سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ


[ سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]
مطلب زیر کاری است از همرزم هنرمندم سید حمید هاشمی .
چون هم اکبرو هم سید حمیدرا خیلی دوست دارم ،برخلاف عادت وبلاگ نویسی ام ،نوشته ی زیبای سید حمید را ....
پشت کوچه ای که بلندگوهای مسجدش به سمت گنبدی اذان میگویندکه البته ازجنس رضاست(ع). ومحله ای که ازسفره های نذری حاجت میگیرد.

بامردمانی که هنوزبه هرچه پیشانی بند یا فاطمه وابوالفضل است سلام میدهند، وبه احترام هرچه پای جامانده درجنگ است قیام میکنند.

"اکبرمقدسی"قریب به سی سال است که پایش راسمت خداجاگذاشته است.بچه های غواص وگشتی های اطلاعات عملیات زمان جنگ هنوز هم به "اکبرتک چرخ" صدایش میکنند و"اکبرمقدسی" بازمثل همیشه میخندد.

شایداگرازبابت همرزم بودنم رودرواسی نداشت حاضر به گفتگوهرچند ازنوع خودمانی اش هم نمیشد."اکبر"بیشتردوست دارد خودش و پایش وهرچه خاطرات بکرودست نخورده اش هست بسلامت تحویل خدا دهد.

میگوید:

"بهمن سال64 کمکی "آرپی جی"گردان بودم جزیره "ام الرصاص". رفته بودیم برای والفجر8.تازه به خط زده بودیم که آرپی جی زنی که من کمکیش بودم ترکش خوردوافتادزمین.

قبضه آرپی جی شوبرداشتم تا زیرپوشش تیربارچی همراهی ام،یک سنگرکمین روبزنم که یک دفعه لوله اسلحه تیربارچی داغ کردوترکید وخط آتش ما خاموش شد.

درهمین فاصله، آرپی جی زن عراقی از سنگر کمین زد بالا و به سمتم شلیک کرد که یکباره سوزش شدیدی درپای راستم حس کردم و20 مترپرت شدم به عقب وافتادم تو باتلاق.

هنوز خیلی متوجه عمق ومیزان مجروحیتم نشده بودم که دقایقی بیهوش شدم . وقتی بهوش آمدم دیدم گذاشتنم رو برانکارد ودارند میبرنم که سوارآمبولانس کنند.


سرموبلند کردم ببینم چه اتفاقی افتاده، دیدم گلوله آرپی جی رفته توپام ومنفجرنشده. لوله خرج آرپی جی هم از پام زده بود بیرون.فک ودهنم هم پرازخون که بعد فهمیدم همزمان ترکش خمپاره شصت هم به صورتم اصابت کرده..."

"اکبرمقدسی"حالایک جانباز70 درصداست هرچندخانه ای که الان سکونت دارد بخاطرمشکلات درون سازمانی دولتی هاوازمابهتران شهرامام رضا(ع) به مشکل خورده و فشارمی آورند که تخلیه کند،امااین باعث نمیشودکه برای پایی که قریب به سی سال پیش سمت خدا جا گذاشته است دلگیرشود.

"اکبرمقدسی" بچه همین حوالیست. پشت کوچه ای که بلندگوهای مسجدش به سمت گنبدی اذان میگویندکه البته ازجنس رضاست(ع).

منبع: قدس آنلاین
[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 10:40 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

برچسب‌ها: علی اکبر مقدسی, حاج حسین امیری
[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:0 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سه­شنبه 13شهریور1363

 

در شاخ شمیران کار دیده­بانی و تعیین مسیر انجام شد. لشکر 27 هم در اینجا منطقه­هایی برای شناسایی دارد. شب اول که رفتند قسمتهایی را شناسایی کنند به پای کوه که رسیده بودند بی­رمق شده بودند. از بس که این مسیر برایشان طاقت فرسا و سخت بود. دیشب هم آقای سوهانی و سید ابوالفضل حسینی از گروه آنها در مله­سور اسیر شدند. بقیه گروه آنها به عقب برگشتند ولی آنها برنگشتند و راه کار، قفل شد. با اسیر شدن این افراد این محور یا معبر قابلیتش را از دست داد.

بایستی استحمام می­کردیم. بچه­ها گفتند که روستای شیخ کریم  در نزدیکی شیخ صله بچه­های جهاد زحمت کشیدند و سه تا دوش گذاشته­اند و یک سرحمام و رختکن هم دارد. چند نفری داخل سر حمام رفتیم که لباس عوض کنیم. هیچ کدام از ما حساسیتمان برانگیخته نشد. نمی­دانستیم که ممکن است بقیه متعجب شوند. یکی از بچه­های فردوس دستش قطع بود که ما به او «آقای دست غیب» می­گفتیم. وقتی لباسش را درآورد دستش را داخل کمد گذاشت، آقای اکبر مقدسی، پایش را درآورد و آنجا گذاشت یکی چشمش را در آورد. حاج ابراهیم حقیری هم که لی­لی می­کرد تا راه برود. دو، سه  تا سرباز که آنجا بودند، قدری متعجبانه نگاه کردند و سریع بیرون رفتند.


برچسب‌ها: حاج حسین امیری
[ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:17 ] [ سرو قامتان ] [ ]

 به نمازخانه پادگان رفتم تا نماز بخوانم. تا که وارد نمازخانه شدم، چشمم به برادر پاسدار حاج حسین خسروی افتاد. به او اعتنا نکردم یعنی تو را نمی­شناسم. نماز را خواندم باز هم چشمم در چشم حاج حسین افتاد. حاج حسین با لحن مهربانانه­ای گفت:«آقای امیری!»  خودم را به ناآشنایی زدم. چون باید هیچ کس ما را نمی­شناخت. جلوتر آمد و در حالی که به چشمانم خیره شده بود گفت: «حسین آقا! ببخشید، شما، آقای امیری نیستید؟» با خونسری و حالتی انکاری گفتم: «فکر می­کنم تشابهی هست ما که شما را به جا نیاوردیم!» حاج حسین مظلومانه گفت: «خیلی تشابه زیاده ولی شاید شما نباشید!» ( سالها با حاج حسین در دامغان دوست بودم اگر کمی تردید می­کردم یا خنده­ام می­گرفت، همه چیز خراب می­شد.)


برچسب‌ها: حاج حسین امیری
[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:20 ] [ سرو قامتان ] [ ]

21آبان1362 شنبه

 

آخرین عمل هم روی دستم انجام شد و پس از آنکه یک انگشت را برداشتند، دو تا از انگشت­هایی که صدمه دیده بود  و به آن شکل حرکت ندارد را ترمیم کردند که آنها به هم  نزدیک کردند.

بر اساس توصیه بابا و نگرانی که خودم داشتیم از آقای دکتر این طور خواستم که من را مرخص کند. دکتر هم گفت چون تازه عمل شدی، مسئولیتش با خودت است و شما باید این داروها را استفاده کنید و تا یک هفته هم پانسمان نیاز ندارید.

خوشحال شدم که پانسمان نمی­خواهد. لباس مرتبی به من دادند چون لباس­های قبلی همه از بین رفته بود. حرکت کردم و به طرف فرودگاه شیراز آمدیم. در فرودگاه شیراز  دستشویی رفتم نمی­توانستم کمربندم را ببندیم. راحت و آسوده از دستشویی بیرون آمدم و منتظر شدم تا یک نفر کمکم کرد.

در فرودگاه مهرآباد تهران آمبولانس حاضر بود و با وجود اینکه حالم هم خیلی بد نبود ولی آمبولانس مرتب آژیر می­کشید که راه را برایش باز کنند. وقتی به ایستگاه راه آهن رسیدم، بلیط گرفتم و با قطار به طرف دامغان حرکت کردم.

به امید اینکه پانسمان نیاز به تعویض ندارد تا سه، چهار روز به دکتر و بیمارستان مراجعه نکردم. بعد دیدیم دستم خارش دارد. فکر کردم گوشت و پوست تازه سبب خارش آن شده است! ولی با این وجود به دکتر مراجعه کردم. آقای حسین بنازاده پزشک جراح دامغان بود. تا که دستم را باز کرد، دیدیم که گند گرفته است و او گفت: «باید آن را قطع­ کنیم! این به بالاتر میرسه.» سرم تاب گرفت و پیش خودم گفتم: «ای داد بیداد! 21 روز درد کشیدم بی نتیجه!» دستور داد که در بخش جراحی دست را شست و شو کنند تا او بیاد.

وقتی من را به بخش جراحی به یک اتاق کوچکی بردند. یک خانم پرستار آمد. به محض اینکه این باندها را از روی دست برداشت که شست وشو را انجام بدهد، غش کرد و افتاد!

 آقای طباطبایی آمد و مواد شوینده آورد و شست و من را به اتاقی که هشت نفر از مجروحین جنگ دامغانی آنجا بودند، بردند. آنجا بودیم تا دکتر آمد و دستوراتی داد و گفت: «نه این جوش می خوره، درست میشه.»

حالا قصه چی بود، آن باندی که روی پایم بود تا یک هفته عوض شدن نمی­خواست و خودش خوب می­شد. نه پانسمان دست و پایم.

تخت آقای رمضانیان کنار تخت من بود. یک روز به دکتر بنازاده گفت پشت من خارش گرفته است. دکتر معاینه کرد و دید پشت این بنده خدا ترکش خورده و این ترکش به آبسه تبدیل شده است. دکتر به پرستار گفت دستکش و باند و تیغ و ... را بیاورد و به آقای رمضانیان گفت طاقتش را داری من این ترکش را همین جا در بیاورم.  آقای رمضانیان جوابش مثبت بود.

دکتر یک باند گاز داد تا آقای رمضانیان در دهانش بگذارد و فشار بدهد. ما اینها را می دیدیم. با بتادین شست و شو داد و تیغ را انداخت و ترکش را خارج کرد وگفت بخیه بزنند.

در بیمارستان دامغان هفت روز بستری بودم و بحمدالله بهبودی حاصل شد و دوره نقاهتی به من دادند که مدتی استراحت کنم. این زمان مصادف با امتحانات اسفند ماه بود. چند درس باقی­مانده از سال چهارم را امتحان دادم.

بعداً خبر دادند آن ارتفاعی که ما رفتیم بگیریم و آن شب ناکام ماندیم، تعدادی شهید و مجروح آنجا ماند دو شب بعد، دشمن آن ارتفاع را تصرف کرد.

برگشتی برای آن دوستان در کار نبود. از آن گروهان ضد زره به غیر از مجروحانی که شب اول با ما آمدند بقیه دور ارتفاع یا نهایتاً در کانال شهید شدند.

بعد از اینکه دوره نقاهت تمام شد و بهتر شدم  و امتحانات را به سلامتی دادم، عازم جبهه شدم.

دیگر والدین راضی بودند به جهت اینکه همان طوری که ابوی فرموده بود همین قدر که  سالمم و نفسم بیاد همین قدر کافی است![ البته الان هم والده هر موقعی که می­خواهم کاری بکنم و احساس می­کند که نمی­توانم به راحتی و درستی انجام بدهم، می­گوید:« خدا صدام رو لعنت کنه!»]

 


برچسب‌ها: حاج حسین امیری
[ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:56 ] [ سرو قامتان ] [ ]

نامه­ ای از اصفهان

 

مرسوم بود همراه کمک­های مادی مردم به جبهه هدایای معنوی به صورت دل­نوشته یا نامه­هایی تقدیم رزمندگان گردد. در بین اسناد موجود در بایگانی گردان امام حسین(ع) نامه­ای نظرم را جلب کرد که یک دختر خانم از استان اصفهان همراه هدیه برای جهادگران فرستاده شده بود.

این نامه بیش از آنکه یک نامه باشد یک سند افتخار است، یک سند تاریخی است، نامه­ایست که به تحلیل­گران کمک می­کند تا به علت پیروزی یک ملت در برابر دنیای استکبار پی­ببرند. این نامه­ایست که با خواندن آن انسان غرق حیرت می­شود و به رزمندگان، مردم ایران و خانوادۀ شهدا افتخار می­کند. متن نامه چنین است:

به نام خداوند بخشنده مهربان

درود بر رهبر کبیر انقلاب امام خمینی

سلام بر رزمندگان اسلام من خواهر شهید محمد رضائی هستم که یکی از روستاهای اصفهان به نام دهنو نامه برای رزمندگان اسلام می­نویسم مادرم خیلی وقت است که می­خواهد یک نامه برای شما بنویسد و دردهای دل خود را برای شما بگوید شما بهترین کسانی هستید مادر من نان برای جبهه می­پزد از اول جنگ تا حالا برادرم از پیش انقلاب فعالیت داشت و نوارهای امام به خانه می­آورد و من و خواهر دیگرم را به اتاق دیگر می­برد و می­گفت که به حرفهای آقای خمینی گوش بدهید و شبهای اول انقلاب به کوچه می­رفت و شعار می­نوشت همسایگان به مادرو پدرم می­گفتند که این پسر شما بیهوده خودش را به کشتن می­دهد شاه نمی­رود همسایگان هنوز با مادر من خوب نیستند وقتی آرد برای جبهه می­آورند آنها می­گویند برای شما که شهید داده­اید چیزی آورده­اند مادر گوش به حرفهای آنها نمی­دهد و می­گوید رزمندگان اسلام به کافران می­جنگند چطور ما در پشت جبهه کمک نمی کنیم آنها به کمک مادر نمی­آیند مادرم 3 بعد از نیم شب برمی­خیزد و خواهر کوچکم را صدا می­زند و می­گوید برخیز وقت خواب نیست شما بجنگید تا فتح کربلا و آزادی قدس عزیز ما از این حرفها حراسی نداردحتی بچه سه ساله خواهرم قلک پولش را جبهه می­دهد و می­گوید من می­خواهم عیدی به رزمندگان بدهم بچه 5 ساله می­گوید برای فتح کربلا پیش سوی جبهه مادرم این نانها را که می­پزد قرآن به آنها می­خواند چاره دیگر ندارد همه چشم به شما رزمندگان دوخته­ایم امیدوارم شما با فتح پیروزی به خانه­هاتان برگردید و بجنگید تا قدس آزاد گردد . تا مسلمانان دیگر اززیر دست استعمار نجات یابد شما را به خدای بزرگ می­سپارم

خدایا  خدایاخدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

منتظری نستوه برای نسل انقلاب محافظت بفرما رزمندگان اسلام پیروزشان

به گردان مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر اسرائیل

اگر این نامه به دست شما رسید جواب نامه را به آدرس اصفهان خیابان امام خمینی دهنو خانه علی رضائی پلاک 90


برچسب‌ها: جهاد سازندگی
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:50 ] [ سرو قامتان ] [ ]

آقای یعقوب بیات درباره برف­روبی می‌گوید:

من بعد از آنکه چهار ماه در ارومیه با بلدوزر کار کردم، محل مأموریتم را اشنویه تعیین کردند. منطقۀ اشنویه به لحاظ هم مرز بودن با عراق شهر مرزی محسوب می‌شد و دشمن این منطقه را بمباران شیمیایی کرد. در اشنویه کارم برف­روبی بود. که کاری سنگین بود و در برف و بهمن گیر می‌کردیم. هر روز در آنجا با خطری رو­به­رو بودیم.

 

یک روز ما چهار دستگاهبلدوزر از اشنویه به طرف میل مرزی حرکت دادیم. بلدوزرها را بار کمرشکن کرده بودیم. هوا به قدری سرد بود که می­ترسیدیم یخ بزند و موتور آنها بترکد. برای همین باید نیم ساعت به نیم ساعت آنها را روشن نگه می‌داشتیم تا گرم بماند. با زحمت بسیار این چهار دستگاه را به مقر اصلی­مان در مرز رساندیم تا با آنها برف­روبی کنیم.

آنجا هر روز و هر شب برف می­بارید. برف­هایی که در برخی نقاط جاده به صورت بهمن در می­آمد و مشکل درست می­کرد. خیلی از مواقع ریزش بهمن همزمان بود با برف­روبی ما؛ زیرا سر و صدا و لرزشی که بلدوزر درست می­کرد، سبب می­شد یک گلوله برف از نوک ارتفاع حرکت کند. این گلولۀ کوچک در مسیر خودش تمام برف­ها را حرکت داده و تودۀ بزرگی درست می­کرد که بلدوزر را می­توانست به راحتی خرد کند و درهم بشکند.

 یک بار همراه حجت نادمی به طرف میل مرزی برف روبی می‌کردیم که یکباره احساس کردم همه جا تاریک شد. اتاق بلدوزر هم در زیر سنگینی برف به صدا در آمد. منتظر بودم هر لحظه به صندلی پرس شوم. اولین باری بود که زیر بهمن ماندن را تجربه می­کردم. امیدم قطع شده بود و شهادتین را خواندم و آمادۀ شهادت شدم. ولی با لطف خداوند هنوز  بلدوزر کار می­کرد. این مسألا سبب قوت قلبم شد. فکرم را متمرکز کرده و بلدوزر را کمی عقب و جلو کردم. یک مقدار که صبر کردم، جا باز شد و راحت­تر نفس کشیدم. چون نفسم داشت کم کم نفسم قطع می‌شد. به لطف خدا چون بلدوزر کار می‌کرد برف‌ها کم کم خوابید و کمی از سقف از زیر برف بیرون آمد.

آن وقت بود که صدای فریادهای حجت نادمی را شنیدم. او آمد و من را از داخل اتاق بیرون کشید. از خوشحالی فریاد می­کشید و با صدای بلند می­خندید و روی برف­ها می­غلطید.

بعد از اینکه از زیر برف نجاتم داد و قدری از بلدوزر فاصله گرفتیم،  به بلدوزر نگاه کردم دیدم از آن دود بلند می­شود. تعجب کردم زیرا آن را خاموش کرده بودم. به حجت گفتم: بلدوزر آتش گرفت! حجت باور نکرد و بعدش دید نه واقعاً آتش گرفته است. با بدبختی برف‌ها را رد کردیم و آتش بلدوزر را خاموش کردیم. فشار برف سبب اتصال سیم­های باطری و آتش­سوزی شده بود.

 


برچسب‌ها: گردان مهندسی رزمی امام حسین, ع, شاهرود
[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:38 ] [ سرو قامتان ] [ ]

آقای سید محمد حسینی در مورد جزیره مجنون می­گوید:

یک روز شاهد حملۀ توپخانۀ دشمن بودم. یکی از ماشین­ها آتش گرفت. نزدیک بود آتش به بلدوزر کناری آن سرایت کند. شهید دروکی با پای برهنه رفت بولدوزر را روشن کرد و کنار آورد با این که می دانست ممکن است شهید شود اما رفت که کار برای جایگزین کردن بولدوزر جدید چند روز عقب نیفتد.

وصل شدن این جاده  مقارن با روز میلاد امام حسین (ع) بود و بچه های جهاد برای احداث آن خیلی زحمت کشیده بودند و حدوداً دو ماه زمان برده بود و نهایتا موفق شدند. اکثر فرماندهان ارتش، سپاه، قرارگاه حمزه وتعداد زیادی نیرو آمده بودند. لحظه ی بسیار باشکوهی بود. همه در آن لحظات فقط صلوات می­فرستادند.

شهید رمضان عباس-زاده که در آموزش و پرورش بسطام مشغول به کار بود به عنوان مسئول پشتیبانی ما در آنجا مشغول به فعالیت شده بود. ایشان بعد از عملیات خیبر با وجود سمت بالایی که در آموزش و پرورش داشت، احساس کرد حضورش در منطقه بیشتر لازم است. تانکر سوختی در اختیار ایشان قرار داده بودند که وظیفه ایشان بردن سوخت به جزیره مجنون بود.

یک روز وقتی نهار بچه­های پدافند را می­بردم متوجه شدم دو یا سه تا ماشین وسط جاده ایستادن و حس کردم اتفاقی افتاده است چون در جاده­ها از این صحنه­ها زیاد می­دیدیم توجه زیادی نکردم ولی وقتی داشتم از کنار صحنه عبور می­کردم حس کردم چند نفر از بچه­های قرارگاه حمزه ایستاده­اند و یک ماشین هم ظاهراً سوخته بود. ایستادم و از ماشین پیاده شدم. دیدم یک تانکر سوخت است که کاملاً سوخته است. از یکی برادرها پرسیدم از بچه های ما بوده؟ گفت احتمالاً !

دو نفر از بچه­ها به سمت ماشین رفتند و در را باز کردند. یکی از آنها گفت: «مراقب باش پاهایش اینجاست!» تعجب کردم چون داخل ماشین چیزی دیده نمی­شد. جلوتر رفتم دیدم یک جنازه است که کاملاً سوخته. با توجه به روحیه­ای که از آقای عباس­زاده می­شناختم ناگهان به ذهنم آمد: «آقای عباس زاده لیاقت این گونه شهید شدن را داشتی.» البته مطمئن نبودم که خودش باشد. سپس با عجله رفتم تا غذای نیروها را برسانم. وقتی برگشتم ستاد، از فرمانده خبر ایشان را گرفتم .گفتند شهید شده است! بچه­ها می­گفتند شب قبل از شهادت، خودش نماز جماعت و دعا را خوانده و کمی  مداحی کرده، انگار دلش خبر کرده بود که می خواهد شهید شود.


برچسب‌ها: دیوانه شو
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:13 ] [ سرو قامتان ] [ ]

                       برادر جهادگر آقای باقری  جهادگر شاهرودی از ا عملیات خیبر می­گوید:

با اينكه اوایل بهار شده بود ولی هوا خیلی گرم بود.  اطراف صورتمان را کامل با چفیه می پوشاندیم تا هم از گرما در امان باشيم و هم از حملۀ پشه­هاي آن منطقه. براي فرار از نيش پشه­ها حاضر بوديم كنار اگزوز بايستيم و دود و گرما بخوريم اما از گزند آنها در امان باشيم. يكي از ابتكارات بچه­هاي جهاد اين بود كه  لوله اگزوز بولدوزر را موازی زمین تعبيه كرده بودند تا دشمن نتواند گرای ما را بگیرد. شب­ها هم دشمن در چند متری ما بود و گاهی صدای رفت و آمدشان را با صدای پای حیوانات مثل سگ و شغال اشتباه می­گرفتیم ولی به علت تاريكي وجود همديگر را تشخيص نمي­داديم.

دشمن در آن محور چندین بار شیمیایی زد و متاسفانه تعداد زیادی از بچه­ها  شیمیایی شدند. تنها راه حلي که بچه هاي جهاد برای مبارزه با بمب­هاي شیمیایی داشتند آتش زدن لاستيك ماشين و كاغذ بود.

آن روز هم به محض اینکه حس کردیم دشمن شیمیایی زده، فورا دویدیم تا چیزی برای آتش زدن پیدا کنیم ولی هرچه گشتیم چیزی پیدا نکردیم. بوی بمب شیمیایی مثل بوی قرمه سبزی بود که هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر می-شد. در همین هنگام دیدم یکی از بچه ها با یک بغل پر کتاب از سنگر بیرون آمد و گفت: «بیاین اینها رو بسوزانید! »

همه به هم نگاه کردیم. انگار هرکس منتظر دیگری بود که این کار را انجام دهد. که خود او کتاب­ها را روی زمین ریخت و داد زد: «چرا وایستادین؟»

با فریاد او انگار دستهایمان جان گرفت و ظرف بنزین را رویشان ریختیم و آتش زدیم!

برادر جهادگر سید محمد حسین می­گوید:

یکی از گلوله­های دشمن دقیقاً به سقف کمپرسی اصابت کرده بود. راننده شهید شده و خاک داخل ماشین را پر کرده بود. تنۀ بالای راننده نیز کاملا متلاشی شده بود. وضعیت ناراحت کننده­ای بود طوری که هرکسی این وضعیت را می­دید بی اختیار دلش می لرزید. بعضی از راننده­ها که صحنه را دیده بودند ترسیده و دیگر میل و رغبت زیادی به رفتن داخل جاده نداشتند. من در آن موقع مسئول تدارکات بودم و به بچه­ها چای و شربت می دادم تا خستگی­شان را برطرف کنند.  در همان موقع   رمضان عرب یار محمدی که با وجود سن بالا واقعاً رانندۀ شجاعی بود، طرف من آمد و با تعجب پرسید: «این جا چه خبره؟ چرا هیچکس کار نمی کنه؟»

گفتم: «بذار برات یه استکان چای بریزم اون وقت تعریف می­کنم.»

اما او دستش را به علامت « نه. » تکان داد و گفت: «اول تعریف کن!»

من هم ماجرا را برایش گفتم. به محض شنیدن قضیه، چفیه­ای که سرشانه­اش افتاده بود را دور گردنش پیچید و با صدای بلندی که راننده­ها بشنوند گفت: «نکند فکر می­کنید که تو اتوبانت هران -کرج مشغول کار هستیم؟ خوب معلومه تو جبهه و جنگ این چیزها وجود داره!»

من برایش چای ریختم و جلویش گذاشتم اما او بدون این که حتی یک جرعه از آن بخورد به طرف کامیون رفت و به سرعت بار زد. انگار بقیه هم منتظر کسی بودند تا به آنها روحیه بدهد چون بلافاصله بعد از او بقیۀ راننده­ها هم ماشین­ها را بار زدند و کار را از سر گرفتند.


برچسب‌ها: اتوبان تهران کرج
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:13 ] [ سرو قامتان ] [ ]
شهید حبیب‌الله مجد

 

شهید حبیب‌الله مجدحبیب‌الله مجد در سال ۱۳۳۹ در شهرستان دامغان از توابع استان سمنان دیده به جهان گشود ایام نوجوانی و جوانی او مصادف با خروش عظیم مردم ایران بر علیه بیدار حکومت ستمشاهی بود وحضور در میدان مبارزه با ظلم از او جوانی رشید با دلی پرشور و اندیشه‌ای پویا ساخت که از سال ۱۳۶۰ با ورود به واحد مهندسی رزمی جهادسازندگی دل به دریای ایثار سپرد تا سدی در مقابل هجوم دشمن بعثی به میهن اسلامی باشد وی کار خود را با رانندگی لودر آغاز کرد و سنگرسازی بی‌سنگر شد.
سپس با عنوان مسئول محور عملیاتی به فعالیت پرداخت و پس از چندی فرماندهی گروهان مهندسی رزمی و پس از آن فرماندهی گردان مهندسی رزمی لشگر ۲۷ حضرت رسول اکرم (ص) دامغان را پذیرفت و در نهایت به عنوان جانشین عملیات قرارگاه مهندسی رزمی حمزه سیدالشهدا حماسه افرید وی در عملیاتهای متعددی از جمله خیبر، کربلای ۵، بیت المقدس ۲ و ۳، نصر ۸، و والفجر۱۰ شرکت و بارها در حملات شیمیایی دشمن آسیب دید پس از پایان ایام جنگ در رشته کارشناسی مدیریت بازرگانی به تحصیل پرداخت و مسئولیتهایی را در وزارت جهادکشاورزی عهده‌دار گشت که از آن جمله می توان به فعالیت در موسه جهان پیام و مدیرعاملی شرکت جهاد نصر کوثر اشاره کرد که خدمات ارزنده‌ای در استان هرمزگان و منطقه بشاگر ارائه نمودند وی همچنین اجرای طرح احداث سد شهرچای ارومیه و سد حوضیان الیگودرز از سوی شرکت جهاد نصر عهده‌دار گردید که پروژه اول چند روز پس از شهادت مظلومانه او در بیست و هفتم فروردین ماه سال ۱۳۸۴ به بهره‌برداری رسید. گرچه دفتر ۴۵ سال تلاش و مبارزه او بسته شد لیکن نام و یادش تا ابد در دلها زنده خواهد بود. روحش شاد
 
منبع : پایگاه اطلاع‌ رسانی صبح

برچسب‌ها: حاج حبیب الله مجد
[ سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:52 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است