گمنام چگونه خودش را معرفی كرد؟

خواب یك مادر،شهیدی را از گمنامی درآورد. این شهید كه با عنوان گمنام در دانشگاه علوم پزشكی كرمان دفن شده بود حمید ادیبی نام دارد.

حمید ادیبی در سال 1347 متولد شد و در روز 29 فروردین‌ماه سال 1367 در منطقه عملیاتی فاو به شهادت رسید و پیكرش پس از 24 سال در این منطقه به دست آمد اما به دلیل نبود آثار و نشانه‌ای از اینكه شهید متعلق به كجاست و نامش چیست،در زمره شهدای گمنام نام گرفت و مقرر شد روز پنجم اردیبهشت سال 91 در دانشگاه علوم پزشكی كرمان به خاك سپرده شود.

همزمان با برگزاری مراسم تشییع و تدفین شهید ادیبی،یكی از اعضای خانواده‌ ادیبی خواب مادر شهید را می‌بیند و مادر شهید بیان می‌كند كه فرزند شهیدم در این نزدیكی‌ها است. بعد از این ماجرا پدر شهید ادیبی با حضور بر مزار شهید گمنام در دانشگاه علوم پزشكی كرمان مشخصات مندرج در سنگ قبر را با مشخصات فرزند خود مطابق می‌بیند.

پس از مراجعه خانواده این شهید به بنیاد شهید و بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و همچنین انجام آزمایش، شهید گمنام دانشگاه علوم پزشكی كرمان با نام «حمید ادیبی» شناسایی می‌شود.

نحوه شناسایی شهید ادیبی از زبان پدرش

خانواده ما همیشه چشم به راه بود، گاهی اوقات می‌گفتیم نكند در بین اسیران باشد، اما همه اسیران آمدند و حمید ما نیامد. اینها بخشی از جملات «حسین ادیبی» پدر شهید «حمید ادیبی» است كه در گفت‌وگو با ایسنا بیان كرده است.

حسین ادیبی می‌گوید: از بین شش فرزندم، حمید اولینِ آنها بود. سال سوم راهنمایی درس می‌خواند كه جنگ تحمیلی آغاز شد. هنوز مدرسه‌اش تمام نشده بود كه شور و شوق حضور جبهه او را آرام نگذاشت در حالی كه سن كم به او اجازه حضور در جبهه‌ را نمی‌داد. فرزندم نمی‌توانست بی‌خیال حمله بعثی‌ها به ایران باشد و به زندگی عادی خود ادامه دهد بنابراین با تغییر تاریخ تولدش در شناسنامه‌اش بالاخره راهی جبهه نبرد حق علیه باطل شد.

حمید پس از دو سال به كرمان برگشت و در رشته ریخته‌گری و تراشكاری فنی و حرفه‌ای ثبت‌نام كرد تا بتواند شغلی برای خود انتخاب كند. بعد از گذراندن این دوره‌ها، به خدمت سربازی رفت. هنوز سه ماه از خدمت سربازی حمید مانده بود كه سال 64 باخبر شدیم در منطقه «فاو» به شهادت رسیده است،اما اثری از او پیدا نشد.

همسرم در سال 83 به دلیل بیماری دیابت دارفانی را وداع گفت اما از زمان شنیدن خبر شهادت حمید آرام و قرار نداشت. همیشه می‌گفت ما فرزندمان را در راه خدا داده‌ایم و هیچ توقعی هم نداریم اما بالاخره او یك مادر بود و جگرگوشه‌اش را از دست داده بود. مدام در حال گریه و زاری و منتظر فرزندش بود.

خانواده ما همیشه چشم به راه بود. گاهی اوقات می‌گفتیم نكند در بین اسیران باشد، اما همه اسیران آمدند و حمید ما نیامد. انتظار ما همچنان ادامه داشت تا اینكه سال گذشته شهید گمنامی را در دانشگاه علوم پزشكی كرمان دفن كردند. در آن زمان من در سفر حج بودم. بعد از بازگشت، دختر برادرم برایم تعریف كرد كه خواب مادر حمید را دیده و مادر شهید گفته كه فرزندمان در این نزدیكی‌ها دفن شده است.

كارگاه موزاییك‌سازی من نزدیك محل دفن شهید قرار داشت. به همین دلیل به سراغش رفتم و خواستم برای شهید فاتحه‌ای بخوانم. وقتی سنگ قبرش را دیدم متوجه شدم تاریخ شهادت، سن شهید و محل شهادتش با شرایط و مدارك حمید همخوانی دارد بنابراین به بنیاد شهید مراجعه كردم و خواستار پیگیری این قضیه شدم.

بنیاد شهید كرمان با «ستاد معراج شهدای تهران» موضوع را مطرح كرد و قرار شد از من، دخترم و پسرم آزمایش خون گرفته شود. بعد از انجام آزمایش« DNA » هفت هشت ماهی گذشت تا اینكه مشخص شد این شهید گمنام همان حمید فرزند من و پایان انتظار چند ساله ما است.

این اتفاق تنها خواست خدا بود. خداوند مقدر كرده بود بعد از این همه سال، حمید به كرمان بیاید و ما به او برسیم.

ما خانواده‌های شهدا از جوانان و همه مردم انتظار داریم كه راه شهدا را ادامه بدهند و فكر نكنند این امنیت براحتی بدست آمده است.


برچسب‌ها: معرفی شهید گمنام
[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 7:8 ] [ سرو قامتان ] [ ]
فضیلت فرستادن ذکر صلوات بر پیامبر اکرم(ص) به گونه ای است که علما و مراجع تقلید حکم استحباب آن را هنگام خواندن نماز صادر کرده اند.
به گزارش افکارنیوز، ۴ تن از مراجع در پاسخ به استفتائی درباره حکم شنیدن نام پیامبر در حال نماز اینگونه پاسخ داده اند:
 
  

برچسب‌ها: صلوات
[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 7:1 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است
لینک دوستان