سرو قامتان دامغان
قالب وبلاگ



موضوعات مرتبط: عکس ها
[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حسین طاهرانپور

یک هفته به پایان کار بود که یک روز عصر در حالی که صبح تا غروب کار کرده بودم و خیلی هم خسته بودم، برادر اسماعیلی فرمانده گردان شاهرود نزد من آمد و گفت عراق سطح آب را بالا برده ممکن است در اطراف جزایر پاره شود. ما باید شبها خاک ببریم و آنرا تقویت کنیم وگرنه آب کمی بالاتر بیاید جزایر را آب خواهد گرفت. شب­ها مهتاب هم نیست تو و سیدعلی شاهچراغی زحمت کار را بکشید زیر منطقه نزدیک دشمن است و به آن دید دارد. آقای عجمی معاون گردان شاهرود هم به کمک ما آمد. همان وقت سه نفری رفتیم محل را بازدید کردیم.

برای تخلیه بار باید 100 متر با سر کامیون جلو می­رفتیم سپس در محلی دور زده و 100 متر دیگر با دنده عقب می­رفتیم تا به محل تخلیه بار می­رسیدیم. عرض دژ هم طوری بود که اگر کامیون دقیقاً از وسط حرکت می­کرد از هر طرف فقط 20 سانتی­متر باقی می­ماند. یعنی در آن تاریکی کافی بود که 20 سانتی­متر ماشین کج شود تا به درون آب سقوط کند.

راننده لودر از استان ما نبود. جوانی با 20 سال سن بود. به ما گفت هر شب ساعت 10:10 دقیقه ما 40 گلوله کاتیوشا جیره داریم. برای همین بهتر است به داخل سنگر برویم.

سنگری که آنجا بود، دورش را پلیت گذاشته بودند و دورش را هم خاک ریخته بودند. سقف هم که نداشت.

اولین ماشین آقا سیدعلی شاهچراغی بار زد و برای تخلیه رفت. هنوز به محل تخلیه نرسیده بود که یک­طرف ماشین از جاده پایین افتاد. ما هم رفتیم تا کمک کنیم. برای جلوگیری از سقوط به داخل آب کمپرس را بالا داد تا بار خالی شده و ماشین سبک شود. کمی که بار خالی شد، کمپرسی در حالتی قرار گرفت که هر لحظه امکان داشت چپ شود. فوری راننده لودر که به آنجا آمده بود، بیل لودر را به اتاق حمایل کرد تا کمپرسی چپ نشود. وقتی اینکار را کرد، دیگر اتاق نه بالا  و ن پایین نمی­رفت. سه تا بیل برداشتیم و سه نفری رفتیم بالا و شروع به تخلیه بار کردیم. عرق می­ریختیم و تند تند بیل می­زدیم تا زودتر ما و ماشین نجات پیدا کنیم. زیرا هدف خوبی برای دشمن شده بودیم.

ماشین را که تخلیه کردیم، به این نتیجه رسیدیم در تاریکی مطلق شب نمی­شود کار کرد پس بهتر است صبر کنیم تا با گرگ و میش شدن هوا در صبح کار کنیم؛ وقتی که عراقی­ها خوابند.

راننده لودر به ساعتش نگاه کرد و گفت:« سریع سنگر بگیریم که آلان کاتیوشا شروع می­کند.» کمی پایین­تر کنار شانه خاکی جاده دراز کشیدیم. بارش گلوله شروع شد. هر بار موج انفجار من را از زمین بلند می­کرد و این­طرف و آن­طرف پرت می­شدم. وقتی آخرین گلوله هم منفجر شد، راننده لودر گفت:« پا شید که آتش تمام شد!» گوش چپم از کار افتاده بود و استخوانهایم همه درد می­کردند.

رفتیم تا به آن سنگرهای پلیتی رسیدیم و هر دو نفر داخل یکی از آنها خوابیدیم ولی خمپاره­های 120 عراق دست­بردار نبودند. تا که خواب به چشمم می­آمد، با صدای انفجار و موج آن بیدار می­شدم. نمی­دانم کی خوابم برد که وقتی بیدار شدم، دیدم هوا روشن شده است و ما در چند صد متری دشمن هستیم. نماز را خواندیم و کار را شروع کردیم. هر نفر 8 سرویس برده بودیم که برادران عراقی از خواب بیدار شدند و خمپاره­هایشان را به­کار انداختند. ما برای سالم ماندن آنجا را ترک کردیم ولی هر لحظه با آنکه سرعت ماشین را بیشتر می­کردیم، فاصله گلوله­ها به ما نزدیک­تر می­شد.

به محل استراحتمان که رسیدیم، صبحانه خوردیم و باز هم مشغول کار جاده شدیم. تا غروب 8 سرویس بار بردم. عصر که شد، بازهم آقای اسماعیلی به­سراغم آمد و گفت امشب هم بروید دژ را تقویت کنید. به شوخی به او گفتم:« مومن آنجا خیلی وضع خطریه! و مرد حسابی من 3 تا بچه قد و نیم­قد دارم. یک شب هم سهم من بیشتر نمی­شه! ثانیاً شب که نمی­شه کار کرد؛ اگه موافقی صبح زود بروم! تازه از صبح تا به حالا هم 8 سرویس بار برده­ام و دیگر رمق هم ندارم.» نگاهی به من کرد و رفت....

 

رمضان

قبل از عملیات رمضان ما در منطقه حسینیه خرمشهر یعنی حدود 45 کیلومتر مانده به خرمشهر مقر داشتیم. مادرم یک پشه­بند 7، 8 نفره به من داده بود. شب­ها آنرا سر و پا می­کردم واز  بچه­هایی که تا ساعت 1، 2 شب مشغول خاک­ریز زدن بودند و آن وقت به مقر می­آمدند، خواهش می­کردم که داخل پشه بند بخوابند.

بیشتر روزها می­رفتیم از نزدیکی رامهرمز شن می­آوردیم. شب­ها واقعاً خسته بودم و مثل نعش می­افتادم. صبح موقع نماز شیخ حسین مهدی­زاده با موتور در مقر دور می­زد تا همه برای نماز اول وقت بیدار شوند. یک شب متوجه شدم با این خستگی افرادی مثل عبدالله ترابی ، رضا میرزاخانی، احمد سمیعی،  و .........  ساعتی قبل از اذان صبح برای نماز شب بلند می­شوند.

 

در منطقه حسینیه

از مرتضی شادلو پرسیدم شما که هر روز به خط می­روید و حتی از خط هم جلوتر می­روید و می­دانید که هر لحظه ممکن است شهید شوید؛ آیا دچار ترس هم می­شوید؟

در جوابم گفت:« هر وقت که به شهرستان می­روم و مدتی از جبهه دورم وقتی به منطقه می­آیم و به منطقه خطر می­رسم و زیر بارش گلوله قرار می­گیرم، به­طور طبیعی دچار ترس می­شوم و بدنم بلرزه در می­آید اما اهمیت نمی­دهم و جلوتر رفته کارم را شروع می­کنم. 10 دقیقه­ای بدنم می­لرزد و دندانهایم آنچنان به هم می­خورد که اگر فردی من را در این حالت ببیند خجالت زده می­شوم ولی کمی که گذشت همه چیز برایم عادی می­شود و بدنم خودش را با شرایط تطبیق می­دهد.

 

ارومیه

وقتی به ایستگاه سلماس رسیدیم، یک متری روی زمین برف نشسته بود و هوا چندین درجه زیر صفر بود. روشن کردن ماشین­ها در آن هوای سرد زمان می­خواست. برای همین یک کانتیر را کنار قطار آوردند تا شب در کنار دستگاه­ها باشیم تا خدای نخواسته ضد انقلاب به آنها لطمه­ای وارد نکند. شب قرار شد حاج حبیب­الله مجد، رضا میرزاخانی و من در آنجا بخوابیم. 7، 8 پتو زیرمان و همانقدر هم رویمان انداختیم. با آنکه یک والور نفتی هم روشن کرده بودیم ولی مثل سردخانه بود و ما می­لرزیدیم.


برچسب‌ها: حاج حسین طاهرانپور
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 18:13 ] [ سرو قامتان ] [ ]

محمدتقی فئوادی متولد 1351 که دارای 1299 روز سابقه حضور در جبهه را دارد، از عملیات کربلای5 یعنی زمانی که نوجوانی 14 ساله بود؛ چنین می­گوید:

... من قبلاً یک ماه و نیم شاگرد برادر یعقوب­علی سلطان­آبادی در دامغان بودم. پدرم هم به جبهه آمد تا همراهم باشد. 4 ماه هم در غرب شاگرد و کمک راننده بلدوزر برادر سید محمد شمسی­پور بودم. در ارتفاعات لری کار می­کردیم. یک روز که با بلدوزر کار می­کردم و به­خاطر اینکه هنوز قدم نمی-رسید و مجبور می­شدم بایستم یا از زیر بیل جلو را نگاه کنم، عکسی برادر محمدمعلم از من گرفت که خیلی گل کرد و در چند مجله هم چاپ شد.

زمستان 1365 بود یک روز صبح دیدم چندین دستگاه کمر شکن و تریلی به بنه1 آمده­اند. با دیدن آنها خوشحال شدم چون بوی عملیات جنوب به مشامم رسید. گفتند فقط یک بلدوزر D8 و بقیه­اش را D6  و D7 بار بزنیم.

صبح زود حرکت کردیم. بارش برف شروع شد. برف در بین راه مریوان به سنندج، جاده را بسته بود. من که همراه کاروان بودم، از آن پیاده شدم و به بقیه گفتم این که غصه ندارد، با یک بلدوزر جاده را باز می-کنیم. چند نفر از همکاران به من که بچه­سال بودم نگاه کردند و خندیدند. آنها گفتند: « اینجا که سکو نیست!» من که از برادر سید محمد شمسی­پور یاد گرفته بودم چگونه می­شود بدون سک بلدوزر را بار ترلی کرد و آنرا پایین آورد، با اجازه بقیه یک بلدوزر را از تریلی پایین آوردم و جاده را باز کردم.

وقتی به اهواز رسیدیم در یک ساختمان دو طبقه ساکن شدیم. مدتی که بودیم، یک روز تعدادی را برای بردن به خرمشهر جدا کردند و با خودشان بردند. به من نیز اعتنا هم نکردند. خونم به­جوش آمده بود.

شب که برادر احمدعلی رشیدی از خرمشهر برگشت، پیش او رفتم و سر و صدا راه انداختم. گفتم اگر من را به خط نبرید، به دامغان برمی­گردم. طوری شد که همان-شب من را به خرمشهر فرستادند.

خرمشهر به مدرسه­ای رفتیم و تا ظهر استراحت کردیم. ظهر برادران سپاه برایمان چلوکباب آوردند ولی ظاهراً معده ما به این نوع غذاها عادت نداشت و همه مسموم شدند. شاید هم علت دیگری داشت.

عصر آنقدر هواپیمای دشمن بر فراز آنجا پرواز می­کرد که نمی­شد آنها را شمارش کرد. بمب نمی­ریختند ولی بعضی از آنها اطلاعیه می­ریختند.

شب ما را به نزدیکی اروند رود بردند. تا بعد از شکسته شدن خط به طرف دیگر برویم ولی آتش آنچنان شدید شد که مجبور شدیم به همان مدرسه برگردیم.

فردای آن روز ما را با دستگاهایمان به سه-راه دارخوین بردند. ما در آنجا در یک محوطه بزرگ سنگر ساختیم و مدتی نیز آنجا بودیم. جهاد دامغان جاده­ای را در شط­علی در وسط هور می­ساخت. این جاده به صورت نعل اسبی به شلمچه می­رسید. ما نیز در احداث آن کمک می­کردیم.

خیلی طول نکشید که عملیات کربلای5 شروع شد. یک شب من، ابراهیم قربانیان(شهید)، غلامحسین سفیدیان(شهید) و حاج نعمت­الله رضایی را خواستند تا یک محور را باز کنیم. ما 2 دستگاه بلدوزر D6  را بردیم و پشت دژ در منطقه شلمچه گذاشتیم تا شب ساعت 11 برویم و دژ را بشکافیم. آنجا یک کانال بود که بچه­های گردان روح­الله دامغان به فرماندهی برادر محمدعلی مشهد(شهید) در آنجا آماده عملیات نشسته بودند.

شب سر ساعت کار را شروع کردیم. ما پشت سر برادران تخریب­چی سپاه حرکت می­کردیم. قدری که گذشت ابراهیم قربانیان که با هم روی یک بلدوزر بودیم گفت تو حالا روی دستگاه باش تا من بروم داخل این سنگر عراقی بخوابم بعدا تو برو. ساعت 1 یا 2 شده بود. فوری برگشت و گفت 8، 9 نفر داخل این سنگر 2 نفره روی هم خوابیده­اند و همه هم عراقی هستند. کسی حرف او را قبول نکرد.

صبح که شد یک نفر رفت و این 9 نفر را از آن سنگر بیرون کشید. کمی از روز بالا آمده بود که بلدوزر برادر غلامحسی سفیدیان در محور سمت راست در گِل فرو رفت و از حرکت ایستاد. حاج حبیب-الله مجد هم آنجا بود به او گفتم اگر این بلدوزر را از اینجا نبریم با تانک آنرا خواهند زد.

سید عبدالله ترابی، حسین مطهری­نژاد، عبدی خلیل­نژاد و حاج عقیل قریب بلوک نیز پشت خاک-ریز چسبیده به آن نشسته بودند. من گفتم می­روم پشت بلدوزر گیر کرده می-نشینم و غلامحسین سفیدیان هم پشت بلدوزر ما نشست. دسته سویچ حاج عقیل را گرفته بودم تا آنرا روشن کنم. به ذهنم رسید اول یکی از شاه کلیدهای حاج عقیل را از روی دسته­کلیدش کش بروم تا با ان بتوانم هر دستگاهی را روشن کنم. مخصوصاً آن بلدوزر کماتسو را که آنرا به من نمی­دادند.

در همین فکر بودم و هنوز استارت نزده بودم که صدای انفجاری بلند شد و من غرق گرد و خاک شدم. چشمم به غلامحسین سفیدیان افتاد که از جایش بلند شده و ایستاده بود و می­گفت:« اشهد ان لا الله الا الله و...9 که یک مرتبه افتاد و شهید شد. حسین مطهری­نژاد هم غرق به خون شده بود. از چند جای پشت حاج عقیل هم خون بیرون می­زد.

 حاج عقیل داد کشید:« بچه تویوتا را روشن کن و بیا تا اینا را ببریم.» هر چه می­گفتم بلد نیستم مثل اینکه متوجه نمی­شد. یک نفر ماشین را آورد وما برادر حسین مطهری­نژاد را به اورژاتس رساندیم و شهید را هم تحویا معراج شهدا دادیم ولی هر چه به حاج عقیل گفتم خودت را به دکتر اورژانس نشان بده قبول نکرد. از انجا به محل استراحتمان زیر پل خرمشهر برگشتیم.

بعد از آن که 4، 5 روز در شلمچه کار کردیم، به من و برادر سیدموسی فخاری مأموریت دادند تا شبانه به محلی برویم و یک خاک­ریز 2 جداره به­طول 400 متر را بزنیم. شبانه از محل شلوغی به آنجا رفتیم و چون تاریک بود تیغ بلدوزر به لوله یک تانک گرفت و مثل اینکه آنرا خراب هم کرد. ما دو نفری در دو شب خاکریز را تکمیل کردیم.

 از بس که صدای انفجار شنیده بودم و شهید کشته در وضعیت­های مختلف دیده بودم، ته دلم خالی شده بود و دیگر از مرگ می­ترسیدم ولی به روی خودم نمی­آوردم.

دو سه روز بعد از آن یک مأموریت به من و برادر محمد شمسی­پور دادند تا به نهر جاسم برویم و خاک­ریز بزنیم. وقتی با بلدوزر از نخلستان عبور می­کردیم در تاریکی شب ترس بر من چیره شده بود و لرزم گرفته بود.

تا صبح کار کردیم و با خودمان گفتیم تا هوا روشن نشده است یک سنگر عمیق برای بلدوزر در بیاوریم. تا که برادر شمسی­پور بیل را پر از خاک کرد و بالا برد، دیدم به گوشه بیل فانسقه یک برادر بسیجی شهید گیر کرده است. او را با احترام در محلی گذاشتیم و نیمی از پلاکش را کندم و به چادر برادران پاسدار تحویل دادم. در اینجا هم 200 متر خاک­ریز در دو شب زدیم.

دو سه روز دیگر که گذشت بازهم مأموریت دیگری برای جزیره ام­الطویله به من، برادر محمدرضا خادمیان، حیدر مسروری و سید موسی فخاری دادند. ما مسیر طولانی­ای را زیر آتش دشمن رفتیم تا به آنجا رسیدیم. دستگاه را نیاز نبود ما ببریم. یک فاصله یک کیلومتری را باید خاک­ریز می­زدیم.

دو نفر از بچه­های چهارمحال و بختیاری هم به آنجا مأمور شده بودند. اینها هم به ما کمک می­کردند. ما یک نفرمان استراحت می-کرد و یک نفرمان پشت دستگاه بود ولی اینها همه­اش دو نفری بالای دستگاه بودند. همه ما به آنها گفتیم اینجا خطرناک است و باید یک نفر بیشتر بالای دستگاه نباشد ولی کمی که یک نفری کار می­کردند، بازهم دو نفری ادامه می­دادند.

یکباره با یک گلوله تانک هدف قرار گرفتند. گلوله تانک به خود آنها اصابت کرد. ما توانستیم چهار تا دست و پا را جمع کنیم و عقب بیاوریم.

شب بعد برادر حیدر مسروری هم مجروح شد. ترکش با او کاری کرده بود که نمی­توانست تکان بخورد. من که جثه-ای نداشتم و بیشتر زورش را برادر محمد شمسی­پور زد تا او را عقب بیاوریم. وقتی که می-خواستیم او را از روی پل شناور رد کنیم دو بار به داخل آب افتاد و سر و صدایش بلند شد.

وقتی به نخلستان­های بعد از پل رسیدیم و مجروح را تحویل دادیم به سنگر برادران سپاه رفتیم. برادر پاسداری بود که من را بغل کرد و بوسید. یک رادیو و چیزهای دیگری به من هدیه داد. به او گفتم:« من دیگه می­ترسم و توان کار ندارم. از مرگ هم می­ترسم.» او گفت یک آیه قرآن به تو یاد می­دهم تا دشمن تو را نبیند و دیگر هم نترسی. او آیه«  وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ[1]       » را یادم داد. از آن وقت به بعد هر وقت که پشت دستگاه بودم و کار می­کردم، لحظه­ای نبود که این ذکر را نگویم.

 



[1] - سوره مبارکه یاسین آیه 9


برچسب‌ها: راننده بلدوزر 14 ساله, محمد تقی فئوادی
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 14:39 ] [ سرو قامتان ] [ ]

هواپیما آمد

برادر جهادگر محمد تقی منسوبی از عملیات کربلای5 چنین گفت:

... هر روز و هر ساعت بمباران می­شدیم. یک روز عصر در حالی که کلاه آهنی سرم بود در محوطه روبروی پلی نزدیک خرمشهر که محل استراحت ما بود قدم می­زدیم. یکباره صدای هواپیما را شنیدم. چند قدمی دویدم و خودم را به طرف یک چاله پرتاب کردم. سر و صدا تمام شد و چند دقیقه گذشت ولی خبری نشد. بلند شدم و به جمع دوستانم پیوستم.

آنها به طرز مشکوکی من را ورانداز کردند و به هم نگاه کردند و خندیدند. من هم چیزی به روی خودم نیاوردم.

مشغول قدم زدن و صحبت بودیم که دو مرتبه همان صدای ویراژ هواپیما در گوشم پیچید. باز هم دویدم و سنگر گرفتم. این­بار هم صدا قطع شد و خبری از بمباران نشد.

وقتی به جمع دوستان پیوستم، گفتند:« مثل اینکه امروز حالت خوش نیست؟!» گفتم:« حالم خوبه ولی این صدای هواپیما چیه که من می­شنوم و شما نمی­شنویید؟!»

یکی از بچه­ها گفت:« حکمت آن در کلاه آهنی روی سرت است، بالای آن سوراخ است و باد توی آن می­پیچد و صدای هواپیما می­دهد.»

دیدم راست می­گوید ولی همین موضوع در آن جو تا چند روز سبب شد تا هر یک از دوستان من را می­بیند بگوید:« هواپیما آمد.»

 

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 16:43 ] [ سرو قامتان ] [ ]

برادر جهادگر محمدتقی منسوبی که سال­ها در مناطق تانک با دستگاه­های راهسازی کار می­کرد از عملیات بدر چنین گفت:

... پس از عملیات بدر ما سه ماه در زیر آتش شدید دشمن بعثی مشغول احداث جاده بودیم. جاده باریکی از خشکی به جزایر مجنون وصل می­شد که بایست آنرا تعریض می­کردیم. یک لودر 120 دستم بود که با آن جاده را تسطیح می­کردم.

یک روز صبح ساعت 10:30 صدای کار افتادن ضدهوایی­ها را شنیدم. در فاصله 3 کیلومتری هم گرد و خاک و دود را دیدم که تنوره می­کشید و به آسمان می­رفت. زدم روی ترمز و از لودر پایین پریدم. بیل لودر را هم روی زمین گذاشتم تا حالت جان­پناه درست کند.

بین دو چرخ لودر داراز کشیدم و گوشهایم را با دو دستم گرفتم. به آسمان نگاه می­کردم که یکباره چشمم به بمبی افتاد که به اندازه یک کیسه بزرگ آرد بود. این بمب به طرف لودر می­آمد. در حال خواندن اشهدم بودم که به هوا پرتاب شدم. چند بار هم لودری که 15، 16 تن وزن داشت با اندازه 30، 40 سانتی­متر به هوا پرتاب شد و باز به­سر جای خودش برگشت.

گل و لای بسیاری هم رویم ریخت. سر و صدا که خوابید از زیر لودر بیرون آمدم. یک بمب در یک متری لودر زمین نم­دار کنار جاده را شکافته بود و بدون آنکه عمل کند در زمین پنهان شده بود. بمب دیگر که در فاصله 50، 60 متری داخل جزیره سقوط کرده بود، عمل کرده بود و همه چیز را به­هم ریخته بود. گودالی درست شده بود و حیواناتی مثل ماهی و لاک پشت هم تلف شده بودند و تا مسافتی آب گل­آلود شده بود.

خیلی نگذشت که قدرت­الله امینیان به­سراغم آمد. تا که چشمش به من افتاد، گفت:« پسر هنوز زنده­ای؟!» به او گفتم:« شهیدان زنده­اند، الله اکبر! [1]



[1] - نوار مصاحبه با برادر محمدتقی منسوبی 25/5/1393


برچسب‌ها: محمد تقی منسوبی
[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 16:14 ] [ سرو قامتان ] [ ]

محمدنبی فرمانیان فرزند علی­اکبر متولد 1336 دیباج می­باشد. او در شرکت ذغالسنگ البرز کار می­کرد و به عنوان راننده لودر زنجیری در چند عملیات شرکت کرد. در عملیات طریق­القدس و والفجر8 مجروح شد.

سل 1360 برادر حاج ابوالفضل حسن­بیکی به منطقه طزره آمد و برایمان صحبت کرد. او گفت که نیروهای فنی نقش بسیاری در پیروزی رزمندگان دارند. چند روز پس از آن ما یک اتوبوس نیروی فنی و متخصص از آنجا به طرف جبهه حرکت کردیم.

به اهواز که رسیدیم، حاج ابوالفضل به سراغم آمد. و من را تا تپه­های الله­اکبر برد. در آنجا تا که صدای غرش­های توپخانه 155 که نزدیک ما بود را شنیدم، خیز رفتم. حاج ابوالفضل حسن­بیکی خندید و گفت خودی است.

غلامرضا علی­آبادیان همان روز اول یک لودر کاترپیلای 950 تحویل من داد. یک هفته با آن برای نیروهای زرهی ارتش در همان منطقه جاده درست می­کردم. پس از یک هفته یک لودر کماتسوی زنجیری غنیمتی از دشمن تحویل من شد. من باید در جاده­ای که قرار بود در رمل زده شود کمک می­کردم. در رمل لودر زنجیری کارآیی بالایی دارد.

برای احداث جاده­ای که تا پشت دشمن ادامه یافت، کامیون­ها خاک می­آوردند و ما آنرا روی رمل پهن کرده و رگلاژ می­کردیم. اوائل کار روز جاده را درست می­کردیم و شب باد با رمل روی آنرا می­پوشاند. بعد از آن دو طرف را با استفاده از گونی­های پر از رمل حصار درست می­کردند. در طی یک ماهی که آنجا کار می­کردیم، دو بار سرهنگ صیاد شیرازی(شهید) به دیدن ما آمد.

در هنگام عملیات از این جاده لشکر92 زرهی اهواز و چند گردان بسیجی عبور کردند. آنها و دیگر رزمندگان شهر بستان را آزاد کردند. ما همراه رزمندگان در حال پیشروی به سوی تنگه چزابه بودیم که با تیر کلاش دشمن مجروح شدم. اصرار من برای باقی ماندم در منطقه عملیاتی بی­نتیجه بود. وقتی هم که در بیمارستان آیت­الله طالقانی اهواز از پایم عکس گرفتند، گلوله در رانم مانده بود برای همین از آنجا من را به اصفهان و سپس به بیمارستان بهارلوی تهران بردند. 21 روز روی تخت بیمارستان بودم تا پایم بهتر شد.

فتح­المبین

ما در تنگه میش­داغ و تنگه رقابیه بودیم. آنجا جاده می­زدیم. ده روز قبل از عملیات فتح­المبین عراق در آن جبهه به ایران حمله کرد که تعداد زیادی کشته داد.

ما در تنگه رقابیه کار می­کردم. احمد سمیعی(شهید) مسئول محور ما بود. اول بلدوزرD6  داشتم بعداً بلدوزر D8 به من دادند. من و حسین فتاح(شهید) به صورت نوبه­ای با این بلدوزر کار می­کردیم ولی هنگام عملیات با هم بودیم.

شب عملیات همراه نیروهای پیاده پیش رفتیم تا آنکه به میدان مین رسیدیم. صبح شده بود. حسین فتاح گفت من پیاده می-شوم تا نماز بخوانم. آن وقت 12 نفر از اسرای عراقی بالای بلدوزر آمدند و از تشنگی گالن 20 لیتری آب من را خالی کردند. به یک رزمنده گفتم این­ها مزاحم کار من هستند آنها را بگیرید و ببرید. او هم به شوخی گفت به آنها بگو که خودشان را به جهاد سازندگی معرفی کنند! قدری گذشت یک ماشین ایفا آمد و آنها را سوار کردند و بردند.

بلای یال تنگه رقابیه که رسیدیم، گفتند عقب نشینی شده است. با هر بد بختی­ای بود تا تنگه رقابیه عقب آمدیم. گفتن جلوی تنگه را خاکریز بزنیم.

مشغول کار بودم که ساعت 2 بعد از ظهر دیدم بیل دستگاه از کار افتاد. پیاده شدم. شیلنگ روغن هیدرولیک ترکش خورده بود و روغن­هایش ریخته بود. بلافاصله بلدوزر دیگری تحویل من شد تا خاک­ریز را کامل کنم.

حسین فتاح هم روی یک لودر کار می­کرد که مورد اصابت گلوله تانک دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.

 


برچسب‌ها: محمدنبی فرمانی, راننده لودر زنجیری
[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 9:12 ] [ سرو قامتان ] [ ]

برادر حاج ابوالقاسم(محمود) شهابی در مورد شروع به کار جهاد سازندگی دامغان بیان کرد:

... پس از پیام حضرت امام(ره) برای تشکیل جهاد سازندگی در کشور(27/3/1358) از طریق کمیته انقلاب اسلامی دامغان به من و برادر علی­اکبر کرامتی ابلاغ شد تا وسائل و امکانات اردوهای ملی زمان شاه را از فرمانداری دامغان تحویل بگیریم. ما آن اثاثیه را تحویل گرفتیم و در دبیرستان پروین اعتصامی مستقر شدیم. چند روز بعد حدود ده نفر دانشجوی دانشگاه علم و صنعت مثل احمد هاشم­نژاد، احمد دشتی، شفیعی، فروزش، ... به ما پیوستند. نیمی از افراد این اکیپ دختران دانشجو بودند. این دانشجویان کم و بیش تا شروع جنگ تحمیلی در دامغان حضور داشتند.

ما کارمان را به نام«جهاد سازندگی دامغان» شروع کردیم. فصل دروی گندم بود. با دستور امام(ره) کشاورزان زمین­های قابل توجهی را زیر کشت برده بودند. از دستگاه­های مکانیزه دروگر هم در شهرستان خبری نبود. کمیته درو را تشکیل دادیم و از مردم داوطلب کمک به کشورزان پبت نام کرده و هر روز از ادرات ماشین گرفته و گروه گروه داوطلبین را برای کمک به روستاها می­بردیم.

پس از پایان درو فرصت شد تا با پبت نام از افراد مشتاق برای خدمت در جهاد سازندگی کمیته-های مختلف را تشکیل بدهیم. هم­زمان به روستاهای دامغان رفته و از نیازهای عمومی مردم آمار تهیه می­کردیم. در این فرصت خانم­های دانشجو هم به صورت اکیپ­های دو نفره در روستاها کلاسهای فرهنگی برگزار می­کردند.

یک دو ماه که از شروع کار جهاد سازندگی دامغان گذشت، ما دستگاه­های راهسازی را از شرکت البرز شرقی به صورت مأموریت دریافت کرده و کار در روستاها را شروع کردیم. آن زمان روستاهای منطه کوه­زر جاده ماشین­روی مناسب نداشتند. در اولین اقدام ما نسبت به بازسازی این جاده اقدام کردیم و در قسمت روستای شخ یزدان­آباد با استفاده از سنگ آب­نما زدیم تا موقع سیل جاده مسدود نشود.

کل هزینه­های ما شامل هزینه بنزین و گازوئیل ماشین­هایی که به ما مأمور شده بود، هزینه غذای افراد غیر دامغانی که در دناشسرا بیتوته می­کردند، هزینه­های متفرقه در تابستان 1358 مبلغ 17000 تومان شده بود. هیچ فردی حقوق دریافت نمی­کرد به همین جهت هزینه پرسنلی نداشتیم.

روزهای نزدیک مهرماه آن سال به دانشسرای مقدماتی دامغان نقل مکان کردیم. طبقه دوم را برای خانم­ها در نظر گرفتیم. در طی این چند ماه جهاد سازندگی از جهت نیروی فنی توسعه یافته بود. همه تلاش می­کردند با جذب افراد فنی و متخصص زمینه خدمت رسانی را فراهم کنند.

چند ماهی که گذشت دیگر فضای دانشسرا برای جهاد سازندگی کافی نبود برای همین در قسمتی از ساختمان صنایع دامغان استقرار پیدا کردیم.

من مسئول واحد قنوات بودم. استاد حاج حسین بابوی شوکت­آبادی کارشناس ما بود. در یک مقطع ما هم­زمان روی 60 رشته قنات کار می­کردیم.


برچسب‌ها: محمود, ابوالقاسم, شهابی
[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 15:28 ] [ سرو قامتان ] [ ]
یکی از جهادگران دامغانی:

... 

بازدید نخست وزیر از پادگان حمیدیه

وقتی سال 1359 در پادگان حمیدیه بودیم، یک روز محمدعلی رجایی که آن زمان نخست وزیر بود به دیدن ما آمد. لباس شخصی به تن داشت و رفتارش معمولی و گرم بود. برایمان صحبت کرد. پس از آن من به منطقه رفتم و پس از چند ساعت برگشتم. وقتی به دستشویی رفتم از تمیزی آنجا برق می­زد. علت را پرسیدم. گفتند خانم نخست وزیر و چند خانم همراه او آنجا را تمیز کرده­اند.


برچسب‌ها: همسر شهید رجایی در جبهه
[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 17:40 ] [ سرو قامتان ] [ ]

سید محمدرضا تقوی فرزند سید مرتضی متولد 1338 دامغان می­باشد. او به عنوان مکانیک 938 روز در جبهه حضور یافت و در عملیات­های مختلف به عنوان راننده آمبولانس نیز انجام وظیفه کرد. در عملیات خیبر جانباز شیمیایی گردید. اکنون بازنشسته جهاد کشاورزی است و به مکانیکی اشتغال دارد. ایشان از این مدت چندین خاطره بشرح زیر بیان کرد:

تیر ماه 1358 بود. مشغول تعمیر یک ماشین در نزدیکی منزلمان بودم. دو جوان که بعداً فهمیدم جعفر زعفرانچی و بهروز شریفی اسم آنهاست، به من رسیدند و کمی به کارم نگاه کردند. از من پرسیدند که مکانیک هستم که جوابم مثبت بود. آقای زعفرانچی از من پرسید:« به جهاد می­آیی؟» از او پرسیدم جهاد چیست. وقتی برایم توضیح داد قبول کردم که به آنجا بروم. این دانشجویان پس از پیام حضرت امام(ره) در مورد راه اندازی جهاد از دانشگاه صنعتی شریف به دامغان آمده بودند تا جهاد سازندگی را راه­اندازی کنند. رئیس آنها فردی اهل گناباد بود.

از فردای آن روز به آنجا رفتم. دفتر جهاد سازندگی در طبقه دوم دانشسرای مقدماتی در خیابان ایستگاه( شهید مطهری فعلی) بود. این هر روز به ادارات مختلف رفته و ماشین­های از رده خارج آنها را بکسل کرده و به حیاط دانشسرا برده و با استفاده از قطعات برخی از آنها تعدادی از آنها را آماده به کار می­کردم. آن موقع گرفتن حقوق و مزد هم مرسوم نبود و من که مجرد بودم و خانه پدرم زندگی می­کردم نیاز به پول هم نداشتم.

طریق­القدس

«....سال 60بعد از اینکه خدمت سربازی­ام به اتمام رسید به جهت اعلام نیاز من و بردار رضا میرزاخانی به پادگان دشت آزادگان اعزام شدیم. ما را به قسمت تعمیرگاه که برادران اصفهانی بودند معرفی کردند. بعد از چند روز حاج آقا حسن­بیکی گفت:چهار ماشین آهوی خراب داریم که از ادرات دامغان گرفته­ایم شما آن را تعمیر کنید تا هنگام لزوم استفاده شود. روز آخر که برای آنها باطری زیر شارژ گذاشته بودیم آقای  حسن­بیکی گفت: امشب باید ماشینها به بیمارستان صحرایی تپه­های الله­اکبر برده شوند.

آن شب از بچه­های جهاد دامغان من و رضا میرزاخانی با ماشین آهو بیابان به عنوان آمبولانس مأمور شده بودیم و برادر پریمی هم با ماشین سیمرغ. یکی از ماشینها را به بیمارستان صحرایی تپه­های الله­اکبر بردم آنجا سنگری بود که داخل زمین حفر کرده بودند و روی آن را با تراورس پوشانده بودند و بوی موش هم آزارمان می­داد. آنجا بودم تا اینکه ساعت 10 شب آقای حسن ­بیکی آمد و گفت:یک نفر از سپاه می­آید و شما در اختیار ایشان هستی آن شب عملیات بود و به ما توصیه کرده بودند که جائی نگوئیم. آن شب برادران سپاه گفتند شما به عنوان راننده امبولانس هستی و از جناح اصلی که طرف تپه­های الله­اکبر هست پشت سر نیروهای پیاده می­روی و هر وقت کسی مجروح شد او را سوار می­کنی و به اورژانس تپه­های الله­اکبر می­بری. عملیات که شروع شد من پشت سر نیروها می­رفتم تا اینکه ساعت 4 صبح نزدیک بستان رسیدیم و بچه­های جهاد دامغان آنجا خاکریز زدند و نیروهای پیاده پشت آن مستقر شدند. چون شهر بستان هنوز پاکسازی نشده بود یکی از برادران اهواز که پاسدار بود به من گفت برویم داخل شهر دور بزنیم اگر مجروح باشد به اوژانس ببریم داخل شهر که شدیم ماشین را کنار گذاشتیم و پیاده توی کوچه­ها حرکت کردیم که مجروحی به آن صورت نبود.

در روزهای اول ما گاهی مجروحین را به بیمارستان­های اهواز هم می­بردیم ولی بعد از سه، چهار روز گفتند فقط آمبولانس­های خط حق دارند تا اورژانس صحرایی بروند. ظاهرا یک آمبولانس از خط اسلحه خارج کرده بود.

وقتی که نیروهای رزمنده از بستان به طرف تنگه چزابه می­رفتند، به من گفتند تا آنها را همراهی کنم. حسینعلی اکبر زاده که با من آشنا بود و دوره امدادگری را دیده بود نیز با من همراه شد. ما یک مجروح بد حال را تا بیمارستان صحرایی بردیم. فاصله ما شش، هفت کیلومتر بود. جاده هم خاکی بود. موقع برگشت، قسمت عقب ماشین ما را با آرپی­جی زدند. ماشین آتش گرفت و سوخت. پیاده تا پیش نیروها رفتیم. فرمانده گردان گفت ما نیرو کم داریم باید پیش ما بمانید. من اسلحه گرفتم و یک خشاب به طرف دشمن خالی کردم. گمپوت آوردند. من یک قوطی را باز کردم و به برادر اکبرزاده دادم. او گفت که نمی­خواهم. تفنگ را از من گرفت و شروع به تیراندازی کرد. قدری که تیراندازی کرد براد گفت سوختم. پیراهنش را بالا زدم. یک ترکش به بالای قلبش خورده بود. شروع به صحبت کرد که من دوست داشتم به زیارت امام حسین بروم. سلام من را به خانواده­ام برسان. به او گفتم خوب می­شوی ناراحت نباش. همان وقت یک آمبولانس دیگر آمد و او را داخل آن گذاشتیم. وقتی می­خواستم من هم سوار شوم. فرمانده آن گردان دستم را چسبید و گفت نیرو کم داریم حتماً باید پیش ما بمانی.

من تا شب همراه نیروهای پیاده بودم. آن وقت فکر کردم نباید اینجا بمانم، برگردم عقب تا جریان را برای مسئولین توضیح دهم. وقتی به عقب برگشتم به حاجی عقیل قریب­بلوک و حسین فتاح(شهید) برخوردم که مشغول حمل اسلحه توسط لودر بودند. بعد از احوال­پرسی گفتم ماشین من خراب شد و با نیروهای پیاده رفته بودم که آنها در تنگه چزابه پدافند کردند و من هم برگشتم.

 در این حال یک دستگاه پی­ام­پی مشغول حمل مهمات برای خط بود که با شدت آتش ایستاد. به ایشان گفتم برادران جلو مهمات ندارند برایشان ببرید که یکی از برادران پاسدار گفت یک پی­ام­پی ما را زده­اند و این یکی را برای مواقع اضطراری نگه داشته­ایم و او گفت اگر چند نفر داوطلب شوند و مهمات ارپی­جی را با کیسه به خط ببرند بهتر است حاج عقیل گفت برو چند نفر از برادرها را جمع کن و اینکار را بکنید به اتفاق چند نفر از برادران سپاه که اهل تبریز بودند و چند نفر از برادران جهاد دامغان در حال آماده کردن کیسه­های موشک آرپی­جی بودیم که دو تا گلوله خمپاره که یکی به بلدوزری که کنارمان بود و یکی دیگر مستقیم داخل لوله خمپاره انداز بغل دست ما اصابت کرد و دو تا از بچه­های خمپاره­انداز در جا شهید شدند. این صحنه ما را خیلی ناراحت کرد و مصم­تر برای بردن مهمات شدیم، به برادرها گفتم با فاصله از یکدیگر حرکت کنیم که اگر گلوله­ای بیاید همه صدمه نبینیم ولی دونفر از انها که از برادران بسیج بودند گفتند ما از ابتدا با هم بودیم و حالا هم باید با هم باشیم و در بین راه با اصابت گلوله خمپاره در نزدیکی ایشان هر دو نفر شهید شدند. من و نفر دیگری که سالم بودیم گفتیم بردن کیسه­های آنها وظیفه ماست و هر نفر دو کیسه بردوش گرفته و حرکت کردیم فاصله بین دو خط  1500 متر بود.

 زمانی به بچه­های خط مقدم رسیدیم خیلی خوشحال شدند چون تانکهای دشمن به طرف خاکریز آنها می­­­­­­­آمدند و آتش روی آنها می­ریختند ­آنجا بودیم که تا نزدیک غروب که برادر همراهم گفت ما اسلحه نداریم و تا شب نشده بیا برگردیم گفتم الان دشمن پاتک زده و آتش شدید می­ریزد صبر کنیم تا آتش سبک­تر شود برگردیم. ساعت 7 شب بود که او گفت:من می­روم. گفتم احتیاط کن که صدمه نبینی ولی در راه مجروح شد و به اورژانس منتقل شد. هوا کم کم سرد می­شد و بچه­ها امکانات غذائی و پوشاک نداشتند و من هم از صبح غذائی نخورده بودم. برایم جالب بود که برای آنها شام عدس­پلو آوردند و به من گفتند جیره نداری!یک کارتن خرما آنجا بود که رویش خون ریخته بود. با سرنیزه چند خرما از آن جدا کردم و خوردم.

 نماز را نشسته پشت خاکریز خواندم و به طرف خط دو حرکت کردم نزدیکیهای خط دو کسی به من ایست داد و رمز شب خواست و من چون بسیجی نبودم رمز شب آنها را نمی­دانستم. ماندم که چه بکنم ناگهان به ذهنم رسید که بگویم یا زهرا. با گفتن این کلمه گفت می­توانی بروی  وقتی به مقصد رسیدیم از برادران ما هیچکس حضور نداشت و برادران ما هنوز در تپه­های الله­اکبر مستقر بودند در این حال یک ماشین غذا آمد به او گفتم کجا می­روی؟ گفت برای یکی از قرارگاه­های وسط را غذا می­برم که با آنها رفتم و نزدیکیهای قرارگاه مذکور پیاده شدم و برای زودتر رسیدن میان­بر ­رفتم. از تپه­های الله­اکبر تا تنگه چزابه هنوز پاکسازی نشده بود و ماشینهای سوخته عراقی هنوز در منطقه بود. در بین راه یک ماشین را دیدم که سالم است گفتم آن را روشن کنم و با آن به مقر خودمان بروم درب طرف راننده را باز کردم که چیزی روی زمین افتاد. وحشت کردم و گفتم لابد کسی توی ماشین هست لحظه­ای پشت ماشین نشستم و چون خبری نشد رفتم درب طرف شاگرد را باز کردم باز چیزی از آ طرف روی زمین افتاد. وحشتم زیاد شد آمدم توی جاده و جلوی ماشینی که از آنجا عبور می­کرد را گرفتم و گفتم اینجا یک ماشین است فکر می­کنم نیروهای عراقی داخل آن باشند. با هم رفتیم دیدیم که آنها که افتاده­اند یک افسر و یک نظامی عراقی هستند و سه نفر هم عقب آن ماشین بودند که هدف تیربار نیروهای ما قرار گرفته و کشته شده­اند. آن کس که همراهم بود می­گفت من یک کلت نیاز دارم چون فرمانده کمیته ورامین هستم با پایش به کمر افسر عراقی زد دیدیم یک کلت بغلش هست که آن را برداشت.

 به طرف تپه­های الله­اکبر حرکت کردیم آن شب جریان را به برادران جهاد گفتم و قرار شد فردا صبح یک رادیاتور و یک سری آچار برداشته و برویم آن ماشین را تعمیر کنیم و بیاوریم بعد از تعمیر ماشین دور می­زدیم که چنانچه مجروحی باشد به اورژانس منتقل کنیم. به ما گفتند به پل سابله[1] بروید. نزدیک پل سابله یک بهداری بود که از لوث دشمن پکسازی شده بود.

 جلوی پلهای شناور روی رودخانه رسیدیم که حدود 40 نفر از برادران گروه شهید چمران آنجا مستقر بودند آنها هرکدام یک اسلحه با خشاب و چند گلوله آرپی­جی داشتند و حفاظت پلها را به عهده گرفته بودند آن طرف رودخانه نیروهای دشمن بودند و این طرف آن برادران سنگر آنچنانی نداشتند. نیمه­های شب صدای الله­اکبر به گوشمان رسید که فرمانده آن نیروها گفت :امکان دارد نیروهای دشمن باشند ولی تعدادی می­گفتند بعثی­ها که الله­اکبر نمی­گویند و این نیروهای خودی هستند خلاصه صدا نزدیک شد و از آن طرف به آب زدند و در حال عبور از رودخانه بودند که جنگ شدت گرفت تا جائیکه آن 40 نفر با نیروهای دشمن جنگ تن به تن می­کردند. نیروی پیاده­شان جلو آمده بود و تانکهای آنان از طرف پل به این طرف می­آمدند که به یکی از بچه­ها گفتند با آرپی­جی بزن او گفت سه تا گلوله بیشتر نداریم خلاصه با تأکید برادران موشک اول را شلیک کرد که از کنار یکی از تانکها رد شد و راننده تانک به خیال اینکه موشک به تانک او خورده وحشت زده از تانک پرید بیرون و تانک بعدی محکم با او تصادف کرد و یک موشک هم به تانک سومی اصابت کرد و با یاری خدا پل بسته شد که درگیری تا ساعت 4 صبح ادامه داشت و تا 10 صبح فقط حدود 11 نفر از آنها سالم ماندند که اگر پل سقوط می­کرد مجدداً بستان توسط دشمن اشغال می­شد.

همچنین در روز سوم با یکی از برادران دنبال جمع­آوری مجروحین  عملیات طریق­القدس بودیم آن برادر گفت بیا برویم داخل سنگر عراقیها ببینیم چه خبر است داخل سنگر دور می­زدیم که صدای ناله­ای شنیدیم دنبال صدا را گرفتیم و به آن رسیدیم دیدیم یک برادر بسیجی هست که تیر خورده و چون خونهائی که از او آمده بود خشک شده بود معلوم بود از همان روز اول عملیات مجروح شده و داخل جنازه­های بعثی­ها بوده و به علت ریزش باران و گل­آلود بودن زمین لبهایش گلی بود.

پس از چند روز به مقرمان در پادگان حمیدیه برگشتم. برادر احمد رشیدی که آنجا بود به من گفت:« چرا هر که با تو می­آید شهید و مجروح می­شود؟» مشغول بحث بودیم که حجت­الاسلام حسن ملک­محمدی از راه رسید. وقتی متوجه موضوع شد، گفت این دفعه من با او می­روم تا ببینم قضیه چگونه است. او بلیط هوا پیما داشت و می­خواست از برادران خط بازدید کند. با آمبولانس به طرف سابله حرکت کردیم.  وقتی نزدیک خط شدیم من آمبولانس را پشت یک خانه مخروبه پارک کردم و به او گفتم دو کیلومتر تا خط فاصله است اگر می­خواهی به خط برویم پشت سر من حرکت کن و هر وقت که من خودم را به زمین پرتاب کردم تو هم همین کار را کن. او گفت چند بسته سوهان قم را به نیت رزمندگان گرفته­ام و می­خواهم به آنها برسانم. 100 متر بیشتر نرفته بودیم که صدای سوت خمپاره­ای را که به طرف ما می­آمد را شنیدم. خیز رفتم. وقتی خمپاره در نزدیکی ما سقوط کرد و گرد و خاکش خوابید، او فریادش بلند شد که سوختم. به پهلویش ترکش خورده بود.

او را روی شانه­ام انداختم و عقب­گرد کردم. او را عقب آهو بیابان که آمبولانسم بود خواباندم و گاز ماشین را گرفتم. او را به اورژانس تپه­های الله اکبر بردم تا کارهای مقدماتی را انجام بدهند. آن وقت بیهوش ده بود و آنها گفتند که ما خودمان او را اعزام می­کنیم و تو برو.

وقتی به پادگان حمیدیه برگشتم به آقای رشیدی گفتم:« این هم مجروح شد!» بلافاصله به من گفت تا دو نفری به بیمارستانهای اهواز برویم و سراغ او را بگیریم. در بیمارستانها او را پیدا نکردیم. با آنکه برادر احمد رشیدی ناراحت بود من چیزی نمی­گفتم. پس از آن به معراج شهدا در سرد خانه شرکت نفت رفتیم که آنجا هم نبود. به مقر برگشتیم متوجه شدیم او را به تهران اعزام کرده­اند.

مجدداً از سوی مقر ما در پادگان حمیدیه به درمانگاه پل سابله مأمور شدم. رضا میرزاخانی هم با من بود. در آنجا دو پزشک اصفهانی بودند. دیگر تعدادمجروحین کم شد و ما فرصت پیدا کردیم تا قدری استراحت کنیم.

از آیت­الله جزایری اجازه گرفتیم تا گاو و گوساله­های مجروح را ذبح کرده و گوشت­ آنها را تحویل آشپزخانه سپاه بدهیم. من با کمک رضا میرزاخانی چند گاو و گوساله زخمی را سر بریدیم و گوشت آنها را تحویل دادیم. همچنین صبح­ها از گاو میش­هایی که رها بودند، برای افرادی که در بهداری بستری بودند، شیر می­دوشیدیم.

یک روز با رضا میرزاخانی از کنار رودخانه سابله عبور می­کردیم. چشممان به چیزی خورد. داخل آب رفتم. یک لودر بود. از بهداری بیل آوردیم و گل­های اطراف آن را کنار زدیم. رفتیم مقر و یک کامیون و سیم بکسل آوردیم. خلاصه آن را بیرون کشیده و به مقر حمیدیه بردیم. لودر عراقی کاوازکی80 بود که پس از چند روز تعمیر شد و آن را به خط بردند.

فتح­المبین

 

 تعدا دزیادی از دستگاه­هایمان را از دست داده بودیم یک دستگاه بلدوزر D6  بین نیروهای دشمن و خودی جا مانده بود. بچه­های اطلاعات به ما گفتند که آن دستگاه سالم است. یک روز من و شهید میرزاخانی هماهنگ کردیم که آن بلدوزر را بیاوریم. فاصله خط اول ما تا خط اول دشمن چهار کیلومتر بود. دشمن روی ارتفاعات مستقر بود و بر آن دید کامل داشت. حاج رضا علی­آبادیان گفت این بلدوزر را نیاز داریم چون دستگاههامان از دست رفته است. یک روز غروب در گرگ و میش هوا ما رفتیم و به برادران خط مقدم خودمان گفتیم برای آوردن بلدوزر می­رویم. قسمتی را با احتیاط راه رفتیم و یک کیلومتر آخر را سینه خیز و کلاغ­پر رفتیم تا به آن دستگاه رسیدیم. دیدیم باک گازوئیل و رادیات آن ترکش خورده است. برگشتیم لوازم مورد نیاز را از روی یک دستگاه بلدوزر دیگر که اوراق شده بود باز کردیم و چند لاشه تخته هم برای سوراخهای باک و راداتور برداشتیم. با تویوتا تا پشت خط رفتیم. من وسایل را داخل کیسه گذاشتم و به رضا میرزاخانی گفتم یک ساعت بعد به سراغم بیاید تا در این فاصله بلدوزر را آماده کرده باشم. پیاده­ سینه خیز و کلاغ-پر خودم را به بلدوزر رساندم.  لوازم را عوض کردم و تخته­هایی را هم که آماده کرده بودم داخل سوراخهای باک و رادیات فرو کردم. همان وقت رضا میرزاخانی به سراعت آمد و ماشین را پشت بلدوزر پارک کرد. دشمن متوجه ما شد و ما را زیر رگبار گرفت. ما زیر بلدوزر رفتیم و بعد از 15 دقیقه از لای گارد بلدوزر بیرون آمدیم و بیست لیری­های آب و گازوئیل را داخل دستگاه ریختیم.

 آن را روشن کردیم و دنده دو گذاشته و گاز دستی­اش را کشیدیم. سر بلدوزر به طرف خط خودمان بود. رضا دور زد و من پریدم بلالی تویوتا و تا خط خودمان که سه کیلومتر بود آمدیم. ما در نقطه­ای منتظر بودیم ولی از یک کیلومتر پایین­تر یکباره سر و صدا بلند شد. به آنجا رفتیم بلدوزر از خاک­ریز بالا آمده بود و در یک سنگر نیروهای ما افتاده بود. شانس آوردیم که شب چهارشنبه بود و نیروهای آن سنگر برای خواندن دعای توسل به سنگر دیگر رفته بودند. بلدوزر را خاموش کردیم تا آنکه صبح آنرا به مقر ببریم.

تعمیرگاه ما در رقابیه نزدیک یک اتق بزرگ چوب­پوش بود که شبها بالایش می­خوابیدیم. یک شب با سر و صدایی که از تعمیرگاه بلند شد از خواب بیدار شدم. آن وقت یادم آمد هنوز آلاغی را که داخل آمبولانس تعمیری بود را رها نکرده­ام. آن روز نزدیک غروب یک سرباز آمبولانسی را به تعمیر گاه آورد و گفت موتورش تنظیم نیست و او می­خواهد به یک مرخصی 48 ساعته برود. وقتی آمبولانس را پارک کرد، کلیدش را به من داد و گفت وقتی خط بودیم الاغی آنجا سرگردان بود. برای اینکه تیر و ترکش نخورد او را داخل آمبولانس سوار کرده­ام تو آن را رهایش کن.

من دیدم که جند نفری به زبان فارسی و عربی به فردی که فکر می­کردند داخل آمبولانس است می­گویند محاصره هستی و از ماشین پیاده شو! حیوان که جیزی متوجه نمی­شد، عکسالعملی نشان نمی­داد ولی پس از چند لحظه سم­اش را به کف ماشین می­کوبید. سیدعلی شاهچراغی را از خواب صدا زدم تا او هم مثل من بخندد. تا آنکه چراغ قوه را روشن کردند و متوجه حیوان شدند.

    

والفجر4

صبح عملیات والفجر 4 به ما که در مریوان مستقر بودیم گفتند همه وسایل را جمع کنید تا به منطقه شیلر برویم با ذوق واشتیاق فراوان سریع­السیر وسایل را آماده کردیم و به طرف شیلر راه افتادیم و در آنجا بعد از اینکه محل استقرار مشخص شد چند چادر زدیم که برادران مهندسی در آن استراحت کنند بعد از ظهر بود که خبر دادند تنها گریدر ما که راننده­اش برادر محمدعلی شهادتی از بچه­های کلاته بود در گردنه کوخلان خراب شده است تا برویم تعمیر کنیم. بعد از اینکه آنجا رفتیم هرچه کردیم درست نشد باران می­بارید و هوا هو سرد بود یکی از برادرها گفت اگر دستگاه اینجا باشد شبانه ضد انقلاب آن را منهدم می­کند خلاصه با دو تا پتو و چند عدد کنسروی که همراهمان بود شب آنجا ماندیم و با هیزمهائی که از درختان جنگل جمع­آوری می­کردیم آتش کردیم و زیر باران تا صبح آنجا بودیم و صبح آن را عقب بردیم

بعد از آن گفتند بروید همان موقعیت سنگرها را روبراه کنید که ما مشغول احداث سنگر شدیم و خاطره­ای که از آنجا دارم روزی چند نفر از برادران مجاهدین عراقی آمدند و گفتند بیائید نمازتان را بخوانید ببینیم اشکال دارد یا نه؟که من چند اشکال داشتم و آنها  آن را اصلاح کردند.

روزی در یکی از محورهای والفجر 4 بودیم که چند تا از برادرها به سرپرستی برادر شعله­کار خاکریز می­زدند بعد از اتمام کار بلدوزرها را در شیاری گذاشتند من به مسئول آنها گفتم به نظر من جای بلدوزرها مناسب نیست البته این را به عنوان وظیفه شرعی که داشتم به شما می­گویم  چون در دید دشمن است ولی او گفت:من بهتر تشیخص می­دهم، فردا صبح که رفتند بلدوزرها را روشن کنند دیدند یک دستگاه نو مورد اصابت چند ترکش واقع شده بود و از کار افتاده بود البته من در چند عملیات شرکت کرده بودم و مقداری تجربه داشتم این پیشنهاد را به او دادم که قبول نکرد

حاج حبیب مجد از مسئولینی بود که همیشه با بچه­ها بود و درد آنها را حس می­کرد و همه از او راضی بودند من از ابتدای درگیری­های داخلی کردستان سال 58 و تا آخر جنگ هر سال متوسط 3یا 4 ماه در جنگ بودم و حدود 70 درصد از عملیاتها را شرکت داشتم

خیبر

در جزیره مجنون جزء اکیپ جمع­آوری غنائم بودم. یک روز در جزیره جنوبی پشت فرمان لودری نشسته بودم و بیل آن را آورده بودم که عراق شروع به ریختن آتش کرد. آتش به قدری بود که سه نفر از ما رفته بودیم زیر یک ماشین و حدود یک ربع آنجا بودیم. به هر حال هرچه ماشین الات و وسایل بود آورده بودیم یکی از روزهای آخر یک کانتینر 12 متری را پشت تویوتا بکسل کردم. طرف مقر می­بردم که جلوی ماشین روی زمین چیزهایی مانند حباب روی آب مشاهده کردم حدس زدم هواپیما از بالا با تیربارش تیراندازی می­کند از ماشین پیاده شدم. هواپیماها بمباران کردند ناگهان احساس تنگی نفس کردم ابتدا فکر کردم برای گاز باروت است بی­توجه به مقر رفتم. داشتیم کانتینر را جابجا می­کردم که هواپیما آمد و یک بمب شیمیائی روی صندلی گریدری انداخت و من که نزدیکی آن بودم مجدداً احساس تنگی نفس کردم. تا آن زمان گلوله­های شیمیائی چندان به کار نمی­رفت و برای اولین بار بود که عراق در مجنون از بمب شیمیائی استفاده کرده بود شب حالم بدتر شد که مرا به بیمارستان منتقل کردند.

بیت­المقدس

روزی که خرمشهر فتح شد، برادر ابوالفضل حسن­بیکی به من و عباسعلی خوری گفت برویم داخل خرمشهر و محلی را برای استقرار جهاد پیدا کنیم. با یک موتور تریل 125 به خرمشهر رفتیم. هنوز در اطراف راه­آهن درگیری بود. به مسجد جامع رسیدیم که خیلی شلوغ بود. رفتیم جلومتر به محلی رسیدیم که قبل از اشغال کنسولگری انگلیس در آنجا بود. جلوی آنجا چندین جعبه بود درب یکی را باز کردیم و هر نفر چهار عدد نارنجک داخل جیب­هایمان گذاشتیم. با احتیاط وارد ساختمان شدیم. صدای رادیو می­امد. با احتیاط عقب آمدیم و یک نارنجک جلوی درب ساختمان انداختیم. یکباره حدود 10 نفر که دست-هایشان بلای سرشان بود و می­گفتند« الدخیل یا خمینی!» بیرون آمدند. ما نارنجک­ها را طوری داخل دستمان گرفتیم که آنها ببینند ضامن آنها را کشیده و آماده پرتاب هستند. همان موقع چند پاسدار اطلاعاتی سپاه سر رسیدند و با سر و صدا گفتند شما اینجا چه می­کنید؟ اینجا هنوز پاکسازی نشده است. موضوع را برایشان توضیح دادیم. اسرا را تحویل آنها دادیم و به داخل ساختمان رفتیم. هنوز املت آنها روی گاز بود. چند اتاق آنجا پر از لباس­های نظامی بود. قدری لباس برداشتیم و برگشتیم. وقتی موضوع را به برادر ابوالفضل حسن­بیکی گزارش دادیم، ایشان گفت فعلاً رفتن ما به خرمشهر منتفی شده است و باید به مقر نورد اهواز برویم.



[1] - پل «سابله» پلي‌ است‌ روي‌ رودخانه سابله‌ كه‌ سوسنگرد را به ‌بستان‌ وصل‌ مي‌كند. دشمن‌ يك‌ هفته‌ پس‌ از تصرف‌ بستان‌ در 28 مهر ماه‌ 1359 سابله را اشغال‌ كرد، اما اين پل در عمليات‌ طريق‌القدس‌ آزاد شد.


برچسب‌ها: سید محمد رضا تقوی, جهادگر
[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 12:27 ] [ سرو قامتان ] [ ]

حاج عقیل قریب­بلوک فرزند   منولد 1322 دیباج می­باشد. از دی ماه سال 1359 تا سال 1370 در مناطق عملیاتی به عنوان راننده ماشین­آلات سنگین، راهسازی و فرمانده محور عملیات خدمت کرد. او در این سالها در فتح­المبین، عملیات محرم، رمضان، والفجر4 و کربلای5 مجروح گردید و بدرجه جانبازی نائل آمد.

او از خاطراتش برای ما چنین گفت:

... وقتی دی ماه سال 1359 از شرکت البرز شرقی مأموریت گرفتم، همراه برادران جهاد سازندگی به پادگان حمیدیه رفتم. در آنجا برادر ابوالفضل حسن­بیکی یک ماشین داف به من تحویل داد تا برای لشکر77 خراسان مهمات حمل و نقل کنم.

پس از یکی دو ماه که کار حمل مهمات به پایان رسید، جهاد در روبروی تپه­های الله­اکبر جاده می­ساخت و من برای آن جاده با همان ماشین داف خاک و شن می­بردم.

 

                     

 

طریق­القدس

اعزام دوم من شهریور ماه 1360 بود. در این اعزام برادر ابوالفضل حسن­بیکی یک تانکر سوخت­رسان به من تحویل داد به این شرط که روزها در جاده­های پشت خط و شب­ها در مسیرهای نزدیک به خط، نفت سیاه بپاشم. شب­ها یک نفر چفیه سفید به دستش می-گرفت و جلوتر از ماشین من راه می­رفت تا من پشت سر او حرکت کنم. زیرا برای در امان ماندن از تیر ترکش دشمن حتماً بایست چراغ خاموش حرکت می­کردیم.

این مأموریت تا عملیات طریق­القدس(8/9/1360) شب عملیات تانکر را پر از نفت سیاه کردم و پشت خط منتظر بودم که به من کاری واگذار شود. صبح شد و همچنان منتظر بودم تا اینکه صبح حاج رضا علی­آبادیان به سراغم آمد و گفت بچه­ها آب، نان و گازوئیل ندارند. به وسیله لودر زنجیری تدارکات را برای بچه­ها بردیم. چون منطقه رملی بود و هیچ ماشینی نمی­توانست عبور کند. وقتی تدارکات را تقسیم کردم، حاج رضا علی-آبادیان گفت برو بچه­ها را مسلح کن! نام فرمانده گروهان بسیجی­ای که آنجا حضور داشت رسول بود. از او تقاضای اسلحه کردم، امتناع کرد.  با احمد سمیعی(شهید) همان لودر زنجیری را که راننده­اش محمدنبی فرمانی بود را برداشتیم و جلو رفتیم. عراقی­ها فرار کرده بودند. از سنگرهای آنها تعداد زیادی اسلحه، مهمات، وسایل چای و مواد خوراکی برداشتیم و به پیش بچه­ها که خاک­ریز می­زدند برگشتیم.

برای بچه­ها چای درست کردم. همینکه دورهم نشستیم تا چای و نان بخوریم، محمد نبی که وسط نشسته بود، یکباره رنگش زرد شد. پایش را که دراز کرد دیدیم ترکشی به زانویش خورده است. فوری او را اعزام کردند.

وقتی آن روز غروب شد، دیدم که اوضاع عوض شده است و ظاهراً دوستان خسته شده­اند. عراق تعدادی نیرو در چند صد متری ما هلی­برد کرد. به دوستان گفتم که چرا آنها را نمی­زنید؟ گفتن خاک­ریز را بلند زدید و لوله تانک ما به آن نمی­رسد. به یکی از بچه­ها گفتم که قدری سر خاک­ریزها را بشکند و خودم هم سراغ برادران رفتم و آنها را تشویق به دفاع کردم. طولی نکشید که تانکهای ما شروع به ریختن آتش بر روی دشمن کردند و موشک تاو ما هم چند دستگاه از دشمن را زد و ورق برگشت.

فتح­المبین

مدتی قبل از عملیات به تنگه ذلیجان رفتیم تا جاده بزنیم. اینجا هم تانکر نفت سیاه داشتم. هر روز از کارخانه نیشکر هفت­تپه نفت­سیاه را بار زده و به تنگه­ ذلیجان می­بردم.

موقع عملیات احمد سمیعی(شهید) و رضا علی­آبادیان مسئولیت یک محور را پذیرفتند. من و حاج تقی قنادیان هم مسئولیت محور دیگر را قبول کردیم. یک شب به عملیات تا زیر چانه دشمن رفتیم و نوار سفید روی زمین کشیدیم تا در شب عملیات مسیر حرکت ما مشخص باشد.

شب عملیات نزدیک بود به اشتباه یک سرهنگ و سربازهایش ما را اشتباهی هدف قرار بدهند. صبح راه را گم کرده بودیم و من گریه­ام گرفته بود و می­گفتم:« یا امام زمان خودت کمک کن!» طولی نکشید که برادر ابوالفضل حسن بیکی پیدایش شد/ موضوع را به او گفتم. یک راه بلد برایمان فرستاد. ما چند تانک را با بلدوزر و لودر زنجیر از داخل تپه­های ماسه­ای کشیدیم و بالا بردیم. همین که چشم عراقی­ها به دستگاه­های ما افتاد فرار کردند. آنها در یک محل 40، 50 نفر از نیروهای ما را شیهد کرده بودند. حتی تفنگ 106 خودشان را جا گذاشتند. اوضاع طوری شد که دسته دسته عراقی­ها اسیر می­شدند. حاج رمضان طالبی که تدارکات ما را به عهده داشت، 10، 15 نفر اسیر آورد و به بچه­های سپاه تحویل داد.

قدرت­الله دربان که راننده بلدوزر بود و حاج تقی قنادیان برای شناسایی روی تپه­ای رفتند که در آنجا قدرت­الله دربان به شهادت رسید.(2/1/1360) او اولین شهید ما در این عملیات بود.

در این عمیلت غنیمت بسیاری نصیب ما شد از جمله تانکرآب، لودر، ماشین اسکانیا، آمبولانس،اسکریپر و ...

در مرحله دوم ما جلو رفتیم و شروع به زدن خاک­ریز کردیم.

آنجا جوان گندمگونی را دیدم که او را نمی­شناختم. دیوانه­تر از خودم بود. بهتر بگویم اصلاً از تیر و ترکش ترس نداشت و با لودرش خیلی خوب کار می­کرد. وقتی ایستاد تعجبم بیشتر شد. با آنکه تنومند بود ولی ریش نداشت. فکر نمی­کردم دامغانی باشد. به او گفتم بچه کجایی؟ وقت گفت دامغانی است تعجبم بیشتر شد. از او پرسیدم پسر کی هستی؟ وقتی گفت پسر استاد حسین مجد است، به او گفتم همان فردی که پدرت آنقدر تعریف می­کرد تو هستی![1]

آن شب جناح چپ و راست ما موفق به پیشروی نشدند. برای همین دستگاه­های ما را دشمن زد. از این موضوع ما خیلی ناراحت شدیم. بلافاصله از شوش چند دستگاه لودر و بلدوزر برایمان آوردند تا برای مرحله بعدی آماده شویم.

محرم[2]

    

 نیروهای ما در منطقه نورد اهواز بود. به ما مأموریت دادند تا با تیپ بچه­های اصفهان همکاری کنیم. همراه اکیپ ما برادرانی همچون نصرت­الله میری، رضا میرزاخانی، عبدالله ترابی و چندین نفر دیگر بودند. برای عملیات به دشت عباس رفتیم.

وقتی که برای عملیات می­رفتیم، عبدالله ترابی به من گفت که پشت فرمان نمی­نشینم. هر که تا به حالا پشت این فرمان نشسته شیهد شده! من پشت فرمان نشستم و او رفت عقب تویوتا نشست. صد متری نرفته بودم که در آیینه دیدم انار می­خورد و می­خندد که با من شوخی کرده است. برای همین به بغل دستی­ام گفتم به او بگویند نوش جان!

سر شب دوساعت باران تندی بارید. همه جا پر از آب شد، دشمن خیالش راحت شد که ما حمله نمی­کنیم. به رودخانه­ای رسیدیک که یک گوشه پل آن شکسته بود و آب از بلای آن می­رفت. چندین تویوتا در دو طرف آب ایستاده بودند. همین که می­خواستم به آب بزنم چند نفر از آنها داد زدند که: آب ماشین را می­برد!» من هم داد کشیدم: کمک و دنده2» وقتی من دنده2 گذاشتم و از کمک هم استفاده کردم تویوتا از آب عبور کرد و بقیه هم همین کار را کردند.

وقتی به نزدیکی خط رسیدیم، در آنجا مسئول جهاد اصفهان به من گفت: « ما وسیله داریم، نیرو نداریم.» به او گفتم: « چیزی که تا دلت بخواد ما داریم.» هفت ، هشت وسیله تحویل گرفتیم. من مسئول محور بودم وعبدالله معاونم. هر چه اصرار کردم وسیله تحویل نگیرد، به خرجش نرفت که نرفت. رضا میرزاخانی هم مسئول محور دیگر شد.

عبدالله ترابی می­گفت: « توی عملیات پشت بولدوزر نباشم نمی­شه!» راستش موقع تحویل گرفتن بلدوزر آن برادر اصفهانی تردید داشت، یواش به من گفت: « مگه این پسر می­تونه پشت بولدوزر بشینه ؟» به او گفتم: « کجاشو دیدی ؟ لیاقت داره مسئول محور باشه .»

برای همین یک بلدورزD7 [3] تحولش دادند تا شب عملیات بیل آن را انگل[4]  کرده ومیدان مین را پاک کند. همچنین قرار شد پشت سر او یک لودر روی مین­هایی که آتش می­گیرد. خاک بریزد تا دشمن متوجه نشود وبرای نیروهای ما مشکل درست نشود.

صبح روز قبل از عملیات، عبدالله غسل شهادت کرد. عین خوش بودیم. به او گفتم: « هان چه خبره ؟» گفت: « هیچی می­خوام شهید بشم !» زیر لب گفتم: « بهمین راحتی !»

فرصت خوبی بود. بچه­های بسیج خط را شکستند و سر عراقی ها خراب شدند. بچه­های جهاد هم با آنها پیش می­رفتند تا هر جا که لازم باشد، خاکریز بزنند. عبدالله از ساعت 12شب شروع کرده بود وتا 5 صبح یک ریز پشت فرمان بود. ساعت 5 موقعی بود که دعایش مستجاب گردید. گلولۀ خمپارۀ 60 دشمن نزدیکی اش منفجر شد. آ نقدر ترکشهای ریز ودرشت برسر و بدنش اصابت کردکه همان لحظه اول به دیدار پروردگارش بال کشید.( حاج عقیل که خاطره­ می­گفت وقتی به اینجا رسید، رنگش قرمز شد و اشک­هایش بر گونه­های قرمزش جاری شد. قدرس ساکت بود تا آنکه گفت" بخدا ضرر کردیم که شهید نشدیم. خدا شهدا را انتخاب کرده بود. این بچه-ها از همه چیز با خبر بودند... )

             

 

 

 

.......قبل از عملیات والفجر 4 که جاده سنندج مریوان شبانه روزی بود روزی سرهنگ صیاد شیرازی به جهاد دامغان اعلام کرد برای شبانه روزی کردن محور سنندج مریوان چند دستگاه لازم است که ما یک بلدوزر داشتیم ظرف سه روز آن را با موشک از صائیندژبه سنندج آوردم و شروع به احداث پایگاه کردیم که نیروهای ارتش و سپاه در آنها مستقر شدند تا جاده شانه­روزی شد و برای کارهای قبل از عملیات هم دستگاه­ها را بردیم محل­های لازم خاکریز جاده سنگر تانک مقر توپخانه جایگاه مهمات و کارهای لازم را انجام دادیم طبق دستورفرمانده­مان حاج حبیب مجد شبانه و به طور سریع­السیر دستگاه­ها را به تپه ایمان به ارتفاعات غلغله ببریم و یک مسیری را خاکریز بزنیم آن شب راه را گم کردیم و هنگامی که به غلغله رسیدیم هشت نفر از افراد ضد انقلاب برای کمین در یک روستائی بودند که برادران بسیج هفت نفر آنان را کشته و یک نفرشان فرار کرد سپس قرار شد به محلی که خاکریز بزنیم عازم شویم بلدوزرها جلو می­رفتند و من پیاده پشت سرشان می­رفتم که چون لباس کردی و دو رنگ غیر نظامی پوشیده بودم یکی از برادران بسیجی جلوی مرا گرفت و به خیال اینکه ضد انقلاب هستم کی­خواست دستگیرم کند گفتم من از جهاد دامغان هستم و مسئول محور که برای خاکریز زدن داریم می­رویم و بی­اعتنا راه افتادم ناگهان اسلحه­اش را مسلح کرد و می­خواست تیراندازی کند که یکی از برادرهای دیگر بسیج من را شناخت و مانع او شد بعد از احداث آن خاکریز رفتیم جلوتر که کار دیگری را شروع کنیم چند تا تانک هم همراه ما بود و در آتش زیادی که روی ما می­ریخت خاکریز را زدیم و تانکها پشت آن مستقر شدند و هنگام کارکردن حتی تیرمستقیم تانک به طرف ما شلیک می­شد و در این حال شهید حاج محمد بخشیان هم به برادران روحیه می­داد ما متوجه نبودیم که کاملاًدردل دشمن قرار گرفته­ایم داشتیم می­رفتم به یکی از برادران بگویم که دستگاه­ها را بکشند عقب و آنها را جک کنند که برای مرحله بعدی کار آماده شویم ناگهان گلوله­ای نزدیک من اصابت کرد. ترکش آن دست و پایم را زخمی کرد. من را به اورژانس صحرایی بردند. آنجا را هم هواپیماهای دشمن بمباران کردند. و از آنجا به سنندج و بعد هم به اصفهان منتقل شدم.

چند وقتی که در بیمارستان بستری بودم نمی­توانستم پایم را تکان بدهم و خیلی ناراحت بودم تا آنکه یک شب دلم خیلی سوخت که نمی­توانم در جبهه خدمت کنم و به خانم حضرت زینب متوسل شدم. صبح دیدم که پایم کمی حرکت کرد. خیلی طول نکشید که کاملاً خوب شد.

خیبر

شب عملیات تب و لرز داشتم و نمی­توانستم تکان بخورم. دو روز طول کشید تا حالم بهتر شد. پس از آن ابوالفضل حسن­بیکی به سراغم آمد و گفت به داخل جزیره می­روی آنجا مهندس اسماعیلی بچه شاهرود مسئول بنه هست و تو مسئول محور جاده. تا دو طرف جاده هم به هم وصل نشده از جزیره نمی­آیی.  من به اسکله رفتم و با یدک کشی که ماشین و سوله بار کرده بود به داخل جزیره رفتم. با دوستانی که آنجا بودند کار را شروع کردیم. بیشتر هم از ماشین­های عراقی استفاده می­کردیم. از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر به نوبت هواپیماهای میراژ، میگ و توپولف برای بمباران ما می­آمدند. خواست خدا بود که همیشه بمب­هایشان یا داخل آب می­افتاد یا عمل نمی­کرد.

والفجر9

... خاکریزها و جاده­های لازم را قبل از عملیات والفجر 9 احداث کردیم یکی از آن جاده­ها که باید حتماً احداث می-شد تا عملیات شروع شود در منطقه هزار قله بود که 20 روز طول کشید به علاوه کارهای دیگر قبل از عملیات انجام شده بود شب عملیات دستگاه­ها را آماده کرده بود و پشت تپه ما در منتظر بودیم که عملیات شروع شود ابندا می­بایست روی قسمتهایی  از هزار قله خاکریز می زدیم تا مراحل بعدی کار مشخص شود ساعت 11 شب عملیات شروع شد و ما می­بایست می­رفتیم مقابل سارسیل خاکریز می­زدیم نزدیک صبح بود که شهید امینیان گفت دستگاه­ها را حدکت بدهید به او گفتم شما آنجا را شناسائی کرده­ای که دشمن ما را محاصره نکنند؟گفت :آنجا نیروهای خودی هستند باید باید بروید بعد از خوردن نماز صبح حرکت کردیم نرسیده به محل مورد نظر دیدیم طرف ما با آرپی­جی و خمپاره  و تیربار آتش شد مثل اینکه فرمانده آن نیروهای دستور داده بود که هر چیزی توی  این جاده دیدند زیر آتش بگیرند چون حساس بود و چنانچه دشمن از آن جاده می­آمد نیروهای ما را محاصره می­کرد من به بچه­ها گفتم دستگاه­ها را کنار بزنند و به شهید امینیان پرخاش کردم که چرا نیروهای خودی باید ما را بزنند گفت:من می­روم ببینم وتکلیف چیست؟آفتاب طلوع کرده بود او به همراه حاج مهدی ترابی رفتند که علت را جویا شوند که ماشین آنهامورد اصابت موشک آرپی­­­­جی قرار می­گیرد و عمل نمی­کند ولی حاج یوسف زخمی می­شود که آقای امینیان او را برد به اورژانس و وقتی از پیش ما رد می­شد گفت باشید تا   من بیایم من رفتم نزد فرمانده تیپ سپاه و گفتم چرا نیروهای شما این کار را کردند نزدیک بود ما را لت و پار کنند به هر حال با راهنمائی او رفتیم محل کار او خاکریز را شروع کردیم که به خواست خدا با موفقیت تمام شد

     

 



[1] - دو سال بعد حاج حبیب مجد داماد حاج عقیل شد.

 این عملیات در تاریخ 10/8/61 در محور شمالی منطقه  جنوب (دشت عباس ) انجام شد .-[2]

 بلدوزر متوسطی که بیشتر برای  که علاوه برکار های مهندسی از آن برای مین روبی استفاده می شد.-[3]

بیل را به یک طرف بحالت زاویه دار قرار داده تا آنچه که جلوی آن است را در یک قسمت جمع کند .-[4]


برچسب‌ها: حاج عقیل قریب بلوک, جهادگر پیر, راننده بلدوزر
[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 12:51 ] [ سرو قامتان ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ، به وبلاک سرو قامتان دفاع مقدس شهرستان دامغان خوش آمدید.
مردان و زنانی بسیاری برای حفظ این کشور جان و تن خویش را فدا کردند، متحمل صدمه شدند اما از پای ننشستند....
ما در این وبلاک سعی می کنیم یادی کنیم از این مردان و زنان فداکار میهن، در این راه حمایت و هدایت همگان چراغ راه ماست. دست کمک خواهی به سوی شما مردان و زنانی که سهمی در این حماسه بزرگ قرن داشته اید در راز می کنیم...هرکسی که هر گونه سهمی داشت در انقلاب ، درجنگ و.. ما را یاری نماید،
درج مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است