سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سفر به لبنان و ملاقات با جرج جرداق

در دهه دوم محرم سال قبل(1391) برای ده روز سخنرانی توسط حجت الاسلام والمسلمین اعرافی رئیس جامعة المصطفی، به «جامعة المصطفی لبنان»[1] دعوت شدم. اینجا پایگاه علمی شیعه در لبنان است. فارسی زبانان می­آمدند و تعداد قابل توجهی از عرب زبانان که طی این سالهای مراوده با ایرانیان فارسی را آموخته­اند.

در چند سفری که به لبنان داشتم­، همیشه آرزو داشتم آقای جرج جرداق را به خاطر کار بزرگی[2] که کرده­اند را ببینم ولی هر بار مشکلی پیش می­آمد تا اینکه در سفر اخیرم توانستم یک روز عصر با ایشان در مرکز صدا و سیمای لبنان دیدار کنم. در این ملاقات دامادم، و فرزندانش نیز همراهم بودند.

جرداق پیر مرد هشتاد و یک­ساله­ای بود با نشاط و سر حال. سفید رو و متوسط­القامه که موهای وسط سرش ریخته بود و آنهایی هم که سرجایشان بود، به هم ریخته به نظر می­رسید.

حسابی تحویل گرفت و احوال­پرسی کرد. به او گفتم آقای دکتر به دو جهت به شما علاقمندم. یکی اینکه شما فردیث را دوست دارید که من هم او را دوست دارم. دیگر اینکه از ارتباط گرم­تان با نهج­البلاغه آگاهم. گفته­اید که دویست بار این کتاب شریف را خوانده­اید و همسر و دخترت نیز به جهت علاقه و کار شدید شبانه­روزی­تان با اینگونه امور شما را ترک کرده­اند. چند سئوال دارم:

س- بخشی از عمر پربرکت خود را در راه مولا گذاشته­اید، چرا؟

ج- عشق من به حضرت علی(ع) عشق به دمکراسی و آزادی است. نهج­البلاغه پر از گوهرهای تابناکی است که نظیری برایش وجود ندارد. من از بچگی با این کتاب مأنوس بودم. ابتدا کتابهای شعر را می­خواندم. برادرم که خودش شاعر است و کتاب شعر هم دارد یک روز به من گفت چرا نهج­البلاغه را نمی­خوانی و با هدیه این کتاب شریف به من، دنیای جدیدی را به رویم گشود. برای مثال شما در کجا این سخن عالی را دیده­اید[3]:««ما رآیت نعمة موفورة الاّ و بجانبه حق مضیع». ندیدم ثروتی انباشته شده­ای را مگر آنکه در کنارش حق ضایع شده­ای وجود داشته باشد.

س- چرا برای امام حسین(ع) کاری نکردید؟

ج- انجام کارهای بزرگی از این نوع، امکانتی می­خواهد که دیگر من ندارم. کبر سن و مشکلات حسمانی اولین آنهاست ولی در رابطه با این شخصیت بزرگ مصاحبه­های متعددی انجام داده­ام و نقطه نظراتم را بیان داشته­ام.

س- نظرت نسبت به حضرت امام حسین(ع) چیست؟

ج- هو مصغر علی (او علی کوچک است!)

س- نسبت به زینب کبری(س) چگونه می­اندیشی؟

ج- هی اسوة نساء العالمین(ایشان الگویی برای زنان جهان



[1] - تاكنون، بيش از 24000 دانش‌پژوه مرد و زن از 103 كشور جهان در اين نهاد علمي، آموزشي  پذيرش شده‌اند كه بيش از 16000 نفر از آنان در مقاطع گوناگون تحصيلي فارغ‌التحصيل شده­اند. در حال حاضر نیز تعداد زیادی از خواهران و برادران در جامعه المصطفي مشغول به تحصيل هستند كه  تعدادی، از برادران در ايران و تعدادی  هم در واحدهاي  المصطفي (ص) در خارج از كشور به تحصيل اشتغال دارند. متقاضيان تحصيل در جامعه المصطفي (ص)، مطابق با استانداردهاي بين‌‌المللي آموزشي، در  مقاطع  تحصيلي كارداني، كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكتري و همچنين بر اساس سطوح چهارگانه حوزوي و دوره اجتهاد از سراسر جهان پذيرش شده و پس از فراگيري زبان فارسي و عربي در رشته‌هاي مختلف علوم اسلامي و  انساني در دانشكده‌ها، مؤسسات عالي آموزشي و واحدهاي وابسته در ايران و كشورهاي مختلف  به ادامه تحصيل مي‌پردازند و با اتمام این دوره‌ها، مدرك تحصيلي رسمي جامعه المصطفي (ص) و وزارت علوم را دريافت  مي‌کنند. جامعه‌المصطفي (ص) در بيش از 60 كشور  داراي نمايندگي مي‌باشد كه مي توان به دانشگاه اسلامي غنا، كالج اسلامي لندن، مركز تربيت معلم بورکینوفاسو، كالج اسلامي اندونزي و واحدهاي جامعه المصطفي در لبنان، افغانستان، سوريه، پاكستان، هند، تايلند، تانزانيا، سريلانكا  اشاره كرد.

[2] - كتاب «امام علي ‌ع‌ ، صداي عدالت انساني» ، این کتاب را نيم‌قرن پيش، پژوهشگر مسيحي لبناني به نام جورج سجعان جرداق، تاليف و در بيروت منتشر كرد. نشر اين كتاب با استقبال عجيبي در سراسر جهان اسلام روبه‌رو شد و شخصيت‌هاي برجسته‌اي از علماي اسلام (از جمله آيت‌الله سيدمحمدحسين‌ بروجردي، علامه محمدتقي ‌جعفري و ...) با ارسال پيام و نامه، جرداق را مورد حمايت، تشويق و تاييد قرار دادند. همين استقبال و توجه باعث شد جرداق فصول مختصر كتاب خود را بسط دهد و كتاب را به شكل حجيم‌تر و در 5 جلد در بيش از 2 هزار صفحه منتشر كند كه به زبان‌هاي گوناگون از جمله فارسي ترجمه شده است. ترجمه متن كامل این کتاب توسط حجت‌الاسلام سيدهادي خسروشاهي انجام شدو تاکنون 14 بار تجدید چاپ شده است .

 

 

 

[3] - در برخی کتاب ها از حضرت امیر المؤمنین (ع) نقل شده است:” نعمت فراوانی ندیدم، مگر این که در کنارش حقی ضایع شده باشد.” ( دراسات فی نهج البلاغه، ص ۴۰) این روایت در کتب معتبر حدیثی موجود نیست و در کتب یاد شده نیز بدون سند می­باشد، از این رو از جهت سند ضعیف است. اما با توجه به روایات دیگری، که در این مضمون آمده است، ضعف سندش جبران می شود. از جمله:” خداوند سبحان در دارایی­های توانگران روزی­های بی چیزان را واجب گردانید. پس بی­چیز گرسنه نماند، مگر به سبب آن چه توانگری به او نداده است و در روز رستاخیز خداوندی که بزرگ است بی­نیازی او، ایشان را از این کار مؤاخذه می­نماید.” (روائع نهج البلاغه، ص ۲۳۳)


برچسب‌ها: آیت الله نعیم آبادی, جرج جرداق
[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:46 ] [ سرو قامتان ] [ ]
دوست عزیزم آقای عبدالله زاده  یک دو روز قبل آخرین کتابش را - سنگر های برفی-  که تاریخ شفاهی دفاع مقدس است- برایم  آورد، امروز آن را خواندم ؛  این کتاب خاطرات حاج رجب بیناییان-  یکی فرماند هان  دلاور رزمندگان شهر دامغان – است، از آغاز انقلاب (در دامغان ) تا پایان جنگ( عملیات مرصاد).

   آن چه بیش از همه مطالب این کتاب، برایم جالب بود بی ادعایی این رزمنده دلاور و خانواده ی اوست با آن که هم او و هم برادرانش ، عمو هایش و هم دیگر خاندان وابسته به او به صورت دسته جمعی در ماه های  بسیار در جبهه حضور داشتند ، شهید شدند، مجروح و جانباز گشتند و کمک های بسیاری هم  از نظر مالی انجام دادند ، اما هرگز مثل خیلی از آدم های روز گار ما  که نه خود ، نه فرزندان و دایی ها و خاندان شان  و... در طول جنگ 8 ساله پایشان به جبهه نرسید و نه کمکی کردند و... از ملت طلبکار نیستند، دیگران را بدهکار نمی دانند، خود را یک تنه مدافع  انقلاب و دیگران را بی توجه به انقلاب نمی دانند .

 وقتی  کتاب را خواندم بیاید حرف یک از استادانم در دانشگاه علامه طباطبایی افتادم  که این گونه آدم ها را  حزب الله می نامید و  می گفت:  ما" حزب الله "داریم و "حفظ الله  " و توضیح می داد : "حزب الله "کسی است که کارش برای خداست، در جنگ حضور دارد ؛در صلح پیش قدم است ؛ برای خدا قیام می کند برای خدا  سکوت می کند دنبال منافع شخصی نیست  اهل بازی در آوردن هم نیست.... و "حفظ الله" کسی است که در این زمینه ها باصدای بلند حرف می زند،ادعای مبارزه دارد اما اهل مبارزه نیست؛  ادعای دل دادگی به آرمان ها را باصدای وحشتناکی بیان می کند، اما آرمانی ندارد؛  ادعای عمل خالصانه دارد اما اصلا مرد عمل نیست ، دیگران را به انحراف، وادادگی و... متهم می کند اما خودش متهم اصلی است  ؛از نظر تیپ تسبیح شاه مقصود است از نظر جنس پلاستیک فشرده و تهی! فقط می خواهد در پناه خدا خود را حفظ کند  ...

 حاج رجب  این فرمانده بزرگ جنگ ، حزب اللهی است، مرد عمل و اخلاص ... به همین خاطر بعد از جنگ به روستای کلاته برگشت  وبه  کار آبا و اجدادی خود- کشاورزی و دامداری- پرداخت، نه به دنبال پستی و نه در پی کسب مقامی و مدالی:  چمله آخر این کتا ب خواندنی است ؛ وقتی مصاحبه کننده از  حاج رجب می پرسند: مدال شجاعت یا ایثار گری گرفته ای؟ پاسخ می دهد : " از خدا گرفته ام، همه اش ازخدا گرفته ام "ما عندکم ینفدوماعند الله باق "و آن چه نزد خداست، باقی می ماند."



تاريخ : 92/11/25 | 23 | نویسنده : سید ظهیر قادری | نظر بدهید



برچسب‌ها: سنگرهای برفی, حاج رجب
[ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 21:26 ] [ سرو قامتان ] [ ]

روحيات رزمندگان در 8سال دفاع مقدس

افسانه شهید ذبیح اله عالی 
روزی بود و روزگاری بود ..................

[ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:39 ] [ سرو قامتان ] [ ]

بسمه تعالی

 حسین امیری وقتی پانزده ساله بود با دستکاری فتوکپی شناسنامه در سال 1360 به جبهه رفت. در سال 61 وقتی برای سومین بار به جبهه اعزام شده بود، به واحد اطلاعات و عملیات تیپ علی­ابن­ابی­طالب(ع) پیوست. سپس در سال  64جذب اطلاعات و عملیات لشکر 21 امام رضا(ع) گردید. او سالهای دفاع مقدس را به عنوان نیروی این واحد، فرمانده گردان اخلاص و فرمانده اطلاعات و عملیات این لشکر خدمت کرد.

در طی هشتاد و چهار ماه حضور در جبهه سه بار مجروح گردید و جانباز 30 درصد می­باشد. از ابتدا بسیجی بود و همچنان بسیجی باقی مانده است. فوق لیسانس ادبیات عرب گرفته است و در مدارس و دانشگاه­های دامغان به تدریس مشغول می­باشد.

از پنج سال حضور در جبهه خاطرات روز نوشت دارد و بقیه خاطرات­اش از جبهه را همان­زمان به صورت هفتگی، ماهانه و در یکی دو مورد دوماهانه نوشته است.

وی خاطراتش را در تقویم­های سر رسید سالانه نوشته است که آنها را همچنان حفظ کرده. این خاطرات ارزشمند، بدون هیچ پیرایه و مطلب اضافی واقعیت­های آن زمان را بیان می­کند. از حوادث گوناگونی که در شناسایی­های مختلف داشته است با کوتاه­ترین عبارات سخن گفته.

به علت از دست دادن یک انگشت و از کار افتادن دو انگشت دیگر خوش خط ننوشته است ولی به کمک خود ایشان این یاد داشت­ها قابل خواندن است. کمک خود ایشان از آن جهت ضروری بود که نام مکانها و موارد مهم را به صورت رمز نوشته.

موارد متعدد جزئی­ای در این خاطرات روز نوشت وجود دارد که برای درک روشن از جبهه، رفتار رزمندگان، رفتار دشمن، جو حاکم بر جبهه، تفریح و سرگرمی رزمندگان در جبهه، روابط متقابل رزمندگان با هم، چگونگی خورد و خوراک و استراحت آنان، نیایش فردی و جمعی رزمندگان، عزاداری و شادمانی آنان لازم است. مضافاً بر اینکه گزارش جزئیات عملیات شناسایی که چه بسا در عمق خاک دشمن انجام گرفته است ما را بیشتر با خطراتی که این عزیزان مواجه بودند، آشنا می­کند.

او بارها تا مرز شهادت رفته است همچنان که اکثریت قریب به اتفاق دوستانی که با او کار می­کردند به شهادت رسیده­اند.

به لطف خداوند حاج حسین امیری همچنان سرحال و قبراق در حال خدمت است. مسجد حضرت ابوالفضل(ع) دامغان پایگاهی شده است که تعدادی از جوانان و نوجوانان گردا گرد این شمع فروزان کسب فیض می­کنند.


برچسب‌ها: حاج حسین امیری
[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 23:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

برای شناسایی که می­رویم می­گویند شما باید شب حرکت کنید، روز را آنجا بمانید که دشمن را روز ببینید و میدان مین را دانه به دانه با چشم چک کنید و ببینید عراقی­ها از کجا رفت و آمد می­کنند زیرا اینجا دشت صاف است و مانع اینقدر نیست.

 یک شب تا یک تپه تانک و میدان مین دشمن رفتیم، داخل همان تپه تانک به سرمان کیسه­گونی کشیدیم بدون حرکت و با کمترین حرکت از صبح، تا شب دشمن را زیر نظر داشتیم. تکان نمی­خوردیم تا وقتی هوا تاریک شد و برگشتیم. 


برچسب‌ها: حاج حسین امیری, پاسگاه زید, شناسایی
[ جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:14 ] [ سرو قامتان ] [ ]

تهران ؛ ساعت حدود 10 صبح ، حوالی دانشگاه شریف...

92/11/22

 

درست حدس زده بودم... ازدور مرا نشانه رفته بود.

خبر نگار شبکه خبر ، آمد جلو برای مصاحبه، :

_ سلام، 

سلام ، صبح بخیر.

_ امروز ، چه روزیه ؟  

انتظار داشت بشنود ، 22 بهمن سالروز جشن پیروزی انقلاب..ولی من،بی درنگ گفتم : روز گزینه ها.

خبر نگار که شوکه شده بود و در عین حال مطمئن بود جواب خوبی گرفته  است؛ پرسید:

_ می شه بیشتر توضیح بدید؟

گفتم ؛ امروز می خواهیم یک بار دیگر ، گزینه ها مان را به دنیا نشون بدیم.

_ پرسید گزینه هامون چیاست ؟

گفتم :   یک سبد از وحدت انسان های با انگیزه به طول 25 کیلومتر در  ام القرای اسلام با فریاد الله اکبر ...

 یک سبد استقامت ، بقیمت جان همه ی سرو قامتان خدا باور ...

 یک سبد شادابی و ایمان ؛ به وسعت ایران پهناور...

_ پرسید گزینه های دیگر...؟

 گفتم: عشق سید علی خامنه ای ؛ رهبر .

تاخواست سئوال دیگری بپرسد؛ جمعیت یک صدا گفتند: مـــــرگ بر آمریکا _ مرگ بر اسراییل ...


اما؛ درمسیر حرکت به میدان آزادی، دیدم دونه دونه ی این جمعیت ،با همه سلایق و علایق خودشون،

گزینه هایی هستند؛ برای رو کم کنی عاغای « اوباما  »که فریاد  می زدند :

 این همه لشکر آمده        به عشق رهبر آمده. 


               باشد تا صاحبان بصیرت دریابند.

                  فاعتبروا یا اولی الابصار...        


             نقل از وب تاوان به شعله و شبنم       

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 16:9 ] [ سرو قامتان ] [ ]

لنگه کفش بسیجی!

این احمد[1] هم اعجوبه­ای بود. دنبال لنگ کفش بچه­هایش می­گشت.  می­گفت:« نجف­آباد همه خانواده­ها عزادارند! 5ساله عزادارند!» گفتم:« دامغان ما همین طور. ما همه­اش 100 هزار نفر جمعیت نداریم. این همه شهید داده­ایم! عملیات که می­شود رویم نمی­شود اصلاً دامغان برم.»

 گفت« لنگه ­کفش­هایشان را ببریم مادرشان نگاه  می­دارند! لباس پاره­هاشان را هم ببریم مادرشان نگاه می­دارند!» یک سری از بچه­های دیگر عقب مانده بودند. رفته بودند آن خاکریزی که ما زده بودیم دیده بودند جنازه و مجروح هست. آنها مانده بودند، تا آنها را جمع کنند.

احمد امدادگرها را می­شناخت. گفت دو سه ماشین کجایند؟ تماس گرفتند گفتند نیآمده­اند! شب فهمیدیم که آن جلو مانده و اسیر شدند.  دو سه روز بعد هم داخل رادیو عراق خودشان را معرفی کردند.

آخرین آدمی که عقب آمد شهید رضا میرزاخانی بود. جلوتر داد به سرش زده بودم:« عراقی­ها آمدند.» گفت« صبر کن من پنچری این لودر را بگیرم.» گفتم:« بریم بابا! ول کن بیا بریم! زود باش!» احمد گفت:« عیب نداره شما نیم ساعت وقت دارید.» تانک به سرعت نمی­آید. بعد آنها هم نیرو رزمی بودند که باید قدم قدم پاکسازی می­کردند و می­آمدند.

غروب رضا میرزاخانی واحمد سمیعی با هم آمدند. شهید سمیعی گفت« همان نقطه­ای که میرزاخانی نشسته بود داشت لاستیک لودر رو تعویض می­کرد، زیرش یک مین بود. روی مین نشسته بود، لاستیک عوض کردیم. همه کارها را کردیم. یکی از بچه­ها گفت«" مین ،مین،مین! لودر جلو نرود اگر جلو برود منفجره می­شه"

 آنها ترسیده بودند دست به مین کنند. با این که آموزش هم دیده بودند.

وقتی به ایستگاه حسینه رسیدیم، به احمد گفتم مرا پیاده کند. گفتم تا بچه­ها بیایند من می­روم  زیر سایه بیل بلدوزر بخوابم. بیل بلدوزر را باز کرده بودند. زیر بیل بلدوزر خوابیدم. نفهمیدم شب شد سحر شد. فردایش ساعت 10، 11روز از خواب بیدار شدم. از شام، نماز مغرب ، عشا و صبح هم که غافل بودم.

گفته بودم تا بچه­ها بیایند خوابیدم، خوابیدم که خوابیدم. هیچ کس به این بلدوزر قراضه کاری نداشت که آنجا بود. بعد بچه­ها گفتند این همه دشمن پاتک زد. آتش ریخت. تو اصلاً حالی­ات نشد! گفتن بچه­های جهاد استان سمنان رفتند. صبح بچه­ها فهمیده بودند من گم شدم. به کسی نگفتند تا روحیه بچه­ها تضعیف نشود.

ساعت 11 یک راست به قرارگاه رفتم. احمد من را دید وگفت:« کجا بودی؟» گفتم من همآنجا زیر تانک منتظر بچه­ها بودم خوابم برده ساعت ده و نیم یازده از خواب بیدار شدم. گفت:« مثل جنازه شدی! برو حمام یک دوش بگیر.» پشتم که خوابیده بودم عرق کرده بود. گِل شده بود. گفتم:« از عملیات چه خبر؟ گفت« دیگر سفره­اش بسته شد. دیگر باید برویم. یک کم خستگی بگیریم.»

 بعد از آن صیاد را دیدم. او هم پرسید، کجا بودی؟ جریان را گفتم. ­خندید و گفت خوابت برده بود! زیر آن همه آتش! عراقی­ها جهنم درست کرده بودند. هم غروب هم شب هم فردا صبحش دشمن می­خواست بیاید پاسگاه زید ما را بگیرد نتوانست. بچه­ها دفاع کردند. دشمن پشت پاسگاه زید خودش ایستاد. ما هم تو مرز خودمان ایستادیم. بچه­ها بروند استراحت و خستگی بگیرند.



[1] - احمد کاظمی فرمانده تیپ8 نجف اشرف چند نفر راننده داوطلب شهادت مأموریت داد تا با نفربر در مقابل دشمن بروند و برگردند و گرد و خاک کنند تا دشمن با تیر مستقیم دستگاههای مهندسی را نتواند هدف قرار بدهد.(ضربت متقابل ص 759)


برچسب‌ها: حاج ابوالفضل حسن بیکی, عملیات رمضان
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:37 ] [ سرو قامتان ] [ ]

من هم فرصت پیدا کردم 9 ساعت گم شوم. رفتم  10 دقیقه بخوابم، 9 ساعت خوابیدم. صِدایم کردند:« از قرارگاه بهت می­گویند بیا.»

عفونت بخیه­هایم بیشتر شده بود. گاهی احساس می­کردم به مغز سرم کسی دارد میخ می­زند. به بیمارستان فاطمه زهرا(س) رفتم.

دکتر گفت:« باید کل این بخیه­ها را در بیاوریم. این چرک کرده. کار ما نیست. خطریه! باید بیمارستان مجهز بروی. زیر باطری همه چرک کرده. مثل گوشت پخته شده. باید همه را بتراشیم.»

از در بیرون آمدم  و گفتم:«  خدایا عموم یک سگ داره، نگاهش می­داره. ما به قد یک سگ­م نیستیم! نگاه­مان داری.»

 دلم می­سوخت. آنجا رفتم. پانسمان کردند. دکتری هم بود، دستش را رویش گذاشت. دعایی هم خواند. گفت تا دو روز دیگر خوب می شوی. یک هفته هم طول نکشید الحمدالله بخیه­هایم دومرتبه خوب شد و نیاز به عمل مجدد نشد.

 

 


برچسب‌ها: حاج ابوالفضل حسن بیکی
[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 8:46 ] [ سرو قامتان ] [ ]

یک شب به ما گفتند که از جلوی کاسه صدایی می­آید. ببینید چه خبر است. رفتم در قسمت انتهایی سنگری بود دیدم صدای زار زار گریه می­آید. رفتم داخل سنگر دیدم که یک آقای رزمنده­ای کلاه کاسکت سرش بود و کنج سنگر چپیده بود و زار زار گریه می­کرد. گفتم چی شده؟ گفت من از کارمندهای طرح 20 درصدم و به من گفتند باید به جبهه بروی. من هم آمدم حالا به جای اینکه من را به آشپزخانه و تدارکات ببرند، اینجا آوردند! زن و بچه دارم. خیلی ناراحت شدم به خاطر اینکه ما نوک پیکان جاده را به او سپردیم. کافی بود  غواص دشمن بیاید ما مین هم نداشتیم. به او پرخاش کردم و گفتم تو این طوری داری خیانت می کنی بلند شو! بلند شد و با  دوربین دید در شب دورتا دور را نگاه کرد. گفتم عراقی­ها آنطرف مشغول کار خودشانند. تیراندازی می­کنند ولی شما در سنگر محفوظ هستید. یک مقدار روحیه­اش قویتر شد. البته در طول سالهای جنگ فقط این یکبار بود که با چنین صحنه­ای روبرو شدم.

 

 

 


برچسب‌ها: حاج حسین امیری, طرح 20 درصد
[ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 16:36 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است