سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سید محمدرضا تقوی فرزند سید مرتضی متولد 1338 دامغان می­باشد. او به عنوان مکانیک 938 روز در جبهه حضور یافت و در عملیات­های مختلف به عنوان راننده آمبولانس نیز انجام وظیفه کرد. در عملیات خیبر جانباز شیمیایی گردید. اکنون بازنشسته جهاد کشاورزی است و به مکانیکی اشتغال دارد. ایشان از این مدت چندین خاطره بشرح زیر بیان کرد:

تیر ماه 1358 بود. مشغول تعمیر یک ماشین در نزدیکی منزلمان بودم. دو جوان که بعداً فهمیدم جعفر زعفرانچی و بهروز شریفی اسم آنهاست، به من رسیدند و کمی به کارم نگاه کردند. از من پرسیدند که مکانیک هستم که جوابم مثبت بود. آقای زعفرانچی از من پرسید:« به جهاد می­آیی؟» از او پرسیدم جهاد چیست. وقتی برایم توضیح داد قبول کردم که به آنجا بروم. این دانشجویان پس از پیام حضرت امام(ره) در مورد راه اندازی جهاد از دانشگاه صنعتی شریف به دامغان آمده بودند تا جهاد سازندگی را راه­اندازی کنند. رئیس آنها فردی اهل گناباد بود.

از فردای آن روز به آنجا رفتم. دفتر جهاد سازندگی در طبقه دوم دانشسرای مقدماتی در خیابان ایستگاه( شهید مطهری فعلی) بود. این هر روز به ادارات مختلف رفته و ماشین­های از رده خارج آنها را بکسل کرده و به حیاط دانشسرا برده و با استفاده از قطعات برخی از آنها تعدادی از آنها را آماده به کار می­کردم. آن موقع گرفتن حقوق و مزد هم مرسوم نبود و من که مجرد بودم و خانه پدرم زندگی می­کردم نیاز به پول هم نداشتم.

طریق­القدس

«....سال 60بعد از اینکه خدمت سربازی­ام به اتمام رسید به جهت اعلام نیاز من و بردار رضا میرزاخانی به پادگان دشت آزادگان اعزام شدیم. ما را به قسمت تعمیرگاه که برادران اصفهانی بودند معرفی کردند. بعد از چند روز حاج آقا حسن­بیکی گفت:چهار ماشین آهوی خراب داریم که از ادرات دامغان گرفته­ایم شما آن را تعمیر کنید تا هنگام لزوم استفاده شود. روز آخر که برای آنها باطری زیر شارژ گذاشته بودیم آقای  حسن­بیکی گفت: امشب باید ماشینها به بیمارستان صحرایی تپه­های الله­اکبر برده شوند.

آن شب از بچه­های جهاد دامغان من و رضا میرزاخانی با ماشین آهو بیابان به عنوان آمبولانس مأمور شده بودیم و برادر پریمی هم با ماشین سیمرغ. یکی از ماشینها را به بیمارستان صحرایی تپه­های الله­اکبر بردم آنجا سنگری بود که داخل زمین حفر کرده بودند و روی آن را با تراورس پوشانده بودند و بوی موش هم آزارمان می­داد. آنجا بودم تا اینکه ساعت 10 شب آقای حسن ­بیکی آمد و گفت:یک نفر از سپاه می­آید و شما در اختیار ایشان هستی آن شب عملیات بود و به ما توصیه کرده بودند که جائی نگوئیم. آن شب برادران سپاه گفتند شما به عنوان راننده امبولانس هستی و از جناح اصلی که طرف تپه­های الله­اکبر هست پشت سر نیروهای پیاده می­روی و هر وقت کسی مجروح شد او را سوار می­کنی و به اورژانس تپه­های الله­اکبر می­بری. عملیات که شروع شد من پشت سر نیروها می­رفتم تا اینکه ساعت 4 صبح نزدیک بستان رسیدیم و بچه­های جهاد دامغان آنجا خاکریز زدند و نیروهای پیاده پشت آن مستقر شدند. چون شهر بستان هنوز پاکسازی نشده بود یکی از برادران اهواز که پاسدار بود به من گفت برویم داخل شهر دور بزنیم اگر مجروح باشد به اوژانس ببریم داخل شهر که شدیم ماشین را کنار گذاشتیم و پیاده توی کوچه­ها حرکت کردیم که مجروحی به آن صورت نبود.

در روزهای اول ما گاهی مجروحین را به بیمارستان­های اهواز هم می­بردیم ولی بعد از سه، چهار روز گفتند فقط آمبولانس­های خط حق دارند تا اورژانس صحرایی بروند. ظاهرا یک آمبولانس از خط اسلحه خارج کرده بود.

وقتی که نیروهای رزمنده از بستان به طرف تنگه چزابه می­رفتند، به من گفتند تا آنها را همراهی کنم. حسینعلی اکبر زاده که با من آشنا بود و دوره امدادگری را دیده بود نیز با من همراه شد. ما یک مجروح بد حال را تا بیمارستان صحرایی بردیم. فاصله ما شش، هفت کیلومتر بود. جاده هم خاکی بود. موقع برگشت، قسمت عقب ماشین ما را با آرپی­جی زدند. ماشین آتش گرفت و سوخت. پیاده تا پیش نیروها رفتیم. فرمانده گردان گفت ما نیرو کم داریم باید پیش ما بمانید. من اسلحه گرفتم و یک خشاب به طرف دشمن خالی کردم. گمپوت آوردند. من یک قوطی را باز کردم و به برادر اکبرزاده دادم. او گفت که نمی­خواهم. تفنگ را از من گرفت و شروع به تیراندازی کرد. قدری که تیراندازی کرد براد گفت سوختم. پیراهنش را بالا زدم. یک ترکش به بالای قلبش خورده بود. شروع به صحبت کرد که من دوست داشتم به زیارت امام حسین بروم. سلام من را به خانواده­ام برسان. به او گفتم خوب می­شوی ناراحت نباش. همان وقت یک آمبولانس دیگر آمد و او را داخل آن گذاشتیم. وقتی می­خواستم من هم سوار شوم. فرمانده آن گردان دستم را چسبید و گفت نیرو کم داریم حتماً باید پیش ما بمانی.

من تا شب همراه نیروهای پیاده بودم. آن وقت فکر کردم نباید اینجا بمانم، برگردم عقب تا جریان را برای مسئولین توضیح دهم. وقتی به عقب برگشتم به حاجی عقیل قریب­بلوک و حسین فتاح(شهید) برخوردم که مشغول حمل اسلحه توسط لودر بودند. بعد از احوال­پرسی گفتم ماشین من خراب شد و با نیروهای پیاده رفته بودم که آنها در تنگه چزابه پدافند کردند و من هم برگشتم.

 در این حال یک دستگاه پی­ام­پی مشغول حمل مهمات برای خط بود که با شدت آتش ایستاد. به ایشان گفتم برادران جلو مهمات ندارند برایشان ببرید که یکی از برادران پاسدار گفت یک پی­ام­پی ما را زده­اند و این یکی را برای مواقع اضطراری نگه داشته­ایم و او گفت اگر چند نفر داوطلب شوند و مهمات ارپی­جی را با کیسه به خط ببرند بهتر است حاج عقیل گفت برو چند نفر از برادرها را جمع کن و اینکار را بکنید به اتفاق چند نفر از برادران سپاه که اهل تبریز بودند و چند نفر از برادران جهاد دامغان در حال آماده کردن کیسه­های موشک آرپی­جی بودیم که دو تا گلوله خمپاره که یکی به بلدوزری که کنارمان بود و یکی دیگر مستقیم داخل لوله خمپاره انداز بغل دست ما اصابت کرد و دو تا از بچه­های خمپاره­انداز در جا شهید شدند. این صحنه ما را خیلی ناراحت کرد و مصم­تر برای بردن مهمات شدیم، به برادرها گفتم با فاصله از یکدیگر حرکت کنیم که اگر گلوله­ای بیاید همه صدمه نبینیم ولی دونفر از انها که از برادران بسیج بودند گفتند ما از ابتدا با هم بودیم و حالا هم باید با هم باشیم و در بین راه با اصابت گلوله خمپاره در نزدیکی ایشان هر دو نفر شهید شدند. من و نفر دیگری که سالم بودیم گفتیم بردن کیسه­های آنها وظیفه ماست و هر نفر دو کیسه بردوش گرفته و حرکت کردیم فاصله بین دو خط  1500 متر بود.

 زمانی به بچه­های خط مقدم رسیدیم خیلی خوشحال شدند چون تانکهای دشمن به طرف خاکریز آنها می­­­­­­­آمدند و آتش روی آنها می­ریختند ­آنجا بودیم که تا نزدیک غروب که برادر همراهم گفت ما اسلحه نداریم و تا شب نشده بیا برگردیم گفتم الان دشمن پاتک زده و آتش شدید می­ریزد صبر کنیم تا آتش سبک­تر شود برگردیم. ساعت 7 شب بود که او گفت:من می­روم. گفتم احتیاط کن که صدمه نبینی ولی در راه مجروح شد و به اورژانس منتقل شد. هوا کم کم سرد می­شد و بچه­ها امکانات غذائی و پوشاک نداشتند و من هم از صبح غذائی نخورده بودم. برایم جالب بود که برای آنها شام عدس­پلو آوردند و به من گفتند جیره نداری!یک کارتن خرما آنجا بود که رویش خون ریخته بود. با سرنیزه چند خرما از آن جدا کردم و خوردم.

 نماز را نشسته پشت خاکریز خواندم و به طرف خط دو حرکت کردم نزدیکیهای خط دو کسی به من ایست داد و رمز شب خواست و من چون بسیجی نبودم رمز شب آنها را نمی­دانستم. ماندم که چه بکنم ناگهان به ذهنم رسید که بگویم یا زهرا. با گفتن این کلمه گفت می­توانی بروی  وقتی به مقصد رسیدیم از برادران ما هیچکس حضور نداشت و برادران ما هنوز در تپه­های الله­اکبر مستقر بودند در این حال یک ماشین غذا آمد به او گفتم کجا می­روی؟ گفت برای یکی از قرارگاه­های وسط را غذا می­برم که با آنها رفتم و نزدیکیهای قرارگاه مذکور پیاده شدم و برای زودتر رسیدن میان­بر ­رفتم. از تپه­های الله­اکبر تا تنگه چزابه هنوز پاکسازی نشده بود و ماشینهای سوخته عراقی هنوز در منطقه بود. در بین راه یک ماشین را دیدم که سالم است گفتم آن را روشن کنم و با آن به مقر خودمان بروم درب طرف راننده را باز کردم که چیزی روی زمین افتاد. وحشت کردم و گفتم لابد کسی توی ماشین هست لحظه­ای پشت ماشین نشستم و چون خبری نشد رفتم درب طرف شاگرد را باز کردم باز چیزی از آ طرف روی زمین افتاد. وحشتم زیاد شد آمدم توی جاده و جلوی ماشینی که از آنجا عبور می­کرد را گرفتم و گفتم اینجا یک ماشین است فکر می­کنم نیروهای عراقی داخل آن باشند. با هم رفتیم دیدیم که آنها که افتاده­اند یک افسر و یک نظامی عراقی هستند و سه نفر هم عقب آن ماشین بودند که هدف تیربار نیروهای ما قرار گرفته و کشته شده­اند. آن کس که همراهم بود می­گفت من یک کلت نیاز دارم چون فرمانده کمیته ورامین هستم با پایش به کمر افسر عراقی زد دیدیم یک کلت بغلش هست که آن را برداشت.

 به طرف تپه­های الله­اکبر حرکت کردیم آن شب جریان را به برادران جهاد گفتم و قرار شد فردا صبح یک رادیاتور و یک سری آچار برداشته و برویم آن ماشین را تعمیر کنیم و بیاوریم بعد از تعمیر ماشین دور می­زدیم که چنانچه مجروحی باشد به اورژانس منتقل کنیم. به ما گفتند به پل سابله[1] بروید. نزدیک پل سابله یک بهداری بود که از لوث دشمن پکسازی شده بود.

 جلوی پلهای شناور روی رودخانه رسیدیم که حدود 40 نفر از برادران گروه شهید چمران آنجا مستقر بودند آنها هرکدام یک اسلحه با خشاب و چند گلوله آرپی­جی داشتند و حفاظت پلها را به عهده گرفته بودند آن طرف رودخانه نیروهای دشمن بودند و این طرف آن برادران سنگر آنچنانی نداشتند. نیمه­های شب صدای الله­اکبر به گوشمان رسید که فرمانده آن نیروها گفت :امکان دارد نیروهای دشمن باشند ولی تعدادی می­گفتند بعثی­ها که الله­اکبر نمی­گویند و این نیروهای خودی هستند خلاصه صدا نزدیک شد و از آن طرف به آب زدند و در حال عبور از رودخانه بودند که جنگ شدت گرفت تا جائیکه آن 40 نفر با نیروهای دشمن جنگ تن به تن می­کردند. نیروی پیاده­شان جلو آمده بود و تانکهای آنان از طرف پل به این طرف می­آمدند که به یکی از بچه­ها گفتند با آرپی­جی بزن او گفت سه تا گلوله بیشتر نداریم خلاصه با تأکید برادران موشک اول را شلیک کرد که از کنار یکی از تانکها رد شد و راننده تانک به خیال اینکه موشک به تانک او خورده وحشت زده از تانک پرید بیرون و تانک بعدی محکم با او تصادف کرد و یک موشک هم به تانک سومی اصابت کرد و با یاری خدا پل بسته شد که درگیری تا ساعت 4 صبح ادامه داشت و تا 10 صبح فقط حدود 11 نفر از آنها سالم ماندند که اگر پل سقوط می­کرد مجدداً بستان توسط دشمن اشغال می­شد.

همچنین در روز سوم با یکی از برادران دنبال جمع­آوری مجروحین  عملیات طریق­القدس بودیم آن برادر گفت بیا برویم داخل سنگر عراقیها ببینیم چه خبر است داخل سنگر دور می­زدیم که صدای ناله­ای شنیدیم دنبال صدا را گرفتیم و به آن رسیدیم دیدیم یک برادر بسیجی هست که تیر خورده و چون خونهائی که از او آمده بود خشک شده بود معلوم بود از همان روز اول عملیات مجروح شده و داخل جنازه­های بعثی­ها بوده و به علت ریزش باران و گل­آلود بودن زمین لبهایش گلی بود.

پس از چند روز به مقرمان در پادگان حمیدیه برگشتم. برادر احمد رشیدی که آنجا بود به من گفت:« چرا هر که با تو می­آید شهید و مجروح می­شود؟» مشغول بحث بودیم که حجت­الاسلام حسن ملک­محمدی از راه رسید. وقتی متوجه موضوع شد، گفت این دفعه من با او می­روم تا ببینم قضیه چگونه است. او بلیط هوا پیما داشت و می­خواست از برادران خط بازدید کند. با آمبولانس به طرف سابله حرکت کردیم.  وقتی نزدیک خط شدیم من آمبولانس را پشت یک خانه مخروبه پارک کردم و به او گفتم دو کیلومتر تا خط فاصله است اگر می­خواهی به خط برویم پشت سر من حرکت کن و هر وقت که من خودم را به زمین پرتاب کردم تو هم همین کار را کن. او گفت چند بسته سوهان قم را به نیت رزمندگان گرفته­ام و می­خواهم به آنها برسانم. 100 متر بیشتر نرفته بودیم که صدای سوت خمپاره­ای را که به طرف ما می­آمد را شنیدم. خیز رفتم. وقتی خمپاره در نزدیکی ما سقوط کرد و گرد و خاکش خوابید، او فریادش بلند شد که سوختم. به پهلویش ترکش خورده بود.

او را روی شانه­ام انداختم و عقب­گرد کردم. او را عقب آهو بیابان که آمبولانسم بود خواباندم و گاز ماشین را گرفتم. او را به اورژانس تپه­های الله اکبر بردم تا کارهای مقدماتی را انجام بدهند. آن وقت بیهوش ده بود و آنها گفتند که ما خودمان او را اعزام می­کنیم و تو برو.

وقتی به پادگان حمیدیه برگشتم به آقای رشیدی گفتم:« این هم مجروح شد!» بلافاصله به من گفت تا دو نفری به بیمارستانهای اهواز برویم و سراغ او را بگیریم. در بیمارستانها او را پیدا نکردیم. با آنکه برادر احمد رشیدی ناراحت بود من چیزی نمی­گفتم. پس از آن به معراج شهدا در سرد خانه شرکت نفت رفتیم که آنجا هم نبود. به مقر برگشتیم متوجه شدیم او را به تهران اعزام کرده­اند.

مجدداً از سوی مقر ما در پادگان حمیدیه به درمانگاه پل سابله مأمور شدم. رضا میرزاخانی هم با من بود. در آنجا دو پزشک اصفهانی بودند. دیگر تعدادمجروحین کم شد و ما فرصت پیدا کردیم تا قدری استراحت کنیم.

از آیت­الله جزایری اجازه گرفتیم تا گاو و گوساله­های مجروح را ذبح کرده و گوشت­ آنها را تحویل آشپزخانه سپاه بدهیم. من با کمک رضا میرزاخانی چند گاو و گوساله زخمی را سر بریدیم و گوشت آنها را تحویل دادیم. همچنین صبح­ها از گاو میش­هایی که رها بودند، برای افرادی که در بهداری بستری بودند، شیر می­دوشیدیم.

یک روز با رضا میرزاخانی از کنار رودخانه سابله عبور می­کردیم. چشممان به چیزی خورد. داخل آب رفتم. یک لودر بود. از بهداری بیل آوردیم و گل­های اطراف آن را کنار زدیم. رفتیم مقر و یک کامیون و سیم بکسل آوردیم. خلاصه آن را بیرون کشیده و به مقر حمیدیه بردیم. لودر عراقی کاوازکی80 بود که پس از چند روز تعمیر شد و آن را به خط بردند.

فتح­المبین

 

 تعدا دزیادی از دستگاه­هایمان را از دست داده بودیم یک دستگاه بلدوزر D6  بین نیروهای دشمن و خودی جا مانده بود. بچه­های اطلاعات به ما گفتند که آن دستگاه سالم است. یک روز من و شهید میرزاخانی هماهنگ کردیم که آن بلدوزر را بیاوریم. فاصله خط اول ما تا خط اول دشمن چهار کیلومتر بود. دشمن روی ارتفاعات مستقر بود و بر آن دید کامل داشت. حاج رضا علی­آبادیان گفت این بلدوزر را نیاز داریم چون دستگاههامان از دست رفته است. یک روز غروب در گرگ و میش هوا ما رفتیم و به برادران خط مقدم خودمان گفتیم برای آوردن بلدوزر می­رویم. قسمتی را با احتیاط راه رفتیم و یک کیلومتر آخر را سینه خیز و کلاغ­پر رفتیم تا به آن دستگاه رسیدیم. دیدیم باک گازوئیل و رادیات آن ترکش خورده است. برگشتیم لوازم مورد نیاز را از روی یک دستگاه بلدوزر دیگر که اوراق شده بود باز کردیم و چند لاشه تخته هم برای سوراخهای باک و راداتور برداشتیم. با تویوتا تا پشت خط رفتیم. من وسایل را داخل کیسه گذاشتم و به رضا میرزاخانی گفتم یک ساعت بعد به سراغم بیاید تا در این فاصله بلدوزر را آماده کرده باشم. پیاده­ سینه خیز و کلاغ-پر خودم را به بلدوزر رساندم.  لوازم را عوض کردم و تخته­هایی را هم که آماده کرده بودم داخل سوراخهای باک و رادیات فرو کردم. همان وقت رضا میرزاخانی به سراعت آمد و ماشین را پشت بلدوزر پارک کرد. دشمن متوجه ما شد و ما را زیر رگبار گرفت. ما زیر بلدوزر رفتیم و بعد از 15 دقیقه از لای گارد بلدوزر بیرون آمدیم و بیست لیری­های آب و گازوئیل را داخل دستگاه ریختیم.

 آن را روشن کردیم و دنده دو گذاشته و گاز دستی­اش را کشیدیم. سر بلدوزر به طرف خط خودمان بود. رضا دور زد و من پریدم بلالی تویوتا و تا خط خودمان که سه کیلومتر بود آمدیم. ما در نقطه­ای منتظر بودیم ولی از یک کیلومتر پایین­تر یکباره سر و صدا بلند شد. به آنجا رفتیم بلدوزر از خاک­ریز بالا آمده بود و در یک سنگر نیروهای ما افتاده بود. شانس آوردیم که شب چهارشنبه بود و نیروهای آن سنگر برای خواندن دعای توسل به سنگر دیگر رفته بودند. بلدوزر را خاموش کردیم تا آنکه صبح آنرا به مقر ببریم.

تعمیرگاه ما در رقابیه نزدیک یک اتق بزرگ چوب­پوش بود که شبها بالایش می­خوابیدیم. یک شب با سر و صدایی که از تعمیرگاه بلند شد از خواب بیدار شدم. آن وقت یادم آمد هنوز آلاغی را که داخل آمبولانس تعمیری بود را رها نکرده­ام. آن روز نزدیک غروب یک سرباز آمبولانسی را به تعمیر گاه آورد و گفت موتورش تنظیم نیست و او می­خواهد به یک مرخصی 48 ساعته برود. وقتی آمبولانس را پارک کرد، کلیدش را به من داد و گفت وقتی خط بودیم الاغی آنجا سرگردان بود. برای اینکه تیر و ترکش نخورد او را داخل آمبولانس سوار کرده­ام تو آن را رهایش کن.

من دیدم که جند نفری به زبان فارسی و عربی به فردی که فکر می­کردند داخل آمبولانس است می­گویند محاصره هستی و از ماشین پیاده شو! حیوان که جیزی متوجه نمی­شد، عکسالعملی نشان نمی­داد ولی پس از چند لحظه سم­اش را به کف ماشین می­کوبید. سیدعلی شاهچراغی را از خواب صدا زدم تا او هم مثل من بخندد. تا آنکه چراغ قوه را روشن کردند و متوجه حیوان شدند.

    

والفجر4

صبح عملیات والفجر 4 به ما که در مریوان مستقر بودیم گفتند همه وسایل را جمع کنید تا به منطقه شیلر برویم با ذوق واشتیاق فراوان سریع­السیر وسایل را آماده کردیم و به طرف شیلر راه افتادیم و در آنجا بعد از اینکه محل استقرار مشخص شد چند چادر زدیم که برادران مهندسی در آن استراحت کنند بعد از ظهر بود که خبر دادند تنها گریدر ما که راننده­اش برادر محمدعلی شهادتی از بچه­های کلاته بود در گردنه کوخلان خراب شده است تا برویم تعمیر کنیم. بعد از اینکه آنجا رفتیم هرچه کردیم درست نشد باران می­بارید و هوا هو سرد بود یکی از برادرها گفت اگر دستگاه اینجا باشد شبانه ضد انقلاب آن را منهدم می­کند خلاصه با دو تا پتو و چند عدد کنسروی که همراهمان بود شب آنجا ماندیم و با هیزمهائی که از درختان جنگل جمع­آوری می­کردیم آتش کردیم و زیر باران تا صبح آنجا بودیم و صبح آن را عقب بردیم

بعد از آن گفتند بروید همان موقعیت سنگرها را روبراه کنید که ما مشغول احداث سنگر شدیم و خاطره­ای که از آنجا دارم روزی چند نفر از برادران مجاهدین عراقی آمدند و گفتند بیائید نمازتان را بخوانید ببینیم اشکال دارد یا نه؟که من چند اشکال داشتم و آنها  آن را اصلاح کردند.

روزی در یکی از محورهای والفجر 4 بودیم که چند تا از برادرها به سرپرستی برادر شعله­کار خاکریز می­زدند بعد از اتمام کار بلدوزرها را در شیاری گذاشتند من به مسئول آنها گفتم به نظر من جای بلدوزرها مناسب نیست البته این را به عنوان وظیفه شرعی که داشتم به شما می­گویم  چون در دید دشمن است ولی او گفت:من بهتر تشیخص می­دهم، فردا صبح که رفتند بلدوزرها را روشن کنند دیدند یک دستگاه نو مورد اصابت چند ترکش واقع شده بود و از کار افتاده بود البته من در چند عملیات شرکت کرده بودم و مقداری تجربه داشتم این پیشنهاد را به او دادم که قبول نکرد

حاج حبیب مجد از مسئولینی بود که همیشه با بچه­ها بود و درد آنها را حس می­کرد و همه از او راضی بودند من از ابتدای درگیری­های داخلی کردستان سال 58 و تا آخر جنگ هر سال متوسط 3یا 4 ماه در جنگ بودم و حدود 70 درصد از عملیاتها را شرکت داشتم

خیبر

در جزیره مجنون جزء اکیپ جمع­آوری غنائم بودم. یک روز در جزیره جنوبی پشت فرمان لودری نشسته بودم و بیل آن را آورده بودم که عراق شروع به ریختن آتش کرد. آتش به قدری بود که سه نفر از ما رفته بودیم زیر یک ماشین و حدود یک ربع آنجا بودیم. به هر حال هرچه ماشین الات و وسایل بود آورده بودیم یکی از روزهای آخر یک کانتینر 12 متری را پشت تویوتا بکسل کردم. طرف مقر می­بردم که جلوی ماشین روی زمین چیزهایی مانند حباب روی آب مشاهده کردم حدس زدم هواپیما از بالا با تیربارش تیراندازی می­کند از ماشین پیاده شدم. هواپیماها بمباران کردند ناگهان احساس تنگی نفس کردم ابتدا فکر کردم برای گاز باروت است بی­توجه به مقر رفتم. داشتیم کانتینر را جابجا می­کردم که هواپیما آمد و یک بمب شیمیائی روی صندلی گریدری انداخت و من که نزدیکی آن بودم مجدداً احساس تنگی نفس کردم. تا آن زمان گلوله­های شیمیائی چندان به کار نمی­رفت و برای اولین بار بود که عراق در مجنون از بمب شیمیائی استفاده کرده بود شب حالم بدتر شد که مرا به بیمارستان منتقل کردند.

بیت­المقدس

روزی که خرمشهر فتح شد، برادر ابوالفضل حسن­بیکی به من و عباسعلی خوری گفت برویم داخل خرمشهر و محلی را برای استقرار جهاد پیدا کنیم. با یک موتور تریل 125 به خرمشهر رفتیم. هنوز در اطراف راه­آهن درگیری بود. به مسجد جامع رسیدیم که خیلی شلوغ بود. رفتیم جلومتر به محلی رسیدیم که قبل از اشغال کنسولگری انگلیس در آنجا بود. جلوی آنجا چندین جعبه بود درب یکی را باز کردیم و هر نفر چهار عدد نارنجک داخل جیب­هایمان گذاشتیم. با احتیاط وارد ساختمان شدیم. صدای رادیو می­امد. با احتیاط عقب آمدیم و یک نارنجک جلوی درب ساختمان انداختیم. یکباره حدود 10 نفر که دست-هایشان بلای سرشان بود و می­گفتند« الدخیل یا خمینی!» بیرون آمدند. ما نارنجک­ها را طوری داخل دستمان گرفتیم که آنها ببینند ضامن آنها را کشیده و آماده پرتاب هستند. همان موقع چند پاسدار اطلاعاتی سپاه سر رسیدند و با سر و صدا گفتند شما اینجا چه می­کنید؟ اینجا هنوز پاکسازی نشده است. موضوع را برایشان توضیح دادیم. اسرا را تحویل آنها دادیم و به داخل ساختمان رفتیم. هنوز املت آنها روی گاز بود. چند اتاق آنجا پر از لباس­های نظامی بود. قدری لباس برداشتیم و برگشتیم. وقتی موضوع را به برادر ابوالفضل حسن­بیکی گزارش دادیم، ایشان گفت فعلاً رفتن ما به خرمشهر منتفی شده است و باید به مقر نورد اهواز برویم.



[1] - پل «سابله» پلي‌ است‌ روي‌ رودخانه سابله‌ كه‌ سوسنگرد را به ‌بستان‌ وصل‌ مي‌كند. دشمن‌ يك‌ هفته‌ پس‌ از تصرف‌ بستان‌ در 28 مهر ماه‌ 1359 سابله را اشغال‌ كرد، اما اين پل در عمليات‌ طريق‌القدس‌ آزاد شد.


برچسب‌ها: سید محمد رضا تقوی, جهادگر
[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 12:27 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حاج عقیل قریب­بلوک فرزند   منولد 1322 دیباج می­باشد. از دی ماه سال 1359 تا سال 1370 در مناطق عملیاتی به عنوان راننده ماشین­آلات سنگین، راهسازی و فرمانده محور عملیات خدمت کرد. او در این سالها در فتح­المبین، عملیات محرم، رمضان، والفجر4 و کربلای5 مجروح گردید و بدرجه جانبازی نائل آمد.

او از خاطراتش برای ما چنین گفت:

... وقتی دی ماه سال 1359 از شرکت البرز شرقی مأموریت گرفتم، همراه برادران جهاد سازندگی به پادگان حمیدیه رفتم. در آنجا برادر ابوالفضل حسن­بیکی یک ماشین داف به من تحویل داد تا برای لشکر77 خراسان مهمات حمل و نقل کنم.

پس از یکی دو ماه که کار حمل مهمات به پایان رسید، جهاد در روبروی تپه­های الله­اکبر جاده می­ساخت و من برای آن جاده با همان ماشین داف خاک و شن می­بردم.

 

                     

 

طریق­القدس

اعزام دوم من شهریور ماه 1360 بود. در این اعزام برادر ابوالفضل حسن­بیکی یک تانکر سوخت­رسان به من تحویل داد به این شرط که روزها در جاده­های پشت خط و شب­ها در مسیرهای نزدیک به خط، نفت سیاه بپاشم. شب­ها یک نفر چفیه سفید به دستش می-گرفت و جلوتر از ماشین من راه می­رفت تا من پشت سر او حرکت کنم. زیرا برای در امان ماندن از تیر ترکش دشمن حتماً بایست چراغ خاموش حرکت می­کردیم.

این مأموریت تا عملیات طریق­القدس(8/9/1360) شب عملیات تانکر را پر از نفت سیاه کردم و پشت خط منتظر بودم که به من کاری واگذار شود. صبح شد و همچنان منتظر بودم تا اینکه صبح حاج رضا علی­آبادیان به سراغم آمد و گفت بچه­ها آب، نان و گازوئیل ندارند. به وسیله لودر زنجیری تدارکات را برای بچه­ها بردیم. چون منطقه رملی بود و هیچ ماشینی نمی­توانست عبور کند. وقتی تدارکات را تقسیم کردم، حاج رضا علی-آبادیان گفت برو بچه­ها را مسلح کن! نام فرمانده گروهان بسیجی­ای که آنجا حضور داشت رسول بود. از او تقاضای اسلحه کردم، امتناع کرد.  با احمد سمیعی(شهید) همان لودر زنجیری را که راننده­اش محمدنبی فرمانی بود را برداشتیم و جلو رفتیم. عراقی­ها فرار کرده بودند. از سنگرهای آنها تعداد زیادی اسلحه، مهمات، وسایل چای و مواد خوراکی برداشتیم و به پیش بچه­ها که خاک­ریز می­زدند برگشتیم.

برای بچه­ها چای درست کردم. همینکه دورهم نشستیم تا چای و نان بخوریم، محمد نبی که وسط نشسته بود، یکباره رنگش زرد شد. پایش را که دراز کرد دیدیم ترکشی به زانویش خورده است. فوری او را اعزام کردند.

وقتی آن روز غروب شد، دیدم که اوضاع عوض شده است و ظاهراً دوستان خسته شده­اند. عراق تعدادی نیرو در چند صد متری ما هلی­برد کرد. به دوستان گفتم که چرا آنها را نمی­زنید؟ گفتن خاک­ریز را بلند زدید و لوله تانک ما به آن نمی­رسد. به یکی از بچه­ها گفتم که قدری سر خاک­ریزها را بشکند و خودم هم سراغ برادران رفتم و آنها را تشویق به دفاع کردم. طولی نکشید که تانکهای ما شروع به ریختن آتش بر روی دشمن کردند و موشک تاو ما هم چند دستگاه از دشمن را زد و ورق برگشت.

فتح­المبین

مدتی قبل از عملیات به تنگه ذلیجان رفتیم تا جاده بزنیم. اینجا هم تانکر نفت سیاه داشتم. هر روز از کارخانه نیشکر هفت­تپه نفت­سیاه را بار زده و به تنگه­ ذلیجان می­بردم.

موقع عملیات احمد سمیعی(شهید) و رضا علی­آبادیان مسئولیت یک محور را پذیرفتند. من و حاج تقی قنادیان هم مسئولیت محور دیگر را قبول کردیم. یک شب به عملیات تا زیر چانه دشمن رفتیم و نوار سفید روی زمین کشیدیم تا در شب عملیات مسیر حرکت ما مشخص باشد.

شب عملیات نزدیک بود به اشتباه یک سرهنگ و سربازهایش ما را اشتباهی هدف قرار بدهند. صبح راه را گم کرده بودیم و من گریه­ام گرفته بود و می­گفتم:« یا امام زمان خودت کمک کن!» طولی نکشید که برادر ابوالفضل حسن بیکی پیدایش شد/ موضوع را به او گفتم. یک راه بلد برایمان فرستاد. ما چند تانک را با بلدوزر و لودر زنجیر از داخل تپه­های ماسه­ای کشیدیم و بالا بردیم. همین که چشم عراقی­ها به دستگاه­های ما افتاد فرار کردند. آنها در یک محل 40، 50 نفر از نیروهای ما را شیهد کرده بودند. حتی تفنگ 106 خودشان را جا گذاشتند. اوضاع طوری شد که دسته دسته عراقی­ها اسیر می­شدند. حاج رمضان طالبی که تدارکات ما را به عهده داشت، 10، 15 نفر اسیر آورد و به بچه­های سپاه تحویل داد.

قدرت­الله دربان که راننده بلدوزر بود و حاج تقی قنادیان برای شناسایی روی تپه­ای رفتند که در آنجا قدرت­الله دربان به شهادت رسید.(2/1/1360) او اولین شهید ما در این عملیات بود.

در این عمیلت غنیمت بسیاری نصیب ما شد از جمله تانکرآب، لودر، ماشین اسکانیا، آمبولانس،اسکریپر و ...

در مرحله دوم ما جلو رفتیم و شروع به زدن خاک­ریز کردیم.

آنجا جوان گندمگونی را دیدم که او را نمی­شناختم. دیوانه­تر از خودم بود. بهتر بگویم اصلاً از تیر و ترکش ترس نداشت و با لودرش خیلی خوب کار می­کرد. وقتی ایستاد تعجبم بیشتر شد. با آنکه تنومند بود ولی ریش نداشت. فکر نمی­کردم دامغانی باشد. به او گفتم بچه کجایی؟ وقت گفت دامغانی است تعجبم بیشتر شد. از او پرسیدم پسر کی هستی؟ وقتی گفت پسر استاد حسین مجد است، به او گفتم همان فردی که پدرت آنقدر تعریف می­کرد تو هستی![1]

آن شب جناح چپ و راست ما موفق به پیشروی نشدند. برای همین دستگاه­های ما را دشمن زد. از این موضوع ما خیلی ناراحت شدیم. بلافاصله از شوش چند دستگاه لودر و بلدوزر برایمان آوردند تا برای مرحله بعدی آماده شویم.

محرم[2]

    

 نیروهای ما در منطقه نورد اهواز بود. به ما مأموریت دادند تا با تیپ بچه­های اصفهان همکاری کنیم. همراه اکیپ ما برادرانی همچون نصرت­الله میری، رضا میرزاخانی، عبدالله ترابی و چندین نفر دیگر بودند. برای عملیات به دشت عباس رفتیم.

وقتی که برای عملیات می­رفتیم، عبدالله ترابی به من گفت که پشت فرمان نمی­نشینم. هر که تا به حالا پشت این فرمان نشسته شیهد شده! من پشت فرمان نشستم و او رفت عقب تویوتا نشست. صد متری نرفته بودم که در آیینه دیدم انار می­خورد و می­خندد که با من شوخی کرده است. برای همین به بغل دستی­ام گفتم به او بگویند نوش جان!

سر شب دوساعت باران تندی بارید. همه جا پر از آب شد، دشمن خیالش راحت شد که ما حمله نمی­کنیم. به رودخانه­ای رسیدیک که یک گوشه پل آن شکسته بود و آب از بلای آن می­رفت. چندین تویوتا در دو طرف آب ایستاده بودند. همین که می­خواستم به آب بزنم چند نفر از آنها داد زدند که: آب ماشین را می­برد!» من هم داد کشیدم: کمک و دنده2» وقتی من دنده2 گذاشتم و از کمک هم استفاده کردم تویوتا از آب عبور کرد و بقیه هم همین کار را کردند.

وقتی به نزدیکی خط رسیدیم، در آنجا مسئول جهاد اصفهان به من گفت: « ما وسیله داریم، نیرو نداریم.» به او گفتم: « چیزی که تا دلت بخواد ما داریم.» هفت ، هشت وسیله تحویل گرفتیم. من مسئول محور بودم وعبدالله معاونم. هر چه اصرار کردم وسیله تحویل نگیرد، به خرجش نرفت که نرفت. رضا میرزاخانی هم مسئول محور دیگر شد.

عبدالله ترابی می­گفت: « توی عملیات پشت بولدوزر نباشم نمی­شه!» راستش موقع تحویل گرفتن بلدوزر آن برادر اصفهانی تردید داشت، یواش به من گفت: « مگه این پسر می­تونه پشت بولدوزر بشینه ؟» به او گفتم: « کجاشو دیدی ؟ لیاقت داره مسئول محور باشه .»

برای همین یک بلدورزD7 [3] تحولش دادند تا شب عملیات بیل آن را انگل[4]  کرده ومیدان مین را پاک کند. همچنین قرار شد پشت سر او یک لودر روی مین­هایی که آتش می­گیرد. خاک بریزد تا دشمن متوجه نشود وبرای نیروهای ما مشکل درست نشود.

صبح روز قبل از عملیات، عبدالله غسل شهادت کرد. عین خوش بودیم. به او گفتم: « هان چه خبره ؟» گفت: « هیچی می­خوام شهید بشم !» زیر لب گفتم: « بهمین راحتی !»

فرصت خوبی بود. بچه­های بسیج خط را شکستند و سر عراقی ها خراب شدند. بچه­های جهاد هم با آنها پیش می­رفتند تا هر جا که لازم باشد، خاکریز بزنند. عبدالله از ساعت 12شب شروع کرده بود وتا 5 صبح یک ریز پشت فرمان بود. ساعت 5 موقعی بود که دعایش مستجاب گردید. گلولۀ خمپارۀ 60 دشمن نزدیکی اش منفجر شد. آ نقدر ترکشهای ریز ودرشت برسر و بدنش اصابت کردکه همان لحظه اول به دیدار پروردگارش بال کشید.( حاج عقیل که خاطره­ می­گفت وقتی به اینجا رسید، رنگش قرمز شد و اشک­هایش بر گونه­های قرمزش جاری شد. قدرس ساکت بود تا آنکه گفت" بخدا ضرر کردیم که شهید نشدیم. خدا شهدا را انتخاب کرده بود. این بچه-ها از همه چیز با خبر بودند... )

             

 

 

 

.......قبل از عملیات والفجر 4 که جاده سنندج مریوان شبانه روزی بود روزی سرهنگ صیاد شیرازی به جهاد دامغان اعلام کرد برای شبانه روزی کردن محور سنندج مریوان چند دستگاه لازم است که ما یک بلدوزر داشتیم ظرف سه روز آن را با موشک از صائیندژبه سنندج آوردم و شروع به احداث پایگاه کردیم که نیروهای ارتش و سپاه در آنها مستقر شدند تا جاده شانه­روزی شد و برای کارهای قبل از عملیات هم دستگاه­ها را بردیم محل­های لازم خاکریز جاده سنگر تانک مقر توپخانه جایگاه مهمات و کارهای لازم را انجام دادیم طبق دستورفرمانده­مان حاج حبیب مجد شبانه و به طور سریع­السیر دستگاه­ها را به تپه ایمان به ارتفاعات غلغله ببریم و یک مسیری را خاکریز بزنیم آن شب راه را گم کردیم و هنگامی که به غلغله رسیدیم هشت نفر از افراد ضد انقلاب برای کمین در یک روستائی بودند که برادران بسیج هفت نفر آنان را کشته و یک نفرشان فرار کرد سپس قرار شد به محلی که خاکریز بزنیم عازم شویم بلدوزرها جلو می­رفتند و من پیاده پشت سرشان می­رفتم که چون لباس کردی و دو رنگ غیر نظامی پوشیده بودم یکی از برادران بسیجی جلوی مرا گرفت و به خیال اینکه ضد انقلاب هستم کی­خواست دستگیرم کند گفتم من از جهاد دامغان هستم و مسئول محور که برای خاکریز زدن داریم می­رویم و بی­اعتنا راه افتادم ناگهان اسلحه­اش را مسلح کرد و می­خواست تیراندازی کند که یکی از برادرهای دیگر بسیج من را شناخت و مانع او شد بعد از احداث آن خاکریز رفتیم جلوتر که کار دیگری را شروع کنیم چند تا تانک هم همراه ما بود و در آتش زیادی که روی ما می­ریخت خاکریز را زدیم و تانکها پشت آن مستقر شدند و هنگام کارکردن حتی تیرمستقیم تانک به طرف ما شلیک می­شد و در این حال شهید حاج محمد بخشیان هم به برادران روحیه می­داد ما متوجه نبودیم که کاملاًدردل دشمن قرار گرفته­ایم داشتیم می­رفتم به یکی از برادران بگویم که دستگاه­ها را بکشند عقب و آنها را جک کنند که برای مرحله بعدی کار آماده شویم ناگهان گلوله­ای نزدیک من اصابت کرد. ترکش آن دست و پایم را زخمی کرد. من را به اورژانس صحرایی بردند. آنجا را هم هواپیماهای دشمن بمباران کردند. و از آنجا به سنندج و بعد هم به اصفهان منتقل شدم.

چند وقتی که در بیمارستان بستری بودم نمی­توانستم پایم را تکان بدهم و خیلی ناراحت بودم تا آنکه یک شب دلم خیلی سوخت که نمی­توانم در جبهه خدمت کنم و به خانم حضرت زینب متوسل شدم. صبح دیدم که پایم کمی حرکت کرد. خیلی طول نکشید که کاملاً خوب شد.

خیبر

شب عملیات تب و لرز داشتم و نمی­توانستم تکان بخورم. دو روز طول کشید تا حالم بهتر شد. پس از آن ابوالفضل حسن­بیکی به سراغم آمد و گفت به داخل جزیره می­روی آنجا مهندس اسماعیلی بچه شاهرود مسئول بنه هست و تو مسئول محور جاده. تا دو طرف جاده هم به هم وصل نشده از جزیره نمی­آیی.  من به اسکله رفتم و با یدک کشی که ماشین و سوله بار کرده بود به داخل جزیره رفتم. با دوستانی که آنجا بودند کار را شروع کردیم. بیشتر هم از ماشین­های عراقی استفاده می­کردیم. از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر به نوبت هواپیماهای میراژ، میگ و توپولف برای بمباران ما می­آمدند. خواست خدا بود که همیشه بمب­هایشان یا داخل آب می­افتاد یا عمل نمی­کرد.

والفجر9

... خاکریزها و جاده­های لازم را قبل از عملیات والفجر 9 احداث کردیم یکی از آن جاده­ها که باید حتماً احداث می-شد تا عملیات شروع شود در منطقه هزار قله بود که 20 روز طول کشید به علاوه کارهای دیگر قبل از عملیات انجام شده بود شب عملیات دستگاه­ها را آماده کرده بود و پشت تپه ما در منتظر بودیم که عملیات شروع شود ابندا می­بایست روی قسمتهایی  از هزار قله خاکریز می زدیم تا مراحل بعدی کار مشخص شود ساعت 11 شب عملیات شروع شد و ما می­بایست می­رفتیم مقابل سارسیل خاکریز می­زدیم نزدیک صبح بود که شهید امینیان گفت دستگاه­ها را حدکت بدهید به او گفتم شما آنجا را شناسائی کرده­ای که دشمن ما را محاصره نکنند؟گفت :آنجا نیروهای خودی هستند باید باید بروید بعد از خوردن نماز صبح حرکت کردیم نرسیده به محل مورد نظر دیدیم طرف ما با آرپی­جی و خمپاره  و تیربار آتش شد مثل اینکه فرمانده آن نیروهای دستور داده بود که هر چیزی توی  این جاده دیدند زیر آتش بگیرند چون حساس بود و چنانچه دشمن از آن جاده می­آمد نیروهای ما را محاصره می­کرد من به بچه­ها گفتم دستگاه­ها را کنار بزنند و به شهید امینیان پرخاش کردم که چرا نیروهای خودی باید ما را بزنند گفت:من می­روم ببینم وتکلیف چیست؟آفتاب طلوع کرده بود او به همراه حاج مهدی ترابی رفتند که علت را جویا شوند که ماشین آنهامورد اصابت موشک آرپی­­­­جی قرار می­گیرد و عمل نمی­کند ولی حاج یوسف زخمی می­شود که آقای امینیان او را برد به اورژانس و وقتی از پیش ما رد می­شد گفت باشید تا   من بیایم من رفتم نزد فرمانده تیپ سپاه و گفتم چرا نیروهای شما این کار را کردند نزدیک بود ما را لت و پار کنند به هر حال با راهنمائی او رفتیم محل کار او خاکریز را شروع کردیم که به خواست خدا با موفقیت تمام شد

     

 



[1] - دو سال بعد حاج حبیب مجد داماد حاج عقیل شد.

 این عملیات در تاریخ 10/8/61 در محور شمالی منطقه  جنوب (دشت عباس ) انجام شد .-[2]

 بلدوزر متوسطی که بیشتر برای  که علاوه برکار های مهندسی از آن برای مین روبی استفاده می شد.-[3]

بیل را به یک طرف بحالت زاویه دار قرار داده تا آنچه که جلوی آن است را در یک قسمت جمع کند .-[4]


برچسب‌ها: حاج عقیل قریب بلوک, جهادگر پیر, راننده بلدوزر
[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 12:51 ] [ سرو قامتان ] [ ]

رضا زارع­ زاده دارای مدرک فوق لیسانس و بازنشسته آموزش و پرورش از نیروهای مبارز زمان شاه بود که مدتی در زندان قصر زندانی بود. او بازنشسته آموزش و پرورش می­ باشد. چند دوره نماینده شورای اسلامی شهر دامغان شده است. چند بار به جبهه رفت و در عملیات رمضان جانباز شد. از خاطرات دوران دفاع مقدس اش بیان کرد:

... من نماینده ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی در آموزش و پرورش دامغان بودم. سال 1360 همراه برادران جهادگر به پادگان حمیدیه اعزام شدم. جزء گروه امداد رسانی به جنگ­زده­های اطراف سوسنگرد سازماندهی شدم. دشمن بعثی مناطق بسیاری را اشغال کرده بود. آنهایی که توانایی داشتند، به دیگر نقاط کوچ کرده بودند. افراد مسن، کودکان بی­سرپرست و افراد ناتوان در روستاها باقی مانده بودند. بستگان اینگونه افراد و یا آشنایان آنها به ما مراجعه کرده و آدرس آنها را به ما می­دادند تا برای کمک به آنها برویم. اگر در مناطقی بودند که پشت دشمن قرار گرفته بودند، آنها را به نقاط امن منتقل می­کردیم و اگر در محلی بودند که دشمن به آنجا رخنه نکرده بود، مایحتاج زندگی را به آنها می­رساندیم. مثلاً در یک ظهر داغ همراه یک راهنما به روستایی رفتیم. در خانه­های آنجا چند پیر زن فرتوت پنهان شده بودند. وقتی خودمان را به آنها معرفی کردیم، از خوشحالی ما را بغل کرده و می­بوسیدند. یک­بار هم وقتی مأموریتم رو به پایان بود، به روستایی رفتیم که فقط در خانه­ای دو دختر 6 و 8 ساله به نام شنگول و منگول و یک پسر 11 ساله به اسم امیر بودند. آنها در شرایطی قرار داشتند که نمی­دانستند بستگان آنها به کجا رفتند و از خانواده خودشان هم کوچک­ترین اطلاعی نداشتند. آنها را به پادگان بردیم. محلی نبود که آنها را از ما قبول کند. ناچار شدم بعد از دو سه روز که مأموریتم تمام شد، آنها را به دامغان آوردم. خانواده ما بیست روزی از آنها پذیرایی کردند تا آنکه امیر به خاطر آورد بستگان آنها در چه روستایی در نزدیکی سوسنگرد هستند. به آنجا رفتم و موضوع را پیگیری کردم. بستگان آنها فکر کرده بودند که این بچه­ها شهید شده­اند. چند روز بعد برگشتم و آنها را به سوسنگرد برده و تحویل بستگانشان دادم.

در این مأموریت همچنین به نیروهای ارتشی و پاسدار که در تپه­های الله­اکبر و نزدیکی بستان بودند، غذا و تدارکات می­رساندیم که کار پرخطری بود. دشمن به قسمتی از جاده ما دید داشت و هر چه که با سرعت عبور می­کردیم، از هر چند ماشین یکی مورد اصابت قرار می­گرفت.

اعزام بعدی من قبل از عملیات رمضان بود یعنی چند روز به عملیات برادر ابوالفضل حسن­بیکی پیغام داد تا با تعدادی به جبهه برویم. در پادگان حمیدیه یک نیسان به من تحویل دادند تا از دزفول ماسک ضد شیمیایی بیاورم. در بین راه هوا تاریک شد. باید چراغ خاموش می­رفتم. در محلی ماشین را پارک کردم تا صبح زود کارم را ادامه بدهم. همان وقت یک نفر پیش من آمد و گفت راننده تریلی است و مسیر را خوب بلد می­باشدد. یک سرباز را به بالای اتاق فرستادم تا ما را راهنمایی کند. در محلی گفت چپ چپ ماشین خیلی به چپ رفت و چپ شد. دست و پای آن سرباز شکست و ما هم کمی زخمی شدیم. چاره­ای نبود تا صبح صبر کردم تا به کمک یک تانکر آب ماشین را بلند کردیم. ماشین روشن شد و توانستم قبل از ظهر ماسک­ها را تحویل بدهم.

دو سه روز که گذشت حوصله­ام از بیکاری سر رفت به برادر ابوالفضل حسن­بیکی مراجعه کرده و گفتم که حوصله­ام سر رفته است و از عملیات هم خبری نیست. او 4 دستگاه کمپرسی در اختیارم قرار داد تا با کمک چند نفر از سنگرهای عراقی باقی مانده در خرمشهر وسائل ساخت سنگر مثل تیرآهن، چوب، الوار، پلیت و دیگر چیز ها را جمع کرده و برای ساخت سنگر به آنجا منتقل کنیم تا تحویل برادران ارتشی و سپاهی شود. یک هفته ­ای به این کار مشغول بودیم تا آنکه در آخرین روز که به پادگان رسیدیم، دیدیم در پادگان ولوله­ای است. متوجه شدیم که می­خواهد آن شب عملیات شئد.

آن شب ما با 10، 15 دستگاه لودر و بلدوزر به تیپ بچه­های سپاه کرمان مأمور شده بودیم. من هم به عنوان تدارکات همراه این گروه بودم. ساعت 2 شب متوجه شدیم که مسی را اشتباه رفتیم. به ما گفتند استراحت کنیم تا پیک بفرستند و ما را راهنمایی کنند. من آن روز تعداد زیادی آنه داغ و سنگین را بار زده بودم و خیلی خسته بودم. تا که روی خاک­ها دارز کشیدم خوابم برد. ساعت 8 صبح، گرمای نور خورشید من را بیدار کرده بود. خیس عرق شده بودم و هیچ­کس در آن اطراف به چشم نمی­خورد. با حدس و گمان به طرف ماشین­های در حال تردد را افتادم. ساعت 12 به بچه-های کرمان رسیدم. همان موقع زمزمه عقب نشینی شروع شد. یک تویوتای لندکروز آنجا بود با سر و صدا از بچه­های که از شب گزشته تا آن موقع را رفته و خسته بودند درخواست کردم کمک کنند تا پیکر چند شهیدی را که آنجا روی زمین بود را در آن تویوتا بگذاریم. توجه نداشتم که این ماشین در معرض دید و تیر مستقیم تانک­های دشمن می­باشد که در حال پاتک هستند. همین که چند شهید را بالا گذاشتیم با انفجار گلوله تانک که به تویوتا خورد به کانالی پرتاب شدم. یک نفر هم رویم افتاده بود. اول که موج من را گرفته بود و خونهای نفر بلایی که در حال شهادت بود به رویم می­ریخت، فکر می­کردم در حال شهادت هستم و حال خوشی به من دست داد. قدری که گذشت متوجه موضوع شدم که از شهادت خبری نیست. به کمک ما آمدند و من را به بیمارستان اهواز بردند. آنجا متوجه شدند که پرده­های هر دو گوشم پاره شده است برای از آنجا به بیمارستانی در تبریز اعزام شدم.

از آنجا که در ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی مسئولیت داشتم، هر سال تابستان یک یا دو سری حدود صد دانش­آموز را برای کمک­رسانی به رزمندگان به غرب کشور، محلی که جهاد سازندگی دامغان مستقر بود می­بردم. در آنجا علاوه بر آنکه بچه­ها در نگهبانی، کار در واحد پل­سازی و راهسازی کمک می­کردند، من و همکارانم در برگزاری کلاس­های عقیدتی برای برادران ارتشی، سپاهی و جهادی همچنین در برگزاری مسابقات ورزشی و فرهنگی همکاری می­کردیم.

قسمتی از یکی از یاد داشت­های برادر رضا زارع­زاده در مورد یکی از سفرهای تابستانی­اش به جبهه را با هم می­خوانیم.(با اندکی دخل و تصرف)

... اعلامیه­ها و تراکت­های متنوع در سطح شهر و تابلوهای دبیرستان­ها پسرانه سبب شد که تعداد داوطلبین اعزام به جبهه چشمگیر باشد. در تاریخ 27/3/1367 بعد از نماز جمعه، رزمندگان نوجوان دانش­آموز که لباس رزم پوشیده بودند و در صفی فشرده نماز جمعه را به امامت حاج آقا نعیم­آبادی(آیت­الله) برگزاری کرده بودند، توسط خانواده­ها و دوستانشان بدرقه شدند. بوی اسفند همراه اشک پدر و مارها و بوسه-ای که بچه­هابه دست آنها می­زدند، صحنه-های جالبی ایجاد کرده بود. تعدادی از خانواده­ها آنقدر آجیل همراه فرزندانشان کرده بودند که ساک­های آنها دیگر تحمل بار بیشتر را نداشت.

با نوای قرآن بچه-ها سوار چند مینی­بوس شده و به طرف پادگان شهید شاجدی دامغان رفتیم. یکی دو ساعت تکمیل فرم­ها و سازماندهی طول کشید و از آنجا عازم غرب شدیم. برادران حاج محمدرضا رضای و برادر بیژن معماری همراه من بودند که هر یک در یک مینی­بوس سوار شدند تا در خدمت دانش­آموزان رزمنده باشند.

1200 کیلومتر را با مینی­بوس رفتیم تا به مقر جهادسازندگی در مریوان رسیدیم. استقبال گرمی از ما شد. آتش و اسفند فراوان بود ولی ظاهراً گوسفندی برای قربانی پیدا نکرده بودند. بچه­ها هم به سرعت دور و بر فامیل، هم محلی و آشنایانشان جمع شدند.همه چیز این مسافرت برای دانش­آموزان تازگی داشت. برای خیلی از آنها این اولین سفر مستقل از خانواده بود.

مجدداً بچه­ها بر اساس نیاز به چهار گروه تقسیم شدند. تعدادی بلافاصله همراه برادر بیژن معماری به طرف موقعیت خرمال عراق برده شدند تا حفاظت مقر آنجا را بعهده بگیرند. تعدادی نیز به سرپرستی حاج محمدرضا رضایی برای کمک در مقر مریوان باقی ماندند. من نیز همراه 30 نفر دانش­آموز به طرف بنه1(موقعیت رسول اکرم(ص)) حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، مسئولین بنه1 به ما گفتند که بچه­های بنه2(گروهان ابوذر) برای انجام مأموریت به حلبچه رفته­اند و نیاز است که 10 نفر از ما به آنجا برویم.

صبح روز 30/3/1367 همراه 10 نفر دانش­آموز به بنه2 رفتیم. بنه2 در دل کوه-های سبز سر به فلک کشیده قرار داشت و از نزدیکی آنجا رودخانه پراب شیلر عبور می­کرد. این رودخانه پر از ماهی­های رنگارنگ ریز و درشت بود. به سرعت روز گذشت و شب از راه رسید. لوحه نگهبانی را تنظیم کرده و به دانش­آموزان ابلاغ کردم. ترس پنهانی در چهره آنها دیده می­شد. آنها را یکجا جمع کردم و قدری برایشان صحبت کردم و به آنها گفتم که موقع نگبانی دو نفری با هم باشند و خودم هم مرتب تا صبح از آنها سرکشی خواهم کرد.

کمی از شب گذشت صدای پارس سگ-های روستای کرد نشینی که در آن اطراف بود همراه طنین انعکاس گلوله­های شلیک شده توسط خودی و دشمن در کوه­های مجاور و صدای حیوانات ریز و درشتی که در آنجا بودند در دل تاریکی شب، وهم­انگیز شده بود. این فضا وقتی با قصه­هایی که از شقاوت و بی­رحمی کومله و دمکرات شنیده بودند، کارم را مشکل­تر کرده بود. بارها صدایم زدند و از من کمک خواستند که دارند به ما نزدیک می­شوند و می­خواهند حمله کنند. وقتی پیش آنها می­رفتم و آنها را دعوت به سکوت می­کردم، متوجه می­شدند که خطری وجود ندارد.

دو سه شب که گذشت اوضاع عادی شد و بچه­ها با محیط مأنوس شدند. من فرصت پیدا کردم تا به مریوان برگردم و برای برگزاری کلاسهای عقیدتی برای دانش آموزان و بقیه افراد اقدام کنم.

امروز یعنی 5/4/1367 همراه حاج محمدرضایی عازم خرمال شدیم تا از دانش­آموزانی که به آنجا رفته بودند، سرکشی کنیم. در مسیر راه و پناه کوه­های مردم حلبچه، بیاره و خرمال عراق از شر دشمن بعثی پناه گرفته­اند و به سختی روزگار می­گزرانند. بچه­هی معصوم یک دستشان را به علامت پیروزی بالا گرفته اند و با دست دیگر درخواست کمک دارند.

در آغوش بسیاری از مادرانی که پیاده حرکت می­کنند فرزندانی قرار دارند که بمب­شیمیایی آنها را بشدت مریض کرده است. پایان مأموریت 26/6/1367


برچسب‌ها: رضا زارع زاده, کمک به شنگول و منگول
[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 14:19 ] [ سرو قامتان ] [ ]

علی­اصغر هراتی متولد 1339 دامغان می­باشد. وی دارای مدرک کارشناسی مکانیک است. او سالها در هنرستان شهید چمران دامغان تدریس و ریاست کرد و چند سالی هم رئیس آموزش و پرورش دامغان بود. در دوران دفاع مقدس چندبار به جبهه رفت. مصاحبه مفصلی با ایشان انجام دادم که قسمتی از آن بدین شرح است:

او در خردادماه 1360 برای اولین بار با برادران جهادگر عازم جبهه شد برای رفتن به اهواز از جاده فرعی دزفول اهواز استفاده می­شد که خاکی بود و گاهی مالچ­پاشی می­گردید. اهواز هم گلوله­باران می­شد. تعدادی از مردم وقتی صدای انفجار را می­شنیدند، بی­هدف به هر طرف می­دویدند. فاصله اهواز حمیدیه نیز سنگربندی شده بود. و در پادگان حمیدیه به جمع برادران جهادگر پیوست. در آن زمان پادگان در تیررس دشمن بود و گاه و بیگاه به آن شلیک می­شد. در آن مقر حدود 70 نفر دامغانی بودند و بچه­های جهادسازندگی اصفهان هم در آنجا حضور داشتند.

در پادگان ابتدا به عنوان رادیاتور ساز مشغول به کار شد. ولی از آنجایی که شرایط مناسب نبود مشکل بیشتر موارد ارجاعی را با چسب دوقلو حل می­کرد. پس از آن که فرد متخصص رادیاتور ساز آمد وی به کار باطری­سازی مشغول گردید. در باطری­سازی برادرانی از تهران و شاهرود همکاری می­کردند.

گرمای هوا بیداد می­کرد و کمتر روزی بود که فرد یا افرادی گرما زده نشوند. خود ایشان هم یک روز بیحال شد و به حالت اغما افتاد تا مزه گرما زدگی را بچشد.

او می­گوید وقتی آقای بنی­صدر از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری خلع شد همه در پادگان خوشحال بودند و روزی که ماجرای هفت­تیر اتفاق افتاد همه برای شهادت شهید بهشتی و یارانش گریه می­کردند.

در این زمان آقای محمدتقی امیدوار که نوجوانی پانزده ساله بود، مسئول پمپ­بنزین سوسنگرد بود و دوستان دامغانی شب­های جمعه برای خواندن دعای کمیل به سوسنگرد می­رفتند. آنها برای عبور از خیابانها و کوچه­هایی که به غرب شهر منتهی می­شد، باید با سرعت عبور می­کردند زیرا آن قسمت زیر دید و تیر دشمن بود.

در ابتدای جنگ، ماشین­هایی را ادرات به جبهه فرستاده بودند که به علت مستعمل بودن خودشان نمی­توانستند از آنها استفاده کنند که بهترین آنها ماشین آهو و جیپ استیشن بود. استارت این ماشین-ها اصولاً خراب می­شد. وبیشتر هم ذغال آنها می­شکست. چیزی که خیلی کم بود و با چسب باید محل شکسته به هم متثصل می­شد تا استارت به کار بیفتد.

آنها باید روزی اقلاً 10 ساعت کار می­کردند تا جوابگوی مراجعین مختلف از ارتش، سپاه؛ جنگ­های نامنظم و جهاد سازندگی باشند. خیلی از مواقع شب­ها هم کار می­کردند تا وسیله­ای بخاطر نقص سیستم برقی­اش از کار بازنماند. خودرو کم بود و از هر خودرویی حد اکثر استفاده می­شد.

گروه باطری­ساز بنا بر نیاز به خط رفته و آنجا نیز ملشین­های خراب را تعمیر می­کردند یا آنها را برای تعمیر با بکسل به تعمیرگاه می­آوردند.

اعزام دوم

بعد از عملیات فتح­المبین با یک گروه فنی از هنرستان شهید چمران دامغان عازم جبهه شدند. برادران شهرام محمودیان، محمد حسین­زاده و--- عباسی جزء این گروه بودند. حاج نعمت حیدرهایی به عنوان مکانیک و مهدی هراتی به عنوان لوله­کش نیز با این گروه بودند. آنها به تنگه رقابیه رفتند و در مقر تاکتیکی جهاد سازندگی دامغان مستقر شدند. در این مقر تعدادنیروها بیش از 150 نفر بود

در این اعزام نیز مهندس علی­اصغر هراتی به عنوان باطری­ساز کار می­کرد. او به کمک دوستانش توانستند چندین آبسرد کن خراب را تعمیر کرده و راه­اندازی کنند. گروه باطریساز علاوه بر آنکه تمام تعمیرات ارجاعی را انجام می­داد، با کمک برادر مهدی هراتی توانست اقلاً بیست یخدان دو جداره عایق­کاری شده بسازد که هرکدام گنجایش بیست قالب یخ را داشت. هر یک از این یخدانها مشکل آبسرد یک گردان را حل می­کرد.


برچسب‌ها: مهندس علی اصغر هراتی
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 17:27 ] [ سرو قامتان ] [ ]

محمدرضا طاهری فرزند علی­اصغر متولد 1336 دامغان می­باشد. وی دارای مدرک کارشناسی اقتصاد است. در مبارزات با رژیم شاهنشاهی یک پای خود را از دست داد. با همین شرایط به مدت 17 ماه در جبهه شرکت کرد. ایشان اکنون بازنشسته آموزش و پرورش می­باشد. ایشان گفت:

در اولین اعزام به عنوان خطاط با برادران جهادسازندگی به جنوب اعزام شدم. وقتی به جنوب رسیدیم، همه چیز برای یک حمله بزرگ(فتح­المبین) آماده می­شد. بر همین اساس مسئولیت امور جهادگران جهادسازندگی دامغان به من پیشنهاد شد. در رقابیه حدود 70 نفر دامغانی و تعدادی هم از شهرهای دیگر استان و سایر استانها با عنوان جهادگر مشغول خدمت بودند.

امور جهادگران وظیفه تشریفات قانونی پذیرش و ترخیص جهادگران و همچنین ارتباط با واحدهای رزمی مختلف و ارسال خدمات پشتیبانی برای آنها مثل لودر، بلدوزر، تانکر آب، سوخت، کمک­های مردمی و از این قبیل را به عهده داشت.

محل استقرار ما در روستایی در منطقه رقابیه بود. از خانه­های روستایی استفاده می­کردیم و چند کانتینر هم برای برخی واحدها آورده بودند. چند نفر مهندس از هنرستان فنی شهید چمران دامغان مثل مهندس هراتی و آقای عباسی، شهرام محمودیان، محمد حسین­زاده هم به آنجا آمده بودند و در بخش تعمیرات ماشین­آلات فعال بودند. آنها بطور شبانه روزی بخش رادیاتور سازی را فعال نگاه داشته بودند تا از همه واحدهای موجود در منطقه به آنجا مراجعه کنند. وقتی به رادیات یک دستگاه تیر و ترکش می­خورد و آب آن تخلیه می­شد، عملاً آن دستگاه ارزشمند در منطقه عملیاتی از رده خارج می­شد تا این دوستان آنرا تعمیر می­کردند.

سوله­ای ساخته شد که در آنجا کار آپارت لاستیک­های تیر و ترکش خورده را انجام می­دادند. کار این دوستان هم مهم بود و از همه واحدها مشتری داشتند. آنها با کمک لودر لاستیک دستگاه­های سنگین را جابجا و آپارات می­کردند. بیشتر برادرانی که در این واحد کار می­کردند از قم آمده بودند.

بچه-های راه­سازی هم جاده­ای بطول تقریبی 15 کیلومتر ساختند و روی آنرا هم مالچ پاشی کردند تا گرد و خاک نکند. در این منطقه از قشرهای مختلف برای کمک به رزمندگان آمده بودند. مثلاً حاج قربان بنائیان با آنکه رئیس بانک صادرات دامغان بود و روزهای آخر خدمتش بود نیز در آنجا حضور داشت و به عنوان مدیر داخلی مقر انجام وظیفه می­کرد و در آن هوای گرم داخل کانتینر کارش را انجام داده و می­خوابید.

یکی از مشکلات رزمندگان در این عملیات کمبود آب بود. برای همین در روزهای اوائل عملیات فرمانده گردانی از سپاه پاسداران همراه دو تن از معاونانش به ما مراجعه کردند و تقاضای یک تانکر آب را کردند. ما دو تانکر برای آب­رسانی داشتیم که آب برده بودند. به آنها موضوع را گفتم و از آنها خواستم صبر کنند تا تانکرهای ما بیایند. از تشنگی چهره این برادران افروخته شده بود و زبان در کامشان نمی­گشت. گفتم مقداری آب خنک برایشان آوردند. آنها گفتند نیروهای ما تشنه هستند و ما تا آب برای آنها نبریم، محال است که لب به آب بزنیم.

یک روز هم یک هلی­کوبتر جنگی در مقر ما نشست و از ما خواست بیست بشکه بیست لیتری آب به او بدهیم تا برای واحدی ببرد که چند روز در محاصره دشمن بودند و به آنها آب نرسیده بود. خلبان با خوشحالی بشکه­های آب را در کابین هلی­کوبتر جا داد و به پرواز درآمد.

در زمان عملیات هم مجروحین را به مقر ما می­آوردند و از آنجا تخلیه آنها به مراکز درمانی انجام می­شد. صحنه­های به یاد ماندنی از مجروحین را به خاطر دارم. مثلاً مجروحی بود که پوست او سیاه­چرده بود و همه فکر می­کردند که عراقی است. این مجروح اصلاً حرف نمی­زد. من به سراغش رفتم و قدری گرد و خاک صورتش را پاک کردم و برایش حرف زدم. با اشاره گفت که ایرانی است و با اصرار من خیلی یواش گفت که بچه کدام شهر است. قدری او را بررسی کردم. ترکشی به سینه­اش خورده بود و قدری او را زخمی کرده بود. به او گفتم ترکش به بدنش فرو نرفته و زخم او سطحی است و او می­تواند بلند شده و حتی به دیگر مجروحین کمک کند.پس از آن بود که احساس کرد حالش بهتر شده است.

در این عملیات کار بچه­هایی که در خط مقدم بودند، فوق­العاده بود زیرا به نسبت وسعت منطقه عملیاتی دستگاه­های راه­سازی کم بود. مرتضی شادلو(شهید) 40 ساعت یک­ریز پشت لودر کار کرده بود و سرانجام در زیر آتش شدید ساعتی را در بیل لودرش خوابیده بود.

در این منطقه حاج باقر حسن­بیکی، پدر حاج ابوالفضل هم حضور داشت. او برای بچه­ها آنجا سبزی هم کاشته بود. در حین عملیات علی برادر حاج ابوالفضل شهید شد. هرچه دوستان از اج ابوالفضل خواستند که سری­تر پیکر شهید را تحویل گرفته و به دامغان ببرد، او امتناع کرد و گفت" خون برادرم رنگین­تر از دیگران نیست، مضافاً بر اینکه در این موقعیت نباید صحنه را خالی کرد."

دو سه روز به رقابیه نان نرسیده بود تا اینکه از منطقه بجستان یک کامیون کلوچه آوردند. مسیر طولانی و گرمای هوا سبب شد بود تا قسمتی از کلوچه­ها کپک بزند. رزمنده­ها کپک­ها را جدا کرده و با علاقه­ای خاص از آنها استفاده کردند و از محبت مردم بجستان ممنون بودند.

بعد از عملیات برای بازدید سایت4 و 5 رفتیم. سرعت عملیات در حدی بود که دشمن نتوانسته بود آسیب جدی به سایت­ها بزند.

عملیات خیبر

برای شرکت در عملیات ما از غرب به جنوب رفتیم. در منطقه­ای ش و بی­آب و علف ادر زدیم. اج غلامرض بوغیری به من گت ینماز خانه بزر که در برابر گلوله دشمن مقاوم باشد بسازم. با آنکه تجربه اینگه امور را ندم ولی در جبهرس نبود که سی بگود بلد نسیتم یا می­توانم. باید در حین کار، کار را یاد می­گرفتیم. به یک راننده لودر گفتم تا زمین مورد نظر را گودبرداری کند. یک متر که محل را گود کرد بستر حالت آبلمبو پیدا کرد. با مشورت دوستان قرار شد صفحه ستونهای فلزی بزرگ انتخاب کرده و آنها را به هم جوش بدهیم تا سازه­ای یک­پارچه درست شود و ستونها نیز به هم متصل شوند به این ترتیب نماز خانه ساخته شد و رویش را هم با لودر خاک ریختیم. این نماز خانه گنجایش 200 نفر نمازگزار را داشت.

به جهت وضعیت جسمی اصولاً در مقرهای تاکتیکی نزدیک خط مقدم فعالیت می­کردم ولی در روزهای اول شروع عملیات و تصمیم فرماندهان جنگ برای ایجاد جاده­ای در دل هورالعظیم توسط قرارگاه حمزه، فرمانده آن برادر حاج ابوالفضل حسن­بیکی به من گفت به منطقه هور بروم و برای کنترل چند صد دستگاه کامیونی که از رامهرمز شن و از آن حوالی خاک می­آوردند، طرحی بدهم. بیشتر کامیونها بیش از انتظار کار می­کردند و تک و توکی هم پیدا می­شدند که کم­کاری می­کردند.

برای هر کامیون شماره­ای در نظر گرفتم و آنرا در روی قطعA3 نوشتم. این شماره­ها روی شیشه­کامیونها نصب شده بود. این شماره­ها از فاصله دور قابل خواندن بود. برای کامیونهایی که از رامهرمز شن می­آوردند، 3 سرویس در شبانه روز را در نظر گرفتیم زیرا فاصله تا آنجا 70 کیلوکتر بود. هر چند که تعدادی تا 5 سرویس را هم بار می­آوردند.

عمق آب هور و باتلاق زیر آن گاهی سبب می­شد تا چندین کامیون خاک و شن را که در یک نقطه خالی می­کردند، مقدار ناچیزی جاده پیش برود برای همین ماشین­های سوخته را از اطراف جمع کرده و در مسیر جاده داخل هور می­انداختند تا کار پیشرفت بیشتری داشته باشد.

در ساخت این جاده تعدادی از رانندگان به شهادت رسیدند و چندین دستگاه کامیون و سایر دستگاه­ها از بین رفت. جالب است که برادر حسن­بیکی یک کانتینر در مدخل جاده در هور گذاشته بود و بیشتر مواقع در آنجا حضور داشت تا همه ببینند که فرماندهان از بمباران و تیر و ترکش واهمه ندارند. این موضوع نیز تأثیر مثبت قابل توجهی بر روحیه افراد مخصوصاً رانندگان کامیونهای شخصی داشت.

Abdolh8660@gmil.com

 


برچسب‌ها: محمد رضا طاهری, جانباز انقلاب
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 12:51 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حسن قهرمانی­ فر فرزند علی­جان متولد 1326شاهرود می­باشد.

من قبلاً چند سال در ساخت جاده­هایی مثل جاده قدیم قم تهران و اتوبان قم تهران کار کرده بودم و از جاده سازی و کار با ماشین راه­سازی چیزهایی یاد گرفته بودم. برای همین بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دامغان آمدم تا در زمینه راهسازی فعالیت کنم. ابتدا در شرکتی که راه دامغان به روستای حسن­آباد را می­ساخت به عنوان«فِرمن» یعنی سرپرست ماشین­آلات و انفجار شروع کردم. طولی نکشید که حضرت امام(ره) دستور تشکیل جهاد سازندگی را دادند. همان اوائل مهندس زعفرانچی که برای تأسیس جهاد سازندگی دامغان فعالیت می­کرد به آن شرکت آمد و وقتی که کار من را دید از من دعوت کرد به جهاد سازندگی بروم.

آن زمان راه روستاهای دامغان خیلی خراب بود و امام که دستور داده بود جهاد سازندگی به روستاها برسد احساس وظیفه می-کردیم روز و شب کار کنیم تا جاده­های روستایی را بسازیم تا آب، برق، تلفن، بهداشت، ترویج کشاورزی و سایر خدمات را بتوانند به روستاها ببرند.

ابتدا یک راه حدود بیست کیلومتری که چندین روستا را در منطقه حسن­آباد به هم متصل می­کرد را جهاد سازندگی شروع کرد. پس از آن هم من برای ساخت جاده دیباج به سرخگریوه به عنوان ناظر جهاد سازندگی معرفی شدم. جنگ تحمیلی شروع شده بود من هم مثل دیگران دوست داشتم به جبهه بروم ولی از آنجایی که با ابتکار من جهاد سازندگی ساخت اسفالت سرد را برای جاده­های چند روستا شروع کرده بود، مسئولین اجازه نمی­دادند تا به جبهه بروم. با تقاضای من چند تانکر قیر 125 و مقداری شن شکسته تهیه شد و ما با استفاده از لودر اسفالت سرد را آماده کرده و در جاده­های روستایی استفاده می­کردیم.

سرانجام سال 1361 به جبهه رفتم. جهاد سازندگی دامغان در ایستگاه حسینیه مستقر شده بود. جهاد دامغان مسئولیت ساخت جاده­ای به طول تقریبی ده کیلومتر از رودخانه کارون تا جاده اصلی اهواز خرمشهر را پذیرفته بود. آنجا خاک و شن مناسب نبود برای همین چند غلطک پاچه­بزی تهیه کردیم و با استفاده از رمل­های موجود و کوبیدن آنها آن جاده را ساختیم تا در عملیات بعدی(فتح­المبین) از آن استفاده شود.

وقتی جهاد سازندگی استان سمنان به غرب کشور منتقل شد ما به شهر صائین­دژ رفتیم. آنجا جهاد سازندگی مقر زده بود که فرمانده آن مرتضی شادلو (شهید) بود. دو رودخانه بزرگ سیمینه رود و زرینه رود از نزدیکی شهر می­گذشت.  در زمستان و بهار که آب آنها طغیان می­کرد، پل­هایی را که با وسائل ابتدایی درست می­کردند را آب می­برد و سبب می­شد نیروهای انقلاب نتوانند از این رودخانه­ها عبور کنند در نتیجه شرایط برای حضور ضد انقلاب و اذیت و آزار مردم فراهم می­شد. ما در آنجا ابتدا یک پل بشکه­ای زدیم که می­توانست تویوتا با بار از روی آن عبور کند. بشکه­های دویست لیتری را که سر و ته آن بسته بود را در قاب­های چندتایی به هم جوش داده بودند و آنها را از سیم­بکسل­های بسیار قوی که در پایه­های بتونی دو طرف رودخانه تعبیه شده بود مهار می­کردند. این پل در مدت کوتاهی ساخته شد و امنیت منطقه برقرار گردید.

پس از ساخت پل بشکه­ای در حدود یک کیلومتر پایین­تر بر روی رودخانه زرینه رود یک پل لوله­ای بنا کردیم. با تریلی کمرشکن از ارومیه لوله برایمان می­آوردند. طول این لوله­ها 12 متر بود و قطر آنها آنقدر بود که براحتی همه از داخل آنها رفت و آمد می­کردیم. این لوله­ها را از وسط برش داده و تبدیل به دو لوله 6 متری می­کردیم. لوله­ها را در یک قسمت از کف رودخانه چیده و به هم جوش دادیم. پلی درست شد که حتی بلدوزر هم از رویش عبور می­کرد. هر پلی را که می­ساختیم، مردم خوشحال می-شدند و ضدانقلاب ناراحت­تر می­شد.

یک پل لوله­ای هم در بین جاده مهاباد به بوکان زدیم که بیست روز طول کشید. روزها از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر کار می­کردیم. شب­ها دیگر تأمین نداشتیم و مجبور بودیم در پایگاهی باشیم که در جوار پل درست کرده بودند.

وقتی هم که جهاد دامغان در مریوان مستقر شد، گروه پل سازی به آنجا رفت. ساخت بزرگ­راه شهید امینیان به طول 24 کیلومتر را شروع کردیم. این بزرگ-راه از میله­مرزی شروع می شد و تا رودخانه شیلر ادامه می­یافت. در این مسیر ما مجبور بودیم پل­های متعددی را بسازیم. برای ساخت این پل­ها پس از آنکه بستر را آماده می­کردیم، اسکلتی از میله­گرد را به صورت آرماتور می­ساختند. وقتی این اسکلت در محل پل قرار داده می­شد، یک تویوپ بزرگ را داخل آن پهن کرده و با کمپرسور باد می­کردیم. بتن را هم در محل با استفاده از لودر می­ساختیم و اطراف تویوپ که شکل پل شده بود را پر از بتن کرده و ویبره هم می­کردیم. پس از مدت لازم باد تویوپ را خالی کرده و آنرا با دقت جمع می­کردیم. آن وقت گروه بناها دو طرف آنرا با سنگ و سیمان می­چیدند. این نوع پل سازی با آنکه از استحکام برخوردار بود، سرعت خوبی را هم داشتو ما در بعضی از روزها تا سه دهانه پل را هم می­ساختیم.

من و برادر مهدی منافی سرپرست گروهان پل­(سازی) بودیم و حود 130 نفر نیرو داشتیم. ساخت این بزرگ­راه بیش از سه ماه وقت گرفت.

جاده دیگری در ارتفاع لری ساختیم. این منطقه کوهستانی و پر از صخره بود. با استفاده از دریل واگن و کمپرسور چال زده و آنها را از مواد منفجره پر کرده و منفجر می­کردیم. برخی روزها مجبور بودیم بیش از 100 چال زده و آنها را منفجر کنیم.

در کربلای5 ما سه دفعه گردان را بازسازی کردیم. در شلمچه ساخت جاده­ای به طول 1800 متر را گردان حضرت رسول اکرم(ص) قبول کرد که در ساخت آن دو سه جهاد شکست خورده بودند. در زیر دید و تیر دشمن با 200 کمپرسی خاک و شن به محل مورد نظر حمل کرده و در آن باتلاق می­ریختیم و با دو دستگاه بلدوزر خاک­ها را پهن کرده و می­کوبیدیم. برای تدارکات رزمندگان این جاده ضروری بود. بقدری شرایط حساس بود که وقتی یک بلدوزر ما گیر کرد برادر حاج ابوالفضل حسن­بیکی گفت آنرا رها کنید و به کارتان ادامه بدهید.

بعد از عملیات کربلای5 ما زدن جاده در شط­علی را ادامه دادیم. روزها چون دشمن برق تیغ بلدوزر در زیر نورخورشید را می­دید، نمی­توانستیم کار کنیم. برای همین شب-ها چهل عدد فانوس را روشن کرده و در مسیر قرار می­دادیم تا کامیونها در باتلاق فرو نروند و خاک را به محل مورد نظر برسانند.

در دی ماه سال 1366 به من گفتند برای مدت بیست روز به جای برادر مهدی ترابی به گرده­رش بروم. جهاد در آنجا جاده می­ساخت. قسمت اول جاده با جهاد اراک بود و جهاد دامغان قسمت دوم را تقبل کرده بود. مسیری را که ما کار می­کردیم دارای شیب زیاد بود و برای همین خیلی پیچ داشت. مسیر ما میدان مین بود. گروه تخریب سپاه مین­های درشت آنرا خنثی کرده بودند و وقت نکردند که مین­های کیکی ریز را خنثی کنند. این نوع مین­ها اصولاً زیر شنی بلدوزر له می-شد و آسیبی هم به آن نمی­زد.

آنجا هوا خیلی سرد بود و بلدوزرهایمان هم اتاق نداشتند. شدت سردی هوا و بارندگی باعث شده بود رانندگان ما دو بادگیر را روی لباسهایشان بپوشند تا کمتر یخ کنند. مجبور بودیم هر دو سه ساعت یکبار رانندگان دستگاه­ها را عوض کنیم تا یخ نزنند. در محلی مناسب با استفاده از پلاستیک سرپناهی درست کرده بودیم تا بچه­ها در آنجا گرم شوند. موع تعویض به همه سفارش می-کردم کهفقط  مسیر زنیربلزرها مد و شد کنند. حتی گازوئیل را در بشکه­های بیست لیتری از یک مسیر با دست بالا می­بردیم.

در تاریخ17/10/1366 برای سرکشی به بلدوزرها رفته بودم. دقیقاً از مسیر جای زنجیر بلدوزر حرکت می­کردم. در یک لحظه مینی را که برگشته بود در زیر پایم عمل کرد. استخوان پایم خورد شد و خون تیرک می­زد. روی زمین نشستم و گفتم چفیه دور گردنم را محکم به پایم بندند. به بچه-ها گفتم که کارشان را طبق برنامه ادامه بدهند. با هزار مکافات من را تا سردشت برند. از آنجا هم به سنندج اعزام شدم. از سنندج قرار شد یک آمبولانس من و دو نفر مجروح بد حال را به نهران برساند. هوا برفی و جاده-ها هم لغزنذه بود. در نزدیکی اهواز آمبولانس سرخورد و به کوه برخورد کرد. شانس آوردیم که پلیس را سر رسید و ما را به همدان رساند.

وقتی ما را به تهران رساندند در بیمارستان امام حسین(ع) بستری شدم. وضع پایم هر روز بدتر می­شد. تا آنکه آنقدر عفونت کرد که مجبور شدند آنرا قطع کنند.

هنوز آنجا بستری بودم که برادر مهدی ترابی را هم به آن بیمارستان آوردندو او هم در گرده­رش پایش روی مین رفته بود. پای او را هم نیز آنجا قطع کردند. یعنی در کمتر از یک ماه دو فرمانده گروهان گردان حضرت رسول اکرم(ص) پایشان را در جاده-سازی از دست دادند.


برچسب‌ها: جانباز قطع پا, حسن قهرمانی فر
[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 19:24 ] [ سرو قامتان ] [ ]
افسران -
 
 
 وعده دیدار روزقدس روز وحدت مسلمانان جهان
[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 3:57 ] [ سرو قامتان ] [ ]

مهر ماه 1366 برای رفتن به جبهه به جهاد سازندگی رفتم و ثبت نام کردم. گفتند برای اینکه در جبهه دستگاه سنگین به من بدهند تا کار کنم، مجبورم بیست روز در پادگان آموزشی شهید ساجدی دامغان دوره بلدوزر را ببینم. شرط آنها را پذیرفتم ولی از آنجا که قبلاً خودمان بلدوزر داشتیم و من با آن کار می­کردم، در طی این مدت دستیار مربی­های آموزش شدم.

وقتی به منطقه رفتم پس از مریوان من را به بنه1 بردند و از آنجا هم به موقعیتی که نزدیک ارتفاع گرده­رش بود رفتیم. گرده­رش ارتفاع بلندی بود و حالت صخره مانند داشت. ما می­بایست از قله به طرف عراق که شیب تندی داشت جاده می­زدیم. با آنکه هوا سرد بود از صبح زود شروع می­کردیم و تا اذان مغرب مشغول کار بودیم. در آنجا برادران سید مصطفی­داودالموسوی، حسین فراتی، محمد فراتی، تقی فوادیان، یحیی غزالی و یعقوب سلطان­آبادی کار می­کردند.

دو روز اول به من دستگاه ندادند و گفتند که به عنوان کمک راننده دستگاه را گریس­کاری کنم. من کمک محمد فراتی بودم. روز سوم موقع صبحانه که شد، من نرفتم و بلدوزر را روشن کرده و مشغول کار شدم. عرض جاده­ای که ما درست می­کردیم، نهایتاً نیم متر بیشتر از عرض بلدوزر بود. ما روی صخره­ای کار می کردیم که مشرف به یک دره عمیق بود. در میان آن دره هم رودخانه پر آبی جریان داشت. یک بلدوزر که به آنجا سقوط کرده بود فقط قسمت کمی از آن از آب بیرون بود.

گاز دستی را کشیده بودم و تخت­گاز جلو عقب می­رفتم و کار می­کردم. وقتی هم که برادر محمد فراتی آمد، با دست به او اشاره کردم که من کار می­کنم و شما برو استراحت کن.

یک ساعتی که کار کردم دیدم شش، هفت نفر آمدند. آنها آمدند بالای صخره مجاور من ایستادند و به کار من نظاره می­کردند. نیم­ساعتی که گذشت اشاره کردند تا پایین بیایم. وقتی پایین آمدم، فردی که از قبل اسم­اش را شنیده بودم که فرمانده گردان است یعنی حاج حبیب مجد به آقای حسین حسن­بیکی که فرمانده گروهان ما بود گفت:« این نیرو جدید است؟» حاج حسین گفت من سفارش کرده بودم که اینجا خطرناک است و چند وقت به او دستگاه ندهند! مثل اینکه خودسرانه پشت دستگاه نشسته است.» حاج حبیب قدری با من صحبت کرد که کجا کار کرده­ام و چقدر با مکانیک دستگاه وارد هستم. آن وقت دستی به شانه­ام زد و مرا بغل کرد و گفت من اینگونه نیرو می­خواهم. در حضور حاج ابوالفضل حسن­بیکی، فرمانده قرارگاه از من تجلیل کرد و به حاج حسین حسن­بیکی گفت هر وقت برادر یعقوب سلطان آبادی که پیر رانندگان بلدوزر آنجا بود، در منطقه نبود، بلدوزرD9  او را به من بدهند.

ما در شرایط بسیار سخت کوهستان و یخ و یخبندان به مدت پنجاه روز جاده­ای را ساختیم. در شب عملیات ما پشتیبان لشکر5 نصر بودیم. به ما گفته بودند که شب اول حدود 9 کیلومتر جلو خواهند رفت. ما آن شب هر چه رفتیم به بچه­های رزمنده نرسیدیم تا اینکه صبح شد و نماز خواندیم. حاج حبیب مجد و حاج غلامرضا علی­آبادیان هم با ما بودند.

هوا خیلی سرد بود من رفتم روی موتور دستگاه و روبروی اگزوز نشستم تا گرم شوم. حاج حبیب هم گفت من به جلو می­روم تا ببینم چه خبر است.  او پس از یک ساعت با چهار اسیر عراقی برگشت که آنها را تحویل برادران پاسداری که به عقب می­رفتند دادیم.

همان وقت یک ایفای عراقی از راه رسید. دو نفر که یکی از آنها افسر بود از حاج حبیب چیزی را سئوال کرد. حاج حبیب کمی سبزه بود و اورکت عراقی هم پوشیده بود. هنوز ریش هم که نداشت. برای همین آنها فکر کرده بودند که او عراقی است. حاج حبیب که فهمید اینها تازه از خواب بیدار شده­اند و انجام عملیات بی­خبر هستند، پرید روی رکاب ایفا و یقه راننده را گرفت تا او را پیاده کند. افسر بغل دست او هم کلت­اش را کشید تا حاج حبیب را بزند. حاج حبیب به پایین خودش را پرتاب کرد و داد کشید اسلحه! ما چند نفر یک کلاش داشتیم که آن همه زیر صندلی بلدوزر بود. ایفای عراقب به سرعت دور زد و از صحنه گریخت. بعد از این ما در سنگرهای اطراف کشتیم و هشت عراقی را از آنها بیرون کشیده و اسیر کردیم.

همین که صبحانه خوردیم، حاج حبیب مسیر را به من نشان داد و گفت تا خط یک کیلومتر است که بایست جاده بزنم تا ماشین­های تدارکات آمد و شد کنند. زمین گِل و لغزنده بود. کمی که جلو رفتیم، چهار نفر بسیجی رزمنده­ای را که حالش خوب نبود را با برانکادر به عقب می­آوردند. حاج حسین حسن-بیکی و حاج غلامرضا علی­آبادیان به آنها گفتند که مجروح را پشت تویوتای ما بگذارند تا به آموبولانس برسانند.

به نزدیکی خط که رسیدیم حاج حبیب مجد که جلو رفته بود برگشت و گفت اگر ما جلوی دشمن داخل دره خاک­ریز نزنیم و آنها بتوانند تانک­هایشان را از داخل دره عبور بدهند، کار عملیات مشکل می­شود. به او گفتم اگر دستگاه را بالا بیاورم خواهند زد. او گفت دستگاه جلو هست فقط خودن بیا. از لشکر5 نصر پنج نفر نیروی تأمین به من دادند تا داخل دره خاک­ریز بزنم. جلو که رفتم دستگاهی را ندیدم. از فرمانده گردان نیروهای سپاه آدرس دستگاه را گرفتم. من را به داخل یک سنگر برد و یک لیوان چای داغ به هر کدام از ما داد و گفت دستگاه بین خط ما و دشمن هست ولی بعید می­بینم که بتوانی از آنها استفاده کنی. به او گفتم فرمانده ما دستور داده که باید داخل دره خاک­ریز بزنم وگرنه تانک­های دشمن از آنجا عبور کرده و کار همه را یکسره می­کنند.

وقتی به آن قسمت رفتم دیدم دو دستگاه بلدوزر، یک دستگاه گریدر و یک لیفتراک آنجا هست. من از کناره صخره پیش رفتم و نیروهای ما هم به طرف دشمن تیراندازی می­کردند تا آنها من را مورد اصابت قرار ندهند. وقتی به دستگاه رسیدم، سیم­های آنرا یک­سره کردم و استارت زدم. به محض اینکه دستگاه روشن شد و گاز خورد، باران گلوله شروع شد. بیل و کلنگ دستگاه را بالا بردم دنده عقب گذاشتم و آنرا در مسیر مستقیم قرار داده و خودم را به پایین پرتاب کردم. با فاصله ده متری از بلدوزر در کنار صخره حرکت می­کردم تا آنکه بلدوزر به جایی رسید که گلوله­های دشمن کمتر به آن اصابت می­کرد. پریدم پشت دستگاه و خاک­ریز را زدم. بچه­های بسیج از خوشحالی تکبیر می­گفتند و صلوات می­فرستادند.

حاج حبیب مجد به من گفته بود وقتی خاک­ریز را زدم، بلدوزر را رها کرده و خودم را به عقب بکشم ولی من دیدم بلدوزرD9  خوبی است و نباید غنیمت از دشمن را جا بگذارم. کمی که عقب آمدم به یک ماشین ایفای دشمن رسیدیم که پر از لباس بود. چهار نفر از آن بسیجی­های که با من بودند، رفتند تا آنرا روشن کنند و عقب بیاورند. فقط یکی از آنها که نامش عباس بود، همچنان کنارم نشسته بود و گاهی با من حرف می­زد.

دو بار هلی­کوبتر دشمن آمد بالای سرم و آنقدر به من نزدیک شد که نزدیک بود دُم آن به اتاق بلدوزر بخورد. هر بار پایین می­پریدیم و سنگر می­گرفتیم. وقتی هم که هلی­کوبتر می­رفت، راهمان را ادامه می­دادیم. ما خبر نداشتیم که دشمن پشت سر ما 40 نفر نیرو هلی­برد کرده است و هر نیرویی که به عقب می­رود را اسیر می­کند برای همین وقتی عباس به پایم زد و گفت گلوله از بیخ گوشم رد شد، بیل بلدوزر را بالا بردم و پشت یقه او را گرفتم و به پایین صندلی او را هُل دادم و به گفتم آنجا باشد که جایش محفوظ است. کمی که گذاشت دیدم دو نفر عراقی در دو طرف بلدوزر حرکت می­کنند و گاهی هم شلیک می­کنند. رویم را که برگرداندم دیدم چند نفری عباس را روی زمین خوابانده و به طرف او نشانه روی کرده­اند. همین که ایستادم، چند رگبار به سقف آن دستگاه زدند و من را پایین کشیدند تا از آن تاریخ به مدت سه سال زندگی در اردوگاه­های عراق را تجربه کنم. وقتی از اسارت برگشتم فهمیدیم آنها تعدادی را اسیر کرده و با خودشان برده بودند و خودشان هم عقب رفته بودند. آن دستگاه بلدوزرD9  را هم به دامغان آورده بودند.

راوی آزاده سرفراز و جانباز عزیز جعفر فراتی


برچسب‌ها: جعفر فراتی
[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 2:20 ] [ سرو قامتان ] [ ]

علی­سلطان آبادی

چند روز بعد از عملیات والفجر 9 روی جاده­ای کار می­کردیم که می­بایست ان را تا شب عملیات تمام می­کردیم یک روز ساعت 5 عصر بود به یک قسمت از درخت زیادی داشت رسیدیم روزی حدود 17 ساعت کار می­کردیم آن روز گفتم خسته شده-ام و برویم ادامه کار را فردا انجام می-دهم ولی برادر احمد علی رشیدی گفت یک مقدار دیگر کار کن از این پیچ بگذریم و بعداً می-رویم خلاصه مشغول بودیم و هوا تقریباً تاریک شده بود یک درخت وسط جاده بود آن را هول دادم و رفت پائین که ناگهان برگشت و اگزوز بلدوزر را خرد کرد بعد هم محکم خورد به سرم که بلدوزر توی دنده سه بود پاهایم روی پدال ترمز پرس شد و بیحال شدم و برادر رشیدی و کلائی مرا به موقعیت آوردند و فردا صبح حالم خوب شد که مجدداً رفتم و در جاده­ای که در هزار قله می­زدیم مشغول کار شدم. مشغول کار شدم مقداری رفتم جلو به سنگی برخورد کردم که حدود 40 ساعت روی آن کار کردم ولی نتوانستم آن را بشکنم و عبور کنم  امکان انفجار هم نبود زیرا دشمن چند صد متر آن طرف­تر در پشت تپه مستقر بود. غروب شده بود. یک نفر قاطری را از روبرو می­آورد که جنازه شهیدی روی آن بود. هنوز با من فاصله داشتند که قاطر از روی صخره سُر خورد و به پایین دره پرتاب شد. دلم شکست و برای آن شهید و خانواده­اش ناراحت شدم. زیر لبم گفتم:«یا امام حسین خودت کمک کن!) سر گرم کار بودم که حاج یوسف کلایی آمد. وقتی ایستادم و او گفت چگونه از صخره رد شدی، متوجه شدم که آن صخره شکسته شده و جاده باز شده است. حاج یوسف از شدت خوشحالی دو دست­اش را روی صورتش گذاشت و به پهنای صورت اشک می­ریخت.

 

 


برچسب‌ها: یعقوب علی سلطان آبادی
[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 15:8 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است